همه يك گوهريم
خالي است دلم از صفاي ديروز؛ از اميد فردا. ديروز دستم را بسته بودند و امروز پايم را، و ميدانم فردا كه دست و پايم را ميگشايند، ديگر دلي نيست كه فرمانشان دهد به جنبيدن و رقصیدن. خوش است خوابيدن در بستر رؤيا؛ در آغوش وصال. خوش است عطسههاي پي در پي ميان پرسش و پاسخهاي دندانشكن. مادرم سينه در دهانم نميگذاشت اگر ميدانست كه روزي فرزندش شاعرانه بر صف فيلسوفان خواهد زد. گاز نبايد ميزدم سيبي را كه سهم من نبود؛ حق من نبود؛ اگرچه با خود از شكم مادر آورده بودمش. من عاشقم؛ اما اكنون نوبت عاشقي نيست. نميشنوي بانگ طبل را و عربدههاي جنگ را؟ سربازم. بايد بجنگم. با دشمن؛ با آن كه مثل من ناي دارد و مري، و فرزندش دفتر خاطرات مينويسد. من نيز دفتر خاطرات مينوشتم روزي كه مغول يك ميليون نيشابوري را سر بريد.
دشمن نميداند كه ما نيز عاشق ميشويم و اگر او زير پنجره معشوق خود گيتار ميزند، ما نيز تار داريم و دف و كمانچه و عود و تنبك و ني و سنتور و تحريرهايي كه از حلقوم سعدي آغاز ميشود و تا لب و دهان شجريان از پاي نميايستد. آستان جانان را شنيدهاي؟ سرّ عشق را؟ دود عود؟ مرغ سحر؟ الهه ناز؟ پري كجايي؟ بهار دلستان؟ مرا ببوس؟ شنيدهاي غزل شهريار را در دستگاه ماهور از دهان بنان؟ ديدهاي هنر مظلوم ايراني را در سينه ديوارهاي مسجد حاج لطفعلي خان؟
كشتيم و مرديم و و باز خواهند كشت و مُرد؛ بيآنكه بدانيم عروسكهاي دشمنزادگان ما نيز دست دارند و پا و لباسهاي توري براندامهاي مهربان. دليرانيم در كارزار با آنان كه همچون ما ميخندند و ميگريند، و اگر فرزندشان تا ديرگاه به خانه نیايد، كوچههاي شهر را آواره بيم خود ميكنند.
يكي نيست كه اين آتشكدههاي جنون را در مغز ما خاموش كند؟ كجاييد آتشكدهنشينان مرموز، كه آتشگاه است آغوش معشوق. خستهام از بانگ طبل. كجاست مردِ نايي؟
مطرب اگر ساز، همايون كني بس دل هشــيار كه مجنون كني
غائله را ختـــم به مضراب كن فتــــنة انديـشهگري خواب كن
بس كه نوا از تو به جانم رسيد تخت سليــــمان، قدم من گزيـد
شور درافكن كه جهان بينواست پرده برافكن كه سرم رونـماست
مطرب از آن راه كه ميزد نگار هيچ مگو جز به ني دلشـــــكار
بخت من از تار تو گردد سفيد هم به دف و ناي تو بستم امــــيد
مطرب از آن ساقي دلجوي گو او تو بود يا تو همــــاني كه او؟
او و من و تو همه يك گوهريم سرخوش يكباده و يكساغريم
از مي او تا ني تو يك دم است هر دوجهان در دم ما مدغم است
گرچه شكستم خـُم عهد الست مستي ما باز همان است كه هست
مطرب اگر خنده لبـم را گشود زانكه غمم را دم گرمت ربـــــود
هم تو بگو آنچه مرا در دل است بيتو جهان زحمتِ بيحاصلاست
بي تو جهان سربهسر اندوه و درد بيطرب و بيرمق و خشك و زرد
با تو جهان، روضه خلـــــد برين بي تو جهان دوزخ عاجل، همــين
يــاد كــن از دورة شادي و شور جمله سرور و شعف و شهد و سور
دمــــــدمه ساز تو، رازم گشود ز بن جان، چشمـه زمــــزم گشود
باز برافشان تو سر و دست و مو رقصكنان، خنـدهزنان، روبـــهرو