ایران به روایت کنت دو گوبینو

دو-سه روز است که کتاب «مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی» نوشتۀ کنت دو گوبینو، نویسنده، خاورشناس و دیپلمات فرانسوی در قرن نوزدهم را می‌خوانم. دقت‌ها و اطلاعات نویسنده در این کتاب، شگفت‌آور است؛ اگرچه خالی از خبط و خطا نیست. گوبینو، کتاب دیگری نوشته است به نام «سه سال در میان ایرانیان» که گمان می‌کنم خواندن آن نیز برای هر ایران‌شناس و همۀ دانشجویان رشته‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی مفید است. گوبینو در کتاب «مذاهب و فلسفه در آسیای وسطی»، آسیایی‌ها را مردمی باهوش و حقیقت‌جو می‌خواند و به‌شدت با این نظریه که دین اسلام بر سرنوشت کشورهای اسلامی تأثیر منفی گذاشته است، مخالفت می‌کند. او دلایل دیگری برای اوضاع اسف‌بار ایران و آسیا در قرن نوزدهم می‌شمارد؛ از جمله ناتوانی در واقع‌گرایی و اعتدال. گوبینو، میان اخلاق و آداب فرق می‌گذارد و معتقد است: ایرانیان باهوش و آداب‌دان‌اند، اما اخلاق در این کشور جایی ندارد. می‌گوید آنان اخلاق را به آداب، پیروی از پیشوایان دینی را به عزاداری برای آنان، تحقیق را به تقلید، عرفان را به مریدبازی و دین را به دشمنی با دیگران فروکاسته‌اند. فرق‌گذاری میان آداب‌ و اخلاق، نظریۀ مهم او در تحلیل جامعۀ ایرانی در عهد قاجار است. نکتۀ مهم دیگری که او دربارۀ ایرانیان عصر قاجار می‌گوید، این است که آنها درد خود را می‌دانند، اما به دلیل انحطاط اخلاقی، از عهدۀ درمان خویش برنمی‌آیند؛ مانند دائم‌الخمری که می‌داند باید شراب ننوشد، اما نمی‌تواند از آن دل بکند. مهم‌تر از همه، تحلیل او دربارۀ عادات ذهنی مردم آسیا، به‌ویژه ایرانیان است. در مقدمۀ کتاب می‌گوید: 

«آنها عالی‌ترین و بهترین کمال مطلوب را در زندگانی مادی و اجتماعی و سیاسی نمی‌بینند. به عقیدۀ آنها بالاترین خوش‌بختی این است که حتی‌المقدور امور ماوراء الطبیعه را بهتر بشناسند و بیشتر در آن غور کنند. هرگاه راجع به این امور، مطلب تازه‌ای بشنوند، از هر نوع و از هر منبعی، در نظر آنها اهمیت دارد... آنها نیازمند یک عالم نامرئی می‌باشند و پیوسته برای ادراک اسرار و رموز مخفی دست‌وپا می‌زنند و خلاصه آنکه در تجسس چیزی هستند که مافوق زندگی جاری و عادی باشد و با هیجان و انتظار و میل مفرط و حرارتی که هیچ‌گاه فروکش نمی‌کند، پیوسته آرزو می‌کنند که چشمانشان در مقابل اسرار و رموز باز شود. برای حصول زندگانی سعادتمندی که مافوق زندگانی عالم مرئی است، به آسمان و قضا و به هر طرف نگاه می‌کنند و از حیات اخروی بیشتر از هر چیز اضطراب دارند.»

پاییز

گردن‌کشی‌های دلار، زیبایی پاییز را مغلوب نمی‌کند. یخچال‌ها خالی است؛ قیمت‌ها وحشی شده‌اند؛ سفره‌ها هر روز کوچک‌تر می‌شود؛ پدران، شرمنده و خسته به خانه می‌آیند؛ مادران گهوارۀ زندگی را موزون نمی‌جنبانند؛ خبرها دلهره‌آورند؛ اما... اما هوای پاییز هنوز عاشق‌‌نواز است؛ هنوز هر نفس‌ که در پاییز می‌کشی، جامی از شراب یاد در سینۀ خاطرات می‌ریزد. مرد جوان باشی یا زن پیر، از کوچه‌‌باغ‌های پاییز نمی‌گذری مگر آنکه عاشقانه‌ترین لحظه‌های عمر بر تو می‌بارد. پاییز، صندوق خاطرات است. کاش مادرم زنده بود؛ کاش پدرم زنده بود؛ کاش کودکی‌های من در میان خش‌خش برگ‌ها دوباره دست در دست شیطان می‌گذاشت. 

دلار تا هر کجا که می‌خواهد برود. دست او هرگز به سردی دل‌چسب پاییز نمی‌رسد. بنگر که چگونه برگ‌های زرد درختان، رشک سکه‌های زرد است. بگذار کاغذهای بهادار از دست ما بگریزند. ماهور و بیداد و دستان، پیش ما است. مستی شب‌های پاییزی در گوشه‌های بیات جاودانه است؛ پنچره‌ها اشارت‌های هستی را ترجمه می‌کنند؛ گرمی چای تلخ، سوسوی شمع فلسفه را طعم حیرت می‌بخشد. گرمای مهربانی در سردی دلجوی پاییز، چه کم از بادۀ گلرنگ دارد؟
سکه و دلار، شمشیر از رو بسته‌اند. چه باک! ما کرسی گرم و انار خندان داریم. اگر صُراحیِ زمانه خون‌ریز است، یلدا در پیش است. اگر بار زندگی گران است، شاخه‌های گل میخک ارزان است. خسته‌ایم؛ آری؛ اما نه آنقدر که مدهوش رقص دانه‌های برف نشویم. خستگانیم؛ اما زیر باران که ترنم عاشقانه‌ترین سرود آسمان است، می‌رقصیم.
فردا که اسب اجل، مرا به دیاری دیگر برد، دلم برای پاییزهای زمین تنگ می‌شود.