سال نو مبارک

دو سه سالی است که پنجاه‌سالگی را رد کرده‌ام. این روزها دنیا را از جایی می‌بینم که در هیچ کتابی نخوانده‌ام؛ از هیچ زبانی نشنیده‌ام؛ در نگاه هیچ عاقلی ندیده‌ام. نه اینکه دیگران نگفته بودند یا ننوشته بودند. نه! همۀ اینها را حتی خودم می‌دانستم. اما آنچه روزگار به انسان می‌چشاند، عمیق‌تر از مفاهیم شفاهی یا کتبی است. وقتی سن و سالی از تو می‌گذرد، زرق و برق دنیا را کمتر می‌بینی؛ فریبندگی آرمان‌ها کمتر می‌شود و زمختی واقعیت‌ها بیشتر. حالا فهمیده‌ام که فناوری‌های شگفت و اندیشه‌های عمیق و سازه‌های غول‌آسای فلزی و سیمانی، در برابر معجزۀ مهربانی و هم‌ذات‌پنداری، هیچ هنری ندارند. دیروز آدم‌ها را نمی‌دیدم مگر در هاله‌ای از سیاست و افکارشان. امروز آنها را درماندگانی می‌بینم که بیشتر از من آزار می‌بینند و بیشتر از من رنج می‌برند. بی‌هویت‌ترین و مسخره‌ترین و بی‌پایه‌‌‌ترین مرزها، تفاوت‌های فکری و سیاسی است. امروز فهمیده‌ام که دروغ‌ترین سیاست، آن است که آدم‌ها را از هم جدا کند، هرچند به بهانۀ مرزبندی میان حق و باطل یا عدالت؛ به نیت‌ها تهمت بزند، به پشتوانۀ دانسته‌ها و شنیده‌ها.
چندسالی است که فهمیده‌ام من حق دارم دربارۀ تو داوری کنم و اندیشۀ تو را خطرناک بدانم؛ اما مرا و جامعۀ مرا خطری بزرگ‌تر از خودسری تو یا من تهدید نمی‌کند. امروز فهمیده‌ام که من حق دارم با تو مخالفت کنم؛ ولی حق ندارم حق طبیعی و سهم قانونی تو را از قدرت و ثروت کشوری که در آن به دنیا آمده‌ای، ناديده بگيرم. چون ممکن است فردا یا پس‌فردا همین بلا را تو بر سر من بیاوری. قانون جنگل یعنی همین؛ یعنی هر کس که قدرت و ثروت بیشتری داشت، حق و حقوق او بیشتر است.
در سال 1396، من 53‌ ساله می‌شوم. در این نیم‌قرن، هیچ چیز به اندازۀ سیاست مرا غافل‌گیر نکرده است. همیشه در فهم سیاست عاجز بودم. من تکلیفم را با فلسفه، عرفان، علم، دین و جامعه روشن کردم؛ اما سیاست، هر روز برگی تازه رو می‌کند و مرا از جهلی کهنه به جهلی نو می‌اندازد. چند سالی است که فهمیده‌ام بهترین سیاست‌ورزی، اصرار بر اجرای فراگیر و بی‌ملاحظۀ قانون است؛ مقدس‌ترین مکتوب سیاسی عالم، قانون است؛ امن‌ترین پناهگاه انسان‌ قانون است؛ اگرچه بي‌قواره باشد و اگرچه خود در برابر کلنگ‌های مقدس، بی‌پناه است.
بیا در سال نو به همدیگر قول بدهیم که این زندگی کوتاه را خرج آرمان‌های بی‌نشان نکنیم. من به تو و آرمان‌های بی‌تاریخ تو احترام می‌گذارم؛ تو نیز امروز مرا ویران نکن. من نمی‌دانم که کنسرت موسیقی حرام است یا حلال؛ ولی می‌دانم که زورگویی حرام است؛ می‌دانم که هیچ کس حق ندارد راه مسجد و هیئت عزاداری را ببندد، و اگر بست، به تو ظلم کرده است. چون همۀ راه‌ها باید باز باشد، جز راه ظلم و تبعیض. اگر دشمن فسادی، بدان که هیچ چیز به اندازۀ ظلم و بی‌قانونی، فساد را نمی‌گسترد. اگر می‌خواهی با فساد مبارزه کنی، از اینجا شروع کن، نه از کنسرت. من نمی‌گویم همۀ راه‌ها حق است؛ می‌گویم بیا به اختیار و حق انسان‌ها در انتخاب سبک زندگی‌شان احترام بگذاریم. کدام باطل، پلیدتر از تعدّی به حقوق دیگران است؟
در سال 1396 می‌کوشم که دردهای تو را بیشتر بفهمم. تو نیز بکوش که مرا دردمندی همچون خود ببینی. از تو نمی‌خواهم که سهم مرا از این آب‌وخاک بدهی، ولی می‌خواهم که سهم مرا از این آب‌وخاک انکار نکنی؛ چون انصاف امروز تو، سرمایۀ بقا و آسودگی تو و فرزندانت در فرداهای نامعلوم است. من بیش از آنکه به سهم امروزم بیندیشم، به فردای تو فکر می‌کنم. امروز حرمت قانون را نشکن و اين پناهگاه را از من نگیر تا فردا که تو نیز به آن محتاج شدی، بی‌پناه نباشی. این پدر سخت‌گیر، اگر امروز بی‌‌حرمت و هيبت شود، فردا تو نیز بی‌پناهی. برای ما پناهگاه و نجات‌بخشی جز قانون وجود ندارد؛ اما نه آن قانونی که وقتی به من می‌رسد، صریح و بی‌رحم است و وقتی به تو یا دیگری می‌رسد، راه خود را کج می‌کند و سر به بیابان‌ها می‌گذارد.
درسال 1396 می‌خواهم دیگر هیچ‌کس را با عقاید و افکارش داوری نکنم. اما می‌کوشم که دربارۀ پیامدهای افکار او با او گفت‌وگو کنم. چه نیازی است که من به تو ثابت کنم که بر حقی یا باطل؛ اما لازم است که هر دو بدانیم که ما همه در یک خانه زندگی می‌کنیم. خانۀ مشترک، بدون نظم و بزرگواری و گذشت، دوزخ است. دشمن خونخوار در کوچه نیست؛ در پایه‌های سست و سقف لرزان و دیوارهای ترک‌خوردۀ خانه است. این خانه، بزرگ است. زمین آن، خزانۀ گنج‌های بسیار است. بر سر هم نکوبیم. دست به دست هم دهیم و این گنج‌‌ها را بیرون بیاوریم. آنگاه خواهی دیدی که اختلاف‌های ما نیز می‌توانند دست‌مایۀ خندیدن و گفت‌وگو باشند، نه جنگیدن و کینه‌ورزی.
بیا سال را نو کنیم. بهار، تجربۀ تغییر است. بهار به ساکنان خسته و درماندۀ سال یادآوری می‌کند که سرما و یخ‌زدگی، سرنوشت ما نیست.
خواهرم، برادرم، سال نو مبارک.

پیام‌آوران و دین‌آوران

نام‌گذاری دین‌ها در عصر پیامبران نبوده است. «زرتشت»، نام پیامبر است، نه دین؛ «یهود»، قوم است، نه دین؛ «مسیحی»، منسوب به عیسی مسیح است، نه نامی که عیسی برای دین خویش برگزید؛ «حنیف» صفتی عام برای پیروان ابراهیم بود؛ کلمۀ «اسلام» در متون نخست اسلامی(قرآن و احادیث نبوی) قابل حمل بر معنای لغوی است و بلکه گاه جز این ممکن نیست.
دین‌ها را پیامبران نام‌گذاری نکردند، زیرا آنچه آنان آوردند، پیام بود، و «نبوت» نیز از ریشۀ «نبأ = خبر»، به معنای «اطلاع‌رسانی» است. دین‌ها بر پایۀ این پیام‌ها – در فرایندی بسیار پیچیده و ظریف، در کوتاه‌مدت یا درازمدت- پدید آمدند. پیامبران در بزنگاه‌های تاریخ ظهور کردند تا بشر را از درّه‌های تباهی و انقراض برهانند(آل عمران/ 103). اما ستون‌ها و سقف دین را کسانی افراشتند که پاسداری از آن پیام نجات‌بخش را ممکن نمی‌دیدند مگر در پناه دین و آیین. پس نخست نامی بر آن نهادند و سپس بر وجوه فرعی و مناسکی آن افزودند. آنچه پایدار است، پیام است و آنچه تخته‌بند زمانه و زمینه است، آیین پاسداری است.
آری؛ ماجرای نام‌گذاری اسلام اندکی متفاوت است. اختلاف در این است که استعمال کلمۀ «اسلام» و «مسلمین» در قرآن، مانند استعمال این کلمات در دوران پس از نزول قرآن است، یا نه. به اصطلاح اهل فن، آیا «دین اسلام» به معنایی که ما امروز می‌فهمیم، حقیقت شرعیه است یا حقیقت عرفیه(متشرعیه). حقیقت شرعیه، به کلماتی می‌گویند که معنا و کاربرد مشهور آنها در زمان شارع تکوّن یافته است، مانند کلمات جهاد و روزه و قیامت. اما حقیقت عرفیه(متشرعه/متشرعیه)، کلمه‌ای است که معنای عرفی و مشهور آن با معنای زمان تشریع، بیش‌وکم متفاوت است؛ مانند کلمات «نجس» و «فقه».
به زعم نویسنده، کلمۀ اسلام، حقیقت عرفیه/متشرعیه است و ما اکنون این کلمه را در همان معنایی به‌کار نمی‌بریم که در قرآن و احادیث معتبر نبوی به کار رفته است؛ بلکه «اسلام اصطلاحی» در متون نخستین غایب است؛ بر خلاف اسلام لغوی و بین الادیانی.
کاربرد کلمات اسلام و مسلم در معنای غیر مصطلح، در برخی آیات قرآن، تقریبا قطعی است؛ مثلا در آیه‌ای از قرآن، ابراهیم(ع) و یعقوب(ع)، به فرزندانشان وصیت می‌کنند که مسلمان از دنیا بروید(بقره/ 132)، قطعا نمی‌توان گفت که منظور ابراهیم و یعقوب این است که بدون شهادتین از دنیا نروید. از این دست آیات که در آنها اسلام در معنای وصفی(نه اسمی) به کار رفته است(همچون: آل عمران/67؛ بقره/ 128؛ همان/ 130-131؛ مائده. 44؛ حج/78؛ یونس/ 84) چنین برمی‌آید که «اسلام» کلمه‌ای متداول در میان پیروان ادیان پیشین بوده است؛ مانند کلمات ایمان و تقوا. به عبارت دیگر، همچنان‌که کلمۀ «مؤمن»، صفت است، نه نام پیرو دینی خاص، مسلم نیز وصف کسی است که در برابر حقیقت معنوی جهان سر تسلیم فرود می‌آورد و کفر نمی‌ورزد. به گفتۀ آیت‌الله جوادی آملی: «اصطلاح اسلام در قرآن کریم غیر از اسلام به معنای رایج، یعنی دین پیامبر خاتم است. قرآن کریم دین مقبول را اسلام و همۀ پیامبران الهی و پیروانشان را مسلمان می‌داند.»(تسنیم، ج14، ص730) البته به اعقتاد ایشان، «قرآن حکیم، هدایت اسلام مصطلح(دین پیامبر خاتم) را معیار می‌داند»(همان، ص733) که نقض چندین نص قرآنی است.  
قرآن کریم می‌فرماید: «اگر کسی دینی غیر از اسلام را برگزیند، از او پذیرفته نیست.»(آل عمران/ 85) اگر اسلام در این آیه، در معنای اصطلاحی‌اش به کار رفته باشد، اعمال پیروان ادیان دیگر، نباید مقبول افتد؛ در حالی که قرآن دو بار گفته است که یهودیان و مسیحان و صابئین، اگر ایمان و عمل صالح داشته باشند، اجرشان در نزد خدا محفوظ است(بقره/ 62؛ مائده/ 69). همچنین از امام صادق(ع) نقل شده است که در آیۀ «من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه» مراد از اسلام، توحید و تسلیم است(ترجمۀ تفسیر المیزان، ج3، ص556).
اسلام در قرآن، معمولا در برابر کفر به کار می‌رود، نه در برابر ادیان دیگر. در لغت نیز این دو کلمه، ضد یک‌دیگرند. کفر یعنی پوشاندن حقیقت و اسلام یعنی پذیرفتن آن. همچنان‌که کفر معنای وصفی دارد، و اسم گروهی خاص نیست، اسلام نیز همین‌گونه است. مثلا پس از آیۀ «دین در نزد خدا اسلام است و بس»، سخن از کسانی می‌رود که اسلام را وانهادند و «کفر» را برگزیدند، نه دینی از ادیان پیشین را(آل عمران، آیات 19 تا 22).
همچنین اگر اسلام، اسم خاص دین پیامبر خاتم(ص) است، چرا قرآن هیچ گاه مسلمانان را به این اسم خطاب نکرده و مثلا نفرموده است «یا ایها المسلمون» یا «یا ایها الذین اسلموا...»؟
افزون بر این، اگر بپذیریم که اسلام در قرآن در معنای اصطلاحی آن به کار رفته و حقیقت شرعیه است، آنگاه باید بپذیریم که روش پیامبر اسلام با سایر پیامبران فرق داشته است؛ زیرا نام‌گذاری ادیان دیگر در زمان پیامبران و در ادبیات کتب آسمانی آنان نبوده است.

پس از بیست سال

طلبه است و درد دین دارد. در قرآن خوانده است که ربا، جنگ با خدا است. از استادش هم شنیده است که ربا، سرچشمۀ همۀ تباهی‌ها است. پس کمر همت می‌بندد و به جنگ ربا می‌رود. نزدیک‌ترین هدف برای او بانک‌ها است. نقدهای خود را علیه بانک‌ها شروع می‌کند. گاهی می‌نویسد، گاهی سخنرانی می‌کند، و گاهی در خلوت‌های عارفانه‌اش می‌گرید و از خدا می‌خواهد که به او توفیق دهد که ریشۀ ربا و بی‌حجابی و مانند آنها را از بیخ و بن برکند. گاهی نیز از شرم بر خود می‌پیچد که چرا کوتاهی کرده و کمتر جنگیده است.
بیست سال می‌گذرد و اكنون طلبۀ جوان ما میان‌سال شده است. هنوز نگران است و غمگين، حتی بيشتر از قبل؛ اما ناامید نشده است. رو به امکانات جدید می‌آورد. در تلگرام کانال درست می‌کند، وبلاگ می‌سازد، به فیسبوک می‌رود و از همۀ فرصت‌های تبلیغی در ماه‌های محرم و صفر و رمضان استفاده می‌کند که شاخ این غول را بشکند. وقتی با گلوی خسته و سینۀ‌ دردمند، علیه ربا و بی‌حجابی سخنرانی می‌کند، احساسی سرشار از معنویت و تقرب به او دست می‌دهد. گاهی هم زمزمه می‌کند:
آنچه سعی است من اندر طلبت بنمودم
اینقدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
احساس تکلیف، او را به مطالعۀ بیشتر و حتی تحصیلات دانشگاهی می‌کشاند. در دانشگاه و در میان کتاب‌ها، اندک‌اندک متوجه مسئله‌ای عجیب می‌شود. نمی‌پذیرد و از کنار آن می‌گذرد. با استادان دانشگاه و دانشجوها وارد مباحثات خستگی‌ناپذیر می‌شود. یک ذره عقب‌نشینی را گناهی بزرگ می‌بیند که سایه‌اش کم‌کم به سوی او می‌آید. خستگی را از خود دور می‌کند و آمادۀ نوشتن کتابی دربارۀ ربا در سیستم‌های بانکی ایران می‌شود. برای نوشتن کتاب، مجبور است چندین کتاب تخصصی را بخواند. می‌خواند و می‌خواند. اما هر چه بیشتر می‌خواند، آن مسئلۀ عجیب، در نظرش پررنگ‌تر می‌شود.
شبی، پس از شنیدن اخبار تلویزیون، در حالی که پشت میزش نشسته و انبوهی از کتاب‌های رنگارنگ پیش روی او است، با خود می‌گوید: راستی چرا بانک‌های ایران بیشتر از کشورهای غیر اسلامی ربا می‌گیرند و ربا می‌دهند؟ دستی در کار است؟
برمی‌خیزد و برای خودش چای می‌ریزد.
- بانک‌ها سود می‌گیرن و سود میدن که لابد گردش سرمایه رو در حساب‌هاشون بیشتر کنن. خب اگر همین گردش سرمایه از راه دیگری تأمین بشه، دلیلی برای ربا نمی‌مانه. حالا نمیگیم هیچ سود نگیرن و سود ندن. کشور بدون بانک نمیشه، بانک هم بدون سود نمیشه. اما نه اینقدر!
به «راه دیگر» می‌اندیشد.
- راه دیگر!
به یاد می‌آورد که در کتاب‌ها خوانده و از استادانش شنیده و قانع شده است که هر جا رونق اقتصادی نباشد، بانک‌ها چاره‌ای جز تبدیل پول به پول ندارند که آغاز رباخواری است.
- درست است! رونق اقتصادی! یافتم!
در این لحظه است که ذهن او، پس از بیست سال مبارزۀ بی‌امان و خالصانه با ربا، از ربا خداحافظی می‌کند و به رونق اقتصادی می‌اندیشد. اما همان‌دم به ياد می‌آورد که اقتصاد با ارادۀ او رونق نمی‌گیرد. عوامل بسیاری باید دست به دست هم بدهند تا اقتصاد کشوری، شکوفا شود. یکی از آنها سرمایه‌گذاری‌های خارجی است. سرمایه‌گذاری‌های خارجی هم ممکن نیست مگر پس از توسعۀ سیاسی و بیرون آمدن سرمایه از زیر نگاه‌های امنیتی.
- پس چه باید کرد؟
دوباره لیوان را پر از چای گرم و غلیظ می‌کند.
- یعنی برای توسعۀ اقتصادی، هیچ راهی جز توسعۀ سیاسی وجود ندارد؟
به چین می‌اندیشد که توانسته است بدون توسعۀ سیاسی به توسعۀ اقتصادی برسد.
- حالا یک میلیارد کارگر ارزان را از کجا بیاوریم؟!
می‌خندد.
- تازه چینی‌ها مشکلی با سرمایه‌گذاری خارجی هم‌ ندارند؛ حتی اگر سرمایه‌گذار امپریالیسم جهانی باشد.
به فکر فرو می‌رود. دیگر سودهای 27 درصدی بانک‌های ایران، مسئلۀ اصلی او نیست. ذهنش پر از مسئله‌های جدید شده است. حالا می‌داند که بانک‌ها جزئی از یک فرایند معیوب‌اند؛ بلکه فراوردۀ آن‌اند. تصمیم می‌گیرد پیش از نوشتن کتابی دربارۀ ربا، با استادان دانشگاهی و حوزوی‌اش وارد گفت‌وگو شود. قلم را زمین می‌گذارد و لیوان خالی را برمی‌دارد؛ لیوان را پر از چای داغ می‌کند. داغ داغ. این بار غلیظ‌تر از قبل. با لیوان چای به سوی  کتابخانه‌اش می‌رود. اما هیچ کتابی نظرش را جلب نمی‌کند. برمی‌گردد. می‌نشیند. چای، سرد می‌شود و ذهنش داغ. کتاب‌ها را از روی میز جمع می‌کند. روی هم می‌گذارد. از گوشۀ میز، عکس دخترش را می‌بیند که به او لبخند می‌زند.  

@rezababaei43

قُدمای معاصر

پس از ملاصدرا، هیچ اتفاق مهمی در فلسفۀ موسوم به اسلامی نیفتاده است؛ اگرچه آن نيز چندان مهم نبود. در چهار قرن گذشته، صدها رسالۀ مهم فلسفی در غرب پدید آمده است که فهم و هضم بسیاری از آنها هنوز برای ما دشوار است. طب، اقتصاد، روان‌شناسی، علوم اجتماعی،  فیزیک و... بماند، که مرثیه‌ای جدا می‌طلبد. بیهوده گمان می‌کنیم که می‌توانیم از روی این چهار قرن بپریم و سر از قرن بیست‌ویکم در بیاوریم. دست‌کم چهار صد سال تا قرن بیست‌ویک فاصله داریم. ما از قرن دهم یا حتی هشتم هجری بیرون نیامده‌ایم. هنوز میان وجود و ماهیت در رفت‌وآمدیم؛ هنوز گمان می‌کنیم که فلسفه دشمن عرفان است و عرفان دشمن فقه و فقه دشمن قانون و قانون دشمن شهروند و همه دشمن یک‌دیگر؛ هنوز جان و مال انسان‌ها برای ما همان‌قدر ارزش دارد که در حملۀ مغول داشت؛ هنوز به قانون و راه‌های قانونی همان‌گونه می‌نگریم که به حیله‌های شرعی در ربا؛ هنوز زندگی را فرصتی برای اثبات حقانیت خود می‌دانیم، نه مجالی برای زیستن و آسودن؛ هنوز یک تار موی متون قدیم و میراث کهن را به همۀ علوم جدید نمی‌فروشیم؛ همچنان جهان را بیگانه‌ای می‌بینیم که دزدانه در سرمایه‌های ما می‌نگرد؛ هنوز و همچنان خدا را در باورهای خویش می‌جوییم؛ هنوز بر این گمانیم که انسان برای جامعه است و جامعه برای آرمان‌ها و آرمان‌ها برای دویدن و نرسیدن؛ هنوز در اندیشه‌ایم که چیزی گردتر از چرخ یا رونده‌تر از آن، برای گاری‌های فرسوده‌مان اختراع کنیم؛ هنوز دل‌خوشیم که فقر اقتصادی، نشانۀ  فقر فکری ن‍یست؛ هنوز باور نكرده‌ایم كه به قول فردوسی بزرگ، توانایی در دانایی است، نه در هیاهوگری و درشت‌گویی.
قدمای معاصر که می‌گویند، ماییم.

@rezababaei43

خشت خام

آقای حسین دهباشی، در سلسله مصاحبه‌هایی به نام «خشت خام» با برخی از مبارزان پیش از انقلاب و فعالان سیاسی گفت‌وگو کرده است؛ کسانی مانند ابراهیم یزدی، سید کاظم موسوی بجنوردی، هادی غفاری، محمد یزدی، مصطفی تاج‌زاده، هادی خامنه‌ای و لطف‌الله میثمی. سایت‌های «آپارات» و «تاریخ آنلاین» این مصاحبه‌ها را بارگذاری کرده‌اند. من اکثر این مصاحبه‌ها را دیدم و گمان می‌کنم یکی از بهترین منابع برای تحقیق دربارۀ تاریخ انقلاب، همین مصاحبه‌های ساده و نسبتا متنوع است. پس از دیدن این مصاحبه‌ها، آنچه برای من بسیار عجیب آمد، تفاوت گزارش‌ها از برخی رخدادهای مهم آن سال‌ها است؛ به طوری که هیچ‌یک گزارش دیگری را کاملا تأیید نمی‌کند. غیر از اختلاف در گزارش‌‌ها، در تحلیل نیز با یک‌دیگر اختلاف دارند. کسانی که با آنان مصاحبه شده است، شاهدان عینی و تقریبا خودی یا نیمه‌خودی محسوب می‌شوند. به‌حتم کسان و گروه‌های دیگری بیرون از این دایره وجود دارند که گزارش و تحلیل آنان متفاوت‌تر است.  
اما با همۀ اختلافات و تقاوت‌هایی که مصاحبه‌شوندگان در گزارش و تحلیل حوادث آن روزهای نه چندان دور با یک‌دیگر دارند، در یک چیز بسیار شبیه همدیگرند، و آن تأثیر فهم و درک امروزشان بر گزارش و تحلیلشان از دیروز است. همچنین بیشتر این حضرات، هر گونه خشونتی را از دامان خود می‌پیرایند و بر گردن دیگری می‌اندازند؛ حتی تندروترین‌شان که امروز خانه‌نشین شده‌ است. دور از انتظار نیست که ده یا بیست یا سی سال دیگر که با فعالان و مسئولان امروز مصاحبه می‌کنند، آنان نیز بگویند ما از اول طرفدار مذاکره و قانون بودیم و دیگران تندروی ‌کردند. البته اگر فرصتی و مجالی برای مصاحبه باقی بماند.