بقا و خوشبختی بشر، در گرو زندگی جمعی است، و زندگی جمعی بدون هم‌ذات‌‌پنداری، اردوگاه مرگ تدریجی است. هم‌ذا‌ت‌پنداری، یعنی درک رنج یا لذت دیگران، آنسان که آن رنج یا لذت، گویی در وجود ما رخ داده است. بدون هم‌ذات‌پنداری، هیچ دلیلی برای اخلاق اجتماعی باقی نمی‌ماند، جز تازیانۀ قانون که آن نیز ناتوان‌تر از آن است که جامعه‌ای را سر به راه کند. خانم هانا ارنت در کتاب «آیشمن در اورشلیم» به‌خوبی نشان می‌دهد که میان قتل و ظلم با توانایی در هم‌ذات‌پنداری(identification)، رابطه‌ای معکوس و بسیار دقیق وجود دارد؛ یعنی هر قدر که جامعه‌ای در هم‌ذات‌‌پنداری ناتوان‌تر باشد، در ظلم و بزهکاری و کشتار، توانمندتر است. بر پایۀ تحقیقات او، آدلوف آیشمن، افسر ارتش نازی آلمان، که توانست صدها هزار یهودی را در ماجرای هولوکاست، روانۀ سالن‌های گاز کند، انسانی خانواده‌دوست، مؤدب، برخوردار از همۀ پرنسیب‌های اجتماعی و حتی افکار مثبت بود؛ اما ذره‌ای قدرت هم‌ذات‌پنداری نداشت. به همین دلیل کشتن صدها هزار انسان، هیچ احساس بدی در او برنینگیخت.
هم‌ذات‌پنداری، بیش و کم در طبیعت همۀ انسان‌ها هست. اما راه‌هایی وجود دارد که آن را تقویت می‌کند یا به سطح لازم برای زیست جمعی می‌رساند. موسیقی، قصه، رمان و سینما، بیشترین توفیق را در تقویت و تشدید هم‌ذات‌پنداری در میان انسان‌ها دارند. سینما غم و شادی دیگران را غم و شادی ما می‌کند؛ به ما می‌آموزد که دیگران نیز وجود دارند، رنج می‌برند و همچون ما درد می‌کشند. این یادآوری‌ها برای جوامع بشری از نان شب واجب‌تر است. اخلاقی‌ترین کارکرد سینما و رمان و تئاتر همین است که رنج و درد دیگران را رنج و درد ما می‌کند و ما هم‌پای «دیگری» می‌ترسیم، اشک می‌ریزیم، غصه می‌خوریم یا شاد می‌شویم و می‌خندیم. اخلاقی‌ترین کارکرد سینما این است که بیننده‌اش را در غم «دیگران» می‌گریاند و شادی دیگران را شادی او می‌کند. این بزرگ‌ترین پیام اخلاقی سینما است، حتی اگر موضوع و صحنه‌های آن اخلاقی نباشد. قصه برای کودکان و رمان برای بزرگ‌سالان نیز همین کارکرد را دارد. اگر رمان «کلبۀ عموتام» نوشتۀ خانم استو، آن اثر شگرف را در تاریخ آمریکا گذاشت و همچون تیغ بر رشتۀ برده‌داری در قرن نوزدهم فرود آمد، هیچ دلیلی نداشت جز اینکه توانست هم‌ذات‌پنداری خوانندۀ سفیدپوست را برانگیزد.
نصیحت و اندرزگویی، در جامعه‌ای که یارای هم‌ذات‌پنداری ندارد، بی‌تأثیر است یا تأثیر آن پایدار نیست. سینما و رمان و موسیقی، سلول‌های جامعه‌ را به هم می‌پیوندد و از آنها عضوی زنده می‌سازد؛ اما در پند و اندرز، «دیگری» همچنان «دیگری» است. سینما «دیگری» را هم‌ذات و همزاد ما می‌کند و به همین دلیل، از چگالی خودخواهی و خودبینی و خودپرستی ما می‌کاهد. موسیقی، جان‌ها را لطیف می‌کند و سپس آنها را به مدرسۀ داستان و سینما می‌فرستد تا در آنجا تجربه‌های دیگران را «حس» کنند و لختی برای «دیگران» بگریند یا بخندند.
قانون طلایی در اخلاق نظری که می‌گوید آنچه برای خود می‌خواهی برای دیگران نیز بخواه و آنچه بر خود نمی‌پسندی برای دیگری نیز مپسند، شمه‌ای از کارستان هم‌ذات‌پنداری است. «انصاف» هم که سخت‌ترین و فاضل‌ترین فضیلت اخلاقی است، بدون هم‌ذات‌پنداری ممکن نیست.
اگر هم‌ذات‌پنداری، پایه و بنیان اخلاق اجتماعی است، خوشا مردمی و کشوری که سیاست‌مداران آن، رمان می‌خوانند، به سینما می‌روند و موسیقی گوش می‌کنند.