در یکی از سالهای دهۀ هفتاد، شبی را مهمان خانوادهای روستایی در یکی از دهات الموت قزوین بودیم. مقصد، قلعۀ مرکزی حسن صباح بود. ابتدا برای نماز و بیتوته به مسجد روستا رفته بوديم كه یكی از نمازگزاران، ما را به خانۀ خود دعوت کرد. ما هم رفتیم. شام، نان بود و ماست محلی. هوای تاریک بیرون، اتاقهای گلی خانه را محاصره کرده بود و چراغنفتی عتیقهای، یکتنه میسوخت و نور دلانگیزی را در قضای نمناک اتاق پخش میکرد. پیرمردِ صاحبخانه، از بیآبی آنسال میگفت و از اینکه جوانها به شهر میروند و برنمیگردند، شکایتها داشت. یکی از دوستان گفت: برای آنکه جوانها به شهر نروند، باید شهر را به روستا بیاورید. مثلا برق بکشید. بعد، شروع کرد از محاسن و فواید برق گفت. از جمله گفت: الان دیگر کسی خانهاش را با این جاروها تمیز نمیکند. همه جاروبرقی دارند. همینجا بود که پیرمرد گفت: جاروبرقی؟ مجبور شدیم برای پیرمرد، توضیح بدهیم که جاروبرقی چیست. حرفهای ما که تمام شد، گفت: من قبلا هم اسم جاروبرقی را شنیده بودم، اما فکر میکردم «جاروبرقی» همین جاروهای علفی خودمان است که به آن برق وصل میکنند.
شب، موقع خواب، به این تلقی و تصور پیرمرد از تکنولوژی جدید خیلی فکر کردم. هنوز هم فکر میکنم و گمان میکنم تلقی و تصور شهرنشینان ما از پدیدههای قدیم و جدید جهان، چیزی شبیه به تلقی آن روستایی سادهدل از تکنولوژی است. مثلا آیا دین در دنیای معاصر ما، دقیقا و کاملا همان کارکرد باستانی در جوامع بدوی را دارد؟ وقتی میگوییم «حکومت» یا «حاکم» چه تصوری باید در ذهن ما نقش بندد؟ هنوز حاکم سیاسی، باید حاکم فکری و عقیدتی هم باشد؟ «حقوق شهروند» هنوز به اندازۀ همان حقوقی است که در قدیم رعایا و پیروان فرقههای دینی داشتند؟
آن شب، با خودم فکر میکردم که اگر کسی در این روستا پیدا میشد و به هر جارویی چندمتر سیم برق میبست، میتوانست کلی جاروبرقی! بفروشد. اگر روستاییان هم اعتراض میکردند که این جاروها کار نمیکنند، احتمالا میگفت: اولا عیب از نیت و اعمال شماست، ثانیا خدا لعنت کند کدخدای فلان روستا را که برق ما را قطع کرده است؛ ثالثا دعا بفرمایید.
نوید مجاهد هم رفت. او را از نزدیک نمیشناختم اما تعریفش را شنیده بودم. محمود فرجامی یکی از دوستان نزدیکش، دربارۀ او نوشته است:
... نوید مرد جوانی بود از یزد با بیماری حرکتی شدیدی شبیه به اماس. به همین خاطر نتوانسته بود تا دورۀ راهنمایی بیشتر درس بخواند. اما نبوغ داشت و در برنامهنویسی تحت وب کارش عالی بود. تقریبا هیچ کاری نبود در برنامۀ موویبلتایپ که او نتواند انجامش دهد. با آژاکس هم آشنا بود و از جاوا اسکریپ هم سر درمیآورد. اینها در حالی است که او بجز اینترنت تقریبا به هیچ چیز دیگری دسترسی نداشت. اما نبوغ و پشتکار این پسر شهرستانی باورنکردنی بود. او جزو اولین کسانی بود که به صورت رایگان بر روی وب شروع به آموزش کسانی کرد که دوست داشتند با استفاده از موویبل تایپ برای خودشان به صورت مجزا وبلاگ بزنند. بسیاری از افراد، ساخت یا بهبود وبلاگشان را مدیون او هستند. یکیاش خود من. امثال او حق بزرگی بر جنبشهای آزادیخواهانهای که در وبلاگستان و حتی کل جامعه شکل میگیرد، دارند...
علاوه بر اینها نوید یکی از فعالان بزرگ و جاویدان در عرصۀ حقوق معلولان است. او با صرف وقت و هزینۀ شخصی سایت special.ir را راه انداخت و صدها معلول ایرانی را تشویق کرد که بهطور رایگان بر روی این سایت تخصصی و یا سایتهای عمومی وبلاگ بنویسند. او این کار را زمانی شروع کرد که اصولا مفهوم وبلاگ درایران برای همه تازه و بکر بود. به خاطر تلاشهای او بود که معلولان بسیاری که اکنون در وبلاگستان فعال هستند، به جای آنکه زانوی غم بغل بگیرند و با افسردگی در انتظار تقدیر مقدر بنشینند، سالهاست که از خودشان، از مشکلاتشان، از زندگیشان می نویسند. او به تکتک دوستان و همدردان وبیاش سرکشی میکرد و خواستههای شخصی بسیاری از آنها بر روی وبلاگشان اعمال میکرد. به آنها امید میداد...
او یک فعال اجتماعی به تمام معنا بود. آدمی که نه فقط از پا ننشست بلکه دست بسیاری را هم گرفت و بلند کرد. به نظرم جا داشت و دارد که نه فقط در وبلاگستان بلکه در سایر رسانهها هم از نوید و کارهای بزرگی که کرد یاد شود...
او سه شنبه مرده است و ما تا روز یکشنبه داشتیم با هم روی یک پروژۀ نرمافزاری کار میکردیم. باور میکنید تا آن روز او روزی هشت ساعت تمام (حداقل) آنلاین بود و بیشتر وقتش به تکمیل نرمافزاری که قرارش را گذاشته بودیم، میگذراند؟...
بیایید برای به یاد ماندن نوید مجاهد، یکی از معماران وبلاگستان، یکی از فعالان معلولان، یک نابغۀ جوان و یکی از معدود آدمهایی که تا یک روزمانده به مرگش کار میکرد و درست کار میکرد، کاری کنیم: مجسمهای، برنامهای، گزارشی، یادبودی، چیزی...
این روزها، روزهای حیرت و درماندگی است؛ روزهایی که سُم دارند و بر سرشان شاخ میروید. شاید اگر باز هم عمر کنیم و دهۀ نود و بعد از آن را هم ببینیم، عجیبتر از این روزها را هم تجربه کنیم؛ اما فعلا و فیالحال، هر چه به تاریخ صد سال گذشته مینگرم، رویدادهایی به این شگفتی سراغ ندارم. عجیب است، و عجيبتر دفاع جانانۀ برخی مؤمنان و دینپیشگان از این اوضاع است. راستی چه چیز باعث میشود که کسی دروغ و ستم را نشانۀ باطل نداند و همچنان از در توجیه وارد شود؟ دوستانی را میشناسم که میگویند: همۀ اینها که میگویند، کمابیش درست است، اما ... . اما چی؟
من این روزها تاریخ را هزاربار بهتر از روزهای پیش از انتخابات میفهمم. در تاریخ میخواندیم که فلان حاکم، چنین و چنان میکرد و آب از آب تکان نمیخورد. میخواندیم که مردم شام چنان مست تبلیغات دستگاه اموی بودند که مسلمانی علی(ع) در باورشان نمیگنجید. میخواندیم و از خود میپرسیدیم که چرا مردم آن دورههای تاریک، ظلم را از عدالت، و دروغ را از صداقت تشخیص نمیدادند؟ گویا برای آن بیچارگان نیز – مانند ما - ظلم و دروغ، قبحشان را از دست داده بودند، و هر جفایی گاهی روا میشد. آیا این است معنای اصولگرایی؟ اصولگرایی یعنی «چون دشمن من بد است، پس من خوبم و هر چه کنم عین صواب است»؟ آیا در اين اصول، جایی برای رحم و راستی و دفاع از حقوق و حرمت خون و آبروی مردم، و تقسیم منصفانۀ قدرت نيست؟ آیا اصولگرایی یعنی اگر من باشم همهچیز خوب است و اگر نباشم جهان فرو میریزد؟ اين چه اصولی است كه به برخی اجازۀ هر كاری را میدهد و از ديگران فرصت دفاع قانونی را هم دريغ میكند؟ اين چه اصولی است كه بنيانگذاران خود را هم بلعيده است و ريش و قيچی را به دست مشتی بیتيروتبار داده است؟
این روزها، نه تاریخ، که نیش و کنایات شاعران قدیم را هم بهتر میفهمم:
مسلمانان مسلمانان، مسلمانی مسلمانی ازین آیین بیدینان پشیمانی پشیمانی
مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی دریغا کو مسلمانی دریغا کو مسلمانی
فـرو شـد آفتاب دین، برآمد روز بـیدیـنان کجا شد درد بُودردا و آن اسلام سلمانی؟
تو ای مرد سخنپیشه که بهر دام مشتی دون ز دین حق بماندستی به نیروی سخندانی
مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده بریزی گر همه سنگی، بسایی گرچه سوهانی
(سنایی)
چند سال پیش کتابی از محمدرضا سرشا(رهگذر) چاپ شد که صادق هدایت را عقدهای، پروردۀ بیبیسی، بیمایه و فاسد معرفی میکرد. این هفته هم مقالهای نوشته است علیه شجریان. من اینگونه مقالات و ایندست مخالفان را به جناب شجریان که سالهاست نان روحم از تنور صدای او بیرون میآید، تبریک میگویم.
گوشههایی از مقالۀ آقای سرشار، معروف به رهگذر:
اسقاط رژیم دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی، به رهبری امام خمینی و با جانفشانی مردم متدین و ایثارگرمان در بهمن 1357، علاوه بر همه دستاوردهای عظیمش برای کشور، خدمتی بسیار بزرگ نیز به موسیقی سنتی و ملی ایران کرد؛ به گونهای که اگر بگوییم به آن حیاتی دوباره بخشید، اصلا سخنی به گزاف نگفتهایم. با این رو آقای شجریان که در تقریبا تمام سالهای فعالیت هنری خود در رژیم منحط پهلوی، همکار رادیوتلویزیون فاسد آن بود، در دوران پس از پیروزی انقلاب به جای آن که قدردان این نعمت بزرگ باشد و در ضمن با همه توان و استعداد در صدد جبران آن سالیان دراز خدمت به رادیو تلویزیون شاهنشاهی برآید، جز دورانی بسیار کوتاه و اجرای یکی دو سرود ملی، به کل راه خود را از انقلاب جدا کرد.
اما او به همین نیز اکتفا نکرد. بلکه در برخی بزنگاههای سیاسی که نظام تحت فشار یا هجوم تبلیغاتی سیاسی دشمنان قسم خورده خود بود، چند بار شاهد انتشار نامه سرگشاده یا مصاحبه او در جهت مخالفت با پخش صدایش از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران بودیم که آخرین آنها نامۀ پس از انتخابات اخیر ریاست جمهوری در کشور و ظهور فتنه و توطئۀ عظیم براندازی طراحیشده توسط استکبار جهانی به رهبری آمریکا و انگلیس و اذنابشن، از جمله رژیم اشغالگر قدس بود.
جنس صدای آقای شجریان، دستکم برای امثال من- به عنوان یک مخاطب دلی موسیقی که البته در این زمینه بیتجربه هم نیست- هرگز جاذبه و برجستگی خاصی نداشته است و ندارد و تا آنجا که اطلاع دارم، امثال من هم کم نیستند.
در حقیقت صدا وسیمای جمهوری اسلامی ایران، به آن دلیل که واقعا یک رسانه ملی است، رسانهای است که همکاری با آن و انتشار اثری از کسی در آن، مایه افتخار و شرف کسی است که با آن همکاری میکند، نه بالعکس. حال اگر شخصی هچون آقای شجریان میخواهد خود را از این افتخار و شرافت محروم کند، دیگران چرا باید بر این امر اصرار ورزند؟!
رسانۀ ملی بزرگتر و والاجاه تر از آن است که خود را معطل امثال این آقا کند.
نظر به اینکه روزنامه کیهان از درج متن کامل پاسخ اینجانب به مقاله «آقای علی مطهری بخواند» خودداری و تنها یک چهارم آن را درج نمود و سپس اتهاماتی به این جانب وارد کرد، متن كامل پاسخ خود را در اختیار آن رسانه محترم قرار میدهم تا ظلم کیهان که با همه منتقدان به همین شیوه رفتار میکند، بر مردم شریف ایران به ویژه بسیجیان عزیز آشکارتر شود.
در تاریخ 15/5/88 روزنامه کیهان مقالهای تحت عنوان «آقای علی مطهری بخواند» درج شده بود که چون شامل توجیه شرعی و ایدئولوژیک ظلمهایی است که در حوادث بعد از انتخابات از طرف نیروهای امنیتی کشور بر مردم روا داشته شد، سکوت درباره آن را جایز ندیدم...
آیا در روزهای اخیر، کیهان به طور جدی درباره قتل ناجوانمردانه چند جوان در بازداشتگاهها و لزوم معرفی و مجازات عاملان آن خبر یا مطلبی درج کرده است؟ اساسا کیهان و برخی روزنامههای دیگری که خود را اصولگرا نامیدهاند، مقالات امثال اینجانب را که با مذاق توجیهگر آنها سازگار نیست درج نمیکنند، چنان که کیهان بارها مقالات اینجانب را پس فرستاده است. زبان حال کیهان این است که ما مقالات شما را چاپ نمیکنیم، شما هم حق ندارید به روزنامههای دیگر بدهید و اگر دادید ما در ستون «کیهان و خوانندگان» از قول مردم! انتقاد میکنیم.
اگر جوانی را که برای تماشای تجمعی آمده یا در آن تجمع شرکت کرده و حداکثر شعار داده، گرفتند و به بازداشتگاه کهریزک بردند و پس از دو هفته جنازه او را در حالی که آثار ضرب و شتم روی آن باقی است و فک او را شکستهاند، تحویل خانوادهاش دادند، مسأله مهمی نیست، بلکه حقش بوده چون اهل باطل بوده است!
ممکن است گفته شود در یک بحران اجتماعی این گونه حوادث که به دست مأموران خاطی پدید میآید، طبیعی است. در پاسخ میگوییم: بله، ما هم قبول داریم که گاهی به دست مأموران خودسر چنین حوادثی پدید میآید، همچنان که در جریان فتح مکه به دست مسلمین، پیامبر اکرم (ص) اصرار داشتند که این کار بدون درگیری و خونریزی انجام شود اما خالد بن ولید، یکی از فرماندهان سپاه اسلام، در گوشهای از مکه به خاطر دشمنیهای شخصی یک درگیری ایجاد کرد و هشت نفر را کشت، اما مهم این است که پس از چنین حوادثی وظیفه ما چیست؟آیا باید مانند روزنامه کیهان به بهانه حفظ نظام این حوادث را کتمان کنیم که گویی اتفاقی نیفتاده است، یا باید مانند پیغمبر اسلام عذر تقصیر به درگاه خدا ببریم و از این کار تبری بجوییم و خسارات وارده به مردم را جبران کرده و مجرم را مجازات کنیم؟
لذا علاوه بر رسیدگی به اتهامات محرکان این حوادث، باید مأموران و فرماندهانی که مرتکب این فجایع شدهاند با نام و نام خانوادگی و عکس در صدا و سیما و روزنامهها معرفی شوند و مجازات آنها که از سوی دادگاه تعیین میشود اعلام گردد و ترتیبی اتخاذ شود که مردم مطمئن شوند که این مجازاتها انجام میشود نه مانند داستان قتلهای زنجیرهای و قتل زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب که معلوم نشد کار قاتلان و خاطیان به کجا انجامید.
ما از مقتولان و مظلومانی سخن میگوییم که حامی ندارند و عدهای میخواهند قتل و ظلم به آنها را به نام حفظ نظام و اهل باطل بودن توجیه کنند. اینجاست که سکوت جایز نیست و سخن علی ـ علیه السلام ـ به یاد میآید که وقتی به او خبر رسید که لشکر معاویه به شهر انبار تعرض کرده و خلخالی را از پای یک زن یهودی و اهل ذمَه که تحت حمایت حکومت اسلامی است بیرون آوردهاند فرمود: اگر یک مسلمان پس از شنیدن این واقعه از غصه بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست.
خدا را شاهد میگیرم که آنچه در سطرهای پایین مینویسم، فقط برای حل مشکلی است که این روزها ذهنم را شکنجه میدهد. هیچ منظور سیاسی ندارم و سؤالات زیر فقط سؤالاند:
1. اگر گزینۀ فشار روحی و جسمی را کنار بگذاریم، چه عامل دیگری باعث شده است که کسانی مانند ابطحی و عطریانفر و عدهای دیگر، بعد از چند دهه فعالیت سیاسی، فرهنگی و علمی، مثل بلبل علیه خودشان حرف بزنند؟ از ابطحی، معمولا به عنوان مشاور رئیس جمهور سابق یاد میشود؛ اما او از اول انقلاب سمتهای مهم دیگری هم داشته است. پیش از انقلاب، ابطحی جزء معدود جوانانی بود که دوربین به دست گرفت و راهپیماییهای مردم مشهد را به تصویر کشید. پس از پیروزی انقلاب هم به پیشنهاد داییاش، شهید هاشمینژاد، رئیس صدای جمهوری اسلامی ایران شد.
2. اگر این اعترافات، به صرافت طبع و بدون هیچگونه فشاری است، چرا ارتباط آزاد و بدون حضور بازجو با هیچیک از بازداشتشدگان ممکن نیست؟ حتی وکیل رسمی آنان اجازۀ ملاقات با موکلانشان را ندارند و در دادگاه نيز حضور نداشتند.
3. آیا هیچ ارتباطی میان کم کردن 18 کیلو وزن با شرایط زندان وجود ندارد؟
4. چرا تحلیلگران و بازجویانی که میتوانند در چند جلسه گفتگو و مباحثۀ علمی، کسانی مانند ابطحی، حجاریان و رمضانزاده را هدایت کنند، همین معجزه را در بیرون از زندان به منصۀ ظهور درنمیآورند؟ ما در زندانهای کشور چه متفکران بزرگی داریم که به این سرعت و آسانی، اینهمه فعال سیاسی را قانع و از گذشتۀ خود پشیمان میکنند؟ چرا برای این متفکران و مناظرهگران بزرگ، در صداوسیما برنامه نمیگذارند تا بهصورت عمومی و سراسری، دیگران را هم قانع کنند که زندانها خلوتتر شود؟
5. اگر رمضانزاده، زیدآبادی، ابطحی، لیلاز، حجاریان، سحرخیز، مؤمنی، تاجرنیا، تاجزاده، بهزاد نبوی، عطریانفر، خدایاری، دادخواه، سمیه توحیدلو، جلاییپور، صفایی فراهانی و ... سران اغتشاشاند، چرا پس از دستگیری آنان(اکثرا در 23 خراد) ناآرامیها ادامه یافت؟
6. چرا در جلسۀ دادگاه، جز چند خبرنگار دولتی، هیچ خبرنگاری اجازۀ ورود و تهیۀ خبر نداشت؟
7. از همۀ اینها گذشته، اصلا ابطحی و عطریانفر به چه جرمی اعتراف کردند؟ اینکه کسی یک روز بگوید تقلب شده است و روز دیگر بگوید نشده است، جرم است؟
8. چرا همۀ آنان که روزی در زندان اعتراف کردند، پس از دیدن سایۀ آسمان بر سر خود، به باورهای قبلی خود برگشتند یا حداقل سکوت کردند؟ آیا شما کسی از فعالان سیاسی را میشناسید که روزی در زندان اعتراف کرده باشد و پس از آزادی نیز شبیه اعترافاتش در زندان، سخنی گفته باشد؟

بسیاری از تاریخدانان و کارشناسان علوم سیاسی، نهضت مشروطه را مهمترین حرکت اجتماعی ایرانیان در صد سال اخیر میدانند. اهمیت فوقالعاده و بیمانند این نهضت تحولخواه که صد سال پیش در چنین روزهایی مردم تهران را به خیابانها آورد، جنس مطالبه و آرمان مردم است، نه نتیجۀ آن. مردم در انقلاب مشروطه، خواستار انقراض سلسلۀ قاجار نبودند و در ابتدا حتی به صدراعظم کاری نداشتند. مطالبه و آرمان مردم، محدودیت و مشروطیت قدرت پادشاه بود. سرانجام نیز مظفرالدینشاه ناگزیر به امضای فرمانی شد که قدرت مطلقۀ شاهان را مشروط و محدود میکرد.
مشروطه بهرغم آثار بسیاری که بر فرهنگ، ادبیات و سطح مطالبات مردم گذاشت، به فرجام دلخواه نرسید؛ زیرا رژیم برآمده از آن(پهلوی)، همان سهم از قدرت را میخواست که شاهان قاجار داشتند. در واقع، هدف جنبش مشروطه(محدودسازی و مشروط کردن قدرت)، بسیار فراتر از نتیجۀ آن(تغییر رژیم) بود.
اما در انقلاب اسلامی ایران – بر خلاف مشروطه - خواستۀ مردم بیشتر تغییر رژیم بود، نه تغییرات بنیادین در نوع مناسبات میان دولت و ملت. به عبارت دیگر، قبلۀ انقلاب اسلامی ایران، انتقال همۀ قدرت و اختیارات شاه به حاکم اسلامی بود. تفاوت انقلاب اسلامی ایران با مشروطه در همین نکته است: مشروطه، هوس تغییر رژیم نداشت، ولی میخواست هر رژیم یا نظامی که روی کار میآید، از قدرت مطلق برخوردار نباشد. اما انقلاب اسلامی ایران، مشکل را در تراکم و تمرکز قدرت نمیدید؛ بلکه مشکل و فساد را در شخص شاه و برنامههای او میجست. به همین دلیل شعار «مرگ بر شاه»، در آن روزها بیشتر از شعار «مرگ بر دیکتاتور» به گوشها میخورد. دلیل مخالفت با شاه، نزد اکثر ایرانیان در سال 57، فساد رژیم و رابطۀ گستردۀ تجاری و نظامی آن با آمریکا و اسرائیل بود. مردم تهران و تبریز در مشروطه، علیه «سلطنت مطلقه» برخاستند و به شخص سلطان کاری نداشتند؛ اما در انقلاب اسلامی علیه «سلطان» به خیابانها آمدند و به تبع آن، سلطنت هم سرنگون شد. به همین دلیل، مهمترین دستاورد مشروطه، تشکیل اولین مجلس شورای ملی بود، و مهمترین دستاورد انقلاب اسلامی ایران، ولایت مطلقۀ فقیه(اصل پنجم قانون اساسی).
14 مرداد، سالروز صدور فرمان مشروطيت مباركباد!
خلاف قانون، فقط این نیست که کاندیدایی به حکم شورای نگهبان تمکین نکند. نمیشود در این مورد فریاد را به عرش رساند اما در قبال هرگونه رفتار غیرقانونی با مردم معترض، سکوت کرد.
... به مخیله امام هم خطور نمیکرد که بتوان برخی افراد بازداشتی در جمهوری اسلامی را به بهانه شرایط امنیتی، بدون محاکمه مستقیما از اتاق بازجویی روانه قبرستان کرد.
این دیگر چه صیغهای است که وقتی کسی بازداشت میشود افراد خانوادهاش باید گاهی تا چند هفته سراسیمه در بیمارستانها و پزشکی قانونی سرگردان باشند و یا در اطراف زندانها تنها برای گرفتن کوچکترین اطلاعی از محل نگهداری آنان ضجه زده و التماس کنند و کسی پاسخگو نباشد و نهایتا منتظر تماس یک فرد ناشناس بمانند؟ در مقابل، وقتی گروهی از نمایندگان مجلس، در سایت خود از خانوادههای بازداشت شدگان میخواهند به آنان مراجعه کرده شاید بتوانند آنها را در پیداکردن عزیزانشان یاری کنند بلافاصله آن سایت فیلتر میشود! آیا این همان "آزادی تقریبا مطلق" در ایران است که چندی پیش رئیس جمهور در جواب خبرنگار خارجی از آن سخن میگفت؟
آیا رسانه ملی در مورد آنچه بر «ترانه موسوی» گذشته است خبر موثقی خواهد داد و در صورت اثبات جرم، مجرمین را معرفی خواهد کرد؟ اما به نظر میرسد این رسانه، فعلا موظف به رصد کردن ظلم در هر جای جهان به جز ایران است؛ آنهم فقط در مورد کشورهایی که با ایران مشکل سیاسی دارند.
شربینی که توسط یک «شهروند» آلمانی در یک کشور سکولار کشته شد و در بیش از 200 بخش خبری در کشورمان از او یاد شد، بسیار مظلوم بود، اما آیا یک جوان ایرانی که در یک اعتراض آرام خیابانی دستگیر شده و بعد جنازه اش در سانسور کامل خبری، از بازداشتگاه بیرون میآید صدها بار مظلومتر از شربینی نیست؟
اینکه بیگانگان در حوادث اخیر دست داشتند یا نداشتند، نقشۀ قبلی یا انقلاب مخملی در کار بود یا نبود، نظام در خطر بود یا نبود، مسبب اولیه و ثانویه این بود یا آن، اینها بر فرض صحت، هیچکدام مجوز سر سوزنی ظلم به کسی نمیشود. در اسلام رعایت عدالت نسبت به قاتل امیر المؤمنین (ع) هم واجب است.
به سهم خود از همۀ مسئولان محترم کشور، ملتمسانه تقاضا میکنم در آزادی یا محاکمۀ زندانیان سیاسی، بیش از این تعلل نکنند. مطابق قوانین قضایی ایران و همه کشورهای جهان، هیچ نهادی حق ندارد بیش از 24 ساعت، کسی را در بازداشت نگه دارد؛ حتی در بهترین شرایط.
تحلیلهای علمی و سیاسی، دو پایۀ اساسی دارند: مقداری خبر و اندکی هوش. برای اینکه کسی به واقعیتها پی نبرد و تحلیل درستی از اوضاع نداشته باشد، باید این دو پایه را از زیر پای او کشید. بدون رسانههای آزاد، مستقل و در امان از بلايای ارضی و سمایی، از خبرهای واقعی خبری نیست. هوش و آیکییوی آدمها هم با اندکی تعصب و مقداری عشق به اشخاص، از كار میافتد. میماند دعا به جان دوستان و امید به رحمت يزدان.