اسلام و شلاق

مدافعان مجازات با شلاق، به قرآن استناد می‌کنند(سورۀ نور، آیۀ 2). بر پایۀ روایات نیز، مجازات بسیاری از جرم‌های اخلاقی و اجتماعی، شلاق است. اما استناد به قرآن و روایات برای مجازات با تازیانه، موجّه نیست؛ زیرا  در صدر اسلام، مجازات‌های جایگزین مانند زندان به شکل امروزین، ممکن و رایج نبود؛ هم به دلیل هزینه‌های آن، و هم به دلیل نفرت شدید اعراب از زندان و اسارت، و هم به دلیل نامعمول بودن حبس و زندان در آن روزگاران. بنا بر روایات معتبر و متواتر، در صدر اسلام محلی به نام زندان وجود نداشت و اسیران را به طور موقت در مسجد یا خانه‌های مسلمانان حبس می‌کردند. همچنین تحمل شلاق برای مردم آن روزگار، آسان‌تر از تحمل حبس بود؛ درست بر عکس امروز. نخستین زندان در اسلام، در زمان خلافت امام علی(ع) و در کوفه ساخته شد؛ پیش از آن، رایج‌ترین تنبیه و جریمه، شلاق بود(ر.ک: محمدحسين ساكت، نهاد دادرسی در اسلام).
باری؛ شلاق در آن روزگاران: 1.  باصرفه‌ترین مجازات بود؛ 2. چندان رواج داشت که کرامت انسانی مجرم را نابود نمی‌کرد و چیزی بیش از تنبیه بدنی محسوب نمی‌شد؛ اما در زمانۀ ما، شلاق افزون بر مجازات بدنی، روح و روان مجرم را هم زخمی می‌کند و بازگشت او را به جامعه و زندگی آبرومندانه، تقریبا ناممکن می‌سازد.
طرفداران شلاق می‌گویند: تازیانه، حکم قرآن و فرمان خدا است و به هیچ بها و بهانه‌ای نباید از آن دست کشید. از این گروه باید پرسید: چرا تانک و هواپیما را می‌توان جایگزین اسب و شتر کرد، اما زندان را نمی‌توان جانشین شلاق کرد؟ مگر قرآن نفرموده است که برای جهاد در راه خدا اسب‌های خود را آماده کنید(سورۀ انفال، آیۀ 60)؟ اگر اسب، موضوعیّت ندارد و اکنون می‌توان تانک و هواپیمای جنگی را مصداق «رباط الخیل = اسب‌های آماده برای جنگ» دانست، چرا شلاق را از دست نیندازیم؟ اگر شتر را می‌توان از قاموس دیه پاک کرد و جای آن را به پول رایج داد، چرا جای تازیانه را به جریمه‌های نقدی یا زندان ندهیم؟ آیا «سوگند به قلم» که در قرآن آمده است، خودکار و خودنویس و روان‌نویس و کیبورد را به حریم خود راه نمی‌دهد؟ مگر قلم در صدر اسلام، غیر از قلم پر بود؟ اگر قلم دیروز، کیبورد امروز است، چرا شلاق دیروز، جریمه‌های دیگر نباشد؟ چرا اکنون که شمشیر را کنار گذاشته و سراغ موشک‌های بالستیک رفته‌ایم، تازیانه‌ را هم کنار نمی‌گذاریم و از مجازات‌های معمول در دنیا استفاده نمی‌کنیم؟  اگر توانسته‌ایم برده‌داری را از صفحۀ روزگار براندازیم – به‌رغم آنکه احکام شرعی برده و امه در متون دینی آمده است - چرا شلاق را نتوانیم؟ آیا وفاداری به قرآن، یعنی وفاداری به شلاق؟
شلاق در روزگاران قدیم، جز بدن مجرم را زخمی نمی‌کرد، اما اکنون شلاق معنایی دیگر یافته است و زخمی که در روح مجرم بر جای می‌گذارد، به هیج روی التیام‌پذیر نیست. در روزگاری که حیوان را هم تازیانه نمی‌زنند،  کوفتن شلاق بر گردۀ انسان، چه معنایی دارد؟ آیا تنبیه تحقیرآمیز، تبدیل مجرم عادی به مجرم خطرناک و انتقام‌جو نیست؟ چند صد سال است که صدها دانشکدۀ حقوق در سرتاسر دنیا دربارۀ شیوه‌های مجازات، مطالعات کتابخانه‌ای و میدانی می‌کنند و به‌تقریب همۀ آنها به این نتیجه رسیده‌اند که ردّی که شلاق بر بدن مجرم باقی می‌گذارد، آینده‌ای هولناک برای او و جامعه رقم می‌زند.
بر فرض که شلاق جایگزین‌ناپذیر است، پرسیدنی است که ما بر تن کدام اصل یا فرع دین جامۀ عمل پوشانده‌ایم که حالا نوبت به تازیانۀ اسلام رسیده است؟ از مردی روزه‌خوار پرسیدند: تو که نماز نمی‌خوانی و روزه نمی‌‌گیری، چرا نیمه‌شب برمی‌خیزی و سحری می‌خوری؟ گفت: چون از مسلمانی، تنها همین نشان در من باقی مانده است!

بازی با اعصاب خواننده

بند زیر، حدود 50 کلمه دارد و هشت غلط و چند مشکل بلاغی و ویرایشی و یک عیب بزرگ که من آن را «بازی با اعصاب خواننده» می‌نامم:

«جنبه های بسیار حائز اهمیتی از دین، جدای از محتوای گزاره ای باور های دینی، در دسترس درک و فهم ما قرار دارند. بنابراین مطالعه دین می تواند از اتخاذ یک رویکرد پراگماتیکی در باره معنا بهره مند گردد، در حالی که همزمان به این نکته نیز توجه دارد که این دیدگاه پیشاپیش متکی به مفروضات معناشناسانه خاص خود است .»

از غلط‌های تایپی و ویرایشی آن می‌گذرم که چندان مهم نیست. به مشکلات بلاغی و بیانی آن(مانند گرته‌برداری و تتابع اضافات در برخی عبارات) هم کاری ندارم. مشکل اصلی این بند که در قلم نویسندگان دیگر نیز کم‌وبیش به چشم می‌خورد، «ابهام ساختگی» است؛ یعنی ابهامی که دلیلی ندارد جز اعتیاد برخی نویسندگان به خواننده‌آزاری و پیچاندن مطلب. آنان گمان می‌کنند اگر بگویند «فلان شخص، پسر زنی است که او مادر من است و نیز همسر پدرم»، علمی‌تر و باکلاس‌تر از آن است که بگویند او برادر من است. سرراست نوشتن و ساده‌گویی را در شأن خود نمی‌دانند؛ وجاهت علمی را در گره‌افکنی بر مفاهیم ساده می‌بینند، و آب را گل‌آلود می‌کنند تا به نظر عمیق‌تر بیاید. این گروه از نویسندگان را که متأسفانه شمارشان هم کم نیست، باید از مهم‌ترین عوامل بی‌رغبتی جوانان به مطالعۀ آثار فلسفی و علمی شمرد.
من سعی کردم پاراگراف بالا را بازنویسی کنم؛ اما نتوانستم؛ چون ارتباط جملات بسیار سست و مبهم است و دقیقا معلوم نیست که نویسنده چگونه از برخی جنبه‌های حائز اهمیت در دین، به این نتیجه رسیده است که «بنابراین مطالعه دین می‌تواند از اتخاذ یک رویکرد پراگماتیکی درباره معنا بهره‌مند گردد.» باقی عبارات نیز بر دامنۀ ابهامات می‌افزاید. خوانندگان، معمولا با مطالعۀ این دست نوشتارها، خود را متهم به بی‌سوادی یا نداشتن تمرکز می‌کنند؛ اما به‌واقع مشکل در فرستنده‌ است، نه گیرنده. اگر نویسندگان ما بپذیرند که اهمیت آنان در گره‌گشایی است، نه در زحمتی که برای فهم مطلب به خواننده می‌دهند، خدمتی بزرگ به رشد علمی جامعه کرده‌اند.