<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سـفـیـنـه</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com</link>
<description>يادداشت‌های رضا بابایی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 16:54:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>با چراغ و آينه</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-459.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 189px; HEIGHT: 257px&quot; border=1 hspace=7 alt=&quot;&quot; vspace=2 align=left src=&quot;http://www.fznu.ir/portal/images/stories/picfznu/image634693295128018625.jpg&quot; width=207 height=272&gt;بعضی از دوستانی که امسال از نمایشگاه کتاب بازدید کردند، «با چراغ و آینه» را خریده بودند و تعریف می‌کردند. من هم چند روزی است که این اثر جدید استاد شفیعی کدکنی را در دست دارم و ورق می‌زنم. انصافا خواندنی است. نام کامل کتاب این است: «با چراغ و آینه، در جستجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران.» مانند همۀ کارهای استاد، پر از فایده‌های ادبی، تاریخی، فنّی، تحلیلی و ... است. نگاهی به فهرست مطالب کتاب نشان می‌دهد که «با چراغ و آینه» بیش از یک اثر ادبی است. مثلا در بخش «چشم‌‌اندازی دیگر»، تاریخ معاصر ایران از چشم‌انداز فرهنگ و ادبیات و جامعه‌شناسی تحول، به شیوه‌ای بدیع بررسی می‌شود. &lt;BR&gt;از فواید بی‌نظیر این کتاب، داوری‌های صریح و بی‌مجاملۀ نویسنده دربارۀ بزرگ‌ترین شاعران معاصر است که بسیار مغتنم است. برای من که بسیار دوست می‌داشتم نظر تحليلی استاد شفیعی را دربارۀ شاعرانی مانند «شاملو» و «سپهری» و «شهریار» بدانم، این بخش از کتاب، ذوق‌زده‌ام کرد.&lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;محور اصلی کتاب، نشان دادن پیوندهای فراوان شعر معاصر ایران با ادبیات جهان است. می‌نویسد: از حدِّ «پابوس سگان تو نگویم هوسم نیست/ دارم هوس اما چکنم دسترسم نیست»، به این گونه سخن رسیدن: «اگر به خانۀ من آمدی، برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن/ به ازدحام کوچۀ خوشبخت بنگرم» فقط و فقط از رهگذر چنین پیوند فرخنده‌ای امکان‌پذیر شده است و حاصل تلاش چندین نسل است.(ص26-25)&lt;BR&gt;استاد به‌خوبی نشان می‌دهد که اگر این پیوند نبود و ما در شعر و فرهنگ هم بر طبل خودکفایی می‌‌‌کوبیدیم، الان ممکن بود به جای سگ در آن بیت، مثلا می‌گذاشتیم گربه یا چیزی شبیه آن. این ادعا، چندان سخت نیست. اما اثبات آن، نویسنده‌ای به بزرگی شفیعی می‌خواهد تا گزیده‌ای از تاریخ اندیشۀ ايرانی را در 800 صفحۀ وزیری روی دایره بریزد. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 16:54:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-459.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«نجفی‌»ها و مخمصۀ روشنفکری دینی</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-458.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;ترانۀ شاهین نجفی در هجو امام دهم(ع)، واکنش‌های بسیاری برانگیخته است. این روزها آنقدر دربارۀ این موضوع گفت‌وگو می‌شود که شاید دیگر حرف ناگفته‌ای وجود نداشته باشد. اما لازم است همۀ کسانی که به نوعی مرجعیت اجتماعی دارند، به‌طور شفاف دربارۀ این پدیدۀ ناهنجار اظهار نظر کنند. خواه ‌ناخواه، کار شاهین نجفی‌ها، به حساب همۀ کسانی نوشته می‌شود که طرفدار آزادی‌اند. بعد از این، عده‌ای خواهند گفت که طرفداران آزادی، طرفداران توهین به مقدسات مردم‌اند. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;در این داستان، سخت‌ترین وضعیت روحی و اجتماعی را روشنفکران دینی دارند. این گروه، هم تعلقات دینی دارد و هم آزادی را ضرروت زیست انسانی و معنوی آدمیان می‌داند. محکوم کردن ترانۀ شاهين نجفی، محکومیت آزادی است، و سکوت یا موافقت، ریختن آب به جوی دو گروه است: دین‌ستیزان و آزادی‌ستیزان. سکوت بزرگان روشنفکری دینی، زمینه را هم برای دین‌‌ستیزان هموار می‌کند و هم برای آنان که به بهانۀ چنین پدیده‌هایی با همۀ وجوه آزادی مخالف‌اند. تکلیف دینداران سنتی و دین‌ستیزان روشن است. اما روشنفکران دینی که آزادی را با دین و دین را با آزادی و آبادی می‌خواهند، در مخمصه قرار می‌گیرند. سکوت آنان، حمل بر رضایت می‌شود و مخالفت‌شان حمل بر تعصب. ترانۀ شاهین، برگ برندۀ مخالفان مدارا و آزادی است و بدترین وضعیت اجتماعی را برای جریان‌های روشنفکری فراهم می‌کند. مخالفان جریان روشنفکری دینی به‌زودی خواهند گفت: آقایان، شترسواری دولّا دولّا نمی‌شود. اگر دیندارید، شدیدا محکوم کنید، اگر طرفدار آزادی هستید؛ چرا آشکارا از او دفاع نمی‌کنید تا مردم تکلیفشان را با شما بدانند؟ &lt;BR&gt;به عقیدۀ من، روشنفکران دینی باید با تمام قدرت، این ترانۀ هجوآمیز را محکوم کنند؛ اما نه فقط از موضع دین و دينداری، بلکه از موضع دفاع از حقوق اساسی مردم هم بايد وارد ميدان شوند. اسائۀ ادب به ساحت پیشوای ده‌ها میلیون انسان، جفا است. سخن از حق و باطل نیست؛ سخن از جریحه‌دار شدن احساسات میلیون‌ها انسان است. چنین برنامه‌هایی، اخلال در هم‌زیستی انسان‌های متفاوت در یک جامعۀ متکثر است و بیشترین سود را از این اخلال، کسانی می‌برند که نه اعتقادی به آزادی دارند و نه غيرت دينی آنان سودی به حال دين دارد. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;حتی روشنفکران عرفی هم وظيفه دارند توهین به مقدسات یک ملت را محکوم کنند؛ چنانکه روشنفکران دینی نیز تا کنون بارها از حقوق اقلیت‌های دینی و حتی لامذهبان حمایت کرده است. آزادی، نه چنان مرزهایی دارد که در آن هر توهین و تجاوزی بگنجد و نه آن‌گونه است که فقط حقوق گروهی خاص را تأمین کند.&lt;BR&gt;بله؛ مخالفت روشنفکران دینی با پدیدۀ نجفی‌ها، نمی‌تواند به شيوۀ بنيادگرايان باشد. از قضا خردمندی و عقلانيت مدنی روشنفكران در اين‌گونه ماجراها، سرمايۀ دين و دينداری در اين روزگار دين‌گريز است. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 13:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-458.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه‌های جنگ</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-457.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;17 اردیبهشت سال 1365، در منطقۀ عملیاتی فاو، یکی از بهترین دوستان من به ضرب یک عدد ترکش نامرد، از پای درآمد و در خون نشست. از آن سال تا کنون، هفده اردیبهشت، برای من فقط یک روز بهاری نیست.&lt;BR&gt;نمی‌دانم این خاصیت همۀ جنگ‌ها است یا فقط دفاع هشت‌سالۀ ما بود که توانست چنان مردان بزرگی را تربیت کند. به همۀ شما دوستانی که آن روزها را ندیدید، اطمینان می‌دهم که بچه‌های جنگ و جبهه، شگفت‌آور بودند. ایثار، مهربانی، گذشت، فداکاری، معنویت، بذله‌گویی، بزرگواری، صبوری، خداباوری و صفایی که آن روزها میان بچه‌های جنگ پدید آمد، دیگر تکرار نشد که نشد. روحیۀ عجیبی داشتند. در جبهه، همه‌جور آدم بود: خوب، بد، فداکار، ترسو، ریاکار، زنده‌دل، افسرده، فرشته‌خو ... اما اکثر بچه‌ها حال و هوای معنوی داشتند. یکی از دوستان دبیرستانی‌ام که اثر چندانی از معنویت و ایثار در رفتارش پیدا نبود، به دلیلی که هنوز پی نبرده‌ام، راهی جبهه شد. یک‌سال بعد، او را در یکی از خیابان‌های شهر دیدم و تا پایان شب با هم قدم زدیم. احساس می‌کردم که در این یک سال، صد سال از من بزرگ‌تر شده است. آن شب، آخرین شبی بود که همدیگر را دیدیم.&lt;BR&gt;به همۀ زیبایی‌ها و مقدسات عالم سوگند که بچه‌های جبهه، عجیب‌ترین آدم‌های دنیا بودند. نمی‌دانم جبهه چگونه توانست آن همه آدم‌های معمولی را یک‌‌مرتبه به جایی رساند که آرزوی پیران سالک و عارفان دلسوخته است. کاش می‌ماندند آن همت‌های بزرگ و روح‌های آسمانی، و این سرزمین بلادیده را تنها نمی‌گذاشتند. &lt;BR&gt;من اگر سالی یک‌بار گریه کنم، آن یک‌بار وقتی است که تلویزیون نوحۀ «ممد نبودی» را پخش می‌کند. خدای بزرگ رحمت‌شان کند و ما را شایستۀ نام و یادشان.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 May 2012 02:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-457.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ايران، كشور تنهایی‌ها</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-456.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;سعدی گفته است: وطن، جایی است که انسان در آن آسوده است. &lt;BR&gt;سعدیا حب وطن، گرچه حدیثی است درست&lt;BR&gt;نتوان مُرد به‌سختی که من اینجا زادم&lt;BR&gt;زادگاه، یا به قول قدما مسقط ‌الرأس، جایی است که در آنجا به دنیا آمده‌ایم. این حادثۀ خوب یا بد، بیرون از اختیار ما بوده است و قاعدتا دلیل موجهی نیست برای بودن و زیستن در سرزمینی که سنگ ترازوی آن، مزد گورکن است. خداوند در قرآن در پاسخ به کسانی که محیط را بهانۀ کجروی‌های خود می‌دانند، می‌فرماید: مگر زمین من بزرگ نبود؟ یعنی می‌توانستید هجرت کنید.&lt;BR&gt;این سخنان، به این معنا است که کسی مجبور به زیستن در زادگاهش نیست، اما ربطی هم به حب وطن ندارد. هر کسی زادگاهش(شهر یا کشورش) را دوست دارد؛ اگرچه به هر دلیلی نتواند یا نخواهد در وطنش زندگی کند. من ایران را دوست دارم؛ به همان دلیل که پدر و مادرم را دوست دارم. همۀ احساسات و آگاهی و هویت من در اینجا شکل گرفته است و من چیزی جز همین احساسات و خاطرات و هویت‌های پراکنده نیستم.&lt;BR&gt;اینها را گفتم تا بگویم که هر ایرانی، وظیفه دارد به ایران بیندیشد و چاره‌ای برای مشکلاتش بیابد؛ حتی اگر در خارج از ایران زندگی می‌کند. مشکلات ایران اندک نیست و به همین دلیل، حل آنها به همفکری و همدلی همۀ ایرانیان نیاز دارد. یکی از مشکلات مهم ایران و ایرانی که کمتر به آن اندیشیده‌ایم، مسئلۀ «تنهایی» است. ایران تنها است؛ از چندین جهت. بیشتر کشورهای دنیا، در یک مجموعۀ بزرگ، با اشتراکات فراوان، قرار دارند؛ مانند کشورهای آمریکای لاتین؛ کشورهای عربی؛ کشورهای سوسیالیستی؛ کشورهای اسلامی(اهل تسنن)؛ اتحادیۀ اروپا؛ منطقۀ یورو، کشورهای اسکاندیناوی، کشورهای سرمایه‌داری و اتحادیۀ کشورهای آفریقایی. این مجموعه‌ها، به دلیل اشتراکات زبانی یا جغرافیایی یا دینی، مسیرهای همگرایانه را برگزیده‌اند. مشکل یک کشور عربی، کم‌وبیش مشکل همۀ کشورهای عربی است. نقض حاکمیت ملی بلیوی، آرژانتین را هم عصبانی می‌کند؛ حمله به سفارت انگلیس در هر جای دنیا، واکنش همۀ کشورهای اروپایی را برمی‌انگیزد ...&lt;BR&gt;اما ایران، تنها است:&lt;BR&gt;ایران، تنها کشور شیعی دنیا است.&lt;BR&gt;ایران، تنها کشوری است که زبان ملی و علمی آن، فارسی است. هیچ کشور مهمی، این وضعیت یا شبیه به آن را ندارد.&lt;BR&gt;همسایگان ایران، یا عرب‌اند یا ترک یا ترکمن یا آذری یا پاکستانی‌های هندی‌تبار و البته افغانستان كه چند زبانه است.&lt;BR&gt;ایران تنها کشور جهان  است که نظام سیاسی آن بر پایۀ ولایت فقیه است.&lt;BR&gt;ایران تنها کشور خاورمیانه است که در هیچ‌یک از پیمان‌های استراتژیک نظامی منطقه، حضور ندارد.&lt;BR&gt;ایران، تنها کشوری است که زبان فارسی را به خط عربی می‌نویسد.&lt;BR&gt;ایران، تنها کشور ضد غربی منطقه است.&lt;BR&gt;ایران، تنها کشوری است که رو در روی همۀ کشورهای اروپایی و آمریکا قرار دارد.&lt;BR&gt;ایران تنها کشور دنیا است که طولانی‌ترین جنگ قرن بیستم را پشت سر گذاشته است.&lt;BR&gt;ایران تنها کشور منطقه است که اکثر رؤسای جمهور پیشین آن، امکان بازگشت به نظام سیاسی کشور را ندارند و همۀ تجربه‌های آنان، هدر می‌رود.&lt;BR&gt;ایران بزرگ‌ترین ترانزیت مواد مخدر در دنیا است.&lt;BR&gt;ایران، تنها کشور دنیا است که حتی یک روز تحت استعمار مستقیم هیچ کشوری نبوده است، اما با اکثر کشورهایی که سابقۀ استعماری دارند، درگیر است.&lt;BR&gt;این تنهایی‌ها که برخی ناخواسته است و برخی خودکرده و برخی مطلوب و پسندیده، در هر صورت، ما را در جهان تنها کرده است. باید برای این‌همه تنهایی چاره‌ای اندیشید. هیچ کشوری قادر نیست که دین یا زبان یا منطقۀ جغرافیایی خود را تغییر دهد؛ ولی می‌توان با برخی سیاست‌های خردمندانه، اندکی از زهر تنهایی‌ها کاست. من حتی بر این باورم که اگر لازم شد، هیچ ایرادی ندارد که ایرانیان، مانند هندی‌ها یا مالایی‌ها دو زبانه شوند؛ مثلا فارسی و عربی یا فارسی و انگلیسی یا فارسی و هر چی. حتی اگر کسی پیشنهاد کرد که ایران به دلیل برخورداری از چندین استان ترک‌زبان و شمار بسیاری از هم‌وطنان ترک در شهرهای مرکزی، به کشورهای ترک بپیوندد، باید در آن تأمل کرد. نمی‌دانم؛ فقط می‌دانم ما نیاز داریم که مشترکات خود را با جهانیان یا دست‌کم با کشورهای منطقۀ خاورمیانه برحسته‌تر کنیم و هر چه زودتر دست از غرور كاذب خود برداريم. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;این همه تنهایی در دنيایی كه هر كشوری در پی بهانه‌ای است برای هم‌پيمانی با كشورهای ديگر، &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;وحشتناک است. نسل‌های آينده، از هم‌اكنون چشم به تدبير ما دوخته‌اند. ما نياز به همگرایی ‌بيشتر با جهانيان داريم و البته همگرایی با هر مجموعه‌ای، بدون هزينه نيست. اگر اين هرينه را امروز نپردازيم، دود آن فردا به چشم فرزندان ما خواهد رفت. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 May 2012 01:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-456.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>السلام عليك يا فاطمة الزهراء</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-455.aspx</link>
<description>             &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 406px; HEIGHT: 221px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=middle src=&quot;http://img.irna.ir/1391/13910204/80093999/80093999-2482106.jpg&quot; width=449 height=464&gt; 
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;در خبرها آمده است كه در بجنورد رفتگری به نام &lt;A href=&quot;http://daneshgahnews.com/fa/component/content/article/76-events/2347-1391-02-03-05-57-12&quot; target=_blank&gt;احمد رباني&lt;/A&gt;، كیفی را كه حاوی صدها میلیون تومان پول و اسناد مالی بوده، پیدا كرده و به صاحبش برگردانده است. به نظر من جا داشت كه همۀ مراجع دینی و دستگاه‌های تبلیغاتی كشور، برای این خبر اعلامیه می‌دادند و اين كارگر سادۀ شهرداري را تا سر حد «دهقان فداكار» زبانزد عام و خاص می‌كردند. نیاز ما به همین كردارهای نیك و جوانمردی‌ها است و مگر دین و دینداری برای غیر این بود؟&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 12:31:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-455.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرفه‌های بی‌بی</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-454.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;بهترین پنجره، آن است که رو به دریا باز شود.&lt;BR&gt;بهترین شاعر، کسی است که در خلسۀ بی‌وزنی، شعر موزون بگوید.&lt;BR&gt;بهترین حاکم، کسی است که در ظلم او فایده‌ای باشد.&lt;BR&gt;بهترین رقصنده، مرد تنهای شب است؛ وقتی برای سایه‌ها می‌رقصد.&lt;BR&gt;بهترین انگشت، سبابه است؛ وقتی تو را نشان می‌دهد.&lt;BR&gt;بهترین درس، دهقان فداکار است؛ بعد از چوپان دروغگو.&lt;BR&gt;بهترین روزنامه، پراودا است؛ برای آیندگان.&lt;BR&gt;بهترین خبر، صدای زوزۀ گرگ گرسنه در دوزخ زمهریر است.&lt;BR&gt;بهترین عاشق، کسی است که با تسبیح جاده، ذکر درخت می‌گوید؛ از قم تا تهران. &lt;BR&gt;بهترین کتاب، آن است که تاب از تو بگیرد. &lt;BR&gt;بهترین وبلاگ، سرفه‌های بی‌‌بی در قصه‌های مجید است.&lt;BR&gt;بهترین شانس، داشتن یک گربۀ نجیب و یک سگ وفادار در دوران پیری است. &lt;BR&gt;بهترین رمان، حکایت مدعی در دیوان حافظ است.&lt;BR&gt;بهترین درمان، درد جدید است.&lt;BR&gt;بهترین هنرپیشه، مسعود ده‌نمکی است.&lt;BR&gt;بهترین کشور، جایی است که در آن نفت نباشد.&lt;BR&gt;بهترین املا، انشا است.&lt;BR&gt;بهترین دیکتاتور، نرون است؛ چون نقاش بود و «آنقدر جوانمرد بود که تا 23 سالگی مادرش را نکشت.»  &lt;BR&gt;بهترین فیلم، داگویل است. &lt;BR&gt;بهترین شغل، باغبانی است.&lt;BR&gt;بهترین امامزاده، نزدیک‌ترین امامزاده به ما است.&lt;BR&gt;بهترین خاطره، آشتی بابا و مادر است در یک روز سرد زمستانی.&lt;BR&gt;بهترین مقاله، خلاصۀ کتابی است که می‌خواهی بنویسی.&lt;BR&gt;بهترین ورزش، دویدن در پی خوشبختی است. &lt;BR&gt;بهترین دوست، دشمنی است که اهل معامله است. &lt;BR&gt;بهترین قاضی، حمام فین کاشان است. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2012 01:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-454.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنی با نويسندگان دینی</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-453.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;به‌تازگی کتابی در قم منتشر شده است که موضوع آن «نگارش» است. نویسندۀ این کتاب، بر من سمت استادی دارد. به یاد دارم که در دوران دانش‌آموزی، هر هفته مجله‌ای را که ایشان در آن مقالاتی دربارۀ هنر دینی می‌نوشت، تهیه می‌کردم و می‌خواندم. قلم این نویسندۀ نامی، به‌حق یکی از گیراترین و مؤثرترین قلم‌هایی است که در حوزۀ تبلیغ آموزه‌های دینی، اثر می‌آفرینند. با وجود این، شیوه و اندیشۀ ایشان در مسئلۀ نوشتن و قلم‌زنی، به‌گونه‌ای است که به عقیدۀ من، راهگشا نيست. از محتوای کتاب درمی‌گذرم که نوشتاری جدا می‌طلبد. سخنم در اینجا دربارۀ تلقی این نویسندۀ نازنین از زبان و ادبیات است که بیش‌وکم تلقی بسیاری از ما نویسندگان دینی است.&lt;BR&gt;وی در این اثر، اصرار شگفتی دارد بر اینکه قلم، «سلاح» است و شاید این تشبیه و مانند آن را بیش از 50 بار به‌كار برده است. گویا در ذهن ایشان، قلمْ جنگ‌افزاری است که برای کاربست درست و مؤثر آن، فقط به دو چیز نیاز است: مهارت ادبی و غیرت دینی. بنابراین گفت‌وگو و هم‌اندیشی با غیر خودی، لوس‌بازی‌های مشتی روشنفکر بی‌درد است. قلم، اندکی مهارت می‌خواهد و مقداری غیرت و سلحشوری. شاگردانی که از این مکتب قلمی برمی‌خیزند، جهان فرهنگ و اندیشه را به دو اردوگاه تقسیم می‌کنند: در یک سو، مشتی انسان‌های مغرض و نامرد و فریب‌خورده و احمق و مزدور و لاابالی و ساده‌لوح ... هستند، و در سوی دیگر ما هستیم که باید قلم به دست گیریم و آنان را «هدایت» یا «نابود» کنیم. آنان قلم‌به‌دست‌اند و ما دست‌به‌قلم. در این مکتب، قلم «سلاح نبرد» است، نه «رسانۀ گفت‌وگو»، و کلمه، «گلوله» است، نه ترجمان اندیشه، و نوشتن، جنگیدن است، نه تعامل فکری و بحث علمی با دیگران. خوانندۀ این دست از کتاب‌ها، جهان و جهانیان را یک‌سره خبیث و پلید و دوزخی می‌بیند؛ مگر آنکه دقیقا مانند امروز ما بیندیشند؛ حتی در جزئیات. هر کس هر چه می‌نویسد، یا کاملا و دقیقا با ما است یا حتما و قطعا بر ما است و لابد ریگی به کفش دارد.&lt;BR&gt;وقتی کسی، قلم را «اسلحه» و کتاب را «میدان جنگ» و نویسندگی را «حضور در منطقۀ عملیاتی» می‌خواند و بر این‌گونه تشبیهات و همانندسازی‌های جنگی، اصرار می‌ورزد، نشانه‌ای گویا در اختیار ما می‌گذارد تا بدانیم که در ذهن او چه می‌گذرد و نگاهش به انسان‌ها و اندیشه‌های متفاوت چگونه است؛ همچنان‌که اگر کسی مانند علی(ع) نوشتن را «احد اللسانین» بخواند، درمی‌یابیم که تلقی او از زبان و قلم چیست. قلم را مثلا به «تلفن» و مانند آن هم می‌توان تشبیه کرد(وجه شبه: هر دو وسیلۀ ارتباطی است)؛ اما تشبیه آن به تیر و تفنگ، معنایی جز این ندارد که تشبیه‌گر بیشتر به جنگ می‌اندیشد تا هم‌اندیشی و گفت‌وگوی علمی. در این دیدگاه، من می‌نویسم تا تو را شیرفهم کنم؛ نمی‌نویسم تا تو بدانی اندیشۀ من چیست و با تو چه تفاوت‌هایی دارم و در میان این تفاوت‌ها چگونه باید زیست که غباری بر قبای خوشبختی آدميان ننشیند. این‌گونه است که قلم می‌شود جنگ‌افزار، و کتابْ میدان جنگ.   &lt;BR&gt;گرچه مقصود از کتاب آن فن بود&lt;BR&gt;گر تواَش بالش کنی هم می‌شود&lt;BR&gt;بنیان‌گذار ادبیات جنگی در تاریخ معاصر ایران، حزب تودۀ ايران است. ادبیات مارکسیستی این حزب نخبه‌گرای توده‌انگیز، اکنون بخشی از ذهنیت ایرانی دربارۀ جهان و سیاست شده است. اگر برخی واژه‌ها مانند «امپریالیسم» و «کارگر» را از ادبیات نویسندگان این حزب بردارید و جای آن کلمات آشناتری بگذارید، خواهید دید که ادبیات رسمی ما چقدر وامدار این گفتمان بلشویکی است. اما آن که توانست این ادبیات را وارد فضاهای دینی بکند و به آن رنگ و بوی مذهبی بدهد، کسی نیست جز مرحوم جلال آل احمد. به غیر از او، شادروان شریعتی نیز خلاقیت فوق‌العاده‌ای در بهره‌وری از ادبیات مارکسیستی داشت و البته در این تطبیق ماهرانه، به نحو شگفت‌انگیزی در تولید ادبیات انقلابی موفق بود.&lt;BR&gt;جلال، هم روحانی‌زاده بود و هم سال‌ها پیروی مذهب رندان کرد و هم مدتی عضو فعال حزب توده بود. حتی وقتی استادش، خلیل ملکی، از حزب توده برید، او همچنان توده‌ای باقی ماند؛ تا اینکه او نیز سرانجام به این نتیجه رسید که حزب توده در ایران آیندۀ خوشی ندارد. بنابراین نام خود را از فهرست توده‌‌ای‌ها خط زد؛ اما ادبیات و ایدئولوژی این حزب را وام گرفت و به میان ما آورد. جلال، شاهراه انتقال مفاهیم و واژگان مارکسیستی حزب توده به محیط‌های دینی بود و به‌راحتی می‌توان او را مارکسیست اثنی‌عشری خواند. اینکه قلم، سلاح است و نوشتن یعنی جنگیدن و در جنگ، ادبیات دیپلماسی مسخره است، یادگارهای او است. می‌گفت: «این روزها قلم برای ما شده یک اسلحه.» او واقعا هم با قلم شلیک می‌کرد و کاغذ برای او مثل میدان جنگ بود. آل احمد، اعتقادی به گفت‌وگوی انتقادی نداشت. به گفتۀ یکی از دوستانش، او تحقیق و کار دقیق علمی و موشکافی در آرای دیگران را کار پیرمردهایی می‌دانست که دوست دارند دورۀ بازنشستگی خود را در كتابخانه‌ها بگذرانند، نه در پارک‌ها. می‌گفت تا جوانیم باید بتازیم و همۀ کاسه‌وکوزه‌ها را بر سر این پست‌‌فطرت‌ها بشکنیم. شاید آدم بشوند. قلم آل احمد، واقعا اسلحه بود و همیشه خارج از ضامن. اسلحه که چه عرض کنم، توب و تانک بود. گنجشک را بمباران می‌کرد. ادبیات آل احمدی، شاید در دورۀ او کرّ و فرّی داشت، اما این ادبیات در روزگار ما، جز جوانان احساساتی و تازه‌کار را ذوق‌‌زده نمی‌کند. &lt;BR&gt;«ادبیات جنگی»، ادبیات «نفرت‌پراکنی» است، و محبوب کسانی است که فرهنگ را عرصۀ نبرد اندیشه و ضد اندیشه می‌دانند؛ نه ضیافت دیدار دو اندیشه با یک‌دیگر. فرق است میان قلمی که اندیشه‌ای را به دیدار اندیشه‌ای دیگر می‌برد با قلمی که حیات خویش را در ممات انديشه‌های دیگران می‌بیند. بله؛ این قلم، شمشیر است و تا حریف را از پای درنیاورد، آرام نمی‌گیرد.&lt;BR&gt;چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را&lt;BR&gt;کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند&lt;BR&gt;منکر وجود کینه و دشمنی در جهان اندیشه‌ها نیستم؛ اما اولا شاید فقط یک‌‌صدم آنچه در نقد و قدح ما می‌نویسند، از سر کینه و دشمنی باشد. بیشتر گفت‌وگو و نقد و خرده‌گیری علمی و پرسش‌های انتقادی است که ما باید دوستانه و عالمانه پاسخگو باشیم؛ ثانیا حتی اگر فکر و فرهنگ را جبهۀ جنگ بدانیم و قلم را تیر و سنان، باز هم با شاخ و شانه کشیدن، راه به جایی نمی‌بریم. جنگ فکری، آداب خود را دارد. نوشتن، کاری است فرهنگی و اقتضای حتمی و ماهوی کار فرهنگی، پذیرش دیگری به عنوان صاحب اندیشه است؛ نه صاحب غرض. برای اینکه قافیه را نبازیم، باید شعر خوب بگوییم؛ نه معر دندان‌شکن. &lt;BR&gt;گاهی با خودم فکر می‌کنم که این‌گونه نویسندگان که چنین ادبیاتی را به‌کار می‌گیرند و به دیگران هم توصیه می‌کنند، اگر روزی از پله‌های قدرت پایین بیایند و به حاشیه بروند، باز هم این‌گونه نوشتن را برمی‌گزینند؟ یا اکنون که دست بالا را دارند، صلاح را در ترک‌تازی دیده‌اند و نفس‌کش می‌طلبند؟ اگر امروز که قدرت و امکانات در اختیار ما نویسندگان دینی است، با دیگران به عدل و داد رفتار نکنیم و حقوق و حرمت‌شان را پاس نداریم و انصاف نورزیم، فردا هم نباید هیچ انتظاری از هیچ گروهی داشته باشیم. باید طوری رفتار کنیم که در فرداهای نامعلوم، سر خود را بالا بگیریم و سینه ستبر کنیم و سرافرازنه بگوییم: «ما آنیم که وقتی همۀ ابزارهای اِعمال قدرت در دست‌مان بود و هر چه می‌نوشتیم، به ده زبان چاپ و منتشر می‌شد و همۀ رسانه‌های مهم کشور در اختیارمان بود، حرمت و حقوق دیگران را هم دیدیم و از قلم آزاد خود، چوب و  چماق نساختیم؛ پس اکنون که از اسب افتاده‌ایم و از متن به حاشیه آمده‌ایم، بر همگان است که حرمت و حقوق ما را پاس دارند و بپذیرند که ما نیز اندیشه‌ایم، نه نیرنگ و توطئه.» اما با شیوه‌ای که ما در پیش گرفته‌ایم، وای اگر از پس امروز بُوَد فردایی.&lt;BR&gt;می‌دانم که عده‌ای، امثال من را متهم می‌کنند به وادادگی و ساده‌انگاری و غفلت از اقدامات دشمن. پاسخ این اتهامات، آسان نیست؛ چون ابتدا باید توضیح داد که جهان فرهنگ و اندیشه، چگونه جهانی است؛ سپس در معانی «دشمن» سخن گفت. من هم معتقدم که هر فکری، دشمنی دارد؛ اما دشمنی افکار با یک‌دیگر، به معنای تقابل جایگاه‌ها و رقابت بر سر میزان اعتبار نظری و عملی آنها است؛ نه به معنای جنگ واژه‌های خون‌ریز یا فریبنده. هر فکری که از راه‌های فرهنگی، جایگاه‌ برتری یابد، افکار دیگر(رقبا) را به همان اندازه ضعیف می‌کند. این ضعیف کردن، دشمنی به معنای متعارف آن نیست. اقتضای رقابت است. هر کس که می‌خواهد تن به ضعف و نابودی ندهد، باید دست از دشمنی بردارد و از راه‌های مرسوم و معمول، جایگاه خود را استحکام بخشد. وگرنه چنگ و دندان نشان دادن و شمشیر کشیدن به روی این و آن، نه کسی را می‌ترساند و نه بر آبرو و اعتبار ما می‌افزاید. پاسخ سنگی به کلوخ‌انداز، در عالم فرهنگ بی‌معنا است و اگر معنایی هم داشته باشد، این است: در برابر کسی که شعر و مغلطه و خطابه و عربده به میدان می‌آورد، تو پاسخش را با پژوهش‌های دامنه‌دار و اندیشه‌ بده. در رویارویی با کسی که نون و القلم را خون و القلم می‌کند و از کتاب و دفتر، سنان و سپر می‌سازد، تو بنشین و بیندیش و عالمانه بنویس. اگر او رگ‌های گردن را به‌حجت قوی می‌کند، تو از دلایل معنوی دست برمدار و همچنان نرم و مهربان باش. &lt;BR&gt;چند جمله‌ای که از کتاب مذکور برگزیده‌ام و در زیر می‌آورم، در نیم‌ساعت ورق‌زنی به چشمم آمد:&lt;BR&gt;«قلم‌ باید همچون &lt;FONT color=#cc0000&gt;تیغ&lt;/FONT&gt; ببرد و جلو برود. همچون &lt;FONT color=#cc0000&gt;گلوله&lt;/FONT&gt; بر جان دشمنان بنشیند و &lt;FONT color=#cc0000&gt;بسوزاند&lt;/FONT&gt;...»&lt;BR&gt;«هرچه زمان می‌گذرد، &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح&lt;/FONT&gt; بودن قلم روشن‌تر می‌شود. میدان برخورد اندیشه‌ها و هجوم و دفاع صاحبان قلم را می‌بینید و &lt;FONT color=#cc0000&gt;مجروحان&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#cc0000&gt;آسیب‌دیدگان&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#cc0000&gt;ترکش‌خوردگان&lt;/FONT&gt; این &lt;FONT color=#cc0000&gt;جبهه&lt;/FONT&gt; و صحنه هم پیش ماست. قلم هم در کار &lt;FONT color=#cc0000&gt;هجوم&lt;/FONT&gt; به کار گرفته می‌شود و هم در کار &lt;FONT color=#cc0000&gt;دفاع&lt;/FONT&gt;... پس قلم، &lt;FONT color=#cc0000&gt;تیری&lt;/FONT&gt; است نافذ و &lt;FONT color=#cc0000&gt;تیغی&lt;/FONT&gt; است دو دم. هم می‌تواند نقش &lt;FONT color=#cc0000&gt;ذوالفقار&lt;/FONT&gt; علی(ع) را ایفا کند و هم &lt;FONT color=#cc0000&gt;خنجر شمر لعین&lt;/FONT&gt;.... اگر اهل قلم نیستیم، باید خود را هر چه سریع‌تر به این &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح مجهز&lt;/FONT&gt; کنیم...»&lt;BR&gt;«امروز یکی از جدی‌ترین صحنه‌های &lt;FONT color=#cc0000&gt;درگیری&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;با دشمن،&lt;/FONT&gt; در صحنۀ مطبوعات، کتاب‌ها، رمان‌ها و تریبون‌های ادبی و هنری است.»&lt;BR&gt;«در این میدان باید &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح&lt;/FONT&gt; قلم را برگرفت و در عرصۀ نگارش، &lt;FONT color=#cc0000&gt;حماسه&lt;/FONT&gt; آفرید، &lt;FONT color=#cc0000&gt;پاتکی&lt;/FONT&gt; را دفع کرد، غافلی را بیدار ساخت، چهرۀ کریه و مکاری را &lt;FONT color=#cc0000&gt;افشا &lt;/FONT&gt;کرد...»&lt;BR&gt;«نویسنده باید با روشن‌بینی وارد منطقۀ عملیاتی خویش گردد.»&lt;BR&gt;«اگر قلم یک &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح&lt;/FONT&gt; است و نویسندگی نوعی جهاد فرهنگی، پس باید مجهز شد، شیوۀ استفاده از این &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح&lt;/FONT&gt; را آموخت، &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح&lt;/FONT&gt; را به‌روز و کارآمد ساخت، دشمن را شناخت و به جا وارد &lt;FONT color=#cc0000&gt;میدان&lt;/FONT&gt; شد.»&lt;BR&gt;«بنویس! با &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح&lt;/FONT&gt; قلم، در میدان صفحه، حماسه‌ای بساز، &lt;FONT color=#cc0000&gt;پاتکی&lt;/FONT&gt; را دفع کن، موضعی را شناسایی نما، موضع ضعفی را از دشمن بشناسان، مایۀ قدرتی را برای خودی‌ها معرفی کن... شور &lt;FONT color=#cc0000&gt;جنگ&lt;/FONT&gt; را در آثار قلمی‌ات بیافرین و با قلمت شور جبهه‌ای بیاور.»&lt;BR&gt;«&lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح &lt;/FONT&gt;قلم، در دست تو است. تا در کدام میدان و رو به سوی کدام هدف &lt;FONT color=#cc0000&gt;نشانه روی&lt;/FONT&gt;.»&lt;BR&gt;«اگر قلم، &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح نبرد&lt;/FONT&gt; است، پس کجاست &lt;FONT color=#cc0000&gt;تیغ سلحشوران؟&lt;/FONT&gt; و کجایند &lt;FONT color=#cc0000&gt;رزم‌آوران عرصۀ پیکار&lt;/FONT&gt; گفته‌ها و نوشته‌ها. &lt;FONT color=#cc0000&gt;امروز، جنگ، جنگ‌ قلم‌ها است&lt;/FONT&gt;. باید تو هم به دست بگیری &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح &lt;/FONT&gt;خویش را تا &lt;FONT color=#cc0000&gt;رسواگر&lt;/FONT&gt; فسانه و فسون &lt;FONT color=#cc0000&gt;فرعونیان&lt;/FONT&gt; شود... امروز برخی نوشته‌ها همچون &lt;FONT color=#cc0000&gt;سلاح میکروبی و شیمیایی‌اند&lt;/FONT&gt;.»&lt;BR&gt;«گاهی یک نویسنده، یک &lt;FONT color=#cc0000&gt;بمب&lt;/FONT&gt; کتابی در جهان &lt;FONT color=#cc0000&gt;منفجر&lt;/FONT&gt; می‌کند...»&lt;BR&gt;«تو هم می‌توانی بنویسی. فقط حوصله می‌خواهد و ... یک ‌جو &lt;FONT color=#cc0000&gt;غیرت ادبی&lt;/FONT&gt;.»&lt;BR&gt;پس از تحریر: درگذشت خانم دکتر قمر آریان، نویسنده، پژوهشگر و همسر مرحوم عبدالحسین زرین‌کوب را به دوستداران دانش و پژوهش، تسلیت می‌گویم. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 02:15:05 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-453.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب‌های خوش</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-452.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;مولوی، مدرسۀ معنوی است که جز برای درس و مشق معنا، کسی آنجا نمی‌رود.&lt;BR&gt;سعدی، مانند سینما است که جز برای تماشا، کسی قدم به آن نمی‌گذارد.&lt;BR&gt;حافظ، پارک بزرگ و عمومی شهر است که برای همه است؛ از بازنشستگان رفیق‌باز تا جوانک‌های عاشق‌پیشه؛ از سرخوشان بی‌غم تا جویندگان خلوت برای گفت‌وگوی بی‌ریا با خدا. اینجا برای همه، جا هست.&lt;BR&gt;خیام، میخانۀ شهر است. گاهی در گوشۀ این میخانه، فیلسوف و متکلم و عارف هم لبی تر می‌کنند؛ اما بی‌درنگ مسواک می‌زنند و بیرون می‌آیند که به مدرسه و مسجدشان بروند.&lt;BR&gt;اونامانو، جزیرۀ دوردستی است که سالی یک هواپیما آنجا می‌نشیند؛ با چند سرنشین.&lt;BR&gt;ویتگنشتاین، درخت پیر امامزادۀ شهر است؛ پر از نوشته‌های یادگاری به زبان فارسی، و همه عاشقانه!&lt;BR&gt;فردوسی، ساعت شماته‌دار این خانۀ ویران است که هر صبح با صدای نقالی او بیدار می‌شویم.&lt;BR&gt;افلاطون، مدرسه‌ای است کلنگی با دیوارهای کاهگلی که در آن آخرین نظریه‌های فلسفی را تر و خشک می‌کنند.&lt;BR&gt;ابن سینا، خوابی است خوش که قرن‌ها پیش دیده‌ایم و هر روز آن را برای دیگران تعریف می‌کنیم و لذت می‌بریم.&lt;BR&gt;اصغر فرهادی، آن بچۀ ساده و رک‌گو است که در تن پادشاه، لباسی ندید.&lt;BR&gt;مثنوی، آخرین پناهگاه ما است برای زیست معنوی. اگر سقف این خانه فرو ریزد، خانۀ بعدی، الحاد است. &lt;BR&gt;قرآن، برگ برندۀ ایمان. &lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 13:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-452.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تاگور</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-451.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 231px; HEIGHT: 211px&quot; border=0 hspace=8 alt=&quot;&quot; vspace=8 align=left src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/42780552279053746210.jpg&quot; width=272 height=441&gt;هشتاد سال پیش در چنین روزهایی(بهار 1311) جشن هفتادمین سال تولد تاگور، با حضور خود وی در ایران برگزار شد. همان موقع، ملک‌الشعرای بهار در قصیده‌ای بلند، تاگور را &lt;A href=&quot;http://www.bisheh.com/Uploaded/PostFile/634479847051117500.pdf&quot; target=_blank&gt;«هدیۀ پروردگار»&lt;/A&gt; خواند و کسانی مانند پورداود، فروغی و لطفعلی صورتگر، دربارۀ او و اندیشه‌هایش چندین مقاله روانۀ بازار نشر و نشریات فارسی کردند.&lt;BR&gt; رابیندرانات تاگور، قطعا از نوابغ بشری است. او شاعر، موسیقی‌دان، نقاش، نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، مصلح، عارف، سیاست‌مدار و فلسفه‌دان بزرگ هند در قرن بیستم و نخستین نوبلیست آسیایی بود. مشهورترین شعرهای او در کتابی است به نام گیتانجلی که خود شاعر آن را به زبان انگلیسی ترجمه کرده و با مقدمۀ آندره ژید نیز چاپ شده است. همین کتاب، جایزۀ ادبی نوبل را نصیب او کرد و از این رهگذر، راه نوبل به آسیا باز شد. سرود ملی هند و بنگال، از سروده‌های او است. انشتین، در دیداری صمیمانه شیفتۀ او شد و نوشته‌اند: گاندی، چندین‌بار روزۀ سیاسی خود را با آب‌میوه‌ای که از دست او گرفت، پایان داد. تاگور، علاقۀ ویژه‌ای به ایران داشت. سفر پورداود به هندوستان و راه‌اندازی کرسی ایران‌شناسی در دانشگاه‌های هند در دهۀ سی میلادی، به دعوت و درخواست او بود. &lt;BR&gt;دربارۀ تاگور، سخن بسیار است؛ اما شاید جالب‌ترین نکته‌، دوستی او با گاندی و در عین حال مخالفتش با برخی تصمیم‌های گاندی است. تاگور مانند اقبال، استقلال هند را ندید؛ ولی در اکثر مراحل انقلاب، گاندی را همراهی کرد. در عین حال، برخی برنامه‌های حزب کنگره را نمی‌پسندید؛ از جمله مراسم پارچه‌سوزی را. گاندی از مردم هند خواسته بود که همه منسوجات بریتانیایی را بسوزانند. تاگور در مقاله‌ای که در یکی از روزنامه‌های کلکته چاپ شد، نوشت که این برنامه، منطق سیاسی و اقتصادی ندارد. گاندی، در یکی از سخنرانی‌های خود، بدون اشاره به نام تاگور، استدلال‌های او را نقد کرد و همچنان بر ادامۀ پارچه‌سوزی پای فشرد. از همۀ اینها گذشته، مهم‌ترین اختلاف تاگور با گاندی بر سر معنای استقلال بود. تاگور در نامه‌ای به گاندی، می‌نویسد: «مشکل اصلی ما حاکمان نیست. اگر می‌توانی مردم را تغییر بده. با تغییر حاکمان، اتفاق مهمی نمی‌افتد.» بر پایۀ همین نظریه، تاگور هیچ‌گاه در کادر رهبری حزب کنگره قرار نگرفت. اما تا توانست در هند مدرسه و دانشگاه ساخت. &lt;/P&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 01:57:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-451.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نود</title>
<link>http://rezababaei.blogfa.com/post-450.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; dir=rtl class=MsoNormal align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; FONT-SIZE: 12pt; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;SUP&gt;نود، سال متفاوتی نبود. نه اسکار فرهادی شادش کرد و نه مرگ سیمین، غمگین‌اش. سال بی‌رگی بود. تنها روزهای خوش نود، همان روزهای نورزوی آن بود که در کوه و بیایان گذشت. یحتمل، نود و یک هم همین آش باشد و همین کاسه. می‌گویند: «احساس سختی و تنگی در زندگی، در هیچ شرایطی بیشتر از هیچ شرایط دیگری نیست.» می‌گویم: «احساس سختی و تنگی در زندگی، در هیچ شرایطی کمتر از هیچ شرایط دیگری نیست.» دیگر توقع شادی‌های کذایی نداریم. همین‌قدر که دل و دماغی برای پناه بردن به کوه و دشت و بيابان باقی باشد، خدا را سپاس‌. از طبیعت مهربان، به شهر بی‌نجابت آمدیم، و از بی‌نجابتی گریزی نیست مگر به مدد بوی خاک و شرشر آب.&lt;BR&gt;نود، سال بی‌خودی بود. 365 روز بر پیری و سستی ما افزود. هر روز که از خواب بیدارمان می‌کرد، می‌گفت: برخیزید تا یک برگ دیگر از دفتر عمر شما را پاره و مچاله کنم. برخیزید و در پی یک لقمه نان، همدیگر را بگریانید. هر روز بیدارمان می‌کرد و به کوچه و خیابان می‌فرستاد؛ بی‌آنکه یک‌قدم ـ آری، یک‌قدم ـ ما را به آنچه می‌خواستیم، نزدیک‌تر کند. 365 روز دنبال آزادی و عدالت و حقوق دویدیم؛ غافل از آنکه رنج آدمی، فراتر از اینها است. گیرم اکنون آزادی و عدالت و حقوق شهروندی، همچون باران بر ما ببارد. این تحفه‌های مدرن، تنها از رنج‌های بیرونی من می‌کاهد. با رنج‌های درون چه باید کرد؟ دوای رنج مادرزاد، جز لذت و غفلت نیست.&lt;BR&gt;اُستن این عالم ای جان، غفلت است&lt;BR&gt;هوشیاری، این جهان را آفت است&lt;BR&gt;بهار در پیش است. روی زیبا و قد رعنای طبیعت، بی‌تابی می‌کند. این دنیای لعنتی، هیچ چیز دیدنی و لذت‌بخشی ندارد که پشیمانی به بار نیاورد؛ جز لذت طبیعت‌گردی. کدام لذت است که این‌همه سرخوشی در چنته داشته باشد، و چنین رایگان و بی‌دریغ؟ هوای کوه و صدای پای آب، شهر خسته را به سوی خود می‌خواند. بوی خاک باران‌خورده، کم از بادۀ ناب نیست. درخت و خاک و باد. آسمان آبی و صحرا. کوه‌های قد و نیم‌قد. روزی از غار به شهر پناه آوردیم. جز داغ و دروغ چه دیدیم؟ نوروز، «فرصت سبز حیات» است و روز رجعت به خاک پاک طبیعت.&lt;/SUP&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Mar 2012 11:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>rezababaei</dc:creator>
<guid>http://rezababaei.blogfa.com/post-450.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

