بهتر بنویسیم

پیش از ویرایش:
خطی که در زمان بعثت پیامبر اسلام(ص) رایج بوده، خط اهل یمن بوده است که به خط «مسند» یا «حمیری» معروف بوده است.
پس از ویرایش:
در حجاز، خط رایج در زمان بعثت پیامبر اسلام(ص)، خط اهل یمن بوده است؛ موسوم به خط «مسند» یا «حمیری».
یا
در حجار، خط رایج در زمان بعثت پیامبر اسلام(ص)، خط اهل یمن بوده است که آن را خط «مسند» یا «حمیری» می‌خواندند.
یا
در حجاز، خط رایج در زمان بعثت پیامبر اسلام(ص)، همان بود که در یمن رواج داشت؛ یعنی خط «مسند» یا «حمیری».

پیش از ویرایش:
نجات جامعه، بیش از هر چیز محتاج قانون‌گرایی است و بدون دستگاه قضائی آزاد و مستقل هم به مقصد نمی‌رسد.
پس از ویرایش:
 رستگاری جامعه، بیش از هر چیز در گرو قانون‌‌گرایی است، و نیز دستگاه قضائی مستقل و آزاد.
 
پیش از ویرایش:
مقصود ادبیات داستانی، این است که بدون پیش‌داوری و رهنمود، از جهان درونی و بیرونی ما تصویرسازی کند.
پس از ویرایش:
ادبیات داستانی، جهان درون و بیرون ما را به تصویر می‌کشد؛ بدون پیش‌داوری و بدون رهنمود.

پیش از ویرایش:
مصحف امیر المؤمنین، ترتیب سوره‌هایش بر اساس زمان نزول از آغاز تا انجام بوده است که طبعا آیات مکی در آن مقدم بر آیات مدنی بوده است و همچنین آیات ناسخ، مؤخر از آیات منسوخ در آن قرار گرفته بوده است.
پس از ویرایش:
در مصحف امیرالمؤمنین، ترتیب سوره‌ها بر اساس زمان نزول بوده است. بنابراین، آیات مکی پیش از آیات مدنی، و آیات ناسخ پس از آیات منسوخ جای داشته است.
یا
ترتیب سوره‌ها در مصحف امیرالمؤمنین به ترتیب نزول بوده است. بنابراین آیات مکی، پیش از آیات مدنی و آیات ناسخ، پس از آیات منسوخ آمده است.

پیش از ویرایش
کتاب درسی، ترتیب فصل‌هایش باید بر اساس پیش‌نیاز باشد.
پس از ویرایش:
در کتاب‌های درسی، ترتیب فصل‌ها باید بر اساس پیش‌نیاز باشد.
یا
ترتیب فصل‌ها در کتاب‌های درسی، باید بر اساس پیش‌نیاز باشد.

پیش از ویرایش:
وی روش فلاسفه در اثبات علم خدا به اشیا را اشتباه می‌داند.
پس از ویرایش
وی روش فلاسفه را در اثبات علم خدا به اشیا، نادرست می‌داند.

پیش از ویرایش:
مقایسه این آیه و برهان ارائه شده در آن با برهان تمانع، قیاس مع الفارغ است.
پس از ویرایش:
مقایسۀ برهان موجود در این آیه با برهان تمانع، قیاس مع الفارق است.

پیش از ویرایش:
نماز، برای آن واجب شده است که انسان‌ها بتوانند به خداوند تقرب یابند.
پس از ويرايش:
نماز، برای آن است که نمازگزار را به خدا نزدیک کند.

دروغ‌های معنوی

دروغ‌ها را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: دستۀ اول، آنهایی است که انگیزه‌های مادی و منفعت‌طلبانه دارد؛ مانند دروغی که فروشنده به خریدار می‌گوید. دستۀ دوم، دروغ‌های معنوی است؛ یعنی آنچه با انگیزه‌های مقدس، ساخته و منتشر می‌شود؛ مانند آنجا که گوینده‌ یا نویسنده‌ای می‌خواهد با دروغ، آنچه را که حقیقت و راست می‌داند، برای شمار بیشتری از آحاد جامعه، باورپذیر کند. شخصی را تصور کنید که حقیقت مطلق را در انحصار مذهب و اندیشۀ خویش می‌داند و مذهبی دیگر را به‌شدت باطل و زیان‌بار. چنین شخصی، گاهی به خود اجازه می‌دهد که علیه مذهب رقیب دروغ بسازد تا مردم را از خطر گمراهی نجات دهد.

باورش سخت است؛ ولی چنین دروغ‌هایی وجود دارد و شمارشان هم کم نیست. برای نمونه، نویسنده‌ای گمنام که به‌شدت ضد عرفان و تصوف و مخالف سرسخت یکی از مذاهب اسلامی بوده است، کتابی نوشته و نام آن را «خاطرات مستر همفر» گذاشته است. مستر همفر، به ادعای نویسندۀ گمنام کتاب(احتمالا شخصی به نام صبری پاشا)، سفیر انگلستان در برخی کشورهای عثمانی بوده است. در این خاطرات جعلی، ثابت می‌شود که سیاست رسمی انگلستان، ترویج تصوف در میان مسلمانان است. من در گفت‌وگو با بسیاری از اهل علم و نیز در برخی کتاب‌ها دیده‌ام که به این کتاب استناد کرده‌اند؛ حال آنکه چنین شخصی وجود خارجی ندارد و نویسندۀ پنهان این کتاب، چون عرفان و تصوف و وهابیت را موجب گمراهی مسلمانان می‌دانسته است، خواسته است از این راه، به جامعۀ دینی خدمت کند. نمونۀ دیگر، کتاب «سیاسة الحسینیه» نوشتۀ ماربین آلمانی! است. این کتاب و تأثیر آن بر سرنوشت عاشوراشناسی، مهم و به عقیدۀ من تأسف‌آور است؛ اما بی‌گمان نویسندۀ واقعی و ناشناختۀ آن، عرب مسلمانی بوده است که درد دین داشته و خواسته است با استفاده از اعتبار فیلسوفان آلمانی، تحلیل انقلابی خود را از نهضت عاشورا جا بیندازد. (ر.ک: محمد اسفندیاری، عاشوراشناسی، ص103)

فصلی از کتاب تاریخ معاصر ایران را باید به گفت‌وگو دربارۀ کتاب‌هایی اختصاص داد که نام نویسنده و محتوای آنها دروغ محض است. مثلا دستگاه تبلیغاتی پهلوی دوم، کتابی منتشر کرد به نام «خاطرات ابوالقاسم لاهوتی» که محتوای آن، خیانت‌های پی‌درپی حزب توده به آرمان‌های ملی است. این خیانت‌ها از زبان روزنامه‌نگار و نويسندۀ پناهنده به شوروي، ابوالقاسم لاهوتی روایت می‌شود که خود عضو حزب توده بوده است. مؤلفان «خاطرات لاهوتی» کتابی دیگر نیز منتشر و به حزب توده منسوب کردند به نام «نگهبانان سحر و افسون» تا میان جامعۀ دینی و ماركسیست‌های مبارز اختلاف افكنند. این کتاب، پر از ناسزاگویی و تمسخر دینداران است و خون هر مسلمانی را به جوش می‌آورد. در مقابل، کسانی هم بودند که مرگ هر نویسنده یا مبارزی را به گردن رژیم شاه می‌انداختند. آل احمد در آن سال‌ها شایعه کرده بود که صمد بهرنگی را ساواک کشته ‌است. او  می‌دانست که بهرنگی در رود ارس غرق شده است؛ اما اعتقاد داشت که از هر راهی باید به ساواک ضربه زد. رضا براهنی نیز همین روش را داشت. كتاب «دخترم فرح» نیز جعلی و  انتقام از خاندان سلطنت است.

دروغ‌های معنوی به منشورات دینی نیز راه یافته است. حدود سی و پنج سال پیش، یکی از نویسندگان دینی، کتابی نوشت دربارۀ کرامات عالمان دینی. وی در پایان عمر به یکی از نزدیکانش گفته بود که برخی از این کرامات را خود به چشم دیده و برخی را ساخته است تا ایمان جوان‌ها محکم‌تر شود. نویسندۀ دیگری در خارج از ایران، خشم مقدس خود را علیه اسرائیل، با افشای پروتکل‌های بین‌المللی صهیونیسم بروز داده و چندین مترجم در ایران، کتاب او را به فارسی برگردانده‌اند؛ اما چنین پروتکل‌هایی وجود خارجی ندارد و اگر هم داشته باشد، در دسترس عموم نیست. کتاب «غروب آفتاب در اندلس» که پایه و بنیان بسیاری از تحلیل‌ها دربارۀ مواجهۀ غرب با مسلمانان شده است، از همین دست است.  کتاب «اکسیر العبادات فی اسرار الشهادات» نوشتۀ فاضل‌ دربندی را هم باید از باب دروغ‌های دلسوزانه دانست، ولاغیر. و نیر بسیاری از گفتارها در بسیاری از کتاب‌ها و سخنرانی‌ها.
نه حزب توده، قابل دفاع است و نه سلطنت و نه صهیونیسم و نه استعمار؛ اما این روش رسواسازی و افشاگری(مباهته) یا تبلیغ، اگر در کوتاه‌مدت هم کارستان کند، در درازمدت رسوایی به بار می‌آورد.  

دروغ‌های معنوی، پرونده‌ای بسیار پیچیده‌ و پربرگ دارد؛ آنقدر که اشاره به برخی از آنها، باعث سوء‌تفاهم می‌شود و عده‌ای را افسرده یا خشمگین می‌کند. بیشتر مردم گمان می‌کنند که دروغ‌ها، انگیزۀ مادی دارند و بس؛ اما واقعیت باورنکردنی برای اکثر مردم، این است که گاهی منشأ دروغ‌، آرمان‌‌طلبی و هدف‌پرستی نویسندگان و گویندگان خیرخواه است، و تلخ‌تر از آن، این است که برخی از این دروغ‌های – مثلا – خیرخواهانه، پیامدهایی ناگوار برای ملت‌ها داشته‌ است.   

آیا برجام می‌تواند جلو جنگ احتمالی را بگیرد؟

تقریبا هیچ تردیدی وجود ندارد که حملۀ آمریکا به عراق در مارس 2003م/ اسفند 1381ش، به درخواست و با هزینۀ برخی کشورهای عربی، به‌ويژه عربستان و کویت بود. متأسفانه همین خطر برای ایران هم وجود دارد. برجام، اگرچه توانست مشکل ایران را با غرب، تا حد بسیاری حل و فصل کند، اما بر بیم و هراس برخی کشورهای عربی افزود. برجام، دست ایران را در منطقه بازتر کرد و این مقدار حضور ایران در کشورهای عربی منطقه، به هیچ روی برای کشوری مانند عربستان و هم‌پیمانانش قابل تحمل نیست. بنابراین برجام، همان مقدار که از احتمال رویارویی ایران و غرب کاست، روابط ایران و اعراب را تیره‌تر کرد. از سوی دیگر، در هیچ یک از دو کشور ایران و عربستان، اراده‌ای قوی و مصمم برای حل اختلافات وجود ندارد. ایران در غیبت آیت الله هاشمی رفسنجانی و عربستان در غیبت ملک عبدالله، انگیزه‌های کمتری برای گفت‌وگو دارند.
همه هوش و حواس دیپلماسی ایران باید صرف حل اختلافات با کشورهای حوزۀ خلیج فارس شود. آمریکا و اسرائیل، بدون درخواست کشورهای عربی و تأمین هزینه‌های جنگ از جیب اعراب، یک گلوله به سمت ایران شلیک نمی‌کنند.

سه عامل سقوط شاه

بزرگ‌ترین اشتباه سیاسی محمدرضا پهلوی، عمل نکردن به قانون مشروطه بود. قانون مشروطه یا قانون اساسی کشور، استقلال قوای سه‌گانه را از نهاد سلطنت، به ‌رسمیت می‌شناخت و وظیفۀ پادشاه را بیش از تنفیذ احکام و نظارت بر اجرای قانون نمی‌دانست؛ شبیه آنچه اکنون در کشورهایی مانند انگستان و نروژ و هلند می‌بینیم. اما محمدرضا شاه، همچون پدرش، سهمی بیش از سلطنت نمادین می‌خواست. پس اندک‌اندک، قوۀ قصائیه و سپس مجلس را بی‌اختیار کرد و از این راه، تصدی قوۀ مجریه را كاملا در دست گرفت. بدین رو در دهه‌های چهل و پنجاه، از قوای سه‌گانه چیزی باقی نمانده بود جز نام‌های كمرنگ و ساختمان‌های بزرگ و هزاران کارمند و فرمانبر محض.  
اما آنچه مردم را علیه او برانگیخت و در سال 1357 به خیابان‌‌ها آورد، بی‌اعتنایی او به قانون اساسی نبود؛ بلکه سه اشتباه بزرگ در شیوۀ کشورداری، او را سرنگون کرد:

یک. تصدی‌گری آشکار و بدون پرده‌پوشی
محمدرضا، ضمن آنکه همۀ امور را در دست گرفته بود، ابایی نداشت که همۀ مردم ایران بدانند که شخص اول مملکت او است و همۀ راه‌ها به او ختم می‌شود. تصدی‌گری مستقيم او چنان عریان و بدون پرده‌پوشی و ظاهرسازی شده بود که ديگر همۀ مردم می‌دانستند كه هر مسئله‌ای در کشور به او و ارادۀ او برمی‌گردد و دولت‌ها تأثيری در روند امور ندارند. بدین رو است که وقتی در سال‌های 56 و 57، چند نخست‌وزیر را هم عوض کرد تا مردم دست از شورش و اعتراض بردارند، در عزم مردم تأثیری نگذاشت؛ زیرا دیگر کسی باور نداشت كه تغییر دولت‌ها، تغییری بنیادین و معنادار است.

دو. نمایش کامگاری
 او به رغم آنکه می‌دانست بخشی از مردم ایران در فقر شدید به‌سر می‌برند، از نشان دادن کاخ‌ها و زندگی اشرافی‌اش در تلویزیون ملی، بیمی نداشت. سیاست دستگاه تبلیغاتی پهلوی، این نبود که از شاه، درویشی ساده‌زیست بسازد؛ بلکه همواره او را در اوج برخورداری و بخت‌یاری نشان می‌دادند. دوربین تلویزیون شاهنشاهی، گاهی به خانه و زندگی پادشاه می‌رفت و تجملات زندگی او را پیش دید همگان می‌گذاشت؛ به این گمان که مردم از داشتن چنین پادشاه کامگار و فرخنده‌فال، خوشحال خواهند شد و دعاگوی خاندان سلطنت.

سه. تميز ندادن متن از حاشیه
 اشتباه سوم و مهلک شاه این بود که متن جامعه را حاشیه، و حاشیه را متن پنداشت. در پندار او، بیشتر مردم ایران، تجدد را پذیرفته‌اند و با آن همدلی می‌کنند، و در این میان عده‌ای اندک، به سیاست‌های او اعتراض دارند. او مردمی را که لباس‌های مد روز می‌پوشیدند و ماشین‌های خارجی سوار می‌شدند و به کاباره و سینما می‌رفتند، متن جامعه پنداشت و  مخالفان مذهبی تجدد  را حاشیه؛ حال آنکه درست بر عکس این بود.

خطاهای مقدس!

تا زمان جناب عثمان، خلیفۀ سوم، قرآن‌های مکتوب در دست مردم، یکسان نبود؛ اگرچه تفاوت‌ها بیشتر در املای کلمات بود، و گاه در حد افزونی یا کاستی حرفی در کلمه‌ای. به دلایلی که در تاریخ مذکور است، جناب عثمان تصمیم گرفت که همۀ اوراق قرآن را جمع کند و کتابی یکسان و یک‌دست فراهم آورد. شماری از اصحاب پیامبر(ص)، او را در این کار مدد رساندند که مشهورترین آنها زید بن ثابت است. فرایند جمع‌آوری قرآن، بسیار عالمانه و محتاطانه پیش رفت و امام علی(ع)، هم فرایند و هم برایند آن را تأیید کرد(ر.ک: الاتقان، ص158) یا دست‌کم سخنی در بی‌اعتباری آن نگفت.
پس از اتمام کار، چندین نسخۀ دیگر از روی نسخۀ نهایی رونوشت کردند و به شهرهای بزرگ اسلامی در آن روزگار فرستادند؛ از جمله کوفه، بصره، مکه، شام، بحرین و یمن. خلیفه، از مسلمانان در همۀ شهرهای اسلامی خواست که این قرآن را بخوانند و قرآن‌های دیگر را محو کنند(تاریخ یعقوبی، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی، ج2، ص65-63؛ سیوطی، الاتقان، چاپ دارالکتاب العربی، ص441؛ محمدهادی معرفت، علوم قرآنی، ص156-144 و...).
رسم الخط قرآنی که اکنون در دست ما است، تقریبا همان رسم الخط مصحف عثمان یا یکی از رونوشت‌های آن است. دانستنی است که املای برخی کلمات در قرآن موجود که همان قرآن عثمان است، با هیچ یک از قواعد املای خطوط عربی قدیم و جدید سازگار نیست. به گفتۀ مرحوم آیت الله معرفت، شمار این کلمات از صد می‌گذرد(مباحث فی علوم القرآن، ص279). برای مثال، هیچ توجیه لفظی برای املای کلمات «بصطة»(اعراف/69)، «یدع»(اسرا/11)، «سندع»(علق/18)، «جِاْیءَ»(فجر/23) وجود ندارد. بدین رو، بسیاری از دانشمندان اسلامی و قرآن‌پژوهان، مانند ابن خلدون، باقلانی، ابن خطیب، صبحی صالح و آیت الله معرفت، قاطعانه‌ و با ده‌ها دلیل گفته‌اند که این املاهای عجیب، خطای رونویسان نخستین است و ربطی به خدا و پیامبر ندارد و ما هیچ حجت عقلی و شرعی برای حفظ آنها نداریم.
اما شگفتا که تا امروز احدی جرأت نکرده است که در این رسم الخط دست ببرد و یکی از این خطاها را اصلاح کند؛ بلکه برخی از مؤلفان علوم قرآنی – به‌ویژه در چند صد سال گذشته، مانند زرقانی مؤلف مناهل العرفان - کوشیده‌اند که این تفاوت‌ها را توجیه و تأویل کنند و از آنها معانی جدید و مرموز بیرون بیاورند! به عبارت دیگر، خطای مستنسخان نخست، چنان قداستی یافته است که اولا تا امروز کسی به خود جرأت اصلاح نداده است و ثانیا گروهی از نویسندگان قدیم و جدید، این تفاوت‌ها را به خدا و پیامبر برگردانده‌ و گفته‌اند اگر خدا راضی به این املا نبود، حتما جلو آن را می‌گرفت. پس در این تفاوت‌ها(بخوانید غلط‌های املایی) حکمت‌هایی نهفته است که ما باید آنها را کشف کنیم!

من از مفصل این نکته، مجملی گفتم
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

ترامپ، وامدار ماست

مردمی که در آمریکا به ترامپ رأی دادند و جهان را در مخمصه‌ای باورنکردنی و پیش‌بینی‌ناپذیر انداختند، انگیزه‌هایی گوناگون داشتند؛ اما مهم‌ترین انگیزۀ آنان، احیای غرور آمریکایی بود. ترامپ هم با شعار «آمریکای عزت‌مند و مقتدر؛ نه آمریکای سازشکار و منفعل»، دل مردم آمریکا را به دست آورد و از آنها رأی گرفت. غرور آمریکایی‌ها در ده سال گذشته، بارها زخمی شده بود و ترامپ، از نردبان همین احساسات جریحه‌دار بالا رفت و به کاخ سفید وارد شد.
غرور ملت‌ها را تا می‌توان نباید جریحه‌دار کرد؛ وگرنه هر پیامدی را باید انتظار کشید. ما در رسانۀ رسمی کشور، بارها ملوانان آمریکایی را نشان دادیم که دست‌های خود را بالا گرفته‌اند و یکی از آنان جلو دوربین گریه می‌کند. هر فریم از این صحنه‌ها، همچون پتکی سهمگین بر غرور شهروند آمریکایی فرود می‌آمد. پخش مكرر آن صحنه‌ها جمع كردن رأي برای دیوانه‌ای همچون ترامپ بود.

كانال يادداشت‌های رضا بابایی در تلگرام

https://t.me/rezababaei43

تفاوت اصلی میان مجتهدان سنتی و روشنفكران دینی

روشنفکران دینی و مجتهدان سنتی، هم در «شیوۀ اجتهاد» با یک‌دیگر اختلاف دارند و هم در «محل اجتهاد». تفاوت در شیوۀ اجتهاد، آن است که مثلا گروه نخست(روشنفکران دینی) بیش از گروه دوم(مجتهدان سنتی)، الزامات عقلی و قواعد عرفی را مهم می‌شمارند، و گروه دوم بیش از گروه اول، در ظواهر متون و نصوص توقف می‌کنند. اما به گمان من اختلاف اصلی در شیوۀ اجتهاد نیست؛ در «محل اجتهاد» است؛ یعنی در جایی است که مجتهد یا روشنفکر، نیاز به نوآوری و تغییر می‌بیند. به عبارت دیگر، اختلاف اصلی، آن نیست که یکی به متون و نصوص دینی وفادارتر از دیگری است. شاید مجتهدان سنتی کمتر از روشنفکران دینی، مخالف مفاد و مضمون برخی متون و گزاره‌های دینی فتوا نداده‌اند. بسیاری از فتاوا نیز مستندی جز اصول عملیه ندارد؛ یعنی نمی‌توان از متن دین سندی برای آنها یافت. اگر نمی‌توانیم برای برخی آراء و اندیشه‌های روشنفکران دینی سندی روشن و گویا در متن دین بیابیم، برای برخی آرای سنتی هم نمی‌توان. اختلاف اصلی میان روشنفکران دینی و مجتهدان سنتی، در محل اجتهاد است؛ یعنی در جایی که دست به اجتهاد زده‌اند تا به احکام جدید دست یابند. اگر روشنفکر دینی در مسائلی همچون کمّ‌وکیف حجاب، جزا، قصاص، ارث زنان، جهاد و شیوۀ حکومت بر مردم، سخنانی متفاوت گفته‌اند، مجتهدان سنتی نیز در مسائلی همچون نماز جمعه و اعتکاف احکام جدید آورده‌اند.
برای نمونه، می‌توان در تاریخچۀ احکام «نماز جمعه» و «اعتکاف» نگریست تا معلوم شود که هر چه جلوتر آمده‌ایم احکام این دو تغییر کرده است. اکثر فقهای بزرگ شیعه در اعصار پیشین(مانند شیخ طوسی، سید مرتضی، ابن ادریس) نماز جمعه را جز در زمان حضور امام معصوم یا نایب خاص ایشان، حرام ‌دانسته‌اند. دربارۀ اعتکاف هم بیشتر فقهای پیشین، آن را جز در مسجدی که امام معصوم در آن نماز گزارده است(مانند مسجد الحرام، مسجد مدینه و مسجد کوفه) روا نشمرده‌اند. روایات نیز در تأیید این فتاوا بسیار است. با وجود این، فقهای معاصر ما توانسته‌اند برای نماز جمعه در عصر غیبت و اعتکاف در هر مسجدی، وجه شرعی بیابند. چرا؟ برای آنکه در آن دو سود معنوی یافته‌اند و احالۀ آنها را به زمانی خاص یا در مکانی خاص صلاح ندانسته‌اند. بنابراین از راه اجتهاد در متون، به فتاوایی دست یافته‌اند که آشکارا بر خلاف ظهور و مفاد انبوهی از روایات صحیح السند است. اگر همین مقدار اجتهاد و تجدید نظر و نوآوری را در مسائل دیگر(مثلا در ارث زنان یا جزا) صلاح بدانند، راه بر آنان همان‌قدر باز است که در جواز اعتکاف و نماز جمعه باز بود.
در مقابل، روشنفکران دینی، موضوعات و مسائلی دیگر را برای اجتهاد برگزیده‌اند؛ مسائلی همچون ارث زنان، جزا، دیات، حقوق بشر و آزادی‌های مدنی. اگر مجتهدان سنتی نیز در همین مسائل، آن‌گونه رفتار می‌کردند که مثلا در اعتکاف و نماز جمعه عمل کردند، شاید به همان نتایجی می‌رسیدند که روشنفکران دینی رسیده‌اند.
 از همین‌جا می‌توان دریافت که صفت‌هایی همچون «سنتی» و «روشنفکر»، بیش از آنکه از دو شیوه در اجتهاد و دین‌شناسی خبر بدهند، از دو گونه حساسیت و مسئله‌شناسی سخن می‌گویند و نیز از دو نگاه به انسان و جامعه و آینده. اگر شیوۀ این دو گروه در اجتهاد و دین‌شناسی يا یک‌دیگر متفاوت است، بیش از آنکه به سرمایه‌های دینی و علمی آنان بازگردد، در گرو حساسیت‌های برون‌دینی و نگاه جهان‌شناختی آنها است. بنابراین نمی‌توان گفت که تفاوت اصلی میان روشنفکران دینی و مجتهدان سنتی، در میزان دانش یا پایبندی آنان به متون و گزاره‌های دینی است؛ زیرا هر دو کم‌و‌بیش به یک‌اندازه از نصوص و متون فراتر می‌روند؛ اما هر یک در جایی که لازم می‌بیند. یکی می‌کوشد فقه را در اعتکاف و نماز جمعه و گسترش قلمرو ولایت و مانند آن به‌روز کند و دیگری در حجاب و دیات و ارث زنان و حقوق بشر. اگر مجتهدان سنتی، فقه را در ارث و دیات و جزا و حجاب، به‌روز نمی‌کنند، از آن رو است که نیازی به تغییر در این حوزه‌ها نمی‌بییند؛ نه از آن رو که شیوۀ اجتهاد آنان به گونه‌ای است که در این حوزه‌ها قادر به نوآوری نیست.
باری؛ تحول در دین‌شناسی سنتی، بیش و پیش از هر چیز به تغییر در روحیات، حساسیت‌ها و نگاه عالمان دینی به انسان و جامعه نیازمند است و این تغییر در بیرون از دستگاه اجتهاد رخ می‌دهد. این گمان که کیفیت دین‌شناسی‌ها متأثر از کمیّت دینداری‌ها است، سخت خطا است؛ زیرا آنچه دین‌شناسی‌ها را متفاوت می‌کند، بیشتر باورها و دل‌نگرانی‌های برون‌دینی انسان‌ها است، تا میزان پایبندی‌ آنان به متون و نصوص. هیچ کس از هیچ راهی نمی‌تواند ثابت کند که دینداری و خداباوری گروهی از دین‌شناسان بیشتر یا کمتر از گروهی دیگر است.

تفصبل يادداشت را بنگريد در

http://3danet.ir/%D8%B9%D9%85%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%AF/

صدای زنگ خطر از گلوی پلاسکو

مانند ساختمان پلاسکو، نظام اجتماعی ایران در حال فرو ریختن است، و فرومی‌ریزد؛ اگر نوسازی نشود، اگر به نیازهای فوری آن توجه نکنند، اگر سایۀ سیاست را از سر آن برندارند، اگر همۀ مردم را با هر عقیده و مرام و دین، در مدیریت آن سهیم نکنند، اگر مهربانی و همدلی جایگزین کینه‌ها نشود، اگر خرد جمعی را به میان نیاوریم، اگر همدیگر را نبخشیم و دست یک‌دیگر را نگیریم، اگر سهم هر ایرانی را به اندازه حق مُشاعش از همۀ منابع طبیعی و غیر طبیعی کشور نپردازیم، اگر ایرانی بودن برای سهم مساوی داشتن از آب و خاک ایران کافی نباشد، اگر منافع ملی از حاشیه به متن نیاید، اگر کار گروهی را نیاموزیم، اگر تجربه‌های جهانی بشر را نادیده بگیریم، اگر پیروزی را از جنگ تمنا کنیم، اگر انصاف نورزیم، اگر گورخواب‌ها را فراموش کنیم، اگر عینک سیاست را از چشم دین و اخلاق و زندگی برنداریم، اگر صدای شکستن استخوان‌های اخلاق و مروت را زیر پای هیولای فقر و تبعیض نشنویم، اگر فردا را نبینیم.   

پلاسکو فروریخت تا زنگ‌های خطر را به صدا درآورد. پلاسکو خود را کشت که وجدان ما بیدار شود.