دايره در دايره؛ دربارۀ بیتی از حافظ
رایجترین و پرطرفدارترین آرایۀ ادبی در شعر کهن فارسی، «مراعات النظیر» یا «تناسب» است. در این صنعت ادبی، واژههایی که با یکدیگر نسبتی دارند، در کنار هم قرار میگیرند و فضایی دوستانه یا خانوادگی پدید میآورند. هنر نویسنده یا شاعر، این است که کلماتی را کنار هم بنشاند که از قدیم میان آنها دوستی و همنشینی بوده است و آن شاعر یا نویسنده، آنها را «دوباره» به هم میرساند. مثلا سعدی گفته است:
مکن سرگشته آن دل را که دستآموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
سعدی در این بیت، کلمات «سر»، «دل»، «دست»، «پا» و «لگد» را کنار هم آورده است که همگی از اعضای بدن انساناند. در بیت زیر هم حافظ، کلمات «مزرع»، «سبز»، «فلک»، «داس»، «کشته»، «خویش» و «درو» را کنار هم چیده است تا فضایی یکدست و همگرا پدید بیاورد.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو
حافظ میتوانست بگوید: یادم از کشتۀ «خود» آمد و هنگام درو. اما «خویش» را كه همسايۀ «خیش» است، برگزيده است تا «داس» را از تنهایی و تکافتادگی بيرون آورد.
حافظ در بیتی دیگر میگوید:
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
میان «کیمیا»، «زر= طلا»، «[فلز] روی» و «خاک» تناسبی است که ربطی به معنای بیت ندارد، اما همخوانی و همخونی کلمات، خواننده را با مجموعهای یکدست و همگرا در بيت مواجه میکند و به او آرامش میدهد.
دربارۀ این صنعت و سرنوشت آن در دوران تناسبستیز «جیغ بنفش»، سخن بسیار است. اما یکی از جذابترین ترفندهای ادبی در میان پیشینیان ما کشف نسبتهای پنهان و کمرنگ در میان کلمات و استفاده از آنها در شعر، بهویژه در غزل بوده است. گاهی این نسبتها چنان ظریف و لغزنده است که جز شماری اندک از خوانندگان فاضل و حرفهای، متوجه آن نمیشوند. نپرسید که این چه هنری است که برای خوانندۀ معمولی پنهان و پوشیده میماند و او نمیتواند از آن لذت ببرد؛ چون پاسخی دور و دراز دارد. همینقدر بگویم که پراکندگی و بیگانگی کلمات از یکدیگر، ذهن خواننده را میآزارد، اما همگرایی کلمات – هرچند پنهان و پوشیده از چشمها – آرامشبخش است؛ حتی اگر خودآگاه خواننده نداند که چرا این بیت بر دل او نشسته است و برای او لذتبخش است. وقتی شما تناسب را در رنگ لباستان رعایت میکنید، برای دیگران خوشایند است و آنان از دیدن شما حسی خوب پیدا میکنند، اگرچه منشأ این حس را ندانند.
مرادم از این یادداشت، بازبینی بیتی در ديوان حافظ است که در آن مراعات النظیری نازک و ظریف، جاسازی شده است و هیچیک از شارحان حافظ به آن اشاره نكردهاند:
از دِماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصۀ دوران نرود
معنای بیت روشن است: «جفای فلک و غصۀ دوران، خیال دهن معشوق را از یاد من نمیبرد.» اما حافظ در این بیت، مجموعهای از کلمات همخوان و همجنس را کنار هم گذاشته است که البته همروزگاران او، بیش از ما متوجه آن میشدند. حافظ در بیت بالا، بهعمد کوشیده است از کلماتی استفاده کند که نسبتی نزدیک یا دور با «دایره» و «گردی» دارند: خیال، دماغ، سرگشتگی، دهن، فلک و دوران.
نسبت فلک با گردی و دایرگی روشن است. شکل فیزیکی دماغ(به کسر دال، به معنای مغز) و دهن نیز گرد و مدوّر است. دوران هم که از «دَور» به معنای محیط دایره است و میدانیم که کلمه «دایره» از ریشۀ «دَور» و اسم فاعل مؤنث آن است. اما چرا شکل هندسی «سرگشتگی» دایره است؟ چون سرگشته یعنی کسی که راه به جایی نمیبرد و هر چه میرود، باز در جای نخست است، همچون نقطهای که در محيط دایره است:
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد
و اندر آن دایره سرگشتۀ پابرجا بود
حافظ در بیت زیر نیز به حلقوی بودن شکل «سرگشتگی» اشارتی ملیح دارد:
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست
در حلقههای آن خم گیسو نهادهایم
میماند شکل هندسی «خیال» که از همه جالبتر است؛ در یادداشتی جداگانه دربارۀ آن خواهم نوشت.