تبليغاتX
سـفـیـنـه - شما خوش باشيد

 

خانم یا آقای سماواتی

سلام. باور کنید من هر چه فکر کردم نکتۀ مهمی به نظرم نيامد که دربارۀ خودم بنویسم. من به معنی واقعی کلمه آدم متوسطی هستم. نگران سرنوشت جامعه و مردم خود بودن هم دلیل بر بزرگی كسي نیست. بیشتر اوقات این نگرانی‌ها غریزی و بیرون از اختیار ما است. من اگر می‌توانستم سعی می‌کردم به هیچ‌چیز جز زندگانی فکر نکنم. من هم مثل هزاران‌هزار انسان دیگر در ایران، اندکی درس خوانده‌ام و اندکی درس گفته‌ام و اندکی قلم زده‌ام و اکنون نیز جز این نمی‌خواهم که اندکی زندگی کنم. این سرنوشت نکبت‌بار را دیو خون‌آشام و بی‌رحم و تخدیرکننده‌ای به نام توجیه و تعصب و زودباوری برای ما رقم زده است. اگر ذره‌ای هوش و عقل و حواس در کسی باشد، مرید و سرسپردۀ هیچ کس نمی‌شود؛ اما سعی می‌کند همه حرف‌ها را بشنود و به همۀ حرف‌ها اهمیت بدهد و دربارۀ همۀ آنها از روی انصاف و شعور تحقیقی(نه شور تقلیدی) داوری کند. ما چه از باورمندان به خدا باشیم و چه نباشیم، جز راستی و درستی و شرافت انسانی وظیفه‌ای نداریم و این همه در گرو  آزادگی است. آن که به خود جرئت انديشيدن و انتخاب نمی‌دهد و سر از توبره تقلید برنمی‌آورد، تا پایان عمر مجبور است تناقض‌هایی را تحمل کند که توجیه و تأویل و تفسیرهای عجیب‌وغریب هم از عهدۀ تسکینش برنمی‌آیند. بر دوش‌ همۀ ما بارهای گرانی است که روح و دل و جانمان را زخمی کرده است، اما چنان به این بارهای طاقت‌فرسا خو کرده‌ایم که دیگر احساسشان هم نمی‌کنیم. آن روز خجسته‌ای که این بارهای سنگین‌تر از کوه دماوند را از شانه‌های ضعیف‌مان بر زمین ‌بگذاریم، دوباره متولد شده‌ايم. آن روز خوب و خوش و زیبا را باید جشن بگیریم و فلک را سقف بشکافیم و می در ساغر اندازیم.

 

خانم یا آقای سماواتی

من شما را نمی‌شناسم ولی گویا شما من را می‌شناسید؛ هیچ اهمیتی ندارد. مهم این است که در این کشور پهناور میلیون‌ها بابایی زندگی می‌کنند که غم نان، کمترین و خوش‌ترین غم آنان است. هرگز و هرگز این کشور روی سعادت را نخواهد دید مگر آن روز که همۀ اندیشه‌ها به میدان آیند و همدیگر را نقد کنند و هرگاه یکی پیروز شد، اعلام ختم مذاکرات نکند. پیرامون ما ساده‌لوحان فراوانی زندگی می‌کنند که از مدرک دانشگاهی و تحصیلات جديد و قديم چیزی کم ندارند، اما یقین‌های خام و کودکانه، از آنان قصابان اندیشه ساخته است و تا آب در جوی آنان می‌رود، هیچ جویی در ایران به دریا نمی‌پیوندد.

 

آقا یا خانم سماواتی

نوشته بودید: «خانه از پای‌بست ویران است و امثال تو عمرتان را صرف نقش ایوان می‌کنید...» حرف منطقی و آدم‌واری است. من سن شما را نمی‌دانم ولی نسل ما نسلی نیست که بتواند منطقی بیندیشد و گذشتۀ جنگی و انقلابی و آرمان‌گرایانه‌اش را فراموش کند. ما هنوز بالغ نشده بودیم که روی دوشمان سنگینی جنازۀ دوستان‌مان را حس کردیم. هنوز وزن و قد و اندازۀ خودمان را نمی‌دانستیم که فهمیدیم کلاشینکف سبک‌تر از ژ۳ است. فرق است بین نسلی که صدای انفجار را فقط شب‌های چهارشنیه‌سوری در میدان‌های شهر شنيده است با نسلی که گوشش پر از صدای انفجارهایی است که در یک لحظه دنیا را تیره‌ و تار و خون‌آلود می‌کرد. ما هنوز داخل آدم‌های بزرگ نشده بودیم که هفته‌ای یک‌بار وصیت‌نامه می‌نوشتیم و برای لباس کهنه و خودکار و چند دفتر و کتاب‌مان وارث تعیین می‌کردیم. از ما انتظار نداشته باشید که مثل شما طعم زندگی را چشیده باشیم و برای رسیدن به آن، خود را به آب و آتش بزنیم. من هنوز اسم کسی را نمی‌شنوم که من را یاد یکی از دوستان شهیدم نیندازد. دوستی داشتم که از جان دوست‌ترش می‌‌داشتم. جلو چشمم تکه‌تکه شد و وقتی مادرش من را دید، گویی به قاتل فرزندش نگاه می‌کرد. با چشمانش به من می‌گفت چرا باید تو بمانی و از فرزند من جز چند تکه گوشت و مقداری استخوان برنگردد؟ هنوز وقتی از کوچۀ آنان می‌گذرم دلم می‌لرزد که مبادا باز با آنان رودررو شوم. می‌بینید خانم یا آقای سماواتی؟ ما حتی از زنده بودن‌مان هم شرمساریم.

 

شاید حق با شما باشد و شاید درست همین باشد که هر کس به فکر خود باشد و گلیم خود را از آب بیرون بکشد. من نمی‌دانم. اما می‌دانم که این خوش‌فکری و زیرکی و عاقبت‌اندیشی و عافیت‌طلبی از ما ساخته نیست. گویا ما را برای جنگیدن آفریده‌اند؛ یک روز با دشمنان بیرونی و یک‌روز با دوستان داخلی و امروز هم با خود. نگویید ما آن جنگ را قبول نداریم و اصلا نباید جنگی می‌شد. این حرف‌ها در جای خود درست است؛ اما ما آن روز بیشتر از این نمی‌فهمیدیم که باید جنگید. پس از آن هم با زندگی جنگیدیم و با هر چیزی که گمان می‌کردیم آرمان‌های ما را کمرنگ می‌کند. موسیقی گوش نمی‌کردیم، لباس نو نمی‌پوشیدیم، خود را معطر نمی‌کردیم، عشق را نمی‌شناختیم، لذت را نمی‌فهمیدیم، جز خزیدن در گوشۀ امامزاده‌ها تفریحی نداشتیم، از سفره‌های رنگی بیزار بودیم و گمان می‌کردیم اگر موی دختری از روسری او بیرون زند، ما باید پاسخگوی این جنایت بزرگ در شب اول قبر باشیم ... ما به اهدافی که داشتیم نرسیدیم و من الان خوشحالم که مردم راه خود را رفتند و فریب سادگی و پاکی ما را نخوردند. ما آرمان‌های خود را در کنار دوستانمان دفن کردیم؛ اما امیدوارم نسل شما بتواند روزی کاخ سعادت‌مندی خود را بر ویرانه‌های سرنوشت ما بنا کند.

 

خانم یا آقای سماواتی

من شما را سرزنش نمی‌کنم اگر در همۀ عمرتان یک‌روز را هم صرف ساختن کشورتان نکنید و فقط به فکر خود و آیندۀ شخصی‌تان باشید. ولی حالا که این‌قدر به فکر زندگی و آیندۀ خود هستید، چرا با فکر کردن به حماقت‌های ما خون‌تان را كثيف می‌كنيد و اوقات‌تان را تلخ؟ برای ما دیگر وقتی نمانده است. شما خوش باشید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط |