نيايش
خرسندم از تو؛ از ناني كه در سفرهام نيست؛ از طنيني كه در صدايم نيست؛ از شكوهي كه در شهرتم نيست. بيا تا در آغوش گيريم اين تنهايي را كه فقط ميان من و تو اتفاق افتاده است. قدر بدانيم خراشي را كه بر چهرة دوستيها هاشور زده است. سبك ميشوم آنگاه كه تو را در خود ميريزم؛ گرانبارم از اينهمه بي تو بودن. هرجا نشاني از تو ميجويم، همانجا گم ميكنمت. ميشنوم خندههاي شيرينت را هرگاه كه اسب شعورم را زين ميكنم. تا كي بازي خواهي كرد با عقل ما؟ اگر مجهولي، ميان معلومات ما چه ميكني؟ اگر معلومي، چرا تمام نميكني اين بازي خلقت را؟
هر چه هست، بودني است. اگر مرا نيافريده بودي، زنجير قهرت را بر پاي كه ميبستي؟ طلاي آمرزشت را بر گردن كه ميآويختي؟ آمدم تا بودنيهاي بسيارت را بر من نقش زني. به چالاكي صفاتت قسم كه خستهام. تو ميداني و من نميدانم؛ پس تحمل كن نادانيام را، اگر زير پرچم اعتراض، گاه عربده ميكشد. روزي ميراني و روزي ميخواني! كاش تو نيز از اين رفتن و آمدن خسته ميشدي و به ماندن و نرفتن، فرمان ميدادي!كاش!
تو را با كدامين اسم بخوانم كه نميدانم كيستي و چيستي؟ تو انبوهي از معمايي و من تودة عجز، خرمن حيرت و مقهور پرسشها. عادت كردهايم به زندگي در ميان گرههاي كور. انصاف نيست كه پرستش بخواهي از كسي كه جر پرسش نيست. ما را كه ميآفريدي، ميدانستي كه مشتي سؤال را در زمين به حال خود رها ميكني. پاسخ نميگويي چرا؟ آري؛ ميدانم كه تو پاسخي نه پاسخگو؛ اما من نيز پرسشم، نه پرسشگر.
اي لقاي تو جواب هر سؤال
مشكل از تو حل شود بيقيل و قال