«دشمنان اهل بیت(ع)»

کلمۀ «دشمنان اهل بیت»، از کلماتی است که بسیار می‌شنویم. چندین شبکۀ ماهواره‌ای نیز به بهانۀ مبارزه با دشمنان اهل بیت(ع) راه‌اندازی شده‌اند و به این بهانه که خاندان مکرّم پیامبر اسلام(ص) دشمنانی دارند و ما باید آنها را رسوا کنیم، بودجه‌های کذایی می‌گیرند و بر دامنۀ اختلافات و جنگ‌های خونین می‌افزایند. در داخل نیز، برخی از اهل علم، تنها رسالتی که برای خود می‌شناسند، مبارزه با دشمنان اهل بیت(ع) است. اما آیا به‌واقع چیزی به نام «دشمنان اهل بیت» وجود خارجی دارد؟
اهل بیت(ع) در زمان حیاتشان، دوستان و دشمنانی داشته‌اند و اکنون نیز بیشتر مسلمانان، دربارۀ ایشان مانند ما نمی‌اندیشند؛ یعنی آنان را معصوم و جانشین رسول خدا(ص) و... نمی‌دانند؛ اما حتی در میان علمای وهابی نیز کسی را نمی‌توان یافت که دشمنی با اهل بیت پیامبر(ص) را موجّه بشمارد؛ چنانکه کتاب‌فروشی‌ها و کتاب‌خانه‌های مکه و مدینه و ریاض، سرشار است از کتاب‌هایی در مدح اهل بیت(ع). در هیچ نقطه‌ای از جهان، هیچ مسلمان یا غیر مسلمانی را نمی‌یابیم که دشمنی با خاندان رسول(ص) را پیشه و اندیشۀ خود بداند؛ مگر اینکه بگوییم هر کس دربارۀ اهل بیت، مانند ما نیندیشد، دشمن آنان است! متأسفانه بسیاری از اهل علم و مدیران هیئت‌های مذهبی و برنامه‌سازان شبکه‌هایی ماهواره‌ای همین‌گونه می‌اندیشند. اکثر برنامه‌هایی که در برخی شبکه‌های ضد وهابی ساخته و پخش می‌شود، نقد اهل سنت است، نه نقد دشمنان اهل بیت یا حتی وهابیت. این برنامه‌سازان به بهانه مبارزه با وهابیت و دشمنان اهل بیت، رسما به جنگ اهل سنت رفته‌اند، و در آن سو نیز عده‌ای به بهانۀ مبارزه با شیعیان تندرو و غالی، علیه ایران و همۀ شیعیان جهان، به‌شدت فعالیت می‌کنند. هزینۀ مالی و جانی این جنگ نافرجام را هم مردم می‌دهند؛ مردمی که برای حل ساده‌ترین و ضروری‌ترین مسائل زندگی خود، رمقی برایشان باقی نمانده است.

مناظرۀ علت با دلیل

در مناظرۀ آقای بازرگان و سروش، آقای بازرگان از دیدگاه سنتی دربارۀ قرآن دفاع می‌کند و آقای سروش از نظریه‌ای که چندان سابقه و پشتوانۀ تاریخی در ایران ندارد. آقای سروش، برای اثبات نظریه‌اش دلیل نمی‌آورد و بیشتر دیدگاهی تازه را دربارۀ وحی و زبان قرآن، عایق‌بندی می‌کند؛ اگرچه نظریۀ سنتی نیز دلیلی از جنس برهان عقلی ندارد. اینکه آقای سروش، قرآن را رؤیاهای صادق پیامبر می‌خواند، نه سخنان صریح خدا با او در بیداری، اگرچه دلیل ندارد، اما بی‌علت نیست. نظریه‌ها یا فرضیه‌ها در همۀ علوم، افزون بر دلیل، علت نیز دارند. علت، پدیدآورنده است؛ دلیل، نشان‌دهنده. علت، هستی‌بخش است و دلیل، آگاهی‌بخش. مثلا موقعیت خاص زمین در برابر خورشید، «علت» سردی هوا است، و یخ زدن آب، «دلیل» آن؛ یعنی ما از یخ زدن آب، پی می‌بریم که دمای هوا زیر صفر است؛ اما یخ زدن آب، علت سردی هوا نیست؛ بلکه دلیل آن است.  
نظریۀ آقای سروش دربارۀ قرآن، فاقد دلیل است؛ اما مهم است که بدانیم چرا چنین نظریه‌ای به وجود آمده است و بسیاری از روشنفکران دینی، قرائتی شبیه آن – در پیامد و آثار - از قرآن و حدیث دارند. به عبارت دیگر، باید دید که خاستگاه این نظریۀ درست یا نادرست چیست و قرار است چه مسئله‌ای را حل کند یا چه راهی را پیش پای مسلمانان بگذارد.
به گمان من، مدافعان این نظریه و مشابه آن، گرهی را در دین‌شناسی و دینداری دیده‌اند که گشودن آن را از راه‌های سنتی ناممکن می‌دانند. به باور درست یا نادرست آنان، تلقی سنتی از قرآن، پاسخ‌گوی برخی پرسش‌ها نیست و همین ناتوانی و سکوت، زمینه را برای خلق نظریه‌های دیگر دربارۀ وحی و قرآن هموار کرده است. اما آن مشکل چیست که – به گمان برخی روشنفکران دینی –  نظریۀ سنتی دربارۀ قرآن، قادر به حل آن نیست؟
مشکل اصلی در متن‌محوری است. متن‌محوری ادیان، آنها را غیر منعطف و بنیادگرا می‌کند. اگر عمود خیمۀ دین، متن یا متون یا گزاره‌های تاریخی آن باشد، امیدی به سازگاری آن با مصالح و حقایق جدید نیست. وقتی متن در کانون دین قرار گیرد، جلو هر گونه انعطاف را در اجرای احکام و قانون‌گزاری می‌گیرد. از همین رو است که بنیادگرایی در میان ادیان نص‌گرا و متن‌محور بیشتر است تا در آیین‌ها و دین‌های مفهوم‌گرا، مانند بودیزم. متن، هرچه مقدس‌تر و آسمانی‌تر به نظر آید، همراهی‌ آن با رویدادهای زمینی دشوارتر است؛ اما اگر متنی را محصول مشترک خدا، انسان و مخاطبان خاص دانستیم، هماهنگ‌‌سازی آن با بدیهیات عصری آسان‌تر و کم‌‌هزینه‌تر می‌شود و در حل مشکلات این‌جهانی و این‌زمانی، کاراتر است. تفاوت متن‌های نوع اول(تماماً آسمانی) با نوع دوم(الهی – بشری)، تفاوت «راه» با «راهنما» است. متن‌های تماماَ آسمانی، راه و راهبرند؛ اما متن‌های الهی – بشری، بیش از راهنمایی‌های کلی، ادعایی ندارند.
ناهمسویی برخی گزاره‌های قرآنی با رهیافت‌های جدید بشری، از دیگر مشکلات نظریۀ سنتی دربارۀ قرآن است. نظریۀ سنتی که نسبت قرآن را با خدا مانند نسبت نوشتار با مؤلف می‌داند، آن ناهمسویی‌ها را انکار یا توجیه می‌کند، و اگر هم بپذیرد، می‌گوید: این رهیافت‌ها غلط است و باید تغییر کنند. اما روشنفکران دینی، نه حاضرند چشم از این رهیافت‌ها بپوشند و نه می‌پذیرند که دین را کنار بگذارند. بنابراین، در پی تلقی جدیدی از دین می‌گردند که متن، تنها محور و ستون فقرات آن نباشد؛ تا بتوانند دین را نه راه که راهنما نشان دهند. اما از چشم‌انداز سنت، قرآن عین کلام خدا و ابدی و عمومی است و به هیچ روی نمی‌توان صراحت‌های آن را در حوزۀ قوانین و احکام اجتماعی نادیده گرفت.
نظریۀ «رؤیاهای پیامبرانه» و نظریه‌های مشابه، رسالتی روشنفکرانه بر عهده گرفته‌اند. در این نظریات، قرآن کتابی است که تجربه‌های معنوی و دستورالعمل‌های مربوط به شخص پیامبر(ص) را روایت می‌کند. بنابراین، نسبت آن با خدا مانند نسبت سوانح روحی و تاریخی شخص پیامبر(ص) با خدا است. از همین رو است که پیامبر(ص) برای جمع‌آوری قرآن اقدام نکرد؛ زیرا جمع‌آوری قرآن به دست پیامبر(ص)، بدین معنا بود که این کتاب، همان نسبتی را با دیگران دارد که با او داشت؛ در حالی که «انما یعرفُ القرآنَ مَن خُوطبَ بهِ؛ قرآن را کسی می‌فهمد که مخاطب آن است.» (وسائل الشيعه، ج18، ص136)
نظریۀ آقای سروش و مشابه آن، سر در چنین آبشخوری دارد. در این نظریه‌ها علت مهم‌تر از دلیل است. مخالفان نیز به جای درپیچیدن با دلیل‌ها، باید بتوانند سرچشمۀ این‌گونه نظریات را خشک کنند و مثلا نشان ‌دهند که قانون قصاص و دیات در قرآن، کارامدتر از آخرین نظریات حقوق‌دان‌ها دربارۀ مسائلی همچون اعدام، دیه، ارث، و حقوق زن است.

دو نشانۀ متعصبان

«تعصب» که در ادبیات دینی به آن «جاهلیت» هم می‌گویند، شایع‌ترین بیماری فکری در جوامع عقب‌افتاده است. درمان آن نیز بسیار دشوار است؛ چون هیچ کس خود را متعصب نمی‌داند. تعصب، چیزی است که ما آن را همیشه در دیگری می‌بینیم و دیگری در ما. ما نمی‌توانیم به او ثابت کنیم که متعصب است و او نیز نمی‌تواند تعصب ما را به ما نشان دهد. اما دو ویژگی مهم در انسان‌های متعصب وجود دارد که خوش‌بختانه تا حدی قابل اندازه‌گیری است و از این راه می‌توان میزان و مقدار تعصب را در انسان‌ها حدس زد:

یک. غلبۀ کمّی و کیفی باورهای متافیزیکی بر دانش‌های زمینی.
باورهای متافیزیکی انسان متعصب، بسیار بیش از دانش‌های دنیوی او است. او بیش از آنکه بداند و بشناسد و بخواند، باورمند است و آن اندازه که اقیانوس باورهای او سرشار است، کاسۀ دانشش پر نیست. باورهای متافیزیکی در غیبت دانش‌های زمینی، از سنگ و چوب، بت می‌سازند و از زمین و زمان، مقدسات.  اگر نیوتن یا زکریای رازی متعصب نبودند، از آن رو است که دانسته‌های علمی آنان، بسیار بیش از باورهای فراعلمی و فرازمینی ایشان بود. نیز به همین دلیل است که دیو تعصب، معمولا قربانیان خود را از میان جوانان و مردم کم‌سواد می‌گیرد.

دو. ناآشنایی با «دیگر»ها.
متعصب، معمولا شناختی ژرف از دیگران و باورهایشان ندارد. بی‌خبری از اندیشه‌ها و باورهای دیگران، او را به آنچه دارد، دلبسته‌تر می‌کند. انسان‌ها هر چه با شهرها و کشورهای بیشتر و بزرگ‌تری آشنا باشند، دلبستگی کمتری به روستای خود دارند.

بنابراین، انسان متعصب، بیش از دانش، گرایش دارد و بیش از آنکه عقیده‌شناس باشد، عقیده‌پرست است. حاضر است در راه عقیده‌اش جان بدهد ولی حاضر نیست دربارۀ عقیده‌اش بیندیشد و بخواند و بپرسد.
متعصبان را به‌راحتی می‌توان سازمان‌دهی کرد و به کارهای سخت واداشت. آنان، کنش‌گر و سراپا غیرت و اراده‌اند، و هیچ نیرویی در برابرشان تاب مقاومت ندارد، مگر حکومت قانون. برای مهار خشونت و زیاده‌خواهی متعصبان، در کوتاه‌مدت هیچ راهی وجود ندارد، جز تقدیس و تقویت قانون و استوارسازی پایه‌های آن. تعصب، تا آنجا که قانون را نقض نکند، خطری برای جامعه ندارد. گرفتاری از وقتی آغاز می‌شود که قانون در برابر متعصبان و خشونت‌طلبان کوتاه بیاید و دست آنان را باز یا نیمه‌‌باز بگذارد. زنان و مردان تعصب‌مدار، قانون‌گریزترین مردم روزگارند. آنان خود را تافته‌های جدابافته می‌دانند و عقیدۀ خود را مقدس‌تر از هر قانونی. قانون را تا آنجا گردن می‌گذارند که پشتیبانشان باشد؛ نه بیش از آن. کشوری که در آن، سخن از عقیده، بیش از قانون و حقوق باشد، بهشت متعصبان است. 

محمد در حراء

برای من، نورانی‌ترین نقطه در زندگی پیامبر اسلام(ص)، خلوت‌نشینی‌های او در غار حراء است. پیش از او، پدربزرگش عبدالمطلب نیز در این غار تنگ و تاریک خلوت می‌گزیده و با خدایی غیر از خدایان حجاز مناجات می‌کرده است. محمد(ص)، از شهر به بیابان می‌گریخت و در غاری که مردم به آن «حراء» می‌گفتند، بیتوته می‌کرد. علی(ع) و زید بن حارثه برای او غذا می‌بردند و از او برای خدیجه خبر می‌آوردند. هر اتفاقی که برای او افتاد، در همین خلوت‌های مرموز بود. ما نمی‌دانیم او در غار حراء چه می‌کرد و به چه می‌اندیشید و چه مواجیدی بر او فرود آمد؛ ولی می‌دانیم که وقتی به میان مردم آمد، از خدایی دیگر سخن گفت و مرامی دیگر درافکند.
پیروان محمد(ص) آن مقدار که به سیرۀ او در مدینه می‌نگرند، سیرتش را در مکه نمی‌بینند و از مکه نیز به نهضت بیرونی اسلام بیشتر توجه دارند تا انقلاب درونی محمد(ص). تجربه‌های معنوی پیامبر اسلام، ارزشمندترین بخش زندگی او و تاریخ اسلام است؛ اگرچه کمترین توجه را در میان پیروانش برانگیخته است. گمشدۀ بشر نیز همین دست مواجید و انقلاب‌های درونی است. از محمد باید شوریدن بر عادت‌ها و رسوم را می‌آموختیم؛ اما از همو نیز عادتی دیرینه ساختیم.  
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت‌نشینی

دربارۀ استاد مطهری

استاد مطهری، علوم دینی را یک گام به جلو برد. دانش و میزان مطالعات دینی و سرمایه‌های علمی او هنوز در میان روحانیان کم‌مانند است و حوزه‌های علمیه، دیگر نتوانستند مانند او را در دامان خود بپرورند. علوم دینی، پس از او نیز بالید و به راه خود ادامه داد؛ اما همچنان نیم‌نگاهی به نوشته‌ها و سخنرانی‌های او در دو دهۀ چهل و پنجاه دارد.
جفای بزرگی که بر مطهری رفت، بسندگی به نام و چند سخنرانی کوتاه او است. به‌تقریب هیچ یک از آرمان‌ها و اندیشه‌های آن شهید بزرگوار، جامۀ عمل نپوشید؛ اما آثاری که آفرید، همچنان خواندنی است. مطهری، فقط آن نیست که هر سال سخنرانی کوتاهش را در روز سیزدهم فروردین دربارۀ سیزده‌بدر و در روز قدس دربارۀ اسرائیل و در روز عاشورا دربارۀ مصائب امام حسین(ع) پخش می‌کنند. مطهری، گفتارها و نوشتارهایی دارد که به‌واقع اکنون امکان پخش آنها از رسانه‌های سراسری و رسمی نیست؛ همچون سخنان او دربارۀ حقوق دگراندیشان و برخی فیلسوفان غرب و ارج‌گذاری به کوشش‌های حقوق بشری آنان. آیا کسی باور می‌کند که عبارات زیر از مطهری باشد؟
«در دنیای غرب از قرن هفدهم به بعد، پا‌به‌پای نهضت‌های علمی و فلسفی، نهضتی در زمینۀ مسائل اجتماعی و به نام "حقوق بشر" صورت گرفت. نویسندگان و متفکران قرن هفدهم و هجدهم، افکار خویش را دربارۀ حقوق طبیعی و فطری و غیر قابل سلب بشر با پشتکار قابل تحسینی در میان مردم پخش کردند. ژان ژاک روسو و ولتر و منتسکیو از این گروه نویسندگان و متفکران‌اند. این گروه حق عظیمی بر جامعۀ بشری دارند. شاید بتوان ادعا کرد که حق اینها بر جامعۀ بشری از حق مکتشفان و مخترعان بزرگ، کمتر نیست. اصل اساسی مورد توجه این گروه این نکته بود که انسان بالفطره و به فرمان خلقت و طبیعت، واجد یک سلسله حقوق و آزادی‌ها است. این حقوق و آزادی‌ها را هیچ فرد یا گروه، به هیچ عنوان و با هیچ نام نمی‌توانند از فرد یا قومی سلب کنند؛ حتی خود صاحب حق نیز نمی‌تواند به میل و ارادۀ خود آنها را به غیر منتقل نماید و خود را از اینها عریان و منسلخ سازد. همۀ مردم، اعم از حاکم و محکوم، سفید و سیاه، ثروتمند و مستمند در این حقوق و آزادی‌ها با یکدیگر متساوی و برابرند.» (نظام حقوق زن در اسلام، مقدمه، انتشارات صدرا، چاپ34، سال 1382،ص12)
در مجموعۀ چهارده جلدی «یادداشت‌های استاد مطهری»، گاه عبارات‌ و تحلیل‌هایی به چشم می‌خورد که من از یادآوری آنها در اینجا هراس دارم؛ اما او این سخنان را گفته است و این میراث گرانبها را از خود برجای گذاشته است. نه مطهری و نه هیچ کس دیگر، در جهان معرفت، فصل الخطاب نیست؛ اما شنیدن برخی سخنان از برخی نامداران در این سال‌ها، جای خالی علامه طباطبایی و شهید مطهری را نمایان‌تر می‌کند.

هم‌ذات‌پنداری، معجزۀ سینما و ادبیات

بقا و خوشبختی بشر، در گرو زندگی جمعی است، و زندگی جمعی بدون هم‌ذات‌‌پنداری، اردوگاه مرگ تدریجی است. هم‌ذا‌ت‌پنداری، یعنی درک رنج یا لذت دیگران، آنسان که آن رنج یا لذت، گویی در وجود ما رخ داده است. بدون هم‌ذات‌پنداری، هیچ دلیلی برای اخلاق اجتماعی باقی نمی‌ماند، جز تازیانۀ قانون که آن نیز ناتوان‌تر از آن است که جامعه‌ای را سر به راه کند. خانم هانا ارنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم» به‌خوبی نشان می‌دهد که میان قتل و ظلم با توانایی در هم‌ذات‌پنداری(identification)، رابطه‌ای معکوس و بسیار دقیق وجود دارد؛ یعنی هر قدر که جامعه‌ای در هم‌ذات‌‌پنداری ناتوان‌تر باشد، در ظلم و بزهکاری و کشتار، توانمندتر است. بر پایۀ تحقیقات او، آدلوف آیشمن، افسر ارتش نازی آلمان، که توانست صدها هزار یهودی را در ماجرای هولوکاست، روانۀ سالن‌های گاز کند، انسانی خانواده‌دوست، مؤدب، برخوردار از همۀ پرنسیب‌های اجتماعی و حتی افکار مثبت بود؛ اما ذره‌ای قدرت هم‌ذات‌پنداری نداشت. به همین دلیل کشتن صدها هزار انسان، هیچ احساس بدی در او برنینگیخت.
هم‌ذات‌پنداری، بیش و کم در طبیعت همۀ انسان‌ها هست. اما راه‌هایی وجود دارد که آن را تقویت می‌کند یا به سطح لازم برای زیست جمعی می‌رساند. موسیقی، قصه، رمان و سینما، بیشترین توفیق را در تقویت و تشدید هم‌ذات‌پنداری در میان انسان‌ها دارند. سینما غم و شادی دیگران را غم و شادی ما می‌کند؛ به ما می‌آموزد که دیگران نیز وجود دارند، رنج می‌برند و همچون ما درد می‌کشند. این یادآوری‌ها برای جوامع بشری از نان شب واجب‌تر است. اخلاقی‌ترین کارکرد سینما و رمان و تئاتر همین است که رنج و درد دیگران را رنج و درد ما می‌کند و ما هم‌پای «دیگری» می‌ترسیم، اشک می‌ریزیم، غصه می‌خوریم یا شاد می‌شویم و می‌خندیم. اخلاقی‌ترین کارکرد سینما این است که بیننده‌اش را در غم «دیگران» می‌گریاند و شادی دیگران را شادی او می‌کند. این بزرگ‌ترین پیام اخلاقی سینما است، حتی اگر موضوع و صحنه‌های آن اخلاقی نباشد. قصه برای کودکان و رمان برای بزرگ‌سالان نیز همین کارکرد را دارد. اگر رمان «کلبۀ عموتام» نوشتۀ خانم استو، آن اثر شگرف را در تاریخ آمریکا گذاشت و همچون تیغ بر رشتۀ برده‌داری در قرن نوزدهم فرود آمد، هیچ دلیلی نداشت جز اینکه توانست هم‌ذات‌پنداری خوانندۀ سفیدپوست را برانگیزد.
نصیحت و اندرزگویی، در جامعه‌ای که یارای هم‌ذات‌پنداری ندارد، بی‌تأثیر است یا تأثیر آن پایدار نیست. سینما و رمان و موسیقی، سلول‌های جامعه‌ را به هم می‌پیوندد و از آنها عضوی زنده می‌سازد؛ اما در پند و اندرز، «دیگری» همچنان «دیگری» است. سینما «دیگری» را هم‌ذات و همزاد ما می‌کند و به همین دلیل، از چگالی خودخواهی و خودبینی و خودپرستی ما می‌کاهد. موسیقی، جان‌ها را لطیف می‌کند و سپس آنها را به مدرسۀ داستان و سینما می‌فرستد تا در آنجا تجربه‌های دیگران را «حس» کنند و لختی برای «دیگران» بگریند یا بخندند.
قانون طلایی در اخلاق نظری که می‌گوید آنچه برای خود می‌خواهی برای دیگران نیز بخواه و آنچه بر خود نمی‌پسندی برای دیگری نیز مپسند، شمه‌ای از کارستان هم‌ذات‌پنداری است. «انصاف» هم که سخت‌ترین و فاضل‌ترین فضیلت اخلاقی است، بدون هم‌ذات‌پنداری ممکن نیست.
اگر هم‌ذات‌پنداری، پایه و بنیان اخلاق اجتماعی است، خوشا مردمی و کشوری که سیاست‌مداران آن، رمان می‌خوانند، به سینما می‌روند و موسیقی گوش می‌کنند.