حافظ، پناهگاه ما در هر وضع و حالی است. ابیات بسیاری در دیوان حافظ است که ما معنی آن را وقتی می‌فهمیم که به قول سهراب، «دچار» آنها می‌شویم و چون همیشه دچاریم، همیشه به حافظ نیازمندیم. حافظ برای هر کس، تحفه‌ای دارد؛ درست مثل پدری که از سفری دور و دراز رسیده و برای همه، هدیه آورده است.
حافظ، زبان‌دوستان را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد. زبان در دیوان حافظ، به طرز شگفت‌انگیزی، رندانه است. خودش هم می‌گفت: «شعر رندانه گفتنم هوس است.» رندی‌های زبان حافظ، دو گونه است: لفظی و معنایی. من مقداری از این رندی‌ها را یادداشت کرده‌ام و امید دارم روزی آنها را به‌تفصیل بنویسم. نمونه‌های بخش معنایی یا درونی، نیاز به مقدمه‌چینی و فرصت فراخی دارد. اما رندی‌های صوری و لفظی(بیرونی) شعر حافظ، چندان مخفی و دشوار نیست. چند نمونه:

غیر از این «نکته» که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
هیچ هنری نیست که در سراپای معشوق حافظ نباشد. معشوق او «مجمع خوبی و لطف است». تنها عیب معشوقش، این است که حافظ از او ناخشنود است؛ اما چه باک، که ناخشنودی عاشق، در حد «نکته» است و نکته، همان نقطه است که چون خال بر چهرۀ معشوق می‌نشیند و او را زیباتر می‌کند.

از دماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک و غصۀ دوران نرود
این بیت، گردهمایی نامرئی «گرد»‌ها است: دماغ، سرگشته، دهن، فلک، دوران.

جهان پیر است و «بی‌بنیاد»، از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش، ملول از جان شیرینم
بدون بیستون، قصۀ شیرین و فرهاد، نه شیرین است، نه شورانگیز. اگر بدانیم که «بنیاد» یعنی ستون، «بی‌بنیاد»، راه را برای یادآوری بی‌ستون/ بیستون در بيت مذكور باز می‌کند.

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشتۀ «خویش» آمد و هنگام درو
در مصرع دوم، جای «خود»، «خویش» گذاشته است تا جای «خیش» که خویشاوند مزرع و سبز و داس و درو است، خالی نباشد.

ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
یار «مهروی» مرا نیز به من بازرسان
مگر می‌شود حافظ در یک مصرع، سخن از ماه و خورشید بگوید و در مصرع دوم، فقط یکی از آن دو را تکرار کند؟ «مه» در «مهروی» رفیق نیمه‌راه نشده است و به‌طرز رندانه‌ای خورشید را هم با خود دارد؛ چون در «مهرو»، کلمۀ «مهر» که نام دیگر خورشید است، به چشم می‌خورد.

در خلوص منت ار هست شکی «تجربه کن»
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
به معشوق می‌گوید: اگر در اخلاص من تردید داری، با من کاری را بکن که برای عیارسنجی، محک با طلا می‌کند! اگر معشوق این پیشنهاد حافظ را بپذیرد، حافظ با یک تیر، دو نشان زده است: هم اخلاصش ثابت می‌شود و هم به کام می‌رسد.(ر.ک: شیوۀ محک زدن طلا در قدیم)

مگر به روی دل‌آرای يار ما، ورنی
به هیچ وجه دگر کار برنمی‌آید
باید چند ثانیه در ترکیب «به هیچ وجه دگر» فکر کنید تا دریابید که چقدر فرق است میان «به هیچ وجه دگرِ» حافظ با همین ترکیب در زبان مردم. گویا حافظ معتقد است که فقط از یک «وجه» کار برمی‌آید و آن، وجه یا روی یار دل‌‌آرای ما است. نکته‌ رندانۀ این بیت در کاربرد متفاوت ترکیب مشهور «به هیچ وجه» در این بیت است. در کاربرد حافظ، به هیچ وجه دگر، یعنی به هیچ روی و چهره و سیمای دیگر.

من، رند و عاشق، وانگاه توبه؟
استغفرالله استغفرالله
بله؛ استغفار «برای» توبه است، اما وقتی توبه، ریایی باشد، استغفار «از» آن، بهتر از «برای» آن است.

مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه‌رویا آه از دلت آه
به این می‌گویند تهدید به شیؤه حافظ. وقتی مهر یار، رخسار می‌پوشاند، حافظ با تشبیه روی یار به آیینه، یادآوری می‌کند که هیچ آینه‌ای در برابر «آه» تاب مقاومت ندارد؛ چون هر آهی(با بخاری که تولید می‌کند)، قادر است هر آینه‌ای را مکدر کند؛ حتی اگر آن آینه از فلز «روی» باشد.

گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصِّل بر کسی نگماشتیم
این بیت، نمونه‌ای است از حاضرجوابی‌های معشوق حافظ. چون پاسخی است دندان‌شکن به حافظ که در چند بیت‌ قبل‌تر گفته بود:
گلبن حسنت نه خود شد دل‌فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم

اینها و مانندشان که بسیار است، اهمیت چندانی ندارند. مهم رندی‌های معنایی در شعر حافظ است که شمس‌الدبن محمد شیرازی را خواجۀ شعر فارسی کرده است. مثلا وقتی می‌گوید «ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز/ مست است و در حق او کس این گمان ندارد» نوعی رندی در معنا است، نه در لفظ. نمونه‌هایی از این قسم را جمع کرده‌ام که انشاالله روزی خواهم نوشت.