تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

خاتمی و هر مدیر دیگری که روزی مسئولیتی داشته است، باید نقد شود. او هشت سال رئیس جهمور بوده است و باید به اندازه‌ای که رئیس جمهور در ایران قدرت و اختیار دارد، پاسخگو باشد. اما در ضمن نقد او، خوب است به این مسائل هم توجه شود:
1. خاتمی جز رأی مردم و استعداد کار گروهی، سرمایۀ دیگری نداشت. در دوران او نفت در نازل‌ترین قیمت به سر می‌برد و مخالفانش، جز کرسی ریاست جمهوری، اكثر مناصب مادی و معنوی و همۀ رسانه‌های اصلی، و ثروت‌مندترین مراکز تبلیغی کشور را در اختیار داشتند. با وجود این، رشد تورم را مهار کرد و اجماع جهانی را علیه ایران در وضعیت نامتعادلی قرار داد و کلمۀ «منافع ملی» را بیش از گذشته بر سر زبان‌ها انداخت و از شمشیر شعار و زره مقدس‌مآبی استفاده نكرد.
2. نقد خاتمی باید نقد سیاست‌ها و اندیشه‌های راهبردی او باشد. اما از همان دوران ذرّه‌بین‌ها به کار افتادند و عباراتی از روزنامه‌ها بریده شد و در برابر چشم جوانان غیرتمند و مردم دیندار به نمایش درآمد. آن‌‌گونه عبارات و سخنان، پس از او روند صعودی داشت، اما برای جانشین او مشکلی پدید نیاورد.
3. من در انگیزۀ دینی و پاک بسیاری از جوانان مخالف خاتمی شک ندارم؛ اما این جوانان مذهبی باید این احتمال را بدهند که جنگ جاری ميان گرايش‌های فكری در صحنۀ سياست ايران، ربطی به ادارۀ صحیح كشور و میزان دینداری افراد ندارد. ظاهرا جنگ واقعی، میان شكل مار و کلمۀ مار است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت توسط |

 

روزگاری تصمیم داشتم داستان‌های دروغ و حکایات بی‌پايه را جمع کنم و از آنها کتابی بسازم؛ داستان‌هایی که دربارۀ شخصیت‌ها و حوادث تاریخی و روابط برخی انسان‌ها است. مقداری هم جمع کردم؛ ولی طبق معمول در جایی رها شد. معتقدم این داستان‌ها به‌ر‌غم فاصلۀ فراوان‌شان با واقعیت‌های مستند تاریخی، در دل خود حقایق بکر و نغزی دارند. اساطیر، گوشه‌ای از این عرصۀ نکته‌خیز است. توجه و علاقۀ شورانگیز خردمندان به کتاب‌هایی مانند تذکرةالاولیای عطار نیز از همین باب است؛ وگرنه کیست که بتواند آن داستان‌های غریب را باور کند؟ من گمان می‌کنم اگر روزی محققی پیدا شود و دقیقا روشن کند که میان شمس و مولانا چه گذشته است، چیزی بیش از آنچه از دل داستان‌ها و افسانه‌های خیالی برمی‌آید، بر معرفت ما نمی‌افزاید. به قول مولوی:
تا نباشد راست كی باشد دروغ
آن دروغ از راست می‌گيرد فروغ
همۀ اینها مقدمه بود برای نقل یک داستان دروغین، اما راستین:
می‌گویند: چندی پس از آن که ابراهیم بت‌ها را شکست، کسی نزد او آمد و زبان به مدح و ثنایش گشود. ابراهیم از شهر و دیار او پرسید. گفت: من از شهری می‌آیم که مردمش تو را دوست دارند و بت‌تراش‌ها بت‌ها را به شکل تبر تو می‌سازند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت توسط |

 

بر خلاف نیچه که خبر از «مرگ خدا» ‌می‌داد و بر خلاف جامعه‌شناسان بزرگی مانند مارکس، دورکیم و ماکس وبر که روزگار کلیسا و مسجد را پایان‌یافته می‌دیدند، این روزها خبرهای دیگری به گوش‌ می‌رسد. ایران را که صحنۀ یخرجون من دین الله افواجا شده است، رها کنید و بنگرید در ترکیه و لهستان و سوئد و آمریکا و حتی چین کمونیست که داس و چکش‌ لنین و مائو، نتوانست یک موی از سر کنفسیوس‌ کم کند.
نشانه‌های بازگشت به دین فراوان است؛ از نغمه‌هایی که پست‌سکولاریست‌ها ساز کرده‌اند تا شکل‌گیری احزاب دمکرات‌مسیحی در غرب و نظرسنجی‌های معتبر جهانی. این بازگشت، به معنای پیشرفت دین‌گرایی در مقایسه با چند قرن اخیر است؛ وگرنه هنوز نمی‌توان از غلبۀ گفتمان‌های دینی بر جهان بشری سخن گفت.
من در این‌جا دو مدعا دارم:
1. دینی که سخن از پیشرفت و بازگشت دوبارۀ آن است، دین معنوی است و بیش از آنکه عیسوی یا موسوی باشد، ابراهیمی است؛ یعنی به اسم و رسم خاصی تعصب ندارد و حرف خود را گاه از زبان عیسی و گاه از حلقوم موسی و گاه از بلندگوی اسلام می‌زند. داستان زندگی ابراهیم و جست‌وجوی بی‌پایان او در همۀ کتب مقدس آمده است. او ابتدا سراغ ماه و خورشید رفت؛ اما به تعبیر قرآن، آن دو را «آفل» یافت؛ یعنی افول‌کننده و موقت. ماه و خورشید انسان معاصر نیز دموکراسی و حقوق‌ بشر و مانند آنها است که در عین ارزشمندی و ضرورتی که دارند، نمی‌توانند پایان جستجوهای بشر باشند. اعلام پایان تاریخ، یعنی اعلام بن‌بستی شاد و مرفه و غرق در صابون و عطر و پيتزا.
2. مهم‌ترین دلیل استقبال دوبارۀ مردم جهان از معنویت و دین‌داری، فاصله گرفتن اجباری يا اختياری ادیان از ایدئولوژی است. ایدئولوژی، چهرۀ نازیبایی از دین ارائه می‌دهد و تاریخی عبرت‌آموز دارد. نود سال جنگ‌های صلیبی و نزاع خانمان‌سوز صفویه با خلافت عثمانی و هفتاد سال سلطۀ نکت‌بار کمونیسم بر بلوک شرق، شمه‌ای از کارستان این غول مردم‌خوار است. ایدئولوژی از خدا و معاد و خلق قهرمان شروع می‌کند و تا قالب‌سازی برای همۀ اندیشه‌ها و رفتارهای فردی و اجتماعی آدميان پیش می‌رود و هر چیز یا کسی را که در این قالب نگنجد، حذف می‌کند. اما دین معنوی، گرد خدا و انسان می‌گردد و بخش‌های دنیایی و عادی زندگی بشر را به خود او می‌سپارد و در آنها دخالت آمرانه ندارد.
خاصیت دینی که ایدئولوژی نیست، معنویت است و اخلاق و معنابخشی به زندگی دشوار انسان و کاستن از رنجِ او. اما ایدئولوژی، دیوار در دیوار در دیوار است و دریغ از اندکی سقف و پنجره. ایدئولوژی، سیستم بسته‌ای است که برای هر مشکلی، راه‌حل‌های آماده و از پیش‌اندیشیده و داخلی دارد و به کسی اجازه نمی‌دهد که برای حل مسئله‌ای، به خارج از مرزهای سیستم توجه کند و از هر باغچه‌ای گلی بیاورد. ایدئولوژی‌‌ها، خط‌کش بی‌قواره‌ای در دست دارند و همه چیز را با همان اندازه می‌گیرند. ایدئولوژی‌ها ممکن است درد را خوب تشخیص دهند، اما از درمان آن عاجزند و هر آرمان‌شهری که تا کنون ساخته‌اند، زندانی بزرگ و مخوف بوده است. شهر آرمانی دین، جایی است که انسان در آن فرصت و امکان و رغبت اندیشیدن به فردا را دارد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت توسط |

 

مفت چنگشان اما انصاف هم خوب چیزی است. جوان‌هایی که این روزها پای برنامه‌های داستانی و مستند صداوسیما می‌نشينند، شايد انقلاب را دست‌رنج چند نفر از اعضای حزب مؤتلفه (عسکراولادی، رفیق‌دوست، بادامچیان و دوستانشان) بدانند. من می‌فهمم چرا صداوسیما از کسانی كه به هر دليلی كنار گذاشته شده‌اند، نامی نمی‌برد و يادی نمی‌كند. چیزی که نمی‌فهمم این است که به چه جرئت و حجتی این قدر از نام کسانی مانند شریعتی و طالقانی و صدها مبارز دیگر که هزار برابر امثال رفیق‌دوست سهم داشتند، هراس دارد.
اگر کسی آن روزها را ندیده باشد و فقط از طریق کتاب‌های درسی يا برنامه‌های صداوسیما، با تاریخ معاصر آشنا شده باشد، شک نمی‌کند که انقلابیون اصلی و مؤثر و مهم و چه‌گواراهای ایران، يا عضو حزب مؤتلفه (آبای معنوی ضرغامی و لاریجانی) بودند يا همسو با آنان. پس لابد الان هم حق دارند که بخش عظیمی از ثروت و قدرت كشور – از دانشگاه آزاد اسلامی و کمیتۀ امداد گرفته تا حق انحصاری واردات دارو و ................. – را كمترين دست‌مزدشان بدانند.
آقايان عزيز، اسلام خوب است؛ انقلاب خوب است؛ اما انصاف هم بد چيزی نيست.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت توسط |

 

ظاهرا نسخۀ جديدی از حدود 50 غزل حافظ در یکی از کتابخانه‌های آکسفورد پیدا کرده‌‌اند که در زمان حیات شاعر، کتابت شده است. بنابراین می‌توان آن را قدیم‌ترین ضبط اشعار حافظ قلمداد کرد؛ زیرا پیش از این، قدیم‌ترین نسخۀ دیوان حافظ، مربوط به 15 سال پس از وفات او بود.
من بسیار گشتم که ببینم در این نسخۀ جديد، بیت‌های حافظ چه تغییراتی یافته‌اند و آیا اساسا تفاوتی وجود دارد یا همۀ اهمیت این نسخۀ نوپیدا در تاریخ کتابت آن است. تا امروز به توضیحی در این‌باره برنخورده بودم؛ اما امروز در یکی از خبرگزاری‌ها، خبری یافتم که حاکی از تغییری معنادار در ضبط یکی از بیت‌های مشهور حافظ است. بنا بر نسخه‌های موجود، حافظ گفته است:
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی
گویا در نسخۀ نویافته، مصرع نخست بیت این‌‌گونه نوشته شده است: «با مدعی بگویید احوال عشق و مستی».
من با این عقیدۀ حافظ‌شناسان که بسیاری از اختلاف‌ها در ضبط ابیات، زیر سر خود حافظ است، موافقم. حافظ دائما غزل‌هایش را ویرایش می‌کرده و گاهی هم یک غزل را در مجالس مختلف، با قرائت‌های متفاوت می‌خوانده است. اما فعلا اینها مهم نیست؛ آنچه امروز بارها ذهن من را به سمت خود کشیده است، این است که بالاخره اسرار یا احوال عشق و مستی را با مدعی باید گفت یا نگفت.
 احتمال فراوان می‌دهم که هر دو ضبط، از خود حافظ باشد و او به تناسب مجلس یا مخاطب شعرش، دستی در آن برده است. در این صورت، یا حافظ هم دچار همین تردید بوده است، یا اینکه منشأ آن دوگانگی و اختلاف نسخ، موضوع اسرار و مصداق مدعی است. یعنی حافظ گاهی از مدعی و اسرار عشق و مستی، معنایی اراده می‌کرده است که با «مگویید» سازگارتر بوده و گاهی هم مرادش معنایی بوده است که با «بگویید» بیشتر می‌خوانده است. اینها مشکلات حافظ و هم‌روزگاران او است و شاید به ما ربط مهمی نداشته باشد؛ اما من به یک دلیل ساده معتقدم که «بگویید» بهتر است و نباید گذاشت مدعی در درد خودپرستی بمیرد. دلیلم این است: شاید آن «مدعی» ما باشیم.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت توسط |

 

شنیده‌ام بورخس گفته است: «مردم هر کشوری، به طور طبیعی و ناخودآگاه، شاعر یا نویسنده‌ یا کتابی را به عنوان نماد ملی خود برمی‌گزینند که شباهتی به آنان ندارد!» مثلا شکسپیرِ عاشق‌پیشه و رمانتیک کجا و انگلیسی‌های محافظه‌کار و کم‌‌حرف و سوداندیش کجا؟ سروانتس و دن‌کیشوت کجا و اسپانیای مهد خرافه‌گرایی و سنت‌پرستی اروپا کجا؟ شبیه همین فاصله‌ها میان گوته و آلمان، هوگو و فرانسه، و داستایوفسکی و روسیه، کمابیش به چشم می‌خورد. بر پايۀ اين نظريۀ ادبی، نمادهای ملّی، اهمیت جامعه‌شناختی هم پیدا می‌کنند.
(شوخی: ملکۀ انگلیس به ناپلئون، پیام داد: تو به کشور ما حمله کردی و ما با تو می‌جنگیم. اما تو برای زمین می‌جنگی و ما برای شرافت‌مان. ناپلئون نوشت: هر ملتی برای آنچه ندارد می‌جنگد!)
اگر این نكتۀ بورخس درست باشد – که به نظر من درست و مجرّب است - شاعر ملّی ما، بی‌هیچ شک و گمانی، حافظ است؛ چون:
1. او در کار خود(شاعری) بسیار دقیق، سخت‌گیر، زحمت‌کش، باسلیقه، پرتوقع و ریزبین بود؛ اما بر دیگران سخت نمی‌گرفت و از کسی طلب‌کار نبود؛ بر خلاف اکثر هم‌میهنانش که در کار خود باری‌به‌هرجهت‌اند، اما به دیگران که می‌رسند، مو از ماست بیرون می‌کشند و مته به خشخاش می‌گذارند و به‌طرز شگفتی بی‌ملاحظه و تندخو می‌شوند.
2. بیش از پند، نقد را دوست داشت و پیش از دیگران، خود را نقد می‌کرد.
3. اخلاق‌گرایی را بر احکام‌پرستی، و اصلاح درون را بر ظاهرگرایی ترجیح می‌داد.
4. با همه می‌ساخت، جز با ریاکاران مردم‌فریب و دین‌فروشان حرفه‌ای.
5. حاکمِ شراب‌خوار و زن‌باره(شاه شجاع) را مدح می‌گفت، اما امیر نمازخوان و دشمن میخانه و ساز و آواز(امير مبارزالدين) را هجو می‌کرد.
6.  قرآن، برای او همه چیز بود غیر از دام تزویر. به مخاطبش می‌گفت: دام تزویر مکن چون «دگران» قرآن را. نزد حافظ، ستون خیمۀ دین، قرآن است؛ نه اخبار و بخش‌هایی از تاریخ و سنت‌های بر جای مانده از دوره‌‌های پیشین و فتاوای دانشمندان. و می‌دانیم که در میان کشورهای اسلامی، در هیچ کشوری به اندازۀ ایران، قرآن مهجور نیست. این مهجوریت، نه در اسم و رسم و برگزاری مجالس و مسابقات قرآنی، که در جایگاه عقیده‌سازی و باروری باورهاست.
7. کم‌گو بود و به‌رغم داشتن توانایی بسیار در ساختن غزل‌‌های فراوان و زیبا، از همه کمتر سخن گفته است. چند ایرانی فاضل و فرزانه را می‌شناسید که از مهارتش در نوشتن و گفتن، نهایت استفاده را نكند؟ (شادروان محمد فرزان و کامران فانی و چند استثنای دیگر، قاعده نیستند)
8. نه مریدباز بود، نه مرادپرست؛ اما قدر مراد را می‌دانست و حرمت مرید را فرو نمی‌گذاشت.
9. با وجود اینکه شاعر بود، مبالغه نمی‌کرد و دچار جزم‌های حقیر و چندش‌آور نمی‌شد و دریافته بود که حقیقت، همسایۀ دیواربه‌دیوار افسانه است و از در و بام به هم راه دارند، و می‌دانست که «ره از صومعه تا دیر مغان» به قدری نیست که بتوان «قوت بازوی پرهیز به خوبان» فروخت.
10. حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس. 

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت توسط |

 

دیروز به لطف یکی از دوستان، فیلم قلم پر (Quills) را دیدم: داستان نویسندۀ دیوانه‌نمایی در اواخر قرن هیجدهم، به نام مارکوئیس که واقعیت‌های زشت جامعۀ فرانسه را به طرز چندش‌آوری در داستان‌های خود به تصویر می‌کشد. مارکوئیس در تیمارستانی زندگی می‌کند که ریاست آن را کشیشی جوان، درستکار و مهربان برعهده دارد. مادلین، رختشوی جذاب و زیبای تیمارستان، عاشق داستان‌های مارکوئیس است و مخفیانه برای او قلم و کاغذ می‌برد و سپس نوشته‌ها را برای چاپ به ناشر می‌سپارد. کشیش جوان، با همۀ توان می‌کوشد که در وظایفش کوتاهی نکند؛ اما برخلاف مارکوئیس که همۀ احساسات و غرایز خود را عیان و عریان می‌نویسد، او سعی می‌کند که هیچ‌گونه تظاهر عاشقانه نداشته باشد.
مارکوئیس در یکی از داستان‌های پورنو و زیرکانه‌اش به نام جاستینه، فساد اخلاقی اسقف‌های کلیسا را هدف می‌گیرد. فرانسوی‌ها از کتاب ممنوع مارکوئیس استقبال می‌کنند و همۀ نسخه‌های آن را می‌خرند و برای هم می‌خوانند. خبر به پاپ می‌رسد. سکانس گفتگوی پاپ با مشاورانش، از دیدنی‌ترین بخش‌های این فیلم آمریکایی است. پاپ و مشاورانش تصمیم می‌گیرند که برای مقابله با این نویسندۀ هنجارستيز، دکتری را به دیوانه‌خانه بفرستند تا بر کار مدیریت آنجا نظارت کند؛ یعنی در واقع مارکوئیس را از نوشتن بازدارد.
از اینجا به بعد، فیلم وارد جدال دکتر با نویسنده و کشیش و مادلین می‌شود و در این جدال، منازعات فکری، عشقی، مدنی و مسیحی قرن هیجدهم اروپا، به‌خوبی بازسازی شده است. دوربین کافمن(کارگردان فیلم) بی‌رحمانه به زندگی شخصی دکتر هم وارد می‌شود و از آنجا به خلوت‌های شهوت‌آلود انسان‌ها سرک می‌کشد.
خط پررنگ داستان، سخت‌گیری بر مارکوئیس است. اما او برای نوشتن داستان‌های وحشتناک و شهوت‌‌انگیزش از هر وسیله‌ای استفاده می‌کند. به تحریک دکتر، کشیش جوان همۀ قلم‌ها و کاغذ‌های مارکوئیس را از اتاقش بیرون می‌برد. مارکوئیس، با استخوان مرغ و شراب، روی ملافه می‌نویسد و مادلین، نوشته‌‌های او را به روی کاغذ می‌آورد و مخفیانه به ناشر می‌دهد. اتاق مارکوئیس را کاملا خالی می‌کنند. نویسندۀ دیوانه، آینه‌ای را می‌شکند و از خون خود جوهر می‌سازد و روی لباسش داستان جدیدش را می‌نویسد. لباس‌هایش را هم از او می‌گیرند. مارکوئیس، از پنجره، داستانش را برای دیوانه‌های هم‌بندش تعریف می‌کند، تا دهن به دهن به مادلین برسد و او آنها را بنویسد...
در حاشیۀ خط اصلی داستان، چند داستانک‌ دیگر هم  گرد هم می‌آیند تا کافمن نشان دهد که راه اصلاح جامعه از مخفی کردن زشتی‌های درون آن نمی‌گذرد.
سرانجام، نویسندۀ دیوانه که دیگر هیچ راهی برای نوشتن نداشت و زیر شکنجه‌های دکتر پریشان‌تر از همیشه شده بود، با بلعیدن صلیب کشیش خودکشی می‌کند. یکی از دیوانه‌های وحشی و تنومند تیمارستان، به مادلین تجاوز می‌کند و سپس او را به همان شکلی که در یکی از داستان‌های مارکوئیس خوانده بود، می‌کشد. مرگ فجیع مادلین و خودکشی مارکوئیس، کشیش را چنان آشفته می‌کند که او را هم مانند دیوانه‌ها حبس می‌کنند. کشیش، قلم و کاغذ می‌خواهد. به او نمی‌دهند. پیرزن رختشوی، هنگام تعویض ملافه‌ها، به کشیش کاغذ و قلم می‌دهد و می‌گوید: تو به دختر من بدهکاری. کشیش شروع به نوشتن داستان زندگی مارکوئیس می‌کند: «خوانندۀ عزیز، می‌خواهم داستان مردی را برای شما نقل کنم که آزادی را در عجیب‌ترین مکان یافت: در قعر مرکبدان و به روی نوک یک قلم پر. برای شناخت تقوا و پاکدامنی ما باید خودمان را با گناه و فساد آشنا کنیم. آن زمان است که می‌توانیم ظرفیت کامل یک انسان را بشناسیم. من این جرأت را به شما هدیه می‌کنم. ورق بزنید.»
 بهت‌آورتر از همه، سرنوشت دکتر است. او که برای خاموش کردن یا کشتن مارکوئیس آمده بود، در پایان ماجراها کتاب‌های ممنوع نویسندۀ مقتول را در تیراژهای بالا و با کیفیت عالی، چاپ و منتشر می‌کند تا از درآمد آنها هزینۀ عیاشی‌های آبرومندانه‌اش را تأمین کند.

http://1ravanpezeshk.blogfa.com/post-14.aspx

http://www.shamisapsy.com/psy_honar13.html

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت توسط |