زبان غریبه؛ زبان آشنا

کلمات و عبارات، به لحاظ محل استفاده، دو‌ گونه‌اند:
1. آنهایی که هم در زبان نوشتاری به کار می‌روند و هم در زبان گفتاری. بیشتر کلمات و عبارات در هر زبانی، در این گروه جا دارند.
2. آنهایی که فقط در یکی از این دو زبان به کار می‌روند. این گروه از کلمات و عبارات نیز دو گونه است:
2-1. آنهایی که در زبان گفتاری به کار می‌روند، اما در زبان نوشتاری کاربرد ندارند؛ همچون: «حالا» به جای «اکنون»؛ «اَلَکی» به جای «بی‌مبنا و دروغ»؛ «چی» به جای «چه»؛ «شلوغ کردن» به جای «هیاهو کردن»؛ «یادم است که...» به جای «به یاد دارم که...»؛ «می‌شود گفت...» به جای «می‌توان گفت...»؛ «من فکر می‌کنم او منبع اصلی را ندیده است» به جای «من گمان می‌کنم او...».
2-2. آنهایی که در زبان نوشتاری به کار می‌روند، اما در زبان گفتاری مردم جایی ندارند. این گروه از کلمات و عبارات نیز دو دسته‌اند:
دستۀ اول، کلمات و عباراتی است که مردم آنها را به کار نمی‌برند، ولی در متون رسمی و معتبر فارسی به چشم می‌خورند؛ مانند «دوش» به معنای «دیشب»؛ «حالیا» به معنای «اکنون»؛ «چگونه‌ای؟» به جای «چطوری؟»؛ «مشکلی افتاده است» به جای «مشکلی پیش آمده است»؛ «چشم در راهم» به جای «منتظرم»؛ «دوستت می‌دارم» به جای «دوستت دارم».
دستۀ دوم، کلمات و عباراتی است که مردم در گفتار روزانۀ خود به کار نمی‌برند و در متون معتبر فارسی نیز نیامده است. من در اینجا به غلط یا درست بودن آنها کاری ندارم؛ اما می‌دانم که یکی از راه‌های مهم زیبانویسی، پرهیز از این گونه کلمات است؛ زیرا زبان نوشتاری، هر چه به زبان گفتاری نزدیک‌تر شود، مؤثرتر، زیباتر و صمیمی‌تر است. بنابراین تا می‌توان باید از کلمات و عباراتی که در زبان شفاهی مردم نیست، در زبان نوشتاری پرهیز کرد. این کلمات به‌شدت زبان نوشتاری را بی‌ریخت، مصنوعی و پر از دافعه می‌کنند. هر نویسنده‌ای به اندازه‌ای که بتواند خودش را از شرّ این گونه کلمات و عبارات نجات دهد و شیوۀ گفتاری را جایگزین آنها بکند، فضایی صمیمی‌تر برای گفت‌وگو با خوانندگانش ساخته است. شمار این گونه کلمات و عبارات، به حدی است که می‌توان گفت زبان نوشتاری فارسی را بی‌رمق و بیمار کرده‌اند؛ کلمات و عباراتی همچون: «می‌باشد»، «می‌نماید»، «نمود»، «درب»، «نوین»، «توسط»، «مشاهده کردم»، «مورد ستایش قرار داد»، «به رشتۀ تحریر درآورد»، «حضور رساند»، «او دارای اخلاقی خوش است»، «این کشور در قارۀ آسیا قرار دارد»، «این نظریه می‌‌تواند درست باشد»، «خریداری کرد»، «به قتل رساند»، «مورد پذیرش قرار گرفت»، «کتاب‌های فراوانی به این موضوع پرداخته‌اند»، «راقم این سطور».
برخی از این کلمات و عبارات غلط نیست، اما چون در زبان گفتاری به کار نمی‌روند، زبان نوشتاری را به‌شدت غریبه و مصنوعی می‌کنند و میان نویسنده و خواننده، فاصله می‌اندازند.
به گمان من، مطالعۀ شعر کهن و جدید، بهترین و آزموده‌ترین راه برای تصفیۀ طبیعی زبان از این گونه کلمات و عبارات است. کسی که حافظ و سعدی و سهراب و فروغ می‌خواند و شعرخوانی بخشی از زندگی فرهنگی او است، بدون آنکه بخواهد و اراده کند، زبانش پاک و پاکیزه می‌شود و کمتر به دام این گونه واژه‌های غریبه و جمله‌‌سازی‌های مصنوعی می‌افتد. شعرخوانی پیوسته، زبان را چنان می‌پرورد که ناخودآگاه از برخی ترکیب‌ها و تعبیرها دامن می‌کشد؛ افزون بر ده‌ها فایدۀ دیگر، همچون توانایی در نوآوری و ترکیب‌سازی و به‌گزینی واژگانی.

از تولید به مصرف

• علی(ع): الغالب بالشرّ مغلوب؛ پیروزی از راه شرّ، شکست است.
• زندگی، جنگ بایدهاست با مباداها.
• هیچ رمانی را نخواندم مگر اینکه فکر کردم من هم می‌توانم مانند آن را بنویسم؛ تا اینکه شازده کوچولو را خواندم.
• گمراه‌کننده‌ترین دروغ، بیان بخشی از حقیقت است.
• شايد دنیایی که الان در آن زندگی می‌کنیم، آخرت است برای دنیایی که قبلا در آن زندگی می‌کردیم. در این صورت جز گروهی اندک همه در دنیای پیشین خطاکار بودیم.
• فقط صدایی را می‌توان خفه کرد که وجود ندارد.
• کسی که بر مخالف خود سخت می‌گیرد، فراموش کرده است که قدرت تا ابد در دست او نیست.
• مبارزه با عوام‌فریبان، مانند شمشیر کشیدن بر روی هوای آلوده است.
• بدون مقداری سنگدلی، زندگی سخت است.
• بسا عقایدی که دیروز معجزه می‌کردند و امروز با هیچ معجزه‌ای زنده نمی‌شوند.
• نسلی که پا جای پای نسل پیش از خود می‌گذارد، نسل جدید نیست؛ ته‌ماندۀ نسل پیشین است.
• اگر نوشتن را بلد نیستی، ننوشتن را یاد بگیر.
• دموکراسی، یعنی غیر از من، دیگران هم زنده‌اند و حق زندگی دارند.
• خدا آن اندازه که در رفتار دینداران انکار می‌‌شود، در گفتار بی‌دینان انکار نمی‌‌شود.
• در روزگار ما آخرین شکست، شکست نظامی است؛ بر خلاف گذشته که نخست زمین‌شان را به بیگانه می‌دادند و سپس دین و فرهنگشان را.
• قدر آنچه را که به دست آوردی بدان؛ اگرچه بیش از آن را می‌خواستی.
• اگر می‌خواهی باز هم برای اشتباه کردن فرصت داشته باشی، درست اشتباه کن.
• سکوت هر مسلمان، گاهی خدمت است به قرآن.
• کودتا دو گونه است: شبانه و روزانه. کودتای شبانه، نظامیان سیاسی را روی کار می‌آورد و کودتای روزانه، سیاسیون نظامی را.
• مردن، ناگهانی نیست. از روزی شروع می‌شود که از زندگی لذت نمی‌بریم.
• وای به حال کسی که مغزش روشنفکر است و قلبش سنتی.
• معارف یک و دو در دانشگاه، نکیر و منکرهای بیرون از قبرند.
• برای توجیه منکرات بزرگ و پوشاندن آنها، بهترین راه گیر دادن به منکرات کوچک است.
• کفر و ایمان و انکار و اعتقاد، همه سایه‌های حیرت‌اند.
• عقاید، دیواری است که ما به گرد خدا كشيده‌ايم.
• ترس از فقر، محقق را نویسنده می‌کند، نویسنده را ویراستار، ویراستار را غلط‌گیر، غلط‌گیر را نمونه‌خوان و نمونه‌خوان را محقق.
• دیکتاتورها به مغز خود هم دستور می‌دهند.
• حماقت، دیر یا زود به وقاحت می‌انجامد.
• اندیشیدن، بیش از مهارت، به شجاعت نیاز دارد.
• گهوارۀ تبلیغات، خورشید را در وسط روز به خواب می‌برد.
• در کتاب‌های دینی، 14 معصوم داریم؛ در جامعۀ دینی الی ماشاء‌الله.
• در سیاست، هر کس که تند می‌رود، یا دیوانه‌ است یا در حال فرار به جلو.
• صلح پس از جنگ، نشانۀ خرد است؛ پیش از جنگ نشانۀ خرد و آدمیت.
• کج را رج می‌گویند تا راست بنماید؛ مانند اتویی که به لباس ژنده می‌زنند.
• ایدئولوژی، دین را استثمار می‌کند؛ چونان‌که مارکسیسم، سوسیالیسم را و کاپیتالیسم آزادی را.
• تاریخ، عینک سیاست است و سیاست چشم‌بند تاریخ.
• «من و دیگر هیچ». این است شعار هیچان.
• دقیق‌ترین و گویاترین کتاب سیاسی جهان، نقشۀ جهان است. در این نقشه بنگرید تا واقعیت‌های جهانی را آشکارتر ببینید.
• از تو می‌خواهند که گوش بسپاری؛ تو چشم بدوز.
• تا ندانیم چرا باید خودکشی نکنیم، نمی‌دانیم چرا باید زندگی کنیم.
• از آدم‌هایی که هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شوند، بترسید.
• مطالب مهم، از ربط مطالب غير مهم به یک‌دیگر، به دست می‌آید.
• در خاورمیانه، قرون وسطا تازه شروع شده است.
• ظاهرا برای قهرمان شدن، راهی جز کشته شدن نیست؛ وگرنه چرا اسم مؤسس دانشگاه تهران یا اسم اولین کسی که به دستگاه قضا در ایران سامان داد یا اسم اولین کسی که مدرسه‌های جدید را راه انداخت، در لیست قهرمانان نیست؟
• آنچه امروز سنت است، دیروز روشنفکری بود و آنچه امروز روشنفکری و تجدد است، فردا سنت است.

هانی دُمبه؟

اگر گوسفندی بیاید و بگوید من امروز علف‌های تازه و بهاری یک هکتار زمین را چریده‌ام، عقل فلسفی کهن، نشانی آن یک هکتار را از آن گوسفند مدعی می‌گیرد و یک هکتار زمین را وجب‌به‌جب بازرسی می‌کند و می‌اندیشد که چطور علف‌های یک هکتار زمین در شکم او جای گرفته است. زمین را هم متر می‌کند که مبادا آن گوسفند، چند متر بیشتر یا کمتر گفته باشد. سپس سراغ شکم گوسفند می‌رود و گنجایی آن را با علف‌های یک هکتار زمین می‌سنجد. در این میان، گروهی احتمال می‌دهند که هکتار در ادبیات گوسفند با هکتار در ادبیات انسان فرق کند. گروهی نیز دربارۀ گوسفند و هکتار و زمین و علف، نظریه‌پردازی می‌کنند. در مقابل، عده‌ای دربارۀ گذشته و سایر دعاوی گوسفند تحقیق و ثابت می‌کنند که او گرگ است در لباس میش. عده‌ای هم عینک هرمنوتیک به چشم می‌زنند و از آن جملۀ تناقض‌نمای گوسفند، حکمت‌هایی شگفت بیرون می‌آورند.
 اما عقل مدرن، آنقدر درگیر آب و نان مردم است که فرصت این گونه مجاهدت‌های نظری را ندارد. پس به آن گوسفند محترم می‌گوید: اگر یک هکتار زمین را چریده‌ای، هانی دمبه‌؟
(«هانی دمبه؟» از جمله‌های مشهور ترکی است؛ یعنی کو دمبه‌ات؟)

سخنی با استادم، آیت الله جوادی آملی

آیت الله جوادی آملی فرموده‌اند: «حقوق کارمندان بانک‌های ربوی حرام است، زیرا حقوق حلال در برابر کار حلال گرفته می‌شود.»


http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950111000613

من چند سال شاگرد آیت الله جوادی آملی بودم و گواهی می‌دهم که ایشان، انسانی است عزیز و بزرگوار. این‌گونه سخنانشان هم من را شگفت‌زده نمی‌کند؛ چون می‌دانم که جنابشان، مانند اکثر هم‌قطارانشان، دربارۀ ماهیت پول و ربا و مناسبات اقتصادی، درکی شبیه مسلمانان صدر اسلام از کارکرد‌های درهم و دینار دارند. ربا، به معنایی که در قرآن آمده و تحریم شده است، هیچ ربطی به بهره‌های بانکی در نظام‌های اقتصادی جدید ندارد؛ چون کارکرد پول و ماهیت اقتصاد، در 1400 سال گذشته، چنان دگرگون شده است که به هیچ وجه نمی‌توان مسئولیت‌های درهم حجاز را در عصر رسالت، با ریال ایران یا دلار آمریکا در دنیای جدید یکسان انگاشت. اشتراک این دو – به‌اصطلاح اهل منطق – لفظی است. حتی اگر این پول، همان پول باشد و بهرۀ بانکی در روزگار ما، همان ربای حرام باشد، حذف بهرۀ بانکی( شما بگویید: ربا) گام آخر در اصلاح نظام اقتصادی دنیا است، نه قدم اول. یعنی تا کل سیستم اقتصادی دنیا دگرگون نشده و معنا و کارکرد سرمایه تغییر اساسی نیافته و کلمۀ تورم از قاموس لغات بشر بیرون نیامده است و بنگاه‌های اقتصادی در سرتاسر دنیا تغییر کاربری نداده‌اند، نمی‌توان سخن از حذف بهره یا ربا به میان آورد. حذف بهره به بهانۀ تحریم ربا در قرآن، باید پس از حذف تورم و تغییرات اساسی در نظام پولی جهان و ایران باشد و تا آن هنگام، نمی‌توان بانک را از زندگی انسان شهری حذف کرد. اگر راه‌حل یا تدبیری دارید، تورم را کاهش دهید؛ حرام شمردن حقوق کارمندان بانک، کدام گره را باز می‌کند؟

‌روان‌‌شناسی زامبی‌ها

به لحاظ تأثیرگذاری، اعضای جامعه را  به سه گروه می‌توان تقسیم کرد: شیادان، نخبگان، زامبی‌ها یا ربات‌های زنده. تکلیف گروه اول و دوم روشن است. گروه سوم، یعنی ربات‌های گوشتی، کسانی‌اند که تحت فرمان و برنامه‌ریزی گروه اول عمل می‌کنند. این گروه، مظلوم‌ترین طبقۀ اجتماعی‌اند؛ چون برای رنجی که می‌‌کشند، دست‌مزد نمی‌گیرند. آنها تربیت شده‌اند برای وظیفه‌شناسی، نگرانی و اقدام. ویژگی مهم آنها، بیشترین عمل‌گرایی و کمترین اندیشه‌گری است. برنامه‌ای که در روح و اندیشۀ آنان نصب شده است، آنان را به این باور رسانده است که آگاه‌تر از دیگران‌اند و می‌توانند هر مسئله‌ای را از زوایه‌ای ببینند که حتی نخبگان جامعه از آن غافل‌اند. دربارۀ این گروه رقت‌انگیز اما بسیار تأثیرگذار در سرنوشت جامعه، کتاب‌ها باید نوشت؛ خصوصا از منظر روان‌شناشی.

طبیعت

طبيعت، زبان شيرين و گويای خدا است. طبیعت را می‌پرستم؛ آنچنان‌که خدای طبیعت را. کوه، درخت، سبزه، خاک و پستی‌‌بلندی‌های زمین را دوست دارم. زمین، گهوارۀ من است و من غباری از این گهوارۀ مهربان را به همۀ ستارگانی که نمی‌دانم چیستند و در آسمان چه می‌کنند و چرا به من چشمک می‌زنند، نمی‌فروشم. گندم از زمین می‌روید، آب از زمین می‌جوشد؛ نسیم در زمین می‌وزد و خورشید گرد زمین می‌چرخد. آری، خورشید گرد زمین می‌چرخد و من گالیله را دوباره به دادگاه می‌کشم که چرا به چشم خدادادت اعتماد نکردی و از لوله‌ای تنگ و پر از شیشه‌های دروغگو به آسمان نگریستی. هیچ بینایی باور می‌کند که زمین چرخان است و خورشید ایستا؟ نه! آسمان، سایه‌بانی بیش نیست و خورشید چراغی است در زیر سقف آسمان که ما هر گاه از خواب برمی‌خیزیم آن را روشن می‌کنیم تا کفش‌های خود را بیابیم و از چشمۀ صبح، آبی به سر و روی حيات بپاشیم. یک وجب از زمین و طبیعت زیبای آن را به همۀ کائنات نمی‌دهم؛ اگرچه گاهی به آن ظلم می‌كنم.

خوشبختم من که پس از مرگ، جسمم را به طبیعت می‌سپارند تا مشتی خاک بر آن بیفزایم و هميشه در آن باشم.

# سیزده بدر

شجریان، دماوند موسیقی ایران

آنچه می‌دانم از آن یار بگویم یا نه
شمّه‌ای زان ‌‌همه بسیار بگویم یا نه
نوشتن دربارۀ شجریان، برای من آسان نیست. می‌دانم که از عهده بیرون نمی‌آیم. اما گاهی ننوشتن، سخت‌تر از نوشتن است.
این‌قدر هم گر نگویم ای سَنَد
شیشۀ دل از ضعیفی بشکند
مقام او در موسیقی ایران، «گوشه» و «ردیف» نیست؛ «دستگاه» است. ماهور و چهارگاه و بیات ترک و نوا، با «سرّ عشق» و «دستان» و «آستان جانان» و «دود عود» به معراج رفتند. آواز شجریان، گلبانگ عشق است، در روزگاری که بوی سُرب و باروت، مشام‌ها را مست کرده بود. آیندگان، او را آنچنان دوست خواهند داشت که ما امروز حافظ را. آواز در دستگاه شجریان، همان شکوهی را یافت که الفاظ در غزل سعدی و حافظ. آنچه او آفرید – به‌ویژه در دهه‌های پنجاه تا هفتاد – نه یک سر و گردن، که بیش از اینها، برتر از هر تصنیف و آوازی است که پیش از او ساختند و خواندند. موسیقی ایرانی در زمانۀ شجریان، هیچ‌گاه حسرت گذشته را نخورد. و تو امروز کدام هنر را می‌شناسی که حسرت دیروز را نمی‌خورد؟
آواز شجریان، از گلو و حنجره نیست؛ از دل و جان است. پشت این صدا، روحی بزرگ و دلی آسمانی ایستاده است؛ وگرنه چنین بر دل‌ها نمی‌نشست و در سرها شور نمی‌افکند. در زمانۀ ما صدای شش‌دانگ و مخملی کم نیست؛ اما صدایی که از ما دل برد و بازنگرداند، صدای او است.
این همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبداله بود

چند سال پیش، همراه دوستان همدل، شبی را با شجریان گذراندیم؛ شبی نه چون شب‌های دیگر. در آن شب روشن، دل‌نوشته‌ای را برای او و دوستان خواندم. در آن متن کوتاه، نام همۀ آلبوم‌های شجریان را تا آن زمان، آورده‌ام. نام متن، «مناجات خدا با ما» بود. شجریان دربارۀ نام متن پرسید. گفتم: یعنی خدا با صدای شما، با ما نجوا کرده است. گوشۀ چشمش بارانی شد.

مناجات خدا با ما
زمستان است و جامِ تهی در دست. آسمان عشق، همنوا با بم و همچون جان عشاق می‌لرزد. قاصدک، پیام نسیم را به آهنگ وفا در گوش سپیده می‌خواند. ساز قصه‌گو، دلشدگانِ خلوت‌گزیده را که افتخار آفاق‌اند، به شب وصل نوید می‌دهد، و فریادِ «بی تو به سر نمی‌شود» چون دود عود همه‌جا پراکنده است. امشب به یاد عارف و آن دل مجنون که همایون‌مثنوی را جز چهره به چهره با جانِِ جان، به تحریر درنمی‌آورد، گنبد مینا را از چشمۀ نوش سیراب می‌کنیم. در خیال عاشقان از این خوش‌تر نمی‌گنجد که سرّ عشق را از دهان تو بشنوند. بخوان تا به رقص آوری سرو چمان را در این زمانۀ بیداد. بخوان و بدان که میان حلقه‌نشینان بزم انس، ساقی مهرویی است که معمای هستی را در صُراحی می حل می‌کند، و آنگاه معجونی می‌سازد که از آن پیوند مهر می‌خیزد. گلبانگ تو پوشانْد راز دل را، تا بیش از این رسوای دل نباشند آنان که مست از بوی باران‌اند و یاد ایام. بخوان! به یاد کارون، به یاد الوند، به یاد البرز، به یاد ایران، به یاد آرش، به یاد پدر و به یاد هر آن کس که تو را به این مرز و بوم  پیوست. از پرده برون آر نکیسا را و باربد را به دستان داوودی، که انتظار دل می‌فشارد گلوی عیش مستان را.
آستان جانان بی نغمه و نوای تو، هیچ نیست، جز شب، سکوت، کویر. پس ای آرام جان، بخوان که مناجات خدایی با ما.