من در قزوین در خیابان «مولوی» به دنیا آمدم. شش‌ساله بودم که به خانه‌ای در خیابان «سعدی»، کوچۀ «نظام‌وفا» اثاث‌کشی کردیم. ابتدای کوچه دبیرستانی بود به همین نام. از معلم ادبیاتمان در مدرسۀ راهنمایی شنیدم که نظام‌وفا آرانی کاشانی از شاعران معاصر است و استاد نیما یوشیج. نام مدرسۀ راهنمایی ما «علامه محمد قزوینی» بود و من برای رسیدن به مدرسه باید از خیابان‌های «عبید زاکانی» و «پهلوی» و «پیغمبریه» می‌گذشتم. همان سال‌ها خیابان «بوعلی سینا» را کشیدند که از کنار کوچۀ نظام‌وفا می‌گذشت و خیابان‌های «فردوسی» و «خیام» را قطع می‌کرد. بهترین و مجهزترین کتاب‌خانۀ قزوین «عارف قزوینی» نام داشت که در خیابانی به همین نام ساخته بودند. کتاب‌خانۀ عمومی شهر که من مشتری کتاب‌های دینی آن بودم در خیابان پهلوی، نزدیک سه‌راه خیام بود. نام «خیام» هنوز من را یاد کتاب و کتاب‌خوانی می‌اندازد. کتاب‌فروشی‌های خوب شهر هم در همان‌جا بود. اسم‌های خواجه نصیرالدین طوسی، خوارزمی، زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، کوروش و امیرکبیر را هم اولین‌بار روی کاشی کوچه‌ها و پلاک خیابان‌ها دیدم. 

بنابراین من در نوجوانی هر روز نام‌های مولوی و سعدی و زکریای رازی را می‌شنیدم و همین باعث شده بود که هر جا مطلبی دربارۀ آنها می‌دیدم با علاقه می‌خواندم. یادم است که نخستین مقاله‌ای که نوشتم دربارۀ محمد قزوینی بود. این مقاله قرار بود در نشریۀ دیواری مدرسه نصب شود. پس از نوشتن آن مقاله، هرگاه اسم محمد قزوینی را روی سردر مدرسه می‌دیدم، بر خود می‌بالیدم.
پس از انقلاب، اسم‌ها سمت‌وسویی دیگر یافت؛ ولی ای کاش اسم‌های جدید جا را بر نام بزرگان این سرزمین تنگ نمی‌کرد؛ چون نخستین چراغ‌ها را در ذهن فرزندان ما همین اسم‌ها روشن می‌کنند. در هر شهری آنقدر کوچه و خیابان و میدان و مدرسه و بیمارستان و مرکز عمومی هست که نام‌های ملی نیز سهمی داشته باشند. چندی پیش جوانی بیست‌وچند ساله را دیدم که ستارخان را از باقرخان تشخیص نمی‌داد و اسم خوارزمی به گوشش نخورده بود و نمی‌دانست فارابی شاعر است یا طبیب یا فیلسوف. اما ما در دورۀ راهنمایی کلوپی داشتیم به نام فارابی که یادم است آنجا شنیدم که فارابی، ارسطوی ثانی است.