اشتلم‌های حافط با معشوق، در ادبیات کهن ما کم‌نظیر است. او بر خلاف مولانا که تذلل و خاکساری را در برابر معشوق به اوج می‌رساند، مناعت طبع عاشقانه‌ را از کف نمی‌دهد. بیفزایید بر این، جواب‌های سربالای او را به معشوق که حکایتی دیگر دارد.
در غزلی، به معشوق می‌گوید: فراموش نکن که بخشی از زیبایی تو، وامدار عشق ماست؛ یعنی عشق ما تو را زیباتر کرده است. ظلمت شب‌های عاشق، گیسوی تو است و ناخشنودی‌اش خال روی تو:
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
(نکته، همان نقطۀ خال است که خودش اگرچه سیاه است و نازیبا، اما روی را زیبا می‌کند)
اصلا چون ما عاشقیم تو معشوقی. پس قدر ما را  بدان و از خود نران؛ چون با راندن ما، معشوقیت تو هم پا در هواست:
گلبن حسنت نه خود شد دل‌فروز
ما دم همت بر او بگماشتیم
البته معشوق هم کم نمی‌آورد و همان‌جا در کاسۀ حافظ می‌گذارد که بر من منت نگذار، که «خود دادی به ما دل حافظا // ما محصّل بر کسی نگماشتیم.» (محصل = مأمور حکومتی)
در عرفان نظری نیز، بخشی از صفات فعلی خدا(نه ذاتی) در تضایف با مخلوقات معنا پیدا می‌کند. اگر ما نبودیم، او رازق نبود؛ اگر خلق نبود، او خالق نبود؛ اگر گناه نبود، او غفار نبود؛ اگر ما و دنیای آلودۀ ما نبود، قوس نزول کامل نمی‌‌شد و بی‌قوس نزول، قوس صعود صورت پیوند نمی‌پذیرفت. کوچه‌بازاری آن، این است که خداوندی خدا در بندگی ماست، و حافظانه‌اش این:
سایۀ معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
از همه جالب‌تر ردیف جسورانۀ «یعنی چه» در یکی از غزلیات او است. 
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه؟
مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه؟
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه در ساخته‌ای یعنی چه؟
شاه خوبانی و منظور گدایان شده‌ای
قدر این مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه؟
سخنت رمز دهان گفت، کمر سرّ میان
در میان تیغ به ما آخته‌ای یعنی چه؟
 (شجریان در آلبوم دل مجنون، بعد از آواز مثنوی در گام‌ پایین، ناگهان و بدون پیش‌درآمد یا گوشه‌نوازی، این غزل ناگهانی را ترانه می‌کند. چون غزل حافظ با کلمۀ ناگهان آغاز می‌شود، شجریان هم تصنیف را ناگهانی شروع می‌کند)
بسنجید این درشت‌گویی‌های حافظ را با مضمون‌هایی مانند «بدم گفتی و خشنودم، سگم خواندی و خرسندم» که سعدی می‌گفت.
حتی ادب فنا اقتضا می‌کند که فانی شخصیت خود را زیر پای عشق له نکند؛ چون قرار است در وجودی فانی شود که مقامش کبریایی است، نه آلودۀ گدایی.
عاشق در ادبیات حافظ، بذله‌گو و حاضرجواب است. چون معشوق حافظ، آنقدر ذهنی نیست که با خصلت‌های زمینی عاشق بیگانه باشد. معشوق او، اگر هم آسمانی باشد، نوعی انسان‌وارگی در ادا و اطوارش وجود دارد. فقط از چنین معشوقی می‌توان توقع داشت که عادتی را ترک کند و رسمی نو بیاموزد: «گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز.» وگرنه باید مثل مولوی می‌گفت: «بر شاه خوب‌رویان، واجبْ وفا نباشد.» نه وفا که هیچ چیزی بر او واجب نیست؛ حتی عدالت؛ که هر چه آن خسرو کند شیرین بود. اما خدای حافظ، عدالت را بیشتر از عبادت دوست دارد: شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد// قدر یک‌ساعته عمری که در او داد کند. عاشق در دیوان حافظ، گاهی آنقدر درشت‌گو و تلخ می‌شود که معشوق را می‌رنجاند و شاکی می‌کند که «هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت.» بله؛ هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت، اما اگر ساغر عاشق را حریفان دگر بنوشند، او تحمل نمی‌کند:
ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری
شارحان و حافظ‌پژوهان، در این تردیدند که معشوق حافظ، زمینی است یا آسمانی. من قضاوتی نمی‌کنم؛ اما معشوق حافظ، اگر آسمانی هم باشد، جلوه‌های زمینی‌اش حافظ را تسخیر کرده بود.