ای محمد، با ما سخن بگو. بگو تو کیستی و چه می‌خواستی؟ بگو پیرو تو کیست؟ آن داعشی خون‌خوار در شام و عراق، یا آن صوفی گمنام در گوشۀ خانقاه؟ ای محمد، به نام تو هم خلافت کردند و هم سلطنت و هم امپراتوری‌های عظیمی همچون خلافت عباسی و عثمانی افراشتند. نشان تو را در کجا بجوییم؟ تو بر خدایان ما نیفزودی؛ بلکه کاستی و کاستی تا یک خدا بماند. اکنون بر ما بنگر که در هر گوشۀ مغز و قلبمان بتخانه‌ای است. از بالای کوه ابوقبیس، می‌دیدی که ما در برابر بت‌های چوبین و سنگی، سر فرود ‌آورده‌ایم و عقل و دیدۀ خویش را پسِ پشت انداخته‌ایم. خلوت حراء را رها کردی و به شهر آمدی تا گریبان ما را از دست خدایچه‌های بسیار بیرون آوری. سپس بازگشتی و در خلوت خویش نشستی. ای محمد، تو را به جان مادرت آمنه سوگند، که یک بار دیگر از بلندای کوه غیب، به شهرهای پر از بلاهت ما سرازیر شو. و این بار ما را نه از بت‌پرستی، که از خودپرستی برهان. پس از تو، ما دست از بت‌های بی‌جان برداشتیم و چونان سامری، بت‌هایی ساختیم سخنگو و عشوه‌گر. وصی تو گفت: محمد نیامد مگر برای آنکه دست ما را در دست خرد بگذارد. ما به نام تو عقل را کوفتیم و دانش را از خانۀ خویش روفتیم.
در مصافی پیش آن گردون سریر
دختر سردار طی آمد اسیر
پای در زنجیر و هم بی‌پرده بود
گردن از شرم و حیا خم کرده بود
دخترک را چون نبی بی‌پرده دید
چادر خود پیش روی او کشید
ما از آن خاتون طی عریان‌تریم
پیش اقوام جهان بی‌چادریم