ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
سنایی در قصیدهای مشهور و زیبا، از مسلمانان میخواهد كه مسلمانی را پاس دارند و از شیوۀ پیشین خود كه آیین بیدینان است، اعلان پشیمانی كنند:
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بیدینان، پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمی است بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی، دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین، برآمد روز بیدینان
کجا شد درد بُودردا و آن اسلام سلمانی؟
تو ای مرد سخنپیشه که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده
بریزی گر همه سنگی، بسایی گرچه سوهانی
در این قصیده، مصراعی هست كه دربارۀ آن كتابها میتوان نوشت و به قول حافظ «یک بیت از این قصیده، به از صد رساله بود». سنایی در این مصرع، خطاب به سخنپیشگان میگوید: سخنوری دربارۀ دین خدا، شما را از دین بازداشته است. یعنی آنقدر از دین خدا سخن گفتهاید كه خود باور كردهاید كه دیندارید؛ اما بهواقع دین و پیشۀ شما «سخنوری» است: «ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی». پس ای مرد سخنپیشه، گمان مبر كه چون پیوسته از دین و آیین میگویی، طعم دین و معنا را چشیدهای. گفتار، با تو كاری كرده است كه قفس با پرنده میكند. «مه به بالا دان، نه اندر آبِ جو».
سخنپیشگی، سخنپیشه را در كام خود فرومیبرد و جای دین و آیین را در وجود او میگیرد. وقتی پیشۀ شما سخن گفتن دربارۀ دین یا عرفان باشد، سهم شما نیز از دین و عرفان، همین مقدار است، نه بیشتر. سخنپیشگی، خود حجت بیگانگی است و نشانۀ حرمان؛ همچون شاعری كه پا از خانه بیرون نگذاشته است، اما از باغ و صحرا سخنها دارد، و با دهان دوغآلود از مستی شراب میگوید.
نام فروردین نیارد گل به باغ
خانه كی روشن كند، نام چراغ؟
تا قیامت صوفی ار مِی مِی كند
تا ننوشد باده، مستی كی كند
مولوی میگفت: در درون من، خموشان خوشنَفَس، پیوسته بر من نهیب میزنند كه اگر راه میجویی و كام میخواهی، این همه گفتار چرا؟ «راه بُدی گر نبُدی، این همه گفتار مرا».
از درونم صد خموش خوشنفس
دست بر لب میزند، یعنی كه بس
از اشارتهای دریا سر متاب
ختم كن، والله اعلم بالصواب
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی
ازین آیین بیدینان، پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمی است بر عرفی و عاداتی
دریغا کو مسلمانی، دریغا کو مسلمانی
فرو شد آفتاب دین، برآمد روز بیدینان
کجا شد درد بُودردا و آن اسلام سلمانی؟
تو ای مرد سخنپیشه که بهر دام مشتی دون
ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده
بریزی گر همه سنگی، بسایی گرچه سوهانی
در این قصیده، مصراعی هست كه دربارۀ آن كتابها میتوان نوشت و به قول حافظ «یک بیت از این قصیده، به از صد رساله بود». سنایی در این مصرع، خطاب به سخنپیشگان میگوید: سخنوری دربارۀ دین خدا، شما را از دین بازداشته است. یعنی آنقدر از دین خدا سخن گفتهاید كه خود باور كردهاید كه دیندارید؛ اما بهواقع دین و پیشۀ شما «سخنوری» است: «ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی». پس ای مرد سخنپیشه، گمان مبر كه چون پیوسته از دین و آیین میگویی، طعم دین و معنا را چشیدهای. گفتار، با تو كاری كرده است كه قفس با پرنده میكند. «مه به بالا دان، نه اندر آبِ جو».
سخنپیشگی، سخنپیشه را در كام خود فرومیبرد و جای دین و آیین را در وجود او میگیرد. وقتی پیشۀ شما سخن گفتن دربارۀ دین یا عرفان باشد، سهم شما نیز از دین و عرفان، همین مقدار است، نه بیشتر. سخنپیشگی، خود حجت بیگانگی است و نشانۀ حرمان؛ همچون شاعری كه پا از خانه بیرون نگذاشته است، اما از باغ و صحرا سخنها دارد، و با دهان دوغآلود از مستی شراب میگوید.
نام فروردین نیارد گل به باغ
خانه كی روشن كند، نام چراغ؟
تا قیامت صوفی ار مِی مِی كند
تا ننوشد باده، مستی كی كند
مولوی میگفت: در درون من، خموشان خوشنَفَس، پیوسته بر من نهیب میزنند كه اگر راه میجویی و كام میخواهی، این همه گفتار چرا؟ «راه بُدی گر نبُدی، این همه گفتار مرا».
از درونم صد خموش خوشنفس
دست بر لب میزند، یعنی كه بس
از اشارتهای دریا سر متاب
ختم كن، والله اعلم بالصواب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ ساعت توسط
|