خدایا نمیدانم چرا بهرام را آفریدی ولی حالا که آفریدی بیخيال؛ فقط بگو گاهگاهی جرعهای هم بر خاک افشاند.
خدايا میدانم كار سختی است اما سیاوش روستا را هدايت كن و اگر هدایت نمیشود، سرش را به یک جایی مشغول کن که اقلا ما را گمراه نکند.
به ارسطو و افلاطون و ویتگنشتاین و هراکلیتوس، توفیق بده که از بعضی حرفهای عارفی کمی سر در بیاورند. البته خوشبختانه سعدی و خاقانی مشكلی ندارند.
عموعباس را از ما مگیر که نامردی است و اگر گرفتی جای آن اسکندری را بده که جوانمردی است.
ریحانۀ ری را از دشمنان خس و خاشاک مصون بدار که طنزش مفرح ذات است و گشایندۀ دهان.
حسن را که برق درس و مدرسه خشکش کرده است، به جمع ما بازگردان.
دیوان حافظ را از دست طاهری بگیر که از ما رندتر شده است.
یا قم را به تبریز ببر یا تبریز را به قم بیاور که حامد عبداللهی هر چه درمیآورد پول بلیط ندهد.
اسباب ظهور پویا را خودت فراهم کن.
به ما توفیق بده که مقامات آبراداتاس را درک کنیم و اگر درک آن برای ما ممکن نیست، فدای سرش.
اگر مثل دولت مهرورز با وبلاگنویسی مخالف نیستی، م.ی را حفظ بفرما.
به ما یک شعوری بده که از کینگ یاد کینگکنگ نیفتیم که این کجا و آن کجا.
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست، در باغ لاله رويد و در شورهزار خس.
گوش ما را درازتر و پهنتر کن تا نصایح حمیدیها در آن جا شود. خیر ببینی.
موسوی و کروبی و خاتمی و همۀ اصلاحطلبان روی کرۀ زمین را که روی هم پنجاه نفر نمیشوند، الساعه سوسک گردان تا این افشاگر عزیز به کار و زندگیاش برسد.
همین کار را برای اسفندیار هم بکن.
بر اسمهای مستعار کسی که خودت میشناسیش، بیفزا.
صاحب این سفینۀ اوراق را یا از بیعقلی نجات بده یا از بیکاری که اینهمه پرتوپلا تحویل خلقالله ندهد.
خدایا، به این سبزهای نادان عقل بده که روز 13 آبان، کشورهای کمونیست(روسیه، چین، ونزوئلا، نیکاراگوئه، بلوی ...) را که دوستدار تو و دلسوز دین تو هستند و هرازگاه قسمتی از خاک خود را به ما میدهند، نرنجانند.
خدايا، ديگر عرضی نيست. عزت مستدام.
در دوران دبستان، روزی مادرم مریض شد و چند روز در بیمارستان خوابید. دوستی داشتم که هممدرسه و همسایه بودیم. یکی از آن روزهای بیمادری، دوستم من را برای ناهار به خانهشان برد. ناهار، قورمهسبزی بود. آن روز دانستم که بهترین قورمهسبزی دنیا را مادر من درست نمیکند. فردای آن روز، یکی دیگر از همسایهها ما را به ناهار دعوت کرد. این همسایۀ گرم و مهربان، اهل جنوب ایران بود. برای ناهار، غذایی به ما داد که من تا آن روز ندیده بودم. همان روز فهمیدم که غیر از قیمه و قورمه غذاهای دیگری هم هست. بزرگتر که شدم، با ساندویج ماکارونی چنان حالی میکردم که مپرس. اما مادرم حتی اسمش را نشنیده بود. در دورۀ دبیرستان هم گاهی به عشق فلافل عربی، خانه نمیرفتم و ناهار را در فلافلفروشی روبهروی مدرسه میخوردم. اولینبار که عسل را چشیدم، مهمان عمهام در تهران بودم. تا مدتی فکر میکردم که هر وقت میخواهم دهانم را عسلی کنم باید بروم تهران.
کسی میداند خدا با طعم مسیحیت یا زردشت یا حتی کفر چه مزهای دارد؟
تکنولوژی و پیشرفتهای علمی، چه وارداتی چه بومی، فاصلۀ ما را با جهان مدرن پر نمیکند. باد انداختن در پوستین ژندۀ گذشته هم (به قول آشوری) گرهی از کار فروبستۀ ما نمیگشاید. ما نخست باید مؤلفههای تمدن جدید را میشناختیم که نشناختیم و با همان نیمهشیاری تاریخی، بیگدار به آب زدیم. نهنگان و کوسههای بیرحم این دریای متلاطم هم هر روز تکهای از ما را بلعید و اکنون از ما جز مشتی شعارهای خام و آرمانهای نیمسوخته و نوع غریبی از بلاهت مزمن، چیزی باقی نمانده است. هنوز نه غرب را شناخته بودیم و نه ایستگاه شرق را میدانستیم که نیش قلم کسانی مانند آل احمد و خطابههای پرشور نخبگانی همچون شریعتی، رگهای غیرت ما را قلمبه کرد. سپس گردوخاکی به هوا فرستادیم که ننشست مگر بر سر خودمان.
قلمِ دردگزار آل احمد و سوز سیاسی – عرفانی شریعتی، ایرانی دهۀ چهل و پنجاه را چنان مست هیجانهای انقلابی کرد که فرجامنگری علمی، از خصلتهای طبقات مرفه و بیدرد قلمداد میشد. هم شریعتی بزرگ بود و هم آل احمد. اما ایران، بیش از نویسنده و سخنران، نیاز به مردانی داشت که ده سال بیندیشند و یک سخنرانی کنند. بیست سال بخوانند تا یک مقاله بنویسند. از اینگونه مردان در دیار ما اندک نبود، اما همه را فدای قلمرقصانیهای آل احمدها و سخنرانیهای شورانگیز شریعتیها کردیم.
شریعتی در 44 سالگی مرد و همۀ گفتهها و نوشتههای او میان 38 تا 42 سالگی تولید و پخش شد. آل احمد هم در میانسالی درگذشت. آنان بزرگ بودند؛ اما اندکاندک باید از زیر خروارها خاک خشم و احساسات رمانتیک، جنازههای مظلومی را بیرون بکشیم که حتی جسم فرسوده و زخمیشان، دوای کوریها و حماقتهای تاریخی ماست. ما مسلمانیم و شیعۀ اثنی عشری؛ اما آیا این دلیل کافی است که تلاشهای فکری مردانی همچون خليل ملكی و آریانپور و آدمیت را نبينيم و از آل احمد عصبانی و شریعتی احساساتی عبور نکنیم؟
دختر مهدی کلهر با فیلمی دربارۀ شکنجه به آلمان پناهنده میشود؛ نوۀ مرحوم محمدتقی جعفری، در اعتراض به حوادث اخیر، پاپ میخواند؛ طلبۀ فاضلی که پدرش در جنگ شهید شده است، از صلح و اصلاحات طرفداری میکند؛ پسر ارشد شهید بهشتی به زندان میرود و فردای آزادی، سیدحسن خمینی به دلجوییاش میرود؛ فرزند جوان یکی از مسئولان کشوری(روحالاميني)، سر از کهریزک و سپس بهشتزهرا درمیآورد؛ از آیت الله خزعلی، دكتر مهدي خزعلی ساخته میشود. و از همه مهمتر اینکه بچهنانواها وبلاگنویس شدهاند.
منی که لفظ شراب از کتاب میشستم
زمانـه کـاتب دکـان مـی فروشم کـــرد
به هر دلیلی، یک عده در این روزها دستگیر، حبس، اذیت و كشته شدهاند. برخی از آنان، از دوستان نزدیک آقای خاتمیاند. او به احترام مردم و دوستان در بندش، نباید اجازه میداد کسی برای او جشن تولد بگیرد.
هر کس که تعلق خاطری به مباحث فکری دارد و میخواهد ریشۀ نظری برخی حوادث روز ایران را تحلیل کند، باید سید احمد فردید را بشناسد. این «باید» از آن بایدهای حقیقی است که غفلت از آن، تحلیلگران مسائل روز ایران را سر در گم میکند. بهترین مقالهای که من تاکنون دربارۀ فردید خواندهام، همان است که داریوش آشوری حدود 10 سال پیش نوشت و هنوز خواندنی است.
شاگردان فردید، اکنون جبهۀ منسجم و مقتدری را پدید آوردهاند. این جبهۀ نامرئی و بسیار مؤثر، هم روزنامه دارد(کیهان)، هم سیاستمدار بلندپایه(علی لاریجانی)، هم فلسفهدان(رضا داوری)، هم شاعر (میرشکاک)، هم محقق و نویسنده(مرحوم محمد مددی و رجبی) و هم بازوی قوی اجرایی. فردید، نمینوشت و بیشتر میگفت. به همین دلیل، او را فیلسوف شفاهی نامیدهاند. تعالیم او زبانی و سینهبهسینه بود و تا هنگام مرگش در سال 1373، جز یکیدو مقالۀ کوتاه و پایاننامۀ دانشگاهیاش، چیزی از او باقی نماند.
من چند نوار سخنرانی او را شنیدهام و همان مقدار برای من بس بود که بدانم او چگونه موجودی است؛ اما بسنده نکردم و چند سال پیش، مقالات و نوشتههای بسیاری را دربارۀ او خواندم. در اینجا بخشی از آموزههایی او را که آویزۀ گوش شاگردانش شده است، بهاجمال میآورم:
1. هرچه در جهان در باب عدالت، حقوق بشر، دموکراسی، مدارا و آزادی گفته میشود، همه دروغ است. همه سازمانهای فرهنگی و سیاسی جهانی توطئهگرند و مدار عالم بر عدم صداقت و بر ریا و بر قدرت شیطانی میگردد.
2. جهان یک استاد اعظم دارد که همان فراماسونها و صهیونیستها هستند. تمام سازمانهای بینالمللی آلت دست آنها و همه چیز بازی و تئاتر است.
3. اکثر فتنههای عالم زیر سر یهودیها است.
4. پوپر، مشتی اراجیف بافته است و دفاع او از جامعۀ باز، در واقع دفاعی مذبوحانه از ظلم نظام سرمایهداری است.
5. هایدیگر، بزرگترین فیلسوف بشری است که اگر قدری بیشتر عمر و فکر میکرد، شیعه میشد.
6. اختلافات سیاسی و اقتصادی، نشان از اختلافات عقیدتی دارند. بنابراین هرگز نباید در هیچیک از مواضع سیاسی و اقتصادی خود کوتاه بیاییم.
7. غرب، يعنی غروب انسانيت.
مرحوم بازرگان در آخرین دادگاهی که پیش از انقلاب برای محاکمۀ او و برخی دیگر از اعضای نهضت آزادی، ترتیب داده بودند، خطاب به ریاست دادگاه شاهنشاهی گفت: با ما هر کاری دوست دارید بکنید؛ ولی بدانید ما آخرین گروهی هستیم که با شما در چارچوب قانون اساسی مشروطه مبارزه میکنیم. پس از ما، دیگر کسی جز به تغییر رژیم و قانون اساسی فکر نخواهد کرد.
قصد مقایسه ندارم ولی گمان میکنم که موسوی نیز آخرین معترضی است که انگیزه و برنامهاش اجرای همه مواد و مفاد قانون اساسی فعلی است. اکنون موسوی، همانمقدار که زیر فشارهای دولتی است، از ناحیۀ اپوزیسیون هم فحش و فضیحت میشنود که چرا قانون اساسی جمهوری اسلامی را مظهر وفاق ملی میخواند و بر اجرای آن تأکید دارد. عدهای در داخل او را به براندازی نرم و انقلاب مخملی متهم میکنند و گروههای بسیاری نیز در داخل و خارج، امثال موسوی و خاتمی را بلاگردان نظام میدانند.
عقل سیاسی و مرحلۀ تاریخی ما اقتضا میکند که جلو گفتوگوهای انتقادی را به هیچ روی و به هیچ بهانهای نگيريم و راه را برای هر گونه اعتراض مدنی و اقدامات قانونی باز نگه داريم. سود این سعۀ صدر و بزرگمنشی و اعتمادبهنفس، بیش از همه برای نظام اسلامی است و دودش در چشم کسانی است که هنوز در حالوهوای انقلابیگریهای قرن بیستمی به سر میبرند.
به گمان من، مهمترین تقسیم در جهان فکری اسلام، تقسیم جريانها به معتزله و اشاعره است. معتزله را عقلگرا میخوانند و اشاعره را نقلپرست. یکی توجه بیشتری به خرد انسانی دارد و دیگری بالاترین مقامی که به عقل میدهد، امکان فهم برخی منقولات شرعی است. یکی میگوید عقل آدمی، قادر به درک حسن و قبح ذاتی اشیاء و پدیدههاست و دیگری عقل را از چنین سمتی معزول(در واقع منعزل) میداند. به عبارت سادهتر، معتزله بر آن است که عقل انسان، برای تشخیص زشت از زیبا استقلال دارد و محتاج و منتظر هيچ فرمانی از هيچ ناحيهای نيست. در 11 قرن اخیر، غلبه و چیرگی نصیب اشاعره بوده و جز در دو-سه قرن نخست اسلامی و در دوران معاصر، اندیشۀ اعتزالی در عزلت به سر میبرده است.
معتزله و اشاعره، فقط دو نحلۀ کلامی نیستند؛ بلکه در فلسفه، فقه، فرهنگ، سیاست، هنر، تفسیر، دینشناسی، انسانشناسی و جامعهشناسی نیز یارگیری کردهاند و هیچ عرصهای را از نزاعات بیپایان خود خالی نگذاشتهاند. البته همهجا و همیشه با نامهای مشهور خود حضور نمیرسانند.
صدای چکاچک شمشیرهای این دو جریان بزرگ فکری، در کشور ما بیش از هر جای دیگر به گوش میرسد. اشعریهای ایرانی، بهتر و بیشتر از هر کس دیگری در مدح عقل سخنها میگویند و علیه جاهلیت نخست و مدرن، فریادها میکشند و حتی هر كسی جز خود را ساده و جاهل میخوانند؛ اما در عمل، بیش از آنکه سرسپردۀ عقل باشند، به نقليات دل سپردهاند. آنان چندان نمیاندیشند و حجت همۀ افکار و اعمالشان، حسبالامری و بهفرموده است. اشاعره، بیش از آنکه چشم به واقعیتها داشته باشند، گوش به فرمانها و اقوال دارند. بهتازگی یکی از آنان، با صدای بلند و رسا در رسمیترین محفل ملی میگفت: «دروغ، بد است چون بزرگان و اولیای ما گفتهاند بد است.» یعنی اگر به ما نمیگفتند دروغ یا ظلم یا حقکشی بد است، ما حکم خاصی برای آنها نداشتیم. اشعریت، یعنی همین.
نزد آنان، نیک و بد نه آن است که عقل میفهمد، بلکه آن است که در متنهای کهن آمده است و مردان نامدار گفتهاند. اشعریها، گمان میکنند که میاندیشند، اما بهواقع عقل را به استخدام باورهای مسموع خود درآوردند. آنان برخورداری از «عقل منفصل» را شاکرند و عقل خویش را به هزارگونه فساد و خطا متهم میکنند.
دنیای معاصر، دیگر تحمل اشعریهای کلامی و سیاسی را ندارد. ورق به سود نومعتزلیان معاصر، در حال بر گشتن است. پیروزی معتزلیان، به این معنا است که خرد جمعی و عقلانیت بشری، کارایی بیشتری مییابد و دخالت بیشتری در امور میکند. دین و آیین، از هر چه که خدا نگفته است، پیراسته میشود و دیگر به آسانی و آسودگی نمیتوان هر چیزی به دین بست یا چیزی از آن کاست.
نومعتزلیان، پیروی و تأسی را جز در امور مابعدالطبیعه و دینی محض(عبادت، اخلاق، معنویت، احکام و باورهای منصوص در قرآن و سنت متواتر) کنار گذاشتهاند. جز خدا را نمیپرستند و شریعتپرستی را امتداد بتپرستی میدانند. شریعتپرستی، یعنی انسان و سعادت اکنونی او را فدای باورهای مرسوم و مسموع و منسوب کردن، نه باورهای مقدسنما را با خواستهها و نیازهای فوری انسان سنجیدن. اشعریها، انسان را برای دین میخواهند؛ نومعتزلیان دین را برای انسان.
ـ آخرین جمعه از رمضان امسال[روز قدس] را در میان کسانی حاضر شدم که جمعی از آنان با مشتهای گرهکرده به پیشوازم آمده بودند و برایم آرزوی مرگ داشتند. در مسیر پرهیاهویی که بایکدیگر همراه شديم، سیمایشان را مرور میکردم و میدیدم که آن چهرهها را دوست دارم. و میدیدم پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.
ــ اسلام نگفته است برای آن که وحدت پیدا کنیم باید همه مثل هم بیندیشیم. آن وحدتی که ما بدان دعوت شدهایم در عین قبول تفاوتهاست.
ــ خشونت چارهساز نیست: ادخلوا فی السلم کافه؛ همگی در مسالمت وارد شوید.
ــ مبارزه امری مقدس است، اما دائمی نیست. آنچه دائمی است زندگی است.
ــ ما با اعمال هرگونه تحریمی علیه ملت خود مخالفیم.
ــ تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم، جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود.
در ایام انتخابات، وقتی از دوران نخستوزیری مهندس میرحسین موسوی انتقادی میشد، وی هر پاسخی میداد جز اینکه بگوید به من مربوط نمیشد، دستور امام بود، رئیسجمهور وقت(آیت الله خامنهای) چنین و چنان کرد. وقتی در مناظره، از او انتقاد شد که شما کراواتهای مردم را قیچی میکردید، کسانی مانند من که آن روزها را دیده بودیم و میدانستیم که چه کسانی دست به اینگونه اعمال میزدند، بیصبرانه منتظر بودیم که کلمۀ «کمیته» از دهان سید بیرون آید؛ اما چیزی نگفت. چون رئیس کمیتۀ انقلاب اسلامی را امام انتخاب میکرد و بعدا هم خود امام به این برنامهها اعتراض کردند. او میتوانست اکثر حرفوحدیثهایی را که علیه او راه انداخته بودند، به مرجع اصلی آنها برگرداند و مثلا بگوید فلان کار را من به دستور امام انجام دادم یا جنگ موجب فلان تصمیم شد یا در دهۀ شصت هیچ تصمیم مهمی در کشور بدون صلاحدید امام اخذ و اجرا نمیشد. اما او تقریبا هیچ دفاعی از خود نمیکرد. حتی گاهی کاستیها و مشکلات سالهای اخیر را هم به گردن میگرفت و مثلا وقتی میخواست بگوید اخیرا چنین و چنان شده است، میگفت «ما» چنین و چنان کردیم؛ «ما» رفتیم عراق و گفتیم میخواستند «ما» را بدزدند؛ «ما» در این سالها به مردم دروغ گفتیم؛ «ما» نباید بازارهایمان را از اجناس خارجی پر کنیم؛ «ما» نباید در امور کشورهای دیگر دخالت کنیم؛ «ما» ملوانهای انگلیسی را اول تهدید به اعدام کردیم و بعد که هزینههای آن را دادیم، آنطوری بدرقهشان کردیم؛ «ما» ...
مقایسه کنید این منش را با پاسخهای رئیس دولت به سؤالات خبرنگاران در نیویورک. در چند مصاحبه(بهویژه در مصاحبه با لری کینگ) وقتی از او دربارۀ حوادث اخیر سؤال کردند، بهراحتی گفت به دولت مربوط نمیشود. قوۀ قضاییه در ایران مستقل است. این پاسخ غیر از آنکه چندین مشکل اخلاقی و حقوقی بر پایۀ قانون اساسی ایران دارد، با واقعیتها هم سازگار نیست. اما البته با منش و روش رئیس دولتی که نظام و رهبری برای دوام ریاستش هر گونه هزینهای را پرداختند، کاملا سازگار است.
مردی را نزد خلیفه آوردند که او زندیق است. خلیفه او را گفت: به من رسیده است که تو زندیقی و کفر میگویی. مرد گفت: حاشا و کلا. من نماز میگزارم و روزه میگیرم و جز خدای را نمیپرستم. خلیفه گفت: امر کنم تو را چندان تازیانه زنند که به زندیقیات اقرار دهی. مرد گفت: عجب حالت است! حضرت مصطفی(ص) به شمشیر میزد که به مسلمانی اقرار کنید و تو که بر جای او نشستهای، تازیانه میزنی که به کافری اقرار کنید. (لطائف الطوائف، ص294)