میخواستم چیزی دربارۀ پیروزی اخلاقی خاتمی بر مدعیان اخلاق و ارزشگرایی بنویسم؛ میخواستم خدا را شکر کنم که هنوز در این مُلک کسانی پیدا میشوند که قدرت را ارث پدر خود نمیدانند و برای حفظ آن، به هر رطب و یابسی چنگ نمیزنند و دائم برگۀ اتهام در پروندۀ دیگران نمیگذارند و خود را تنها گزینۀ صالح و شایسته برای احراز مقامهای بالا نمیدانند؛ میخواستم بنویسم چرا خاتمی را دوست دارم، و چرا خوشحالم از کنارهگیریاش. میخواستم از بلایی بنویسم که شعار و سخنرانی و دروغ و بیمروتی و انحصارطلبی بر سر سیاست و اقتصاد و آبروی ما آورده است؛ میخواستم بنویسم اخلاق و ارزشمداری، یعنی خود را فدای مصلحت ایران کردن، نه جستجوی خستگیناپذیر برای اثبات بیدینی دیگران، که عین بیدینی و نامردمی و بیتقوایی و شیطانصفتی است. میخواستم ...
اما ترجیح دادم یادداشت آخرم در سال 87 ، آرزونامۀ بهاری یک دل غمگین باشد. قرنهاست که ایرانیان سال نو را با بهترین آرزوهای صمیمی و زیبا برای همدیگر شروع میکنند. من هم آرزو میکنم:
- ایرانی به چنان بلوغی برسد که جز خدا و حقیقت را نپرستد و سر بر آستان هر داستانسرایی نگذارد.
- جوانِ ایرانی، شادی را خواستگاری کند و فرزندان سرخوش به دنیا آورد.
- غم نان و قبض آب، پدر ایرانی را چنان نیازارد که سهم خود را از زندگی فراموش کند.
- مادر ایرانی، معدن شادی و خنده و اراده باشد.
- خاک ایران، از ریا و دروغ و حماقت و تقدسفروشی پاک شود.
- آسمان ایران، همیشه زیر بال مرغان عاشق، به خود ببالد.
- شیعیان دریابند که سنیان مسلماناند؛ مسلمانان بدانند که یهودیان خداپرستاند؛ خداپرستان بپذیرند که هر ایرانی از ایران، سهمی برابر با دیگران دارد.
- پس از این، دهان کسی را نبویند و از مرام و اندیشۀ کسی نپرسند.
- چاههای نفت، یا یکی پس از دیگری خشک شود یا در بشکههای بیتدبیری نریزد.
- آرزو میکنم سال 88، سال پیوستن ایران به جامعۀ جهانی و دستیابی ایرانی به حقوق مسلم خود باشد.
- خزان دلربایی از مردم سادهدل و بیپناه، در قدم باد بهاری آخر شود.
- آرزو میکنم آنان که ما را منحرف، گمراه، نادان، فریفتۀ دشمن، بیتقوا و مستحق انواع محرومیتها و سختگیریها میدانند، یکدم با خود بیندیشند که ذرهای ظلم به دیگران - هرچند مخالف - سخت و سنگينتر است از همۀ آن جرمها، به فرض ثبوت و اثبات.
- امیدوارم روزی برسد که جوانان، نخست حقیقت را بیابند و سپس دیگران را بزرگ یا کوچک شمارند.
- از جان و دل آرزومندم در سال 88، جادوی تعصب و سِحر تقلید باطل شود.
- آرزو میکنم آرزونامهام در اسفند 88، کوتاهتر و زیباتر از این باشد.
- آرزو میکنم دوستان خوبم که در جایی از این سرزمین مجازی نشستهاند و ذکر آگاهی میگویند، همچنان بنویسند و بزرگواریها و مهربانیهاشان با من راهنشین، ادامه یابد. آمین یاربالعالمین.
میگویند «چهارشنبهسوری را باید از ریشه کند.» من هم موافقم؛ اما به یک شرط: چیز دیگری جایگزین آن کنید. اکثر مردمی که شب چهارشنبۀ آخر سال، جشنی برپا میکنند، خوب میدانند که در این شب واقعا تبادلی میان زردی ما و سرخی آتش صورت نمیگیرد. حتی اگر در روزگاران قدیم هم چنین اعتقاداتی بوده است، الان چهارشنبهسوری، فقط بهانهای است برای خندیدن و شاد بودن و تخلیۀ انرژی و اتصال تاریخی و نوستالوژیک با گذشتگان دور و نزدیک. حتی اگر خرافه هم باشد، ضرر و زیانش، بسیار کمتر از خرافاتی است که دین خدا را به سخره گرفتهاند و چشم و گوش مردم را بستهاند و غم میافزایند و زحمت ما میدارند.
کسانی که مانند من سن و سالی دارند، باید یادشان باشد که پیش از انقلاب در چهارشنبهسوریها تقریبا مسئلۀ مهمی پیش نمیآمد. از وقتی که ما به جان این برنامههای ساده و شادیبخش افتادیم و با آنها مخالفتهای شداد و غلاظ کردیم، گروههایی از مردم هم لج کردند و از اين جشن باستانی، متینگهای آتشین و گاه خونین ساختند. شاید اگر کسی کاری به کار این برنامهها نداشت، چهارشنبهسوری، یکی از جشنهای شاد و بیخطر بود و نیازی به این همه لشکرکشی و هزینه برای مقابله با آن نبود. نیاز مردم به شادی و دور هم بودن و گفتن و خندیدن و زندگی با سنتهای ملی، بیش از آن است که بشود چهارشنبهسوری را از آنان گرفت. در دیاری که از در و دیوارش غم میبارد، چهارشنبهسوریها فرصتی مغتنم و بهانهای بیخطرند برای مقابله با بخشی از مشکلات روانی جامعه. اگر مدتی است که چهارشنبهسوری، منشأ خطر و درگیری جوانان با نیروهای انتظامی و بروز ناهنجاریهای خیابانی شده است، دلیلش مقابلۀ سیاسی و ایدئولوژیک با آن است؛ وگرنه بیش از بیست قرن است که این مراسم در ایران برگزار میشود و تا پیش از سالهای اخیر، هیچ زیان و ضرری از آن گزارش نشده است.
و دیگر اینکه بر فرض که چهارشنبهسوری خرافه است و باید تعطیل شود، چرا در مبارزه با این خرافه، به اندازۀ مقابله با مراسم بینهایت مضر و ویرانگر و دور از عقلانیتی مانند عمرکشان، صبور و باحوصله نیستیم و به نصیحت و هشدارهای لفظی قناعت نمیکنیم؟

نامۀ فتحعلیشاه قاجار در اوایل قرن نوزدهم به سفیر ایران در استانبول:
... وسعت ملک فرنگستان چقدر است؟ فرنگستان عبارت از چند ایلنشین یا چادرنشین است؟ خوانین و سرکردگان ایشان کیاناند؟ آیا فرانسه هم یکی از ایلات فرنگ است؟ بناپارتنامِ کافری که خود را پادشاه فرانسه میداند، کیست و چکاره است؟ ... اینکه میگویند [مردم انگلیس] در جزیرهای ساکناند و ییلاق و قشلاق ندارند، راست است یا نه؟ اگر راست باشد، چطور میشود در یك جزیره بنشینند و هندوستان را فتح كنند؟ آیا لندن جزئی از انگلستان است یا انگلستان جزئی از لندن؟ احسن طُرُق برای هدایت فرنگیان گمراه به شاهراه اسلام و بازداشتن ایشان از اکل میت و لحم خنزیر کدام است؟ ...
(منبع: میرفطروس، فصلنامه كاوه، شماره 82، بهار 1375)
نظریۀ اول: میان دین و دموکراسی، هیچ تعارض مهمی وجود ندارد و جمع آن دو با هم ممکن است؛ زیرا دین برنامهای جامع است و برای هر دردی، دوایی دارد. «جامعیت دین» در این نظریه، به جامعیت در وظایف مؤمن از آن جهت که مؤمن است، محدود نمیشود؛ بلکه مراد از «مؤمن» در این نظریه، «شهروند» است. بنابراین ممکن نیست که سیاست و کشورداری در دستور کار دین نباشد. طرفداران این نظریه، جمهوری اسلامی ایران را مصداق کامل یا ناقص همزیستی دین و دموکراسی دانسته، تعبیر «مردمسالاری دینی» را برای آن بهکار میبرند. استفاده از این تعبیر و پرهیز از کلمۀ «دموکراسی» از آن رو است که صاحبان این نظریه، دموکراسی غربی را قابل جمع با دینداری نمیدانند.
نظریۀ دوم: کشورها و ملتها هیچ راهی جز دموکراسی ندارند و عبور از دموکراسی، یعنی ورود به استبداد. راه سومی هم در کار نیست. اصطلاحاتی مانند مردمسالاری دینی، آدرسهای غلطی است که بخشی از اصلاحطلبان بر سر زبانها انداختند و اکنون محافظهکاران هم آن را بهکار میبرند و با آن پز دموکراسی میدهند. در این نظریه، فرق کشورهای دموکراتیک با کشورهای استبدادی این نیست که در اولی، حقوق بشر نقض نمیشود و دومی ناقض حقوق انسانها است. تفاوت اساسی در فردای نقض حقوق بشر است. یعنی در هر دو نظام سیاسی، حقوق انسانها گاهی یا همیشه نقض میشود؛ اما نظامهای دموکراتیک، فرصت و امکان و برنامۀ تعریفشدهای برای ترمیم خود و مقابله با نقض آشکار حقوق بشر دارد؛ بر خلاف نظامهای استبدادی.
بنابراین صحنۀ سیاست، عرصۀ دموکراسی است و بس. دین، عرصهها و صحنههای خود را دارد. این دو نباید در کار هم مداخله کنند. نه از آن رو که میان آنها تعارض است؛ بلکه بیشتر از آن جهت که هر یک از آن دو، چنان بار سنگینی بر دوش دارد که نباید زیر بار دیگری هم برود. ورود دین به صحنۀ سیاست، مانند آمیزش سرکه با انگبین نیست که از آن اسکنجبین فراهم گردد و درمان صفرای فقر و فحشا و استبداد باشد؛ بلکه بیشتر از قبیل اختلاط خربزه با عسل است. خربزه و عسل، هریک به تنهایی گواراست، اما آن دو ترکیبی ناگوار و زحمتافزا و دردآور پدپد میآورند. هیچیک هم پاسخگو نخواهد بود. چون خربزه میگوید: خواص من معلوم است و این اختلال و دردمندی، از عسل است. عسل هم همین را خواهد گفت. روشنفکری دینی، اکنون در این ایستگاه به سر میبرد؛ اما پیش از انقلاب، ایستار دیگری داشت.
نظریۀ سوم: دین لازمۀ حیات و ضرورت زندگی بینقص است. اما از دین قرائتهای متفاوتی وجود دارد که برخی با دموکراسی سر ستیز دارند و برخی نه. قرائتهایی که دموکراسی را برمیتابند، یک چشم به متون دینی دارند و یک چشم به اجتماع و تحولات و اقتضاهای جدید. بنابراین دائما میان متن و اجتماع در رفتوآمدند. خوانشهای دیگر، یا فقط اجتماع را میبینند(مانند روشنفکران) یا فقط متون تاریخی و نصوص لفظی را(محافظهکاران). اصلاحطلبان دینی و سیاسی(بهویژه در سطح سران و رهبران، مانند سيدمحمد خاتمی) اینگونه میاندیشند. این گروه نيز مانند گروه اول، تعبیر «مردمسالاری دینی» را بر کلمۀ «دموکراسی» ترجیح میدهد؛ با اين تفاوت كه تعبير «مردمسالاری» در اين نظريه، تزيينی و از باب مماشات با خصم نيست.
علی اکبر اشعری، رئیس کتابخانه ملی، چهارم اردیبهشت 1387: سرانه کتابخوانی در کشور ۲ دقیقه است و در صورتی که مطالعه کتابهای درسی را هم در نظر بگیریم، سرانۀ مطالعه در ایران به حدود شش دقیقه میرسد.
محسن پرویز معاون امور فرهنگی وزارت فرهنگ، 25 مرداد 1387: سرانه کتاب در دهۀ گذشته [يعنی در دولتهای هاشمی و خاتمی] حدود دو تا سه دقیقه بوده، اما آمارها نشانها میدهد که بستر مناسب برای گسترش فرهنگ کتابخوانی در سالهای اخیر [از 1384 به بعد] فراهم شده و سرانۀ کتابخوانی در کشور بدون احتساب مطالعه کتابهای درسی، مجلات و مقالههای علمی، به ۱۰دقیقه رسيده است.
معاون فرهنگی و ارشاد استان تبریز: متوسط سرانه کتابخوانی بر اساس پژوهش در شهرهای بزرگی مانند تهران و تبریز 18 دقیقه است.
محمدحسین صفارهرندی، بهمن 87: سرانه مطالعه در ایران نیمساعت است.
فقط خدا میداند من چقدر از نوشتن دربارۀ مسائل سیاسی روز پرهیز دارم. اما بعضی خبرها اختیار را از انسان میگیرد و کارد را به استخوان میرساند. روز چهارشنبه دادگاه بینالمللی لاهه، عمر البشیر را به جرم نسلكشی در منطقۀ دارفور تحت پيگرد قانونی قرار داد. امروز (دو روز بعد از صدور حکم دادگاه) رئیس قوۀ مقننۀ ایران برای حمایت از عمرالبشیر به سودان رفت. امام جمعۀ محترم تهران، آقای سیداحمد خاتمی هم در نمار جمعۀ این هفته تهران گفتند که «ما بهشدت این محکومیت را محکوم میکنیم.» چرا؟ چرا محکوم میکنیم؟ آیا داشتن یک متحد سیاسی، آن هم در حد مخالفت تاکتیکی با آمریکا، اینهمه ارزش و اهمیت دارد که چشم بر قتل عام مردم بیگناه سودان ببندیم؟ این دادگاه لاهه، همان دادگاهی است که ایران بسیاری از مطالبات مالی و سیاسی خود را از طریق آن زنده کرده است و هنوز دهها پروندۀ دیگر را از همین طریق پیگیری میکند. لاهه همان دادگاهی است كه جلاد صرب(ایوان استامبویچ) و ديكتاتور شيلی(پينوشه) را پشت ميز محاكمه نشاند و دل ميليونها انسان دردمند را شاد كرد.
استدلال امام جمعۀ محترم تهران در محکومیت حکم دادگاه لاهه، این است که چرا این دادگاه و دیگر مجامع بینالمللی در ماجرای غزه و فلسطین سکوت کردند؟ اولا اگر واقعا سکوت کرده بودند، اسرائیل تا به حال صدبار فلسطین را بلعیده بود. ثانیا آیا کوتاهی و سکوت کانونهای بینالمللی در داستان فلسطین، دلیل خداپسندی است برای حمایت ما از صدام آفریقا؟ آن هم به این سرعت و در حد سفر رئیس مجلس برای اعلام حمایت؟ حمایت از کی؟ حمایت از رئیسجمهوری که با کودتا به قدرت رسید و خون هزاران انسان مظلوم را بر گردن دارد؟ آیا برای نظامی که برآمده از خون شهیدان است، شایسته است که در صف حاکمانی مانند عمرالبشیر و پوتین(قاتل مسلمانان چچن) قرار گیرد؟ یاللعجب!
مدتی است متوجه نكتۀ عجیبی در گفتهها و نوشتههای خودم و برخی دوستان و بسیاری از گویندگان و نویسندگان شدهام كه به نظرم حكایت از فاجعۀ عظیمی میكند.
ما معمولا برای دعاوی و قضاوتها و نظریهپردازیهای خود، خیلی كم استدلال میكنیم. یا با استدلالهای آبكی از كنار آنها میگذریم و توقع داریم دیگران بیچون و چرا دستهای تسلیم خود را بالا ببرند. همین هفته، از كلاس كه بیرون آمدم، یكبار همۀ آنچه را كه سر كلاس گفته بودم، در ذهنم مرور كردم. دیدم من برای اكثر حرفهای خود دلیل نیاوردم و فقط با جملههای مثلا ادیبانه و نسبتا زیبا، حرفم را پیش بردم.
منظورم این نیست كه هر نظر یا نظریهای كه برای آن استدلال نشود، خطاست و ارزش شنیدن ندارد. چون بسا انظار بیپایه و آرای بیارزشی كه برای آنها صدها دلیل هم میسازند، و بسا رأی صائب و نظر خردمندانهای كه از استدلالگری برای آن غفلت میشود.
متأسفانه ما معمولا موقع حرف زدن و نظر دادن و داوری كردن، خود را ملزم به استدلال نمیبینیم و عادت نكردهایم كه پشت هر ادعایی، دلیلی بیاوریم. البته گاهی فقط از باب خالی نبودن عریضه، استدلالكی از خود صادر میكنیم و انتظار داریم این امامزادۀ بیاصل و نسب، معجزه هم بكند.
چرا ما نسبت به استدلال، احساس بینیازی و بیاشتهایی میكنیم و چرا مخاطبان ما هم فراموش میكنند كه گریبان ما را بگیرند و طلب دلیل كنند؟ شاید یك علتش این باشد كه اگر ما بخواهیم برای هر حرفی كه میزنیم، دلیلی بیاوریم، دیگر نمیتوانیم این همه حرف بزنیم و دربارۀ همه چیز نظر بدهیم. منشأ دومی كه به نظر من میرسد، توانایی ما در ساختن جملات زیبا و رنگارنگ است. یعنی چون میتوانیم نظر خود را در قالب جملات زیبا و آراسته بگوییم، همان زیبایی و شاعرانگی را جانشین دلیل و برهان میكنیم. در همان جلسهای كه در بالا گفتم، متوجه شدم كه من هنگام بازگویی نظرم، به جای آنكه استدلال كنم و دلیل بیاورم، همان نظر را در قالب چند جملۀ زیبا تكرار كردهام. مثلا برای تقدیس نظر الف و تحقیر نظریۀ ب، به جای آنكه دلیلی از عقل و نقل بیاورم، نظر الف را آراستهام، و تا توانستهام با جملات خشماگین بر سر نظریۀ ب كوبیدهام. به این ترتیب نه من و نه مخاطب، جای خالی استدلال را احساس نكردیم، و كسی هم به من نگفت:
صورت زیبا نمیآید به كار
سیرت زیبا اگر داری بیار
آن شب به خانه آمدم و نیمساعتی پای تلویزیون نشستم. یكی از شبكهها سخنرانی پخش میكرد. خوب كه توجه كردم، دیدم آن سخنران محترم هم به درد من مبتلاست. البته او گاهی هم رگهای گردن را به حجت قوی میكرد و خود را از آوردن دلایل معنوی معاف میفرمود.
میدانم كه بدتر از استدلال نكردن، استدلالهای غلط و آبكی است؛ اما آن حكایت دیگری است.
از همۀ دوستان و عزیزانی که این مدت، من را تسلیت گفتند و مشفقانه همدردی کردند، از جان و دل سپاسگزارم. مادرم، زندگی را دوست داشت و از مرگ بیزار بود. پنج سال با مرگ پیچید؛ تا سرانجام دانست که دستان مرگ چندان هم شکنندهتر از ابتذال نیست.
این جهان تا وقتی که مادری در آن زنده است، احترام و احتشام دارد و هر گاه که مادری سر بر خاک نیستی میگذارد، گرد یتیمی، خاک بر سر هستی میپاشد. در شگفتم من چرا اينهمه خاک سياه، اين هستي حقير را دفن نمیكند.
سایهاش بر سرت بلندتر از آفتاب باد.