اي محمد

ای محمد، با ما سخن بگو. بگو تو کیستی و چه می‌خواستی؟ بگو پیرو تو کیست؟ آن داعشی خون‌خوار در شام و عراق، یا آن صوفی گمنام در گوشۀ خانقاه؟ ای محمد، به نام تو هم خلافت کردند و هم سلطنت و هم امپراتوری‌های عظیمی همچون خلافت عباسی و عثمانی افراشتند. نشان تو را در کجا بجوییم؟ تو بر خدایان ما نیفزودی؛ بلکه کاستی و کاستی تا یک خدا بماند. اکنون بر ما بنگر که در هر گوشۀ مغز و قلبمان بتخانه‌ای است. از بالای کوه ابوقبیس، می‌دیدی که ما در برابر بت‌های چوبین و سنگی، سر فرود ‌آورده‌ایم و عقل و دیدۀ خویش را پسِ پشت انداخته‌ایم. خلوت حراء را رها کردی و به شهر آمدی تا گریبان ما را از دست خدایچه‌های بسیار بیرون آوری. سپس بازگشتی و در خلوت خویش نشستی. ای محمد، تو را به جان مادرت آمنه سوگند، که یک بار دیگر از بلندای کوه غیب، به شهرهای پر از بلاهت ما سرازیر شو. و این بار ما را نه از بت‌پرستی، که از خودپرستی برهان. پس از تو، ما دست از بت‌های بی‌جان برداشتیم و چونان سامری، بت‌هایی ساختیم سخنگو و عشوه‌گر. وصی تو گفت: محمد نیامد مگر برای آنکه دست ما را در دست خرد بگذارد. ما به نام تو عقل را کوفتیم و دانش را از خانۀ خویش روفتیم.
در مصافی پیش آن گردون سریر
دختر سردار طی آمد اسیر
پای در زنجیر و هم بی‌پرده بود
گردن از شرم و حیا خم کرده بود
دخترک را چون نبی بی‌پرده دید
چادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتون طی عریان‌تریم
پیش اقوام جهان بی‌چادریم

دین و سیاست

شما اگر هم مسلمان باشید و هم سیاست را – همچون طب - فنّی مستقل از دین یا هر نهاد دیگری بدانید، مسلمان سکولارید؛ اما اگر سیاست را همچون فقه و تفسیر، شاخه‌ای از علوم دینی بشمارید و مبانی و مبادی آن را در متون دینی و تاریخ ادیان و سیرۀ پیشوایان نخستین بجویید، نمی‌توانید با سکولاریسم همدلی کنید؛ بلکه ترکیب «مسلمان سکولار» در نزد شما چیزی خواهد بود همچون «گرد دراز» و «کوسۀ ریش‌پهن».
اگر مدعای نخستین و گوهرین سکولاریسم(مرزبندی میان سیاست و غیر سیاست) را بپذیرید، به این معنا است که سیاست در عین تعامل با همۀ آنچه مربوط به جامعه است، ساز خود را می‌زند و راه خود را می‌رود. به عبارت دیگر، استقلال سیاست، آن را ملزم به پیروی از هیچ نهادی نمی‌کند؛ حتی التزام به داده‌های علوم جدید بشری. مثلا طب جدید، تولید یا واردات سیگار را نمی‌پسندد، اما سیاست می‌نگرد که آیا جلوگیری از تولید یا واردات سیگار، «اکنون» چه پیامدهای اجتماعی و انسانی دارد. سپس بر پایۀ آن تصمیم می‌گیرد. طب سکولار، به اظهار نظر دربارۀ سیگار بسنده می‌کند، اما تصمیم نهایی و مدیریت دخانیات را در کشور بر عهدۀ سیاست می‌گذارد.
مسلمان سکولار نیز همچون طبیب سکولار، ضمن حفظ استقلال خود از سیاست، استقلال سیاست را می‌پذیرد و با آن همراهی می‌کند یا می‌کوشد در «درازمدت» و از راه‌های سیاسی و مدنی، سیاست را با خود همراه کند. اما اگر کسی سیاست را مستقل نداند و آن را فنّی جدا از ملزومات علوم و فنون و نهادهای دیگر نشمارد، تعریف او از کشورداری فرق خواهد کرد. عمل او، شبیه طبیبی خواهد بود که اگر رئیس جمهور شود، نخستین کاری که می‌کند، حذف دخانیات از کشور است. همچنین در بسیاری از اولویت‌ها به نفع طب دست می‌برد. مثلا ممکن است بودجۀ کشور را صرف ساختن بهترین بیمارستان‌های تخصصی کند؛ در شهرهایی که نه آب سالم دارند و نه هوای پاکیزه و نه مدیریت شهری شایسته و نه نیازی به این همه بیمارستان تخصصی.
مسلمان سکولار، با پرسشی رو‌به‌رو است که پاسخ آن، آسان نیست. از او می‌پرسند: تو چگونه نهاد دین را از سیاست جدا می‌دانی در حالی که بخشی از دین، سیاست است و تاریخ دین، به‌ویژه تاریخ اسلام، سرشار از رویدادهای سیاسی است و کارنامۀ اکثر پیشوایان دینی، رنگ‌وبوی سیاسی و حکومتی دارد؟ چگونه به استقلال سیاست گردن می‌گذاری و در عین حال خود را پیرو کسانی می‌دانی که در میدان سیاست، به شهادت رسیده‌اند؟
من پاسخ به این سؤال را بسیار دشوار می‌دانم؛ نه چون ذات مسئله پیچیده است؛ بیشتر از آن رو که پاسخ صحیح به آن، موقوف به چندین تفکیک و تجرید و انبوهی از آگاهی‌های تاریخی و دین‌شناختی است که از دست‌رس اذهان عمومی بیرون است. ابن سینا می‌گفت: هر کس که قدرت بیشتری در تجرید و تفکیک دارد، فیلسوف‌تر است. من نیز می‌گویم هر کس که در هنگام تحلیل تاریخ، قدرت و امکان بیشتری برای جداسازی مفاهیم و ماهیت رویدادها از پیامدهای آنها دارد، به تاریخ و دین داناتر است.
می‌کوشم در یادداشتی جداگانه توضیح دهم که برای اثبات یا انکار آمیختگی نهادینه میان دین و سیاست، چه راه‌هایی پیش روی ما است.

رشدیه

سال‌روز درگذشت میرزا حسن رشدیه، بنیان‌گذار مدارس جدید در ایران گرامی باد.

اگر بخواهیم ده شخصیت تأثیرگذار و سرنوشت‌‌ساز را در تاریخ معاصر ایران نام ببریم، بی‌گمان یکی از آنان میرزا حسن رشدیه است. در سیزدهم تیر 1230خورشیدی در تبریز به دنیا آمد و در 18یا 21 یا 29 آذرماه ۱۳۲۳ در 93 سالگی در قم درگذشت. در جوانی، به تشویق پدر، از رفتن به نجف منصرف شد و کشورهای عثمانی را برای تحصیل علوم برگزید. دو سال نیز در مدرسۀ فرانسوی‌زبان بیروت تحصیل کرد. در همین کشورها با شیوه‌های نو در سوادآموزی آشنا شد. تعلیم ساختارمند الفبا را در یکی از مدارس ایروان آغاز کرد. ناصرالدین شاه در بازگشت از سفر اروپا، در ایروان با رشدیه دیدار کرد و از او خواست که به ایران بیاید و نخستین مدرسۀ ایرانی را راه‌اندازی کند؛ اما هنوز از ایروان بیرون نیامده بود که از پیشنهاد خود پشیمان شد. گویا همراهان شاه به او گفته بودند که این مدارس، جوانان را متجدد و یاغی می‌کند. رشدیه ناامید نشد. از ایروان به تبریز آمد و در آنجا با سرمایۀ شخصی و میراث پدری، نخستین مدرسه را در سال 1266 خورشیدی بنیان گذاشت. مکتب‌داران تبریز، این رقیب تازه‌نفس را برنتافتند و مردم را علیه او تحریک کردند. میرزا حسن، به رغم‌ آنکه دروس طلبگی نیز خوانده بود و در کسوت روحانی بود، در تبریز متهم به بابی‌گری و فرنگ‌مآبی شد. چندین بار مدرسۀ او را غارت کردند. ناگزیر از تبریز به تهران آمد و در آنجا نیز مدرسه‌ای به نام «رشدیه» ساخت و نخستین کتاب درسی مدارس را نوشت. او معتقد بود فرزندان ایران، افزون بر قرآن و گلستان سعدی و مختارنامه، باید کتاب‌های علمی هم بخوانند. رشدیه، سوادآموزی را در ایران متحول کرد؛ بر تنوع کتاب‌های درسی افزود؛ میز و تخته‌سیاه به کلاس‌های درس آورد؛ آموزش الفبا را به شکلی نو، جایگزین «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» کرد. پیش از او، تحصیل دانش، ویژۀ نخبگان و طبقۀ مرفه جامعه بود. رشدیه سوادآموزی را چنان آسان و ارزان کرد كه دیگر هیچ کس بهانه‌‌ای برای فرار از سوادآموزی نداشته باشد. حمایت از تأسیس مدارس دخترانه، انتشار روزنامه و شب‌نامه علیه استبداد و نیز اختراع الفبای صوتی، از دیگر کوشش‌های او در تهران بود. همچنین در سال‌های پایانی عمر، آموزش الفبای نابینایان را آغاز کرد؛ اما فقر شدید، مانع پیشرفت او در ساختن مدرسه‌ای برای نابینایان شد.
بیشترین مخالفت‌ها با مدارس رشدیه، به دلیل مشروطه‌خواهی او و تنوع مواد و کتب درسی در این مدارس بود. ناظم الاسلام کرمانی در کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» می‌گوید: «شیخ فضل الله نوری در مجلسی به من گفت: ای ناظم الاسلام، تو را به حقیقت اسلام قسم می‌دهم آیا مدارس جدید خلاف شرع نیست؟ آیا ورود به این مدارس مصادف اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک، عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟ مدارس را افتتاح کردید، آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید، حالا شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟» (ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، نشر آگاه بخش اول، ص322)
رشدیه، 27 جلد کتاب درسی برای سوادآموزان فارسی‌زبان نوشت. چندین مدرسه در تبریز و تهران و شهرهای دیگر بنیان نهاد که بیشتر آنها را در همان زمان تعطیل یا ویران کردند. پیش از او نیز کسانی بودند که در این راه قدم برداشتند؛ اما هیچ‌یک پشتکار و نستوهی او را نداشت. سرانجام نیز به قم تبعید شد و در 93 سالگی در نهایت فقر و عسرت درگذشت. قبر او اکنون در یکی در قبرستان‌های قم است؛ اما هیچ نشانی بر سر قبر او نیست که یافتن آن آسان باشد.
یکی از دخترانش، به نام شهناز رشدیه(معروف به شهناز آزاد)، از پیشگامان جنبش زنان در ایران بود. شهناز با راه‌اندازی مجلۀ «نامه بانوان» که همۀ نویسندگان آن زن بودند، جنبش مطالبات زنان را در ایران پایه‌گذاری کرد. عنوان «نخستین مدیر زن مدرسه در قم» نیز نصیب یکی دیگر از دختران او شد.
چهار سال پس از فوت مظلومانۀ رشدیه، نیما یوشیج دردنامه‌ای در رثای او و هم‌گامانش سرود:
یاد بعضی نفرات
روشنَم می‌دارد:
اعتصام یوسف،
حسن رشدیه.
قوّتم می‌بخشد
ره می‌اندازد
و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم
گرم می‌آید از گرمی عالی‌دَمِشان.

نام بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می‌بخشد
روشنم می‌دارد

توهم جامعیت

بر عرفان عیب می‌گیرند که انسان را از اجتماعیات غافل می‌کند. فلسفه را متهم می‌کنند که ذهنیات محض است. دین را شریک دزد و رفیق قافله می‌‌خوانند. علوم جدید را به جرم انحراف از فطرت انسان سرزنش می‌کنند. معنویت‌گرایی را زندگی در عالم هپروت می‌دانند.
اینها نمونه‌هایی از داوری‌های بیش‌وکم رایج در جامعۀ ما است. این داوری‌ها همگی بر «توهم جامعیت» استوار است؛ یعنی ما چون گمان می‌کنیم که هر چیزی باید پاسخگوی همه چیز باشد، عرفان یا فلسفه یا دین یا علوم جدید را ناقص می‌شماریم و سپس یا عرفان‌ستیز می‌شویم یا فلسفه‌گریز یا دشمن دین و یا در مقابل علوم جدید، شمشیر را از رو می‌بندیم‌. اگر آن گمان نبود، این داوری‌ها هم نبود. عرفان، عرفان است، و هرگز نمی‌تواند جای فلسفه یا شریعت یا علوم جدید را بگیرد. دین هم اگر بخواهد جای فلسفه یا عرفان یا علوم جدید را بگیرد، چاره‌ای جز تبعید به روستاهای دورافتاده ندارد. با این نگاه، جامعه‌گریزی عرفان، حُسن آن است، نه عیب آن؛ پرهیز از سیاست، هنر دین است، نه نقص آن؛ بدبینی علوم جدید به باورهای مقدس، وظیفۀ آن است، نه جُرم آن. عرفان اگر جامعه‌گرایی کند، از عهدۀ وظیفۀ اصلی‌اش برنمی‌آید؛ علوم جدید اگر به کشف و شهود روی آورند، زندگی بشر را مختل می‌کنند. ماهیِ دین اگر به روی آب بیاید، از نفس می‌‌افتد.
بسیاری از خرده‌گیری‌های ما بر عرفان و تصوف و دین و فلسفه و علوم جدید، خاستگاهی جز انتظار جامعیت از آنها ندارد و نیز بسیاری از ستیره‌گری‌های کینه‌جویان، آبشخوری جز جامع‌پنداری این و ناقص‌ دیدن آن ندارد.  
خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن