هشت بار؟!

مذاکره در سیاست مانند آزمایش در علوم تجربی است؛ مانند استدلال در علوم عقلی است؛ مانند چانه زدن در بازار است. انسان عاقل بالغ از گفت‌وگو هراسی ندارد؛ ولو طرف مقابل حیله‌گر و زورگو باشد. اگر مذاکره نکردن افتخار است، شما بیایید از این یک افتخار بگذرید. شما که سراپا عزت و سربلندی و موفقیت در ایران و جهان هستید، به این افتخار کوچک چه نیازی دارید؟ من نمی‌گویم هر مذاکره‌ای مفید است؛ اما قطعا و یقینا در مذاکره نکردن هیچ سودی برای مردم ایران نیست. تاریخ بخوانید و ببینید غرور سلطان محمد خوارزمشاه چه بهانه‌ای به دست مغول داد. تاریخ بخوانید تا بدانید چرا شاه اسماعیل صفوی در چالدران شکست خورد و پس از آن دق کرد و مرد. تاریخ بخوانید تا بدانید شاه سلطان حسین صفوی برای دفع فتنۀ محمود افغان چه راه‌های فراوانی در چنته داشت، اما آش نذری را چارۀ کار دانست. به او گفته بودند که دولت صفوی به دولت امام زمان متصل خواهد شد و او هم باور کرده بود. تاریخ بخوانید و ببینید امیرکبیر برای گرفتن زمین‌های ایران از خلافت عثمانی، چند سال در ارزنة الروم با هر کس و ناکسی مذاکره کرد و سرانجام نیز توانست بهترین توافق‌نامۀ ممکن را آمادۀ امضا کند. نه مذاکره کردن، سرشکستگی است و نه مذاکره نکردن، سرافرازی. ببینید مردم چه می‌خواهند. شما نمایندۀ همین مردم هستید. نباید راهی را برگزینید که شما را از مردم جدا می‌کند. اگر مردم دنبال مذاکره نکردن بودند که به آقای رئیسی رأی می‌دادند. اگر مردم می‌خواستند رئیس جمهورشان هشت بار زنگ رئیس جمهور آمریکا را رد تماس بدهد، در اردیبهشت پارسال خودشان را به آب و آتش نمی‌زدند که مدعی تدبیر و امید رأی بیاورد.

جانشین مذاکره، جنگ گرم یا سرد است؛ جنگی که هزینه‌های کمرشکن آن بر دوش بیمارستان‌ها و دانشگاه‌ها و سفره‌های مردم و دختران معصوم و پسران مغموم و خانواده‌های ازهم‌پاشیده و ساختمان‌های سست و صنعت ورشکسته و زمین‌های خشک است.

جادوی غربت

یکی از بزرگان حوزه در مصاحبه‌ای فرموده‌اند: «انقلاب اسلامی، مسجد را از گوشۀ غربت به میدان عمل و جامعه آورد.»

مبنا و پیش‌فرض این سخن، آن است که نهادهای فرهنگی و دینی تا جامۀ سیاست نپوشند، در گوشۀ انزوا و غربت به سر می‌برند. بنابراین مسجد اگر تنها خانۀ اخلاق و معنویت باشد، حاشیه‌نشین است و اگر به میدان سیاست بیاید، از حاشیه به متن آمده است. به عبارت دیگر، معیار حاشیه و متن، سیاست است، نه فرهنگ و اخلاق و معنویت. متن، آنجا است که سیاست باشد و حاشیه آنجا است که ارتباط مستقیم با سیاست ندارد. بنابراین مسجد تا وقتی که تنها عبادتگاه است، در حاشیه است و آنگاه که با سیاست آمیخت یا سیاست به او جایگاهی برتر داد، به متن جامعه آمده است.
پیامدهای چنین پیش‌فرضی، بسیاری از باورها و شناخت‌های تاریخی ما را دربارۀ نهادهای دینی و فرهنگی و مکانیسم تأثیرگذاری‌های آنها تغییر می‌دهد و هر عاملی از عوامل اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی را در مرتبه‌ای پایین‌تر از سیاست می‌نشاند. در مقابل، اگر کسی بر این باور باشد که سیاست و حکومت، محصول فرهنگ و تربیت است و زیر پوست شهر مهم‌تر از بنرهای بزرگ شهرداری‌ است، آنگاه باید نهادهای فرهنگی را در درازمدت تأثیرگذارتر از سیاست‌ بشمارد؛ یا دست‌کم آن را بردۀ سیاست نداند. نهادهای فرهنگی، حتی اگر زانوی غربت در بغل بگیرند، باز هم در درازمدت تأثیرگذارتر از عمل‌های سیاسی‌اند. به قول مولانا: «حل مشکل را دو زانو جادو است.»

اصالة السیاسه حتی اگر درست باشد، دین نباید اصالت و رسالت فرهنگی خود را به آن گره بزند؛ زیرا سیاست اگر امروز در برابر فرهنگ غالب بایستد، فردا در مقابل آن زانو می‌زند. اگر افسارِ امروز در دست سیاست است، بنای فردا را فرهنگ می‌سازد. سیاست، نه معیار است و نه معمار. معیار نیست؛ چون به‌شدت متغیر است. معمار نیست؛ چون عمارت است و معمار آن، فرهنگ و اقتصاد و جغرافیا و تاریخ و... بنابراین نهادهای فرهنگی اگر می‌خواهند در متن جامعه باشند، از قضا باید از سیاست‌ بگریزند و برای فردا برنامه‌ریزی کنند. اگر مسجد در سال‌های پیش از انقلاب، به رغم آن‌که سیاسی نبود(مگر شماری‌چند و مگر در سال ۱۳۵۷)، توانست بیشترین تأثیرگذاری سیاسی را داشته باشد، از همین رو است و اگر امروز در سپهر فرهنگ به حاشیه رفته و در عرصۀ سیاست نیز پایگاه فصلی برای برخی جریان‌های سیاسی شده است، چون رسالت‌های فرهنگی خویش را با سیاست معامله کرده است.
مسجد در میان همۀ نهادهای فرهنگی ایران و نهادهای دینی جهان، از بیشترین مکان و مساحت و فرصت برنامه‌ریزی برای مردم برخوردار است. اهل مسجد بیندیشند که این مقدار زمین و بنا و امکانات مادی و معنوی که همۀ نهادهای آموزشی(مانند مدرسه) و فرهنگی جهان، حسرت آن را می‌خورند، اگر مثلا در اختیار طرفداران محیط زیست یا مدافعان حقوق بشر یا دل‌مشغولان بهداشت یا بنیادهای آموزشی بود، چه توفیقاتی داشتند و چه گره‌هایی را باز می‌کردند و چه اندازه در استقلال آن می‌کوشیدند.

ماهیت گفتاری متون دینی و پیامدهای آن

کتاب‌ها را می‌توان به دو گروه نوشتاری و گفتاری تقسیم کرد: نوشتاری، ذهنیات نویسنده در قالب طرحی اندامواره و نظام‌مند بر روی کاغذ است. گفتاری، سخنان شفاهی گوینده یا گویندگان است که سپس صورت کتبی پذیرفته‌ است؛ مانند کتابی که شامل ضرب‌المثل‌های پراکنده و رایج در میان مردم است. گرد آمدن در قالب کتاب و میان دو جلد، ماهیت شفاهی امثال و حِکَم را تغییر نمی‌دهد؛ چنانکه تبدیل کتاب‌های نوشتاری به فایل‌های صوتی، ماهیت نوشتاری آنها را متحول نمی‌کند.

کتاب‌های گفتاری و نوشتاری، ظاهری یکسان، اما ماهیتی دیگرگون دارند. تفاوت ماهوی آنها بسیار است؛ از جمله:
۱. متن گفتاری‌ به‌شدت متکی به قرینه‌ها و نشانه‌های بیرون از متن است؛ به طوری که گاه فهم آن بدون نظرداشت قرائن منفصل، زمان صدور، جغرافیای صدور، زیست‌جهان مخاطب و فرهنگ زمانه ممکن نیست.
۲. متن گفتاری یا شفاهی، نظم درختی یا اندامواره نمی‌پذیرد و سیر آن نه خطی است، نه دایره‌وار و نه متضلع.
۳. متن گفتاری، خالی از تناقض‌نمایی و حتی تناقض‌ یا اختلاف در سطح و زبان نیست؛ برخلاف متن نوشتاری که زبان و و منطق و مخاطبان آن بیش‌وکم یکسان است. از همین رو است که در ضرب‌المثل‌ها گزاره‌های متناقض‌نما فراوان به چشم می‌خورد. یک‌جا می‌گوید: «با یک گل بهار نمی‌شود» و در جایی دیگر می‌گوید: «یکی مرد جنگی به از صدهزار».
۴. دایرۀ مخاطبان متن گفتاری، محدودتر اما متنوع‌تر است.
۵. پاراگراف‌بندی در متن گفتاری، دشوار یا ناممکن است و از آن دشوارتر، فصل‌بندی است؛ مگر فصل‌ها و باب‌هایی که هیچ منطقی ندارند جز تقسیم صوری مطالب؛ مانند شش دفتر مثنوی که از هیچ طرحی پیروی نمی‌کنند جز طرح تقسیم برای تقسیم.
۶. آمیختگی متن‌های گفتاری با زمان نزدیک و مکان خاص، بیشتر از متن‌های نوشتاری است.
۷. متن‌های گفتاری بیش از آنکه سخنگوی دانش‌ها و ارزش‌ها باشند، ماهیت انگیزشی دارند.
۸. پراکندگی موضوعی و گریزهای فراوان در متن‌های شفاهی، معمول و پذیرفتنی است.

مشهورترین کتاب شفاهی در زبان فارسی، مثنوی معنوی است. مثنوی، سخنرانی‌های منظوم مولانا در شب‌های قونیه بوده است؛ نه کتابی همچون منطق الطیر عطار یا گلشن راز شبستری. همچنین همۀ متون دینی و تاریخی اسلام، ماهیت شفاهی دارند و کلمۀ «متن» در عنوان «متون دینی» اعم از گفتار و نوشتار است. در گفتاری و شفاهی بودن حدیث و اخبار تاریخی، نزاعی نیست؛ اما نظریه‌پردازان اسلامی در ماهیت نوشتاری یا شفاهی قرآن هم‌داستان نیستند. تاریخ تدوین قرآن، معنای لغوی و تاریخی وحی، لحن آیات، ماهیت انگیزشی(انذار و بشارت)، شیوۀ تقسیم مطالب به آیات و سوره‌ها، چیدمان مطالب، ارتباط معنادار هر بخش از قرآن با واقعه‌ای تاریخی(شأن نزول) و پیوستگی معنایی و محتوایی آیات با رویدادهای اجتماعی یا سوانح فردی، بخشی از ادلۀ کسانی است که قرآن را متنی شفاهی می‌دانند. نوشتاری بودن قرآن، بیشتر ادلۀ کلامی و فراعلمی(مانند عقیده به نزول دفعی و یک‌پارچۀ همۀ قرآن در شب قدر) دارد.

عقیده به شفاهی بودن قرآن، دیدگاه‌های رسمی را دربارۀ قرآن متحول می‌کند؛ بدون آنکه ذره‌ای از ارزش‌های معنوی و دینی آن بکاهد. پیامدهای این دیدگاه، فراوان است. در اینجا به دو نمونه اشاره می‌کنم:
یک. گاهی دانش‌ها و ارزش‌های مندرج در کتاب‌های شفاهی، ماهیت انگیزشی و رانشی دارند؛ نه بازگویی واقعیت‌های علمی و معرفتی. مثلا وقتی مولوی می‌گوید: «گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد»، نیروی عشق را در مصاف با موانع سلوک می‌ستاید؛ اما معلوم نیست که مانند عوام آن اعصار معتقد بوده است که زمرد، به‌واقع مار و اژدها را کور می‌کند؛ چون پیشتر ابوریحان بیرونی، ناراستی این خرافه را بالمعاینه ثابت کرده بود. حتی همین توصیۀ مولانا(سپرسازی از عشق در برابر موانع سلوک) در عصری و برای نسلی راهگشا است که استعداد عاشقی دارد؛ اما برای مردمی که – به هر دلیلی - تجربۀ عشق برای آنان ناممکن یا بسیار نادر شده است، باید به داروهای مشابه روی آورد. بنابراین توصیۀ مولوی، تنها به نحو کلی پذیرفته است، نه به همان معنا که او خود تجربه کرده است. همچنین وقتی قرآن، قلب گوشتی و صنوبری‌شکل را در سینۀ انسان، مرکز ادراکات فراحسی او می‌شمارد(وَلَٰكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ؛ لیکن کور است قلب‌هایی که در سینۀ آنان است. سورۀ حج، آیۀ ۴۵)، چه توجیهی دارد جز اینکه قرآن را کتاب شفاهی بدانیم و مخاطبان آن را مشافهان(مخاطبان رودرو)؟ این مقدار را بیشتر مؤلفان علم اصول فقه(مانند میرزای قمی و آخوند خراسانی) پذیرفته‌اند؛ بحث در این است که اشتراک آیندگان و مشافهان در کلیات است یا در جزئیات.
دو. استخراج نظام‌های نظری و عملی از متون شفاهی ممکن نیست؛ مگر در حد کلیات و سمت‌وسو.

دموکراسی‌خواهان غیر دموکراتیک

در بیست - سی سال گذشته، طبقه‌ای در ایران پدید آمده است که با اسلام یا هر دین دیگری، خشمگینانه می‌جنگد و تندترین زبان را در این جنگ به کار می‌گیرد. عربی‌زدایی از زبان فارسی، ستایش ایران باستان و مبارزه با همۀ مظاهر اسلامی در جامعه، شمه‌ای از برنامه‌های آنان در شبانه‌روز است. خشم و نفرت در سخنانشان موج می‌زند و کینه‌ورزی با دین و دینداران، ذهن و ضمیرشان را مشغول کرده است. 

کسانی با این اوصاف، همیشه در ایران بوده‌اند؛ اما بی‌گمان هیچ‌گاه جایگاهی چنین پرشمار نداشته‌اند. مشکلات اقتصادی، قضایی و فرهنگی کشور، مهم‌ترین عامل شکل‌گیری این طبقه در ایران امروز است. بیشترین دشمنی آشکار را هم با روشنفکران دینی دارند؛ زیرا برای اسلام سنتی و سیاسی، آینده‌ای در ایران نمی‌بینند و معتقدند اگر دین در جامعه باقی و پرتوان بماند، از طریق همین روشنفکران دینی است.
من این گروه را از مهم‌ترین موانع دموکراسی در ایران می‌دانم؛ زیرا خشم و نفرتی که آنان در جامعه می‌پراکنند، بیشترین ناهمواری را برای دموکراسی‌ فراهم می‌کند و تندترین واکنش‌ها را علیه تحول‌خواهان در میان مردم برمی‌انگیزد. دشمنی و کینه‌ورزی، از هر نوعی و به هر دلیلی و در هر سطحی و با هر انگیزه‌ای، جامعه را آشفته‌تر می‌کند و آشفتگی جامعه، نتیجه‌ای جز استبداد بیشتر و از لونی دیگر نمی‌دهد. استبداد، اگر بد است، به علت روش‌های غیر دموکراتیک آن در ادارۀ امور کشور است. اگر دموکراسی‌خواهان نیز همان روش‌‌ها را به کار گیرند، هر نتیجه‌ای به بار می‌آورند جز دموکراسی. کسانی که دین و دینداران را برنمی‌‌تابند، با دیندارانی که ناهم‌کیشان و ناهم‌فکران خود را کنار می‌زنند، در روش و منش یکسان‌اند؛ اگرچه با هم بجنگند. هنر دموکراسی این است که همه را می‌پذیرد و با هیچ گونه‌ای از انواع دیگرستیزی سر سازگاری ندارد. جامعه نیز اگر بخواهد افسار کشور را به دست کین‌‌ورزان و دشنام‌گویان بدهد، گزینه‌هایی پرطرفدارتر و آماده‌تر از گروه دین‌ستیزان در آستین دارد.