در همۀ انتخابات بیستسال گذشته، سه جریان عمده با هم رقابت میکردند: جریان نخست که نزدیک به نیمی از جمعیت آماری کشور را تشکیل میدهد، تحریمیهاست. گروه دوم، جریانی است که همواره از نامزد مقبول و مطلوب نظام حمایت میکند. این جریان به دلیل برخورداری از امکانات ساختاری، هميشه دو جریان دیگر را در نهایت مغلوب خود کرده است؛ چه در انتخابات پیروز شود، چه نشود. گروه یا جبهۀ سوم، حامیان نامزد «متفاوت» است. این گروه، در دوم خرداد 76 با 20 میلیون رأی، و در خرداد 80 با بیستودو میلیون رأی، رو به سوی خاتمی آورد.
اتفاق مهم و نادری که در سوم تیر 84 افتاد این بود که جریان دوم توانست با مخالفخوانیهای سطحی و قرارگرفتن در مقابل آقای هاشمی رفسنجانی، خود را گمشدۀ جریان سوم هم نشان دهد و با 17 میلیون رأی در مرحلۀ دوم، قوۀ مجریۀ کشور را هم در اختیار بگیرد. من در بهار 84، مصاحبهها و سخنرانیهای آقای احمدینژاد را پیگیری میکردم و به همین دلیل از رأی مردم در مرحلۀ دوم انتخابات به ايشان، متعجب نشدم؛ زیرا تقریبا همۀ نشانههایی که از ایشان صادر میشد، دلالت بر مخالفت ساختاریاش با وضع موجود داشت. اما مردم کمکم دریافتند که منظور وی از «تغییر وضع موجود» چیز دیگری است.
در انتخابات دهم، رقابت اصلی میان رئیس جمهور کنونی و میرحسین موسوی خواهد بود. این دو برای کسب آرای بیشتر، چارهای جز کوبیدن بر طبل مخالفت با وضع موجود ندارند. اما آقای رئیس جمهور چگونه میخواهد با وضع موجود که خود و حامیانش از آفرینندگان آن هستند، مخالفت کند؟ من هیچ شکی ندارم که از قضا آقای احمدینژاد بسیار بهتر، داغتر و ماهرانهتر از میرحسین، در کسوت منتقد و مخالف ظاهر خواهد شد و باز طلبکارانه سخن از ضرورت «تغییر» خواهد گفت؛ بهگونهای که گمان رود رأی به او، رأی به تغییرات اساسی در بنیانهای حکومت است.
قطعا میرحسین موسوی یا هر کس دیگری که پشت میز ریاست جمهوری بنشیند، قادر به حل مسائل اصلی کشور نخواهد بود؛ اما مهمترین و بزرگترین فایدهای که پیروزی او در انتخابات دهم دارد، شکست حزب کوچک و بینام و نشانی است که تن به اکثر قواعد بازی در میدان سیاست و اقتصاد نداده است، و خود را تافتهای جدابافته میداند و نبوغ شگفتی در دلربایی از جوانان مذهبی دارد.
اگنس گونکسا بوجاکسیو، مشهور به مادر ترزا، در سال 1910 در یک خانوادۀ کاتولیک به دنیا آمد. در سن نوجوانی به گروه راهبههای لورتو پيوست و در سن هجده سالگی، آلبانی را به قصد عبادت و خدمت به فقرای مسلمان و هندو ترک کرد و باقی عمرش را در حلبیآبادهای کلکته گذراند. خدمات نوعدوستانۀ او، منشأ تأسیس چندین بنیاد جهانی خیریه در چندین کشور فقير شد. سرانجام نیز به پاس نیمقرن نوعدوستی و حضور در فقیرترین مناظق جهان، در سال ۱۹۷۹ جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. کلیسا نیز به او عنوان «قدیسه» داد و اکنون نام «مادر ترزا» در شمار مقدسترین نامهای مسیحی و جهانی است.
آنچه در سالهای اخیر، نام مادر ترزا را دوباره بر سر زبانها انداخت، انتشار 40 نامه از او، خطاب به یکی از مقامات کلیسای رم است. این نامهها که میان اولین و آخرین آنها ۶۶ سال فاصله است و بنا به درخواست نويسندۀ آنها هرگز نبايد منتشر میشد، اکنون در کتابی به نام مادر ترزا، بيا و روشناي من باش(other Teresa: Come Be My light Doubleday) گردآوری و چاپ شده است. لحن و محتوای بیشتر آنها نشانگر آن است كه این قدیسۀ مهربان و شاد، هماره دچار تردیدی کشنده و پنهانی در درون خود بوده است که اگر فریضۀ اعتراف در دین مسیحیت نبود، هرگز به زبان یا به قلم نمیآورد. پس از انتشار كتاب، وقتی یکی از نامههای او را برای خواهران بنیاد ترزا خواندند، هیچیک از از آنان باور نکرد که نویسندۀ این عبارات مادر ترزا است.
من پارههایی از این نامهها را در گوگل جستم و خواندم و در سطرسطر آنها روح مغموم و بزرگی را يافتم که توانسته است تردیدهای جانکاهش را با عبادت و خدمت جمع کند. نزد کلیساییان، زندگی مادر ترزا اوج ایمانورزی به خدا و مسیح است؛ اما نامههای پنهانی او که هرگز گمان نمیکرد روزی در دسترس همگان قرار گیرد، حکایت از هفتاد سال زندگی در یک تاریکی معنوی و تردیدآمیز دارد. تردید و ایمان، هر دو در وجود او غوغا میکردند و این بانوی مقدس تا پایان عمر، هیچ یک را در پای دیگری نکشت؛ یا کشتن نتوانست.
http://blog.360.yahoo.com/blog-MKUQLBM6fr_OCdJ01VSfWFo-?cq=1&p=258
http://napteam.com/?tag=%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B2%D8%A7
http://aftab.ir/lifestyle/view.php?id=86889
http://www.persianfemale.com/index.php?option=com_content&task=view&id=277&Itemid=156
هر وقت که سخنرانیهای آقای حسن رحیمپور ازغدی را در تلویزیون میبینم، از چند چیز تعجب میکنم: اولا چرا ایشان و همفکرانشان، اجازۀ هیچگونه پاسخگویی یا گفتوگوی رودررو را به کسانی که معمولا در سخنرانیهای ایشان، احمق، بیشعور، نادان، منحرف فکری و جنسی و جديدا حيوان خوانده میشوند، نمیدهند؟ سالهاست که سخنرانیهای این طلبۀ مشهدی در پربینندهترین ساعات شب، از شبکۀ اول تلویزیون پخش میشود و هرگز هیچیک از کسان یا اندیشههایی که در سخنرانیهای وی، نقد یا تمسخر میشوند، هيچگاه اجازه نیافتهاند از همان تریبون، دفاع مختصری(در حد گفتن آخ) از خود به عمل آورند. هر نقدی عیاری دارد و عیار نقدها را محک گفتوگو و برخورداری از امکانات مساوی آشکار میکند؛ وگرنه صومعهداری است و جوانفریبی و مشمول نفرین حافظ:
نقدها را بُوَد آیا که عیاری گیرند
تا همه صومعهداران پی کاری گیرند
ثانیا در شگفتم که چرا ایشان، در حالی که اینهمه به نقد اندیشههای دیگران میپردازند، کمتر به بیان جزئیات اندیشۀ خود اهتمام دارند. معمولا در همۀ سخنرانیهای وی، شاهد گزندهترین نقدها علیه دیگرانیم، ولی پس از نقد و نفی پیروزمندانۀ آنها، وقتی نوبت به تشریح اندیشههای خودشان میرسد، جز چند جملۀ کلی و شعارگونه، نصیبی برای بينندگان گرامی صداوسیما نیست.
من همۀ نقدها و درشتگوییهای امثال ايشان را در تلویزیون، مصداق بارز غیبت میدانم، و این عمل ناروا را بر پایۀ ارشاد قرآن مجید که بدگویی از غایبان را مانند خوردن گوشت مرده میداند، دور از منش و مرام جوانمردان میبینم. نیز به دوستان و کسانی که برای اخلاق اسلامی دل میسوزانند و هتک ارزشهای دینی را تاب نمیآوردند، یادآور میشوم که اینگونه بیاخلاقیها هزاربار بدتر و زشتتر از دست دادنِ احتمالی و انکارشدۀ مؤمنی با نامحرم است.
در ماههای گذشته، چند پیام عمومی و خصوصی داشتم که به حالوهوای سفینه در سال گذشته، اعتراض داشتند. در گفتوگوهای شفاهی نيز گاهی از اینگونه نصیحتها میشنوم.
من هم مانند این دوستان، میدانم که زندگی فقط اندیشهگری و سیاستورزی نیست و اوضاع و احوال کشور هم با این نوشتههای بیمایه و کمخواننده، تغییری نمیکند. من هم مانند اکثر دوستان مایلم از عشق و صفا و دوستی و فردیت انسان بنویسم و در ته دل بگویم گور پدر روشنفکران و بیخیال سیاست و منازعات فکری. دوستانی که با سابقۀ من آشنا هستند، میدانند که قلم ناتوان من، چه حرص و عطشی برای شاعرانگی دارد. اما مدتی است که آن قلم را آب خوش عاشقی نمیگوارد. انسان باید ظرفیتی به گنجایی دریا داشته باشد که در اخبار روز فرو رود و از غزلهای آبدار سربرآورد. دشوار است و به قول مولوی:
جمع صورت با چنان معنای ژرف نیست ممکن، جز ز سلطان شگرف
زیستن در میان اخبار هولناک، گلوی شاعر را آشیانۀ هزار قناری خاموش میکند. پیش از انقلاب، شاملو در تعریض به سهراب سپهری گفته بود: «زورم میآید آن عرفان نابههنگام را باور کنم. سر آدمهای بیگناه را لب جوب میبرند و من دو قدم پایینتر بایستم و توصیه کنم که آب را گل نکنید! تصور میکنم یکیمان از مرحله پرت بودیم، یا من یا او.» شاخکهای شاملو، نمیگذاشتند او جنگل را جایی برای تفرج ببیند. چون «در سیاهی جنگل، یک شاخه به سوی نور فریاد میکشد.»
من شاملو و سپهری را دو نشانه میدانم و سپهریگرایی را در این روزها، بیشباهت به عرفانگرایی ایرانیان در روزگاران بلاخیز نمیبینم. هر دو را دوست دارم و معتقدم جامعه، هم به درشتگوییهای شاملو نیاز دارد و هم به عرفان طبیعی سهراب كه از ما میخواهد خود را در باران بشوییم و دانههای سرخ انار را تقدیس کنیم و قطار سیاست را به ریلهای نافرجامش بسپاریم. سپهری بیش از رابطۀ اجتماعی انسانها، به درون آدمها میاندیشد و اوج حیرتش هنگامی است که در قفس هیچ پرندهبازی کرکس نمیبيند. شعر شاملو اما فروتن نیست. او کاشف شوکران است. شقایقش شیرآهنکوه است. در شعر او، زمین با آسمان سخن میگوید، نه آسمان با زمین.
ادبیات و متن سیال جامعه، گاهی از شاملو به سپهری پناه میبرد و گاهی از این به آن، و گاهی نیز در میان آن دو میایستد: فروغ. به دوستانی که در خلسههای سپهریوار فرو رفتهاند، میگویم: بدانید که اگر فریادهای زمخت و بیقواره امثال شاملو نبود، سپهریها باغ و راغی نمییافتند که زیر درختانش بنشینند و هشت کتاب خود را از نازکگوییهای شیک پر کنند. همین مقدار حسوحالی که الان برای ما باقی مانده است، نتیجۀ خون دلی است که مردان و زنانی از نسلهای پیش خوردند. اگر آنان هم بر طبل بیعاری و شاعرانگیهای مدام زده بودند و نازکتر از گل بر زبان نمیآوردند، همین اندک آسودگی و گلگویههای مختصر هم ممکن نبود. ما به اندازۀ مسئولیتشناسی پدرانمان، اکنون شادیم؛ نه بیشتر و نه کمتر. اگر شادی ما اندک است و غممان بیشمار، چون اکثر مردان و زنان نسلهای پیشین، حاضر نبودند هرازگاهی از باغ خیالات خود بیرون آیند و سری به بیغولههای واقعیت بزنند. شاعرِ مردمی که در بیغولههای نمور زندگی میکنند، حافظ و شاملو است. سعدی و سپهری، زنگ تفریحاند.
- توضیح اول: خواص و نخبگان جامعه، لزوما از میان تحصیلکردگان نیستند؛ اگرچه اکثر آنها تحصیلات آکادمیک دارند. عوامیت هم اختصاصی به درسناخواندگان ندارد.
- توضیح دوم: عوامفریب، کسی است که نتیجۀ کارش، غافل کردن مردم از مصالح واقعی و حقیقی آنان است؛ چه بهعمد، چه بهسهو.
- توضيح سوم: خواص جامعه نیز بیخبط و خطا نبودند و نیستند؛ اما این نوشتار بیشتر به موقعیت تراژیک و آچمز آنان میپردازد.
من هر وقت به سرنوشت خواص و نخبگان جامعه فکر میکنم، وجودم پر از حسرت و اندوه میشود. تاریخ سه قرن اخیر ایران، تاریخ جدال عوام با خواص بوده است. شاید در کمتر کشوری بتوان این جدال ناخواسته را در این حجم و اندازه دید. خواص یا نخبگان ایرانی در سه قرن اخیر، نتوانستند آتش این نزاع را فرونشانند و به این جداسری پایان دهند. مردمفریبان هم دائم بر این آتش، نفت کینه و انتقام ریختند و سپس نشستند و با تولید آثار مشابه و بدلی، چنین وانمودند که «فرار مغزها» و «انزوای نخبگان»، تبلیغات دشمن است. آنان با سلاح پایبندی صوری به ظواهر فرعی شرع و مردمداری سنتی، به جنگ مردمسالاری مدرن و نظریههای کارامد کشورداری رفتند و خواص را متهم کردند که یا وابسته به اجنبیاند و یا در رؤیاهای احمقانۀ خود لمیدهاند.
دو عامل، قادر است فاصلۀ میان خواص و عوام را کم کند: زمان و رسانه. در وضعیت امروز ایران، به رسانههای سراسری امیدی نیست؛ چون آنها خود زادۀ همین فاصلهاند و میکوشند آن را بیشتر کنند. زمان هم اگرچه در نهایت به سود خواص، داوری خواهد کرد، اما تا آن هنگام هزینۀ سنگینی روی دست مردم و کشور میگذارد.
من حکایت شکل مار و کلمۀ مار را بسیار گویا میدانم و بارها در همینجا از آن استفاده کردهام. میگویند شیادمردی، از مردم خواست که میان او و دانشمندی که بهتازگی به روستای آنان آمده بود، قضاوت کنند. شب داوری، مرد شیاد از دانشمند بیمدعا خواست که بنویسد «مار». او نیز روی تختهسیاه نوشت: «مار». مرد شیاد، گچ را از دست او گرفت و «شکل مار» را کشید. سپس روی به مردم کرد و گفت: مردم قهرمان و مؤمن و خداجوی روستا، خودتان قضاوت کنید! از این دو نقش که میبینید، کدام مار است؟ تاریخ معاصر ما، داستان پیروزی شکل مار بر کلمۀ مار است. نتیجۀ این پیروزی، آن است که مثلا بیشتر مردم پذیرفتهاند که اگر کسی حرفهای جدید و دور از ذهن، مانند دموکراسی و جامعۀ مدنی بزند، یا بیدرد است یا مزدور یا بیکار. در مقابل، استدلال و سخن عوامفریبان بسیار روشن است و حسابی برای مردم جا میافتد. مثلا مردمفریبان حرفهای، در حضور مردم، خطاب به خواص و نخبگان جامعه میگویند: «دست از این حرفهای غربی بردارید؛ به فکر نان و آب مردم باشید. جامعۀ مدنی دیگر چه فریبی است؟ توسعۀ سیاسی و حزببازی، به چه درد این ملت بیچاره و گرسنه میخورد؟ از بیگانهپرستی و خوشرقصی برای دشمن، توبه کنید و به آغوش مردم بازگردید و در خدمت این ملت بزرگ و قهرمان باشید؛ وگرنه ...» متأسفانه هیچوقت هم رسانۀ رسمی و فراگیری در اختیار خواص و نخبگان جامعه نبوده است که برای مردم توضیح دهند که در جهان امروز توسعۀ اقتصادی و عدالت اجتماعی، فرایندی پیچیده و علمی است و جز از رهگذر توسعۀ سیاسی، آزادسازی رسانهها، نقد بیمحابای قدرت، مدیریت علمی کشور و بازگشایی درهای حکومت به روی همۀ جریانها و روشها، ممکن نیست. بیرسانگی و فقدان زبان مشترک، حتی مهمترین پیام نخبگان جامعه، یعنی «رابطۀ ناگزیر و ارگانیک میان آزادی و آبادی» را از دسترس فهم جامعه دور کرده است.