نميترسيد؟
1. آيا مهم است كه ما باورهاي خود را ويرايش كنيم؟ يا با عقايد نادرست هم ميتوان زيست و زيان نكرد؟
2. آيا در امكان است كه دو عقيده ضد و مقابل هم، هر دو درست باشند؟
3. آيا معيارهاي خطا و صواب، هميشه يكسان است؟ آيا ميتوان اين دو را بهگونهاي تعريف كرد كه تكليف همه را در همهجا و همهوقت روشن كند؟
4. اگر چنين راههايي وجود دارد، چرا انسانها اينهمه در عقيده و مقدسات، با يكديگر اختلاف دارند؟
5. حركت كلي جهان، به سوي ائتلاف است يا اختلاف؟
6. با فرض وجود پاسخهاي مثبت براي سؤالات بالا، از چه راه يا راههايي ميتوان دانست كه ما باورمندان خوشبختيم يا خرافهگويان خشكمغز؟ راههاي تفكيك باورهاي خطا از صواب چيست؟ آيا راهي وجود دارد؟
براي همه اين پرسشها، پاسخهاي كليشهاي و دم دستي بسيار است؛ اما دريغ از پاسخهايي كه عقل را رام کند و دل را آرام. ششگانه بالا، قرنهاست كه در ضمير آگاهان، گرد و خاك ميكند و هنوز آرام نگرفته است. پاسخهايي كه اكنون سطحي و كليشهاي به نظر ميآيند، روزگاري عميقترين مواجهه عقلاني بشر با اين پرسشها و مشابه آنها بودهاند. عقلانيت جديد، بيش از پيش خود را با چنين پرسشهاي نافرجامي درگير كرده است. اگر پيش از اين، چنين سؤالاتي، فقط فيلسوفان و خردورزان حرفهاي را به خود مشغول ميكرده و آزارشان ميداده است، اكنون وجهههاي جامعهشناختي و تاريخشناسي نيز يافتهاند. پيشينيان ما گاهي پرداختن عقلانيتر به اين دست سؤالات را نوعي دهريگري و از آثار بيايماني ميدانستهاند؛ تا آنجا كه فرزانهاي مانند مولوي، مشغول اشكال و جواب شدن را عين غفلت از وظايف اصلي خود ميديد:
گر شوم مشغول اشكال و جواب
تشنگان را كي توانم داد آب؟
شايد تشنگاني كه مولوي ميشناخته است، آبي ديگر ميجستهاند؛ اما اكنونيان تشنه پاسخها يا راهنماييهايي هستند كه همچون آب بر سر آتش پرسشهاي فلسفي آنان بريزد.
از سؤالات يك تا پنج كه بگذريم، شايد بتوان سؤال ششم را با پاسخي كوتاه درگير كرد: براي آنكه باوري را صواب بشماريم، دو بار بايد آن را احضار كنيم: يكبار در محضر خرد، و بار دوم در پيشگاه تاريخ. بدين معنا كه هر باوري، نخست بايد از آزمون عقل، سربلند بيرون آيد؛ آنگاه از مدرسه تاريخ، كارنامه قبولي آورد. حتي وحي را نيز نبايد بينياز از تأييد يا ـ دستكم ـ سكوت آن دو شمرد؛ بهويژه فراوردههاي بشري آن را كه حسابشان بهكلي از وحي جداست.
بنابراين هر انديشه يا باوري در يكي از سه گروه زير جاي ميگيرد:
۱. آنكه هم از تأييد عقل محروم است و هم در پيشگاه تاريخ، سرافكنده؛
۲. آنكه امضاي هر دو را در كارنامه خود دارد؛
۳. آنكه نزدِ يكي مقبول است، اما نزديك ديگر مردود؛
انديشههاي گروه سوم، هماره معركهآرا بودهاند و همچنان فسفر مغز ميسوزانند و قرباني ميگيرند. ميتوان در وجود چنين گروهي از باورها ترديد كرد، و نپذيرفت كه ميتوان ميان عقل و تاريخ، جدايي افكند؛ اما از ياد نبايد برد كه بسياري از باورها با تفرقهافكني ميان آن دو توانستهاند به حيات نامبارك خود ادامه دهند. تاريخ، عقل منفصل وآزموده ماست، و عقل، تاريخ دروني و ناآزموده ما. همه انديشهها و باورهايي كه از اين دو آزمون ميگريزند، يك وجه مشترك دارند، و آن خودبسندگي در داوري است؛ يعني از خود براي خود تأييد ميگيرند، و در بيرون از فضاي رعبآوري كه پديد ميآورند، هيچ مؤيدي ندارند. بسيارند باورهايي كه دليلشان عين مدعاست. هنرمندند؛ چون خود ميگويند و خود ميخندند. حجتشان، جمال چهره ناموجهشان است كه به مشاطه تقدستراشيهاي حرفهاي بزك شده است. بر سراين غولهاي بيشاخ و دم بايد هماره كوبيد و پرسيد: بيرون از خود چه دليلي بر اصالت و نجابت خود داريد؟ حتي اگر عقل را معزول ميدانيد و آزمونهاي تاريخي را نيز به چيزي برنميگيريد، آيا نبايد خويش را به پيش داوري ديگر اندازيد كه غير از خود شما باشد؟ نميترسيد از خويشاوندي با جهل مركب؟ بيمتان نيست از آشاميدن خون جهل در زهدان تعصب؟
سختگيري و تعصب خامي است
تا جنيني، كار خونآشامي است