دايره در دايره؛ دربارۀ بیتی از حافظ

رایج‌ترین و پرطرفدارترین آرایۀ ادبی در شعر کهن فارسی، «مراعات النظیر» یا «تناسب» است. در این صنعت ادبی، واژه‌هایی که با یک‌دیگر نسبتی دارند، در کنار هم قرار می‌گیرند و فضایی دوستانه یا خانوادگی پدید می‌آورند. هنر نویسنده یا شاعر، این است که کلماتی را کنار هم بنشاند که از قدیم میان آنها دوستی و هم‌نشینی بوده است و آن شاعر یا نویسنده، آنها را «دوباره» به هم می‌رساند. مثلا سعدی گفته است:
مکن سرگشته آن دل را که دست‌آموز غم کردی
به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
سعدی در این بیت، کلمات «سر»، «دل»، «دست»، «پا» و «لگد» را کنار هم آورده است که همگی از اعضای بدن انسان‌اند. در بیت زیر هم حافظ، کلمات «مزرع»، «سبز»، «فلک»، «داس»، «کشته»، «خویش» و «درو» را کنار هم چیده است تا فضایی یک‌دست و همگرا پدید بیاورد.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀ خویش آمد و هنگام درو
حافظ می‌توانست بگوید: یادم از کشتۀ «خود» آمد و هنگام درو. اما «خویش» را كه همسايۀ «خیش» است، برگزيده است تا «داس» را از تنهایی و تک‌افتادگی بيرون آورد.
حافظ در بیتی دیگر می‌گوید:
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
میان «کیمیا»، «زر= طلا»، «[فلز] روی» و «خاک» تناسبی است که ربطی به معنای بیت ندارد، اما هم‌خوانی و هم‌خونی کلمات، خواننده را با مجموعه‌ای یک‌دست و همگرا در بيت مواجه می‌کند و به او آرامش می‌دهد.
دربارۀ این صنعت و سرنوشت آن در دوران تناسب‌ستیز «جیغ بنفش»، سخن بسیار است. اما یکی از جذاب‌ترین ترفندهای ادبی در میان پیشینیان ما کشف نسبت‌های پنهان و کم‌رنگ در میان کلمات و استفاده از آنها در شعر، به‌ویژه در غزل بوده است. گاهی این نسبت‌ها چنان ظریف و لغزنده است که جز شماری اندک از خوانندگان فاضل و حرفه‌ای، متوجه آن نمی‌شوند. نپرسید که این چه هنری است که برای خوانندۀ معمولی پنهان و پوشیده می‌ماند و او نمی‌تواند از آن لذت ببرد؛ چون پاسخی دور و دراز دارد. همین‌قدر بگویم که پراکندگی و بیگانگی کلمات از یک‌دیگر، ذهن خواننده  را می‌‌‌آزارد، اما همگرایی کلمات – هرچند پنهان و پوشیده از چشم‌ها – آرامش‌بخش است؛ حتی اگر خودآگاه خواننده نداند که چرا این بیت بر دل او نشسته است و برای او لذت‌بخش است. وقتی شما تناسب را در رنگ لباستان رعایت می‌کنید، برای دیگران خوشایند است و آنان از دیدن شما حسی خوب پیدا می‌کنند، اگرچه منشأ این حس را ندانند.
 مرادم از این یادداشت، بازبینی بیتی در ديوان حافظ است که در آن مراعات النظیری نازک و ظریف، جاسازی شده است و هیچ‌یک از شارحان حافظ به آن اشاره نكرده‌اند:

از دِماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصۀ دوران نرود
معنای بیت روشن است: «جفای فلک و غصۀ دوران، خیال دهن معشوق را از یاد من نمی‌برد.» اما حافظ در این بیت، مجموعه‌ای از کلمات هم‌خوان و هم‌جنس را کنار هم گذاشته است که البته هم‌روزگاران او، بیش از ما متوجه آن می‌شدند. حافظ در بیت بالا، به‌عمد کوشیده است از کلماتی استفاده کند که نسبتی نزدیک یا دور با «دایره» و «گردی» دارند: خیال، دماغ، سرگشتگی، دهن، فلک و دوران.
نسبت فلک با گردی و دایرگی روشن است. شکل فیزیکی دماغ(به کسر دال، به معنای مغز) و دهن نیز گرد و مدوّر است. دوران هم که از «دَور» به معنای محیط دایره است و می‌دانیم که کلمه «دایره» از ریشۀ «دَور» و اسم فاعل مؤنث آن است. اما چرا شکل هندسی «سرگشتگی» دایره است؟ چون سرگشته یعنی کسی که راه به جایی نمی‌برد و هر چه می‌رود، باز در جای نخست است، همچون نقطه‌ای که در محيط دایره است:
دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد
و اندر آن دایره سرگشتۀ پابرجا بود
حافظ در بیت زیر نیز به حلقوی بودن شکل «سرگشتگی» اشارتی ملیح دارد:
گفتی که حافظا دل سرگشته‌ات کجاست
در حلقه‌های آن خم گیسو نهاده‌ایم
می‌ماند شکل هندسی «خیال» که از همه جالب‌تر است؛ در یادداشتی جداگانه دربارۀ آن خواهم نوشت.

برجام و ایران ما

روزی که ایران قطعنامۀ 598 را پذیرفت، من در جبهۀ گیلانغرب بودم. ظهر یک روز تابستانی بود و من پس از خوردن ناهار دراز کشیده بودم. خبر را که از رادیو شنیدم، از جا برخاستم و نشستم. گیج گیج بودم. به سنگر فرمانده رفتم.
ـ خبر را شنیدید؟
ـ بله.
ـ یعنی جنگ تمام شد؟
ـ امیدوارم.
ـ عراق هم پذیرفته؟
ـ قبل از ما.
ـ ولی عراق که الان تا چند کیلومتری ما آمده!
ـ نمی‌دانم چه میشه. ولی به نظرم کار عاقلانه همین بود.
وقتی از اتاق فرمانده بیرون ‌آمدم، چند سرباز و بسیجی را دیدم که به سمت سنگر فرماندهی می‌آمدند. از من پرسیدند چه گفتی و چه شنیدی. هر چه شنیده‌ بودم گفتم. آنچه آن روز دیدم و هرگز فراموش نمی‌کنم، بهت و حیرت در بچه‌ها بود. یکی از آنها، شعار آن روزها را با بغض و اندوه، فریاد کشید: جنگ جنگ تا پیروزی. بقیه سکوت کردند. با خبرهایی که آن روزها از جبهه‌های غرب و جنوب به ما می‌رسید، می‌دانستیم که وضعیت خوبی نداریم؛ اما کلمات صلح و سازش و قطع‌نامه و سازمان بین الملل و مذاکره و... منفورترین کلمات دنیا در میان ما بود.
برجام، مرا یاد آن روزها انداخت. می‌دانم که امروز هم گروهی از هم‌وطنانم، برجام را خیانت می‌دانند. این حالت را تجربه کرده‌ام. سخت است و گیج‌کننده. به این دوستان عزیز می‌گویم: باور کنید که غیر از شما، دیگران هم ایران را و اسلام را دوست دارند. کسی در اندیشۀ خیانت نیست. از 80 میلیون ایرانی، هزار نفر را هم نمی‌توان يافت که دشمن ایران باشند. همه کشورشان را دوست دارند؛ از حزب اللهی تا اپوزیسیون. اختلاف در روش‌ها و فهم‌هاست. همدیگر را دوست داشته باشیم و به همدیگر فرصت بدهیم و بگذاریم روش‌های دیگر هم به میدان بیایند. نقد و انتقاد لازم است؛ اما راحت و آسان، کسی را متهم به دشمنی با ایران و خيانت نکنیم. امروز، بیش از هر روز دیگری به همدلی و مهربانی نیاز داریم. ساختن ایران، از عهدۀ یک گروه یا یک جربان برنمی‌آید. همۀ نیروها و جریان‌ها باید دست به دست هم بدهند. مانع بزرگ بر سر راه همدلی و همکاری، تنگ‌نظری و انحصارطلبی است. نتیجۀ آن را هم دیده‌ایم. 

ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی

سنایی در قصیده‌ای مشهور و زیبا، از مسلمانان می‌خواهد كه مسلمانی را پاس دارند و از شیوۀ پیشین خود كه آیین بی‌دینان است، اعلان پشیمانی كنند:

مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بی‌دینان، پشیمانی پشیمانی

مسلمانی کنون اسمی است بر عرفی و عاداتی      
دریغا کو مسلمانی، دریغا کو مسلمانی

فرو شد آفتاب دین، برآمد روز بی‌دینان
کجا شد درد بُودردا و آن اسلام سلمانی؟

تو ای مرد سخن‌پیشه که بهر دام مشتی دون       
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی

مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده  
بریزی گر همه سنگی، بسایی گرچه سوهانی

در این قصیده، مصراعی هست كه دربارۀ آن كتاب‌ها می‌توان نوشت و به قول حافظ «یک بیت از این قصیده، به از صد رساله بود». سنایی در این مصرع، خطاب به سخن‌پیشگان می‌گوید: سخنوری دربارۀ دین خدا، شما را از دین بازداشته است. یعنی آنقدر از دین خدا سخن گفته‌اید كه خود باور كرده‌اید كه دیندارید؛ اما به‌واقع دین و پیشۀ شما «سخنوری» است: «ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی». پس ای مرد سخن‌پیشه، گمان مبر كه چون پیوسته از دین و آیین می‌گویی، طعم دین و معنا را چشیده‌ای. گفتار، با تو كاری كرده است كه قفس با پرنده می‌كند. «مه به بالا دان، نه اندر آبِ جو».
سخن‌پیشگی، سخن‌پیشه را در كام خود فرومی‌برد و جای دین و آیین را در وجود او می‌گیرد. وقتی پیشۀ شما سخن گفتن دربارۀ دین یا عرفان باشد، سهم شما نیز از دین و عرفان، همین مقدار است، نه بیشتر. سخن‌پیشگی، خود حجت بیگانگی است و نشانۀ حرمان؛ همچون شاعری كه پا از خانه بیرون نگذاشته است، اما از باغ و صحرا سخن‌ها دارد، و با دهان دوغ‌آلود از مستی شراب می‌گوید.
نام فروردین نیارد گل به باغ
خانه كی روشن كند، نام چراغ؟
تا قیامت صوفی ار مِی مِی كند
تا ننوشد باده، مستی كی كند

مولوی می‌گفت: در درون من، خموشان خوش‌نَفَس، پیوسته بر من نهیب می‌زنند كه اگر راه می‌جویی و كام می‌خواهی، این همه گفتار چرا؟ «راه بُدی گر نبُدی، این همه گفتار مرا».

از درونم صد خموش خوش‌نفس
دست بر لب می‌زند، یعنی كه بس
از اشارت‌های دریا سر متاب
ختم كن، والله اعلم بالصواب

سادگی فاخر، کلید زیبانویسی

نویسندگان را در دو گروه می‌توان جای داد: معیارنویس؛ صاحب سبک.
نویسندگان صاحب سبک، به نوعی خاص از مهارت در نویسندگی دست یافته‌اند و آن مهارت، ریشه در توانایی‌ها و شخصیت آنان دارد. بنابراین، نوشتن به شیوۀ آنان، نه ممکن است و نه سودمند. تقلید از سبک‌ دیگری، تکرار او است و وجود تکراری، دلپسند نیست؛ حتی اگر ممکن باشد و حتی اگر تکرار خدا باشد.
نوع دوم از نویسندگان، کسانی‌اند که به «نثر معیار» می‌نویسند. مهم‌ترین مؤلفه‌های نثر معیار بدین قرار است:
1. اصالت محتوا. در نثر معیار آنچه باید به چشم خواننده بیاید، محتوای نوشتار است، نه عبارت‌ها و جمله‌ها. یعنی زبان نوشتار نباید ذهن خواننده را درگیر زیبایی یا نازیبایی خود کند و محتوا را به حاشیه براند؛ مانند شیشۀ پنجره که ما حتی وقتی به آن می‌نگریم، آن را نمی‌بینیم، بلکه چیزی را می‌بینیم که در ورای آن است.
2. سادگی. اگر خواننده‌ای با تمرکز میانه(سه‌دانگ‌ونیم)، با یک‌بار خواندن جمله‌ای، آن را نفهمد، آن جمله معیوب است و اگر تعداد این گونه جملات در نوشته‌ای فراوان باشد، آن نوشتار به نثر معیار نیست.
3. استفادۀ حداکثری از کلمات مأنوس و ترکیب‌های آشنا.
4. پرهیز از افراط یا تفرط در سره‌نویسی.

هر یک از این مؤلفه‌ها به گفت‌وگوهای درازدامن نیاز دارد؛ اما آنچه بیش از همه میدان بحث و جدل شده است، امکان «زیبانویسی در نثر معیار» است. نثر معیار، به دلیل تعهدش به اصالت معنا و ساده‌نویسی، مخالف انشانویسی و لفّاظی است، و از سوی دیگر، اهتمام به زیبایی کلام بدون لفاظی و آرایش‌گری دشوار است. چگونه می‌توان هم زیبا نوشت و هم محتاج کلمات کم‌فایده در شکل‌گیری معنای جمله، نبود؟ چگونه می‌توان هم زیبایی را پاس داشت و هم سادگی را و هم اصالت محتوا را؟ یکی از مهم‌ترین پایه‌های زیبانویسی، آشنایی‌زدایی است. چگونه می‌توان نوشتار را هم از کلمات مأنوس و ترکیب‌های آشنا آکند و هم آشنایی‌زدایی کرد؟ پیراستگی(مهم‌ترین اصل در نثر معیار) چگونه با آراستگی می‌آمیزد؟
پرسش‌های بالا، اگر پاسخی هم داشته باشند، در توانایی‌ها و قواعد نثر معیار است. اگر نویسنده‌ای دو اصل زیر را مراعات کند، به نثری زیبا می‌رسد، بدون اینکه مجبور به تخلف از نثر معیار باشد:

یک. تبعید زیبانویسی به پستوی ذهن؛ یعنی قصد نخستین نویسنده باید ساده‌نویسی باشد نه زیبانویسی. چون زیبایی در سادگی است و گیرایی در رسایی. هر گونه کوشش برای زیبانویسی، نتیجۀ عکس می‌دهد و آنچه می‌آفریند، نثری تصنعی و ملال‌آور است. نباید در پی نوعی از زیبایی بود که ورای سادگی و روانی نوشتار است. این روش(تبعید زیبانویسی به پستوی ذهن)، به ذهن و قلم نویسنده، چنان آرامشی می‌دهد که او را برای آفریدن زیبایی طبیعی در نثر، آماده‌تر و توانمندتر از کسی ‌می‌کند که پیوسته به زیبانویسی می‌اندیشد و آرامش لازم را در وقت نوشتن ندارد. پس نخواه که زیبا بنویسی تا بتوانی که زیبا بنویسی.

دو. ترکیب ساده‌نویسی با فاخرنویسی. ساده‌نویسی اگر به مرز ابتذال نرسد و جامۀ فاخر بر تن کند، سرچشمۀ زیبایی در نثر معیار است. مشکل اکثر نویسندگان این است که مرز سادگی و ابتذال را نمی‌دانند. به بهانۀ سادگی به ورطۀ ابتذال می‌غلتند و گاهی از بیم ابتذال، به دام تصنع و تکلف می‌افتند. کلید زیبانویسی در سادگی فاخر است؛ یعنی سادگی استوار و قاعده‌مند.

سه جملۀ زیر، سه نوع کوشش را برای زیبانویسی نشان می‌دهد:
سادگی مبتذل: «شخصیت ما را کتاب‌هایی که مطالعه می‌کنیم و ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند، می‌سازند.»
زیبایی تصنعی: کتاب‌ها به دلیل محتوایی که دارند و تأثیری که از راه پیدا یا پنهان بر ما می‌گذارند، موم شخصیت ما را آن‌گونه که می‌پسندند، شکل و شمایل می‌دهند.»
سادگی فاخر(1): «هر کتابی که می‌خوانیم، بخشی از شخصیت ما را می‌سازد.»
سادگی فاخر(2): شخصیت ما در دست کتاب‌هایی که می‌خوانیم، همچون سازه‌‌های گچی در دست معماران ماهر است.
سادگی فاخر(3): شخصیت ما ساخته و پرداختۀ کتاب‌هایی است که می‌خوانیم.

همین‌مقدار کوشش برای زیبانویسی کافی است. باقی را به قلم و فرایند نوشتار بسپارید تا «خودْ راه بگویدت که چون باید رفت.»

برنامه و کارنامۀ انبیا

زادروز عیسی مسیح، روزی مناسب برای گفت‌وگو دربارۀ کارنامۀ پیامبران است؛ زیرا او در میان پیامبران پیش و پس از خود، بیشترین پیروان را دارد و نیز بیشترین تأثیر را بر سرنوشت بشر گذاشت. می‌سزد پیروان ادیان، این روز یا روزی مانند آن را «روز جهانی نبوت» اعلان کنند و از این رهگذر زمینۀ گفت‌وگوهای بیشتر را دربارۀ برنامه و کارنامۀ انبیا فراهم آورند؛ اما از آنجا که گفت‌وگوهای بین الادیانی بسیار ضعیف، و هم‌نشینی‌های همدلانه میان پیروان ادیان به‌ندرت روی می‌دهد، رسیدن به توافق بر سر روز جهانی نبوت دور از دسترس و حتی دیدرس می‌نُماید. با وجود این، هیچ متفکری در جهان نیست که به سرنوشت بشر خاکی و آیندۀ او بیندیشد و ادیان را از نظر دور دارد.

از کارنامۀ این‌جهانی انبیا که بگذریم، نوبت به برنامه‌های آنان در اين جهان می‌رسد. در برنامه‌ها و دعوت همۀ پیامبران، از آدم تا خاتم، سه کلمه یا پیام، مشترک است و فراوان به چشم می‌خورد: یکتاپرستی، آخرت‌اندیشی و اخلاق. درون‌مايۀ نبوت، بيش از اين نيست. یکتاپرستی، بشر را از پرستش‌های پراکنده و زبونانه نجات داد؛ آخرت‌اندیشی، فردایی روشن در چشم‌انداز انسان پدید آورد، و اخلاق از سختی‌ها و هزینه‌های زندگی آدمیان در این ‌جهان کاست. اقبال لاهوری می‌گوید: اگر پیروان انبیا در برنامۀ نبوت دست نمی‌بردند و به همین مقدار بسنده می‌کردند، کارنامۀ دين درخشان‌تر از خورشید بود، و صلیب و ستارۀ داوود و لا اله الا الله، پرچم هیچ جنگی نمی‌شد. اقبال، ختم نبوت را به اندازۀ اصل نبوت برای بشر مفید و نجات‌بخش می‌داند. می‌گوید:‌ هر جنگ و نزاعی که به نام دین و خدا بر روی زمین رخ داد، کار کسانی بود که زیر بار ختم نبوت نرفتند و برای خود رسالتی همچون رسالت انبیا ‌دیدند. او ختم نبوت را مرحلۀ گذار انسان از شنیدن به اندیشیدن می‌دانست و می‌گفت: کسانی که هنور بشر را محتاج شنیدن می‌دانند، به‌واقع ختم نبوت را نپذیرفته‌اند. (ر.ک: محمد اقبال لاهوری، بازسازی اندیشۀ دینی در اسلام، ترجمۀ محمد بقایی، چاپ اول، پائیز 1368، ص144-146).  
سخن اقبال را بپذیریم یا نپذیریم، در این واقعیت تردید نمی‌توان كرد که پیام مشترک انبیا، رهایی از خدایان بی‌شمار و بی‌اخلاقی بود و اگر بشر این درس را در مدرسۀ نبوت نمی‌‌‌آموخت، نسل او زودتر از ماموت‌ها منقرض می‌شد.

دربارۀ عيد الزهراء(س)

عصر صفویه در ایران پایان نپذیرفته است. گفتمان فرهنگی صفویه، همچنان در ایران حاکم است و ما در همان حال‌وهوا، نشو‌ونما می‌کنیم. یکی از میراث‌های این دوران شوم و خسارت‌بار مراسمی است که در آن به بهانۀ شاد کردن حضرت زهرا(س)، به رهبران دیگر مذاهب اسلامی، اهانت‌‌های شگفت‌آور می‌کنند و نام آن را هم «عید الزهراء» گذاشته‌اند. پیش از صفویه نیز بیش‌وکم چنین برنامه‌هایی در میان شیعیان بوده است، ولی همان‌طور که عبد الجلیل قزوینی در کتاب «نقض»، بیش از صدبار گفته است، این‌گونه برنامه‌ها و مراسم در میان شیعیان، اولا بسیار محدود و ناقابل بوده و ثانیا اکثر شیعیان از آن تبرّا می‌کردند. عبد الجلیل قزوینی که از رؤسای شیعه در قرن ششم است، عباراتی در نقد و نفی این‌گونه برنامه‌ها و رفتارها در کتاب «نقض» به قلم می‌آورد که من جرئت نمی‌کنم شمّه‌ای از آن را در اینجا نقل کنم؛ اما همین‌قدر بدانید که او در عصر خود از بزرگان طایفۀ شیعه و حتی متهم به غلو بود، اما اگر امروز در میان شیعیان صفوی‌زده می‌زیست، حتی یک روز هم نمی‌توانست از خانه‌اش بیرون بیاید و سالم برگردد.
گفت‌وگوی علمی با طرفداران این‌گونه برنامه‌ها و مراسم، دو مشکل اساسی دارد: نخست اینکه این گروه، کتاب‌هایی در دست دارند که بیش‌وکم افکار و رفتارشان را تأیید می‌کند؛ مانند کتابی موسوم به «اسرار آل محمد(ص)»، منسوب به سُلیم بن قیس هلالی و «الاقبال لصالح الاعمال» سید بن طاووس. دربارۀ این دو کتاب و نویسندگان آن، سخن بسیار است و من اکنون بدان سو نمی‌روم. همین‌قدر می‌گویم که روایات و کتاب‌هایی که رفتار این گروه را نفی و بلکه سبّ می‌کند، استوارتر و بسیار بیشتر از منابعی است که در دست ایشان است. تاریخ نیز به نفع مخالفان این عید جعلی گواهی می‌دهد. شادی در قتل خلیفه، به هیچ وجه ریشۀ تاریخی ندارد و آنچه در قرون نخست اسلامی بوده است، مراسم «عُمرکشان» به مناسبت قتل عمر بن سعد به دست مختار ثقفی است و هیچ ربطی به عمر بن خطاب ندارد. اما خوی و سنت «مُغ‌کشی» در ایران باستان، به مراسم «عمرکشون» دامن کشید و از عمر بن سعد به عمر بن خطاب رسید.
مشکل دوم در گفت‌وگوی علمی با صفوی‌زدگان، هزینه‌ها و عواقب آن است. برخی از آنان، روش‌های دیگری را نیز در مواجهه با مخالفانشان به کار می‌گیرند که تکفیر و تفسیق، ملایم‌ترین آن است. برخوردهای بسیار تند و شدید این گروه، بسیاری از عالمان را خاموش کرده و به آغوش تقیه فرستاده است. کسانی همچون علامه سید محمدحسین کاشف الغطاء و آیت الله العظمی بروجردی نیز که کمتر از دیگران سکوت کردند، پس از آن بود که جایگاهی ویژه و مقتدر در جامعۀ دینی یافتند. شجاعت ایشان نیز مزید بر علت شد. اکنون در قم عالمان بسیاری با این گونه برنامه‌ها و افكار به‌شدت مخالف‌اند، اما سر در گریبان تقیه برده‌اند و عبای مصلحت بر سر کشیده‌اند.

گذشته از همۀ مباحث تاریخی و دینی، دو مسئلۀ دیگر وجود دارد که ترک این گونه مراسم را واجب می‌کند:

یک.
اخبار نهم ربیع، جهان اسلام را به‌شدت آزرده می‌کند و به تندروها و خشونت‌طلبان اهل سنت بهانه می‌دهد که دست به هر کاری بزنند؛ از جمله شیعه‌کشی. بنابراین هر خونی که از شیعه در هر جای دنیا ریخته می‌شود، بر گردن گردانندگان این‌گونه برنامه‌ها در محیط‌های امن شیعی است. در دنیا چیزی به نام «دشمنی با اهل بیت(ع)» وجود خارجی ندارد. هیچ مسلمانی در هیچ‌کجای دنیا هیچ‌گونه دشمنی و کینه‌ای با خاندان رسول خدا(ص) در دل ندارد و اگر کسی به جان و مال شیعه در پاکستان و عراق تعرض می‌کند، بهانه‌اش رفتارهای دور از عقلانیت ما است. آری؛ پیروان اهل سنت دربارۀ اهل بیت(ع) مانند ما نمی‌اندیشند؛ ولی دوستدار ايشان‌اند و ذره‌ای دشمنی با آنان ندارند.

دو.
گروهی که روز قتل كسی را جشن می‌گيرند(بگذریم از اینکه طبق منابع معتبر سنی و حتی شیعی، مانند آثار شیخ مفید، عمر در بیست‌وششم ذی‌حجه ترور شد، نه در ماه ربیع)، چرا به این مسئلۀ انسانی نمی‌اندیشند که آن شخص نزد یک میلیارد انسان، محترم و مقدس است؟ آن شخص هر عنوانی برای ما دارد، در باور اكثر مسلمانان جهان از مقام و جایگاهی شبیه جایگاه علی(ع) در نزد شیعیان، برخوردار است. اين باور، خطا باشد يا صواب، صورت مسئله را تغيير نمی‌‌دهد. شادی در روزی که در آن محبوب و پيشوای صدها میلیون انسان مسلمان به قتل رسيده است، چه مایه‌ای از عقلانیت و انسانیت دارد؟ اگر در این شادی به برخی روایات استناد می‌کنند، بدانند که روایاتی دیگر هم هست که این‌گونه رفتارها را زشت می‌شمارند؛ همچون روايتي كه در آن پيامبر اسلام فرموده است: «بزرگان هر قومي را محترم بشماريد: اکْرِمُوا کَرِیمَ کُلِّ قَوْمٍ.»(بحار الانوار، ج45، ص330 و ج46، ص15) و نيز آيات و روايات بسياري كه دربارۀ اصحاب پيامبر(ص) وارد شده است.