روزی که ایران قطعنامۀ 598 را پذیرفت، من در جبهۀ گیلانغرب بودم. ظهر یک روز تابستانی بود و من پس از خوردن ناهار دراز کشیده بودم. خبر را که از رادیو شنیدم، از جا برخاستم و نشستم. گیج گیج بودم. به سنگر فرمانده رفتم.
ـ خبر را شنیدید؟
ـ بله.
ـ یعنی جنگ تمام شد؟
ـ امیدوارم.
ـ عراق هم پذیرفته؟
ـ قبل از ما.
ـ ولی عراق که الان تا چند کیلومتری ما آمده!
ـ نمی‌دانم چه میشه. ولی به نظرم کار عاقلانه همین بود.
وقتی از اتاق فرمانده بیرون ‌آمدم، چند سرباز و بسیجی را دیدم که به سمت سنگر فرماندهی می‌آمدند. از من پرسیدند چه گفتی و چه شنیدی. هر چه شنیده‌ بودم گفتم. آنچه آن روز دیدم و هرگز فراموش نمی‌کنم، بهت و حیرت در بچه‌ها بود. یکی از آنها، شعار آن روزها را با بغض و اندوه، فریاد کشید: جنگ جنگ تا پیروزی. بقیه سکوت کردند. با خبرهایی که آن روزها از جبهه‌های غرب و جنوب به ما می‌رسید، می‌دانستیم که وضعیت خوبی نداریم؛ اما کلمات صلح و سازش و قطع‌نامه و سازمان بین الملل و مذاکره و... منفورترین کلمات دنیا در میان ما بود.
برجام، مرا یاد آن روزها انداخت. می‌دانم که امروز هم گروهی از هم‌وطنانم، برجام را خیانت می‌دانند. این حالت را تجربه کرده‌ام. سخت است و گیج‌کننده. به این دوستان عزیز می‌گویم: باور کنید که غیر از شما، دیگران هم ایران را و اسلام را دوست دارند. کسی در اندیشۀ خیانت نیست. از 80 میلیون ایرانی، هزار نفر را هم نمی‌توان يافت که دشمن ایران باشند. همه کشورشان را دوست دارند؛ از حزب اللهی تا اپوزیسیون. اختلاف در روش‌ها و فهم‌هاست. همدیگر را دوست داشته باشیم و به همدیگر فرصت بدهیم و بگذاریم روش‌های دیگر هم به میدان بیایند. نقد و انتقاد لازم است؛ اما راحت و آسان، کسی را متهم به دشمنی با ایران و خيانت نکنیم. امروز، بیش از هر روز دیگری به همدلی و مهربانی نیاز داریم. ساختن ایران، از عهدۀ یک گروه یا یک جربان برنمی‌آید. همۀ نیروها و جریان‌ها باید دست به دست هم بدهند. مانع بزرگ بر سر راه همدلی و همکاری، تنگ‌نظری و انحصارطلبی است. نتیجۀ آن را هم دیده‌ایم.