يک. آیتالله بهجت، از محبوبترین شخصیتهای دینی در ایران، بهویژه در ده سال گذشته بود. صفای باطن آن عالم ربانی، در میان اهل دل زبانزد است و ارتحالش آه از نهاد هزاران دوستدار اخلاق و معنویت برآورد. از برخوردهای ساده و دور از تکلف آن بزرگوار خاطرهای دارم که روزی در همینجا خواهم نوشت. اما فعلا یادآوری نکتۀ مهمتری را لازم میدانم:
«اخلاق» - دست کم - در روزگار ما معنا و حقیقت دیگری نیز یافته است که البته هیچ تنافی و برخوردی با اخلاق سنتی و سلوکی ندارد. به گمانم اخلاقی که زیست شهروند امروزی را پاکیزهتر و معنویتر میکند، از لون و جنس دیگری است که ستونهای آن، احترام به حقوق همدیگر، تعامل همدلانه با مردم در عرصههای مختلف، قانونگرایی، گرهگشایی از معضلات پيچيدۀ اجتماعی، خدمات فکری و عینی به جامعه، کمک به تشکیل جامعۀ مدنی و رشد نهادهای ملی، الزام همۀ صاحبان قدرت به مسئولیتپذیری و پاسخگویی، امکان نقد بیهزینه و حضور مفید و شجاعانه – نه قهرمانانه - در صحنههایی است که سرنوشت عمومی کشور را رقم میزند. بزرگان اخلاق سنتی، در حلقۀ ياران و شاگردان نزدیکشان، بسیار مؤثر و معنویتگسترند؛ اما برای آنان که دور از ایشان زندگی میکنند، معمولا در حد قهرمان داستانهای شگفت و صاحب كرامات عجيب و غريب باقی میمانند. همچنين پرهیز از غیبت و چشمچرانی و خوردن مال یتیم و تشویش خاطر در نماز و مانند آنها، نیازمند زمینهها و ریشههایی است که در اخلاق سنتی آبیاری نمیشوند. اخلاق در جهان مدرن، وامدار کسانی است که شجاعانه از حقوق نخستین همۀ انسانها دفاع میکنند و در این راه به منافع شخصی خود نمیانديشند و البته ممکن است نام و نشانی هم از آنان باقی نماند.
دو. وقتی سخنرانی بیربط و سادهدلانۀ آقای محمود دولتآبادی را علیه سروش و در حمایت از مهندس موسوی میخواندم، خداخدا میکردم که سروش پاسخی ندهد تا این خبط تاریخی دولتآبادی فراموش شود؛ اما متأسفانه سروش با تندترین و ناموجهترین ادبیاتی که ممکن بود، پاسخ داد و یکبار دیگر، يكی از مهمترين دلایل ناکامی روشنفکران را در تاریخ معاصر آفتابی کرد. اگر دفاع از انديشهها و آرای دكتر سروش در كشور ما، ممکن و بدون هزینه بود، من بر خود لازم میدیدم که در نقد او نيز كوشا باشم و در اینجا و هر جای دیگری که میتوانستم بگويم كه این نامۀ سروش نمونۀ بارز بیاخلاقی است. اما فعلا به همین مقدار قناعت میکنم که با همۀ احترام و ارزشی که برای دکتر سروش قائلم، درشتگویی و تندیهای این فحل میدان معرفت دينی را علیه مخالفانش، از تلخترین حوادث فکری و علمی این سالها میدانم. کمتر کسی است که نداند آقای دولتآبادی در آن سخنرانی، بر اساس کمترین اطلاعات و دانستههای تاریخی سخن گفته است و آن نقدها بر کارنامۀ سروش چندان نمینشیند. ولی آیا واقعا لازم بود که این پیر قلم و صاحب خواندنیترین رمانهای فارسی، پاسخی چنین درشت و دور از ادب دريافت كند؟ آنهم از مريد مولانا و دشمن اخلاق استبدادی و مترجم جامعۀ باز؟
چند روز پیش پیامکی از یکی از دوستان جوان و نازنینم رسید که مضمون آن، این بود: «حجاب، مایۀ آرامش عمومی است. بر همۀ ما واجب است که اطرافیان خود را به آن توصیه کنیم.» حقیقتش را بخواهید کمی عصبانی شدم. چون میدانم این توصیهها بیشتر ریشۀ سیاسی دارد و برای آن است که چهرۀ «ظاهری» ایران، دينی و معنوی جلوه كند؛ وگرنه الان صدها واجب و فضیلت دیگر روی زمین ماندهاند، اما رگ غيرت کسی را قلمبه نمیکند. علت عصبانیتم این بود که چرا برخی از کسانی که درد دین دارند، در این دام افتادهاند و به جای توصیۀ مردم به فضیلتهای اصلی و ریشهای، از حجاب شروع کردهاند. برای آن دوست خوب و نازنینم نوشتم: اگر قصد توصیه و نصیحت دارید، از صداقت و عدالت حقوقی و کرامت انسانی و انصاف و دلیری(نه تهور) و حق انتقاد و فضیلت آزادی و برابری در فرصتها شروع کنید. در قرآن یک آیۀ مجمل دربارۀ پوشش زن آمده است اما در همین کتاب گرامی صدها آیه از فضیلتهای دیگر - مثل صداقت - سخن گفتهاند.
من اسم فضیلتهایی را که از جایگاه اصلی خود به مقاماتی بسیار بالاتر نقل مکان کردهاند، فضیلتهای انحرافی میگذارم. از همین گروه است ماجرای «زهد و سادهزیستی». زندگی زاهدانه، یک فضیلت شخصی است و اگر همراه تدبیر و صداقت و شفافیت و انعطافپذیری هوشمندانه و پرهیز از ریا و دروغ و خودشیفتگی و تفرعن نباشد، بلایی است که در گذشتههای دور و نزدیک، جیغ امثال حافظ را تا آسمانها برده است. تصور کنید من زاهد و سادهزیستم اما به خودم اجازه میدهم مثل آب خوردن دروغ بگویم و تهمت بزنم و همۀ واقعیات مسلم کشور را انکار کنم و هر که را که به من وفادارتر است در حساسترین پستهای مملکتی بنشانم و حقوق اولیۀ مخالفانم را به بهانههای مختلف و با لطائفالحیل نادیده بگیرم و به روی مبارک خود هم نیاورم. این سادهزیستی چقدر ارزش دارد؟ اینکه رئیس جمهور روی فرش بنشیند و لباس ساده بپوشد، مهمتر است يا اینکه روابط پیچیدۀ جهانی را بشناسد و برای باز کردن گرههای کور اقتصادی به تیمهای کارشناسی اعتماد کند و مرغش دو پا داشته باشد؟
ممکن است کسی بگوید فلان کس اینطور نیست و در عین سادهزیستی، قانونگرا و مدبر و ... هم هست. میگویم: پس چرا اینهمه روی سادهزیستی او تکیه و تبلیغ میشود؟ آیا مديريت دشوار کشور، موقوف به سادهزیستی است؟ بگذریم از اینکه فراواناند کسانی که سادهزیستاند اما فضیلتهای شخصی خود را در بوقوکرنا نمیكنند و بر سر كسی منت نمیگذارند.
فضیلتهای انحرافی، بهانهای است برای توجیه فضیلتهای مفقود، و پوشاندن رذیلتهای موجود. در غیبت فضایل اصلی، هر چه بر فضیلتهای فرعی بیشتر تأکید کنیم، از مقصود اصلی دورتر میشویم.
گو بدو چندان که افزون میدوی
از مراد دل جداتر میشوی
عزیزتر از جان سلام
...امروز تهران بودم. میدان ارک. رادیو. امور مالی. صدوسیوچهارهزاروهفتصدتومان. بابت 30 صفحه تحقیق و متن. دربارۀ...؟ مهم نیست. پولم را که گرفتم، شروع کردم به تهرانگردی. در یکی از کوچههای اطراف بازار، پیرزنی را دیدم که لیف حمام و جوراب میفروخت. نشستم و به بهانۀ خرید جوراب، دربارۀ زندگی و آرزوهایش حرف زديم. برایم از قناعت و بیوفایی دنیا گفت و اینکه آدمی هر چه بیشتر داشته باشد، بیشتر میخواهد. گفتم یعنی تو دوست نداشتی آنقدر پول داشتی كه الان در خانهات نشسته بودی و با نوههایت بازی میکردی؟ چنان اشکی ریخت که خاک همۀ تهران را بر سرم هوار کرد. هر چه خواستم آراماش کنم، نشد. چه باید میکردم؟ چیزی نگفتم تا خودش ساکت شد. اما چشم از زمین برنمیداشت. نمیدانم بر کدام زخمش نمک ریخته بودم. چند جفت جوراب خریدم و هزار تومان در دست چروکیدهاش گذاشتم. خداخدا میکردم که بقیۀ پولم را ندهد؛ اما داد.
فکر پیرزن وقتی از سرم بیرون آمد که در یکی از صندلیهای چرک اتوبوس لمیده بودم. حالا میتوانستم به چیزهای دیگر فکر کنم. مثلا به موضوع متنهایی که برای رادیو نوشته بودم؛ یا به متنهایی که قرار است روزهای آینده بنویسم و بفرستم. راستی اینبار باید دربارۀ چه بنویسم؟ آهان! یادم آمد: مظلوميت مردم آفریقا و ظلمهای آمريكا.
(اردیبهشت 76)
عمری دربهدر دنبال حقیقت بوديم و از خود آههای جانسوز صادر میکردیم؛ بیخبر از آنکه در ایران روزنامهای است به نام کیهان که بزرگترین مجموعۀ مطبوعاتی کشور را در اختیار دارد و همۀ فضای مطبوعاتی غیر دولتی کشور، مجموعا به اندازۀ پارکینگ این روزنامۀ کثیرالانتشار! هم نیست. سردبیر محترم این روزنامه چند روز پیش در پاسخ به نامۀ کروبی، ملاک حقیقت را در عرصۀ سیاست، معرفت، دیانت و چند عرصۀ دیگر و حومه، لقمه کردند و در دهان ما یتیمان صغیر و محجور گذاشتند. ایشان در دفاع از خودشان، به مهمترین حقیقت عالم هستی اشاره کردند و فرمودند «اگر ما بد بودیم، رسانههای آمریکایی و اسرائیلی اینهمه به ما بد و بیراه نمیگفتند. انتقاد از ما، هماهنگی با آمریکا و سلطنتطلبهاست. دشمنشناس باشيد و بدانيد كه هر كسی كه آمريكا از او كمتر انتقاد كند، يا گول خورده است يا جاسوس است.» من اگرچه هوش سرشار و تیزی ندارم، اما از همین نکتۀ عرشی و آموزۀ کیهانی، به مکاشفات فراوانی دست یافتم که از باب «زکات العلم نشره» اندکی از آنها را به دوستان خوب و لایقم، هدیه میکنم:
1. از امروز فهمیدم که القاعده و طالبان و صدام و ملاعمر و زرقاوی ...، شریفترین آدمهای روی زميناند؛ چون هیچ گروهی به اندازۀ اینان از آمریکا و رسانههای غربی فحش نمیخورند.
2. فهمیدم که هر کس که به آمریکا و انگلیس بیشتر فحش بدهد و خواستار محو اسرائیل و اتحادیۀ اروپا و سازمان ملل و بعضی دول آسیایی و استرالیا از نقشۀ جغرافیایی یا سیاسی جهان بشود، شجاعتر و مردتر و باهوشتر و ارزشیتر و خلاصه مامانتر است؛ حتی اگر برای مذاکرۀ پنهانی نمایندۀ ویژه بفرستد و پیدرپی نامههای دراز به سویشان ارسال نماید. بنابراین من از امروز فهمیدم که پیشرفتهترین و مرفهترین و ارزشیترین و دینیترین و اصولگراترین کشورهای جهان، ممالک کمونیستی و گروههای جهادی پاکستان است؛ یعنی کره شمالی، ونزئولا، کوبا، بولوی، روسیه، بلاروس و سپاه محمد و طالبان.
3. فهمیدم که ... (این یکی نمیدانم چرا جور در نمیاد) اصلاحطلبان هم آدمهای بدی نیستند؛ چون الان 12 سال است که از سوی اپوزسیون خارج از کشور و گروههای سلطنتطلب و تقریبا همۀ احزاب تندرو غربی فحش ناموسی میشنوند که چرا با شرکت در انتخابات و سعی در اصلاح نسبی امور، بر عمر نظام میافزایید و به آن مشروعیت میبخشید.
4. من امروز فهمیدم که هر انتقادی از کیهان و دولت، سياهنمایی و تخريب ارزشها و بیانصافی است؛ چون این برادران ارزشی و اصولگرا، در خط مقدم جبهۀ مبارزه با استبکبار جهانیاند و انتقاد از آنان، به معنای خوشرقصی برای آمریکا و رژیم صهیونیستی است. بنابراین زبانم لال اگر كسی بالای چشم بادامیشان ابروی کمانی دید، باید در حلالزادگی خود شک کند.
5. امروز فهمیدم مهم نیست سخنرانیهای تندوتیز ما علیه این و آن، چه هزینههای سنگینی را بر دوش این ملت خسته و بیچاره میگذارد؛ مهم این است که یک عدهای را به شوق بیاوریم و کف کنند و به ما به چشم منجی جهان بشری نگاه کنند. و اصلا هم مهم نیست که این سخنرانیهای چکشی در نهایت به نفع گروههای تندرو اسرائیلی تمام بشود و پس از مدتها در آن کشور، دولتی بر سر کار آید که حاضر به هیچگونه مذاکره با هیچیک از گروههای فلسطینی نباشد؛ مگر با فشار آمریکا و اروپا.
6. امروز فهمیدم ما گرفتار نیستیم؛ بیچارهایم، بدبختیم و کمی تا قسمتی هم خلایق هر چه لایق.
ما انسانهای بیپناهی هستیم. روزی از یقین به شک پناه میبریم و روزی از شک به یقین. به خیام میاندیشیم اما حافظ زمزمه میکنیم و از مولوی میگوییم. هنوز طعم سقراط را فراموش نکردهایم که باید جمهوری افلاطون را مشق کنیم و سپس در دامهای آهنبافت ارسطو دستوپا زنیم. هر که آمد، زخمی زد و رفت. هر صدایی كه برخاست، سرگردانی ما را افزود. نیچه از گوشۀ راست؛ هگل از گوشۀ چپ. هزار بچهمرشد، معرکه آراستند که عمر ما را کوتاه کنند.
مارکس آمد؛ از تغییر گفت و تفسیر را تفریح ناسالم فیلسوفان خواند. از کارخانۀ او هم جز دفترچۀ بیمه و حقوق بازنشستگی بیرون نیامد.
گفتند: در کویر بینالنهرین، خیمهای است که زیر آن مردان آسمانی نشستهاند و ذکر میدهند و اگر آب دهانشان بر ناف عروس افتد، نـُه ماه اول دانشمند میزاید و سپس عارف و شاعر و معمار و فیلسوف. خیمه دروغ نبود؛ مردان آسمانی راست بودند؛ اما دهانشان خشک شده بود؛ از بس که دشمنانشان را نفرین کرده بودند و حقوق بیشمارشان را یادآوری. در دست و پای اثیریشان، رمق ندیدم؛ از بس که پلههای وعظْ بسیار است و منبر پند، بلند.
گفتند در آن سوی مدیترانه، میکدههایی است که در جامهای گلین، بادههای نوشین میریزند. نوشیدیم و دوباره جوشیدیم و ولتر و روسو و شوپنهاور خواندیم تا سفرۀ شراب، بی مزه و تنقلات نباشد. اکنون که کابین شک را هم پرداختهایم، دلتنگ لحظههای سبز یقینیم. خاک خلقت بر سر این سوداهای بیپایان! بگذار هواری بکشم!
پیش از این من معتقد بودم که یک دولتمرد کاردان و سیاستشناس، لازم نیست حتما ملتزم به همۀ اخلاقیات انسانی یا دینی هم باشد. همینقدر که تصمیمهای درست بگیرد و کشور را گرفتار زیانهای چندصدمیلیاردی و انزوای جهانی نکند و برای دیگران هم حق حیات و فعالیت قائل باشد، اخلاقیترین کار ممکن است؛ حتی اگر شام و ناهارِ شاهانه نوش جان کند و دو روز آخر هفته را هم در ییلاق تفریح یا قشلاق بیخیالی بگذراند و اندکی هم فعالیتهای اقتصادی برای خودش و خانوادهاش داشته باشد. هیچ اقتصاد سالمی هم با بریزوبپاشهای عدهای معدود از پا درنمیآید و چند دزدی میلیونی یا میلیاردی در سال، رمقش را نمیگیرد. خلاصه اینکه دیدگاههای اقتصادی و فرهنگی آدمها را در صحنۀ سیاست، بسیار مهمتر از منشهای فردی و شخصی آنها میدانستم. به همین دلیل در بهار 84 به دوستانی که سادهزیستی و پرکاری آقای دکتر احمدینژاد را بهترین دلیل برای رأی دادن به ایشان میدانستند، یادآوری میکردم که مدیریت کشور به چیزهایی بسیار فراتر از این نیاز دارد.
اما تجربۀ چهارسال اخیر، به من آموحت که ماجرا قدری پیچیدهتر از این حرفها است. این پیچیدگی را در دو بند توضیح میدهم:
یک. در بسیاری از کشورهای جهان، کنترل قدرت و نظارت بر اجرای قوانین، بر عهدۀ احزاب، رسانههای غیر دولتی، انجییوهای مردمی و تشکلهای صنفی است. در کشوری که به هر دلیلی فاقد این ابزارها است، هیچ امیدی حتی برای اصلاح جزئی امور نیست، مگر اعتماد به اخلاق و منش شخصی دولتمردان. مثلا اگر وزیری کارش را بلد نبود یا اشتباه بزرگی کرد، برای حذف او دو راه بیشتر وجود ندارد: 1. فشار نهادهای مستقل و ملّی؛ 2. انصاف و وجدان آن وزیر یا رئیسش. بنابراین در غیاب نهادهای مستقل از قدرت، هیچ امیدی و چارهای وجود ندارد جز توکل بر خدا و امید به اینکه شخص مزبور انشاءالله آدم اخلاقی و منصفی است و خودش کنار خواهد کشید!
دو. اخلاقیترین صفت سیاستمداران، برداشتن موانع از سر راه مخالفان و بازگذاشتن دست آنها برای اعتراض و انتقاد و حتی پیشروی قانونی به سوی مرکز قدرت است. به سخن دیگر، دشوارترین و شاخصترین نشانۀ اخلاق در حوزۀ سیاست، پرهیز از وسوسۀ جرمتراشی و بهانهگیری علیه مخالفان فکری و سیاسی است. قدرتمندی که ناهمدلانش را اخته یا آویخته به چوبۀ اتهام کند و «به ترانههای شیرین و بهانههای رنگین» حقوق آنان را نادیده بگیرد، از نزدیکترین ایستگاه اخلاق و انصاف، فرسنگها فاصله دارد. آنگاه از کنار این بیاخلاقی بزرگ، صدها و هزاران مفسدۀ دیگر میروید که إنْ تَعُدُُّوا لاتُحْصُوها.
نتیجه: اخلاق سیاسی تا حد اندکی میتواند جای خالی قوانین حقوقی و نهادهای مدنی را پر کند. این یکی از دلایل من برای ترجیح نسبی میرحسین موسوی بر سایر نامزدها است.
بیست و هشت سال پیش، در يكی از روزهای گرم تابستان1360، اکبر داوران، نزدیکترین دوستم، زنگ زد و گفت: امشب بعد از نماز مغرب و عشاء، در مسجد جلسه داریم. موضوع را که پرسیدم، گفت: تشکیل ستاد خودجوش تبلیغاتی برای پیروزی قاطع آیتالله خامنهای در انتخابات ریاست جمهوری یـا حضور در جبهه؟
مردم که از مسجد رفتند، گوشهای نشستیم تا تصمیم بگیریم. حدود 15 نفر بودیم. عدهای میگفتند جبهه واجبتر است و بعضی هم معتقد بودند که جبهه همیشه هست اما انتخابات ریاست جمهوری، هر چهارسال یکبار اتفاق میافتد. یکی از دوستان که الان اسمش را یادم نیست، پیشنهاد کرد که با امام جمعۀ شهر(آقای باریکبین) مشورت کنیم. همه پذیرفتند. دوسه روز بعد، اکبر زنگ زد که امشب مسجد جلسه داریم. جلسه که شروع شد، اکبر گفت: نظر آقای باریکبین، این است که کسانی که بالای 18 سال سن دارند، بروند جبهه و باقی در ستادهای انتخاباتی فعالیت کنند. استدلال ایشان هم این بود که آیتالله خامنهای رقیب مهمی ندارد و به اندازۀ کافی هم رأی خواهد آورد؛ اما جبههها را باید پر کرد. با این حساب، 5 نفر باید میرفتند جبهه. بقیۀ دوستان(از جمله من) ماندیم و شهر را در عکسها و جملات آیتالله خامنهای غرق کردیم.
از آن 5 نفر، هیچکدام برنگشتند؛ از جمله شهید اکبر داوران. چند نفر ديگر هم در سالهای بعد شهید شدند. بقيه الان به کارهای مختلف مشغولاند. برخی به دلیل گرایشهای اصلاحطلبانه و رد صلاحیت در انتخابات شوراها و مجلس شورا، منزوی شدند و الان تقریبا دیگر هیچ فعالیت خاصی ندارند؛ جز زندگی. من و یکی دیگر از دوستان، زدیم به عالم درس و کتاب. يكی هم الان از فرماندهان سپاه است. شش سال پیش که خواستم او را ببینم و خاطرات نوجوانی را زنده کنیم، رئیس دفترش گفت: ایشان برای چند قرارداد مهم به خارج رفتهاند و احتمالا تا پایان سال، وقتی برای ملاقاتهای خصوصی نخواهند داشت.
بهرغم آنکه قصد دارم روز 22 خرداد به میرحسین موسوی رأی بدهم، نقد او را از همین روزها لازم میدانم. میرحسین در جمع دانشجویان مشهدی گفته است: «من مخالف لیبرالیسم بودم.» تا اینجا را فعلا کار ندارم. آنچه متعجبم کرد، استدلال او برای مخالفتش با لیبرالیسم است. میگوید: «اساسیترین مشکلی که در جامعه میبینم، این است که به یک جامعۀ سوداگر تغییر کردهایم که همه چیز در آن پولی و کالایی شده است. در چنین جامعهای ارزشهای فرهنگی به سمت ارزشهای اقتصادی سرازیر میشوند.» ظاهرا و قاعدتا منظور وی آن است که لیبرالیسم باعث رشد مادیگرایی و مخالف ارزشهای فرهنگی است.
گمان نکنم جناب مهندس بتواند در میان آثار علمی و معتبر، مستندی برای این سخن خود بیابد. چون لیبرالیسم، شیوهای خاص برای زندگی و کشورداری است که در آن «همه»ی اندیشهها احترام و فرصت برابر دارند و اگر یکی از آنها سکان دولت را در دست گرفت، اجازه ندارد حذف هیچ اندیشه، ایدئولوژی یا دینی را در دستور كار خود قرار دهد. لیبرالیسم، مناسبترین بستر برای رشد «طبیعی» یا حذف «طبیعی» گرایشهاست. او بازیگر میدان نیست که به یک دروازه گل بزند و از دروازۀ مقابل آن دفاع کند. با سوت و کارتهای رنگی وارد میدان میشود و جز به قواعد بازی و حقوق بازیکنان، هیچ تعهدی ندارد. در چنین میدانی، اگر یکی از دو تیم شکست بخورد، علت را باید در خود بجوید نه در قواعد بازی یا در ارادۀ قاضی. اگر مثلا تیم ارزشها در میدان جامعه پیدرپی شکست خورد، اولا باید دنبال علت باشد و يا تعريف خود را تغيير دهد؛ ثانیا داور و قواعد بازی را بیدلیل یا با دلایل واهی متهم به حمایت از تیم مادیگرایی نکند. ثالثا اگر روزی دستش رسید، به تیمهای دیگر زور نگوييد و آنها را از حقوق مسلم خود محروم نکند. رابعا اگر میخواهد قواعد بازی را هم تغییر دهد، از راهکارهای تعریفشده و جهانی وارد شود، نه از در اتهام و شورش و بر هم زدن بیهنگام بازی.
لیبرالیسم، یعنی هیچ تیمی بر دیگری برتری ندارد، مگر اینکه در شرایط برابرْ رقيبانش را شکست دهد. لیبرالیسم نه باعث پیروزی تیمی است و نه موجب شکست تیمی. ناظری است که میکوشد فرصتها را کمابیش بهطور برابر تقسیم کند و طبیعی است که چنین ناظری همواره مغضوب تیمهای شکستخورده و ازخودراضی است. و باز طبیعی است که در چنین میدانی، تیمهای ضعیف همیشه شکست میخورند و همیشه داور را متهم به تبانی و توطئه میکنند و دیوار را کج میخوانند.
آقای موسوی، شما که نه ازخودراضی هستید و نه هنوز شکست خوردید! شما چرا؟ در ضمن من اگر جای شما بودم نمیگفتم «گشتهای ارشاد را جمع میكنم». میگفتم: «دوست دارم گشتهای ارشاد جمع شود». چون سیاستهای نیروی انتظامی، بیرون از اختیارات رئیس جمهور است، و صلاح مملكت خویش خسروان دانند.