«نمیدانم»، به من آرامش میدهد؛ تکلیفم را با خودم و جهان، تا حد زیادی روشن میکند. اگر زبانم را میبندد، چشم و گوشم را باز میکند. فقط باید باورش کرد. باید مثل فارابی، دانست که نسبت معلومات ما به مجهولاتمان، مانند نسبت شعاع دایره به محیط آن است؛ یعنی ذرهای علم نو، با خود هزاران مجهول ناخوانده میآورد. اگر قرار بود هر کس به اندازهای که میداند، حرف بزند و به مقداری که نمیداند خاموش نشیند، جهان در سکوتی وحشتناک فرو میرفت و جز زوزههای پراكنده و ضعیف، از دورستها به گوش نمیرسید. این سکوت، به مراتب بهتر و مفیدتر از سیرک صداها و هياهوی عربدهها است. اما بهتر و خوشتر از هر دو (سکوت و هیاهو) گفتوگو و مدارا است.
از دوست نازنینی که هرازگاه بر جنازۀ من چوب ارشاد و غیرت دینی میزند، میپرسم: اگر التزام و تعصب به دانش اندک، روا است، چرا ذرهای از این تعصب و غیرت را به جهل عظیم خود نداشته باشیم؟ هيبت غولآسای اين سؤال، مرا مست میكند، ولی میدانم كه برای تو خندهدار است. برادر خوب و مهربانم که تا ماکسیما یک یاحسین دیگر فاصله داری و من هنوز نتوانستهام آردی قراضهام را از تعمیرگاه بيرون بياورم، چرا از خود نمیپرسيم كه چند سیارۀ سرگردان علم، چه فروغی دارد که گمگشتگی ما را در کهکشان نادانی از یاد ببرد؟ چرا آنقدر که «دانش اندک» مبدأ اظهار نظر و برآمدگی رگهای گردن است، آن «جهل عظیم» منشأ سکوت و آرامش و مدارا نیست؟ اگر تو را دانشت چنین غیور و ستیزهجو کرده است، مرا جهلم به آرامش و مدارا میخواند. جهل من، بیشتر از دانش تو است. تو اگر علمت را میستایی، من جهلم را میپرستم. اگر تو درک و هوشیاریات را چون کوه پنداشتهای، من میدانم که هوشیاری انسان، در برابر دشمنانش(جهالت، توجیه، خرافات، ظلم، ترس، غفلت، عشق، توهم، تبلیغات...) بهآسانی شكست میخورد و آنها را تا مسند قدرت، سواری میدهد.
در سایۀ خوش «گویا» و «شاید» همهچیز مهیا است. این گوشۀ سلامت و لایتناها، نه خدا را از تو میگیرد و نه دین را و نه انسانیت را و نه عقلانیت را و نه خویشتنِ خویشت را و نه ضد آنها را، و نه حتی جزم و یقین معقول را. جهانِ «نمیدانم»، بزرگ است و بزرگوار، و گنجایی هر آگاهی و دانش جدیدی را دارد؛ اما «میدانم» و اذنابش، بادبانهای کشتی روحت را در هم میپيچند و هر جا که باشند، همانجا لنگر میاندازند و همۀ کنگرهای زمین یک لقمۀ صبحانۀ آنها است. برادر خوبم، «میدانم»، لنگرگاه خوبی نيست. من سرگردانی در اقيانوسها و شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل را بر اقامت دائمی در لنجهای چسبيده به ساحل، ترجيح میدهم. كجا دانند حال خوش ما را سبکباران ساحلها؟
اسرائیل، شرافت انسانی را در غزه دفن کرد. نشان داد که جهان، هنوز تا نزدیکترین ایستگاه انسانیت و مروت، راه دوری در پیش دارد. دولتی که انسانهای بیدفاع را چنین به خاک و خون میکشد، بلای آسمانی است؛ طاعون است؛ نفرین مستجاب است. غزه، حماس نیست؛ چندصدهزار انسان زنده است که سزاوار این ظلم بیشرم نبودند. سفینه مدتی بهروز نخواهد شد.
ای مهربانتر از گل، سلام ...
دیروز رفته بودم بنزین بزنم، کارتم را جا گذاشتم. فدای سرت.
گفتم «فدای سرت»، یاد یک خاطره افتادم. اوایل جوانی، یکبار رفتم مشهد و حدود دو ماه ماندم. شبها پشت در موزه میخوابیدم و روزها یا در کتابخانۀ رضوی بودم یا در باغ ملی. هنوز هم هر وقت که میروم مشهد، حتما باید سری به این باغ شهری بزنم. تک تک درختانش را میشناسم و با همۀ نیمکتهای آن خاطره دارم. حتی میدانم که هر گوشۀ این پارک، مخصوص چه نوع آدمهایی است. غمگینها سعی میکردند در نیمکتهای ضلع جنوبی باغ، دور از هياهوی خيابان و صداي فوارهها بنشینند. شاد و شنگولها هم نیمکتهای دور حوض و نزدیک به خیابان را ترجیح میدادند.
یک روز روی یکی از نیمکتهای جنوبی باغ، با یک بازنشستۀ مخابرات مشهد آشنا شدم که به نظرم خیلی پخته و مهربان میآمد. دیدارها تکرار شد و من دائم برگشتنام را به عقب میانداختم. این آشنایی تا آنجا پیش رفت که من را چندبار برای ناهار و شام به خانهاش دعوت کرد. اتفاق مهمی که افتاد این بود که او همۀ زمینهها را برای من فراهم میکرد تا از دخترش، نرگس، خواستگاری کنم. نرگس، دانشجو بود و من یک کارتنخواب غریبه. خلاصه نشد.
روزی که خواستم از مشهد برگردم، رفتم صحن جدید (روبهروی خیابان تهران) و از دور با امام رضا خداحافظی کردم. آخرین نگاهم به گنبد طلایی امام، خاطرۀ نرگس را جلو چشمم آورد. در حالی که آه گرمی از سینهام بیرون میآمد، بیاختیار گفتم: فدای سرت. آن لحظه نفهمیدم که دارم چی را فدا میکنم: نرگس را یا رنجم را؟ هر چه بود، آن روز هیچ فکر نمیکردم روزی جز یک کارت گمشدۀ بنزین، چیزی برای فدا کردن نداشته باشم. اما غصه نخور! دولت قول داده است كارتهای المثنی را دو روزه صادر كند.
... به این فکر کن که بازگشت ممکن نیست؛ حتی اگر واقعا به یقین برسیم که صندوق ننه کبرا مفیدتر از داروخانۀ دکتر کیوان بود. تاریخ هرقدر که در برابر تفسیرها و تحلیلهای ما انعطاف دارد، همانمقدار به راهی که آمده است، تعصب میورزد. تاریخ ما جزئی از سرشت و تمام سرنوشت ماست. فقط در لحظههای رمانتیک میشود علیه تاریخ شورید و از غلط بودن راه و روش او سخن گفت. تاریخ نه قابل دفاع است و نه پذیرای نقد و سرزنش. آنچه رخ داد، همان بوده است که باید رخ میداد. یعنی زمینهها و اقتضائاتش وجود داشته و غیر آن ممکن نبوده است. قدرت تأثیرگذاری ما بر «اکنون» بسیار ناچیز است، با این حال برای گذشته و آینده، شاخ و شانه هم میکشیم! میدانم که این حرفها جبرگرایانه و حتی زبونانه است؛ اما بگذار وقتی که به اندازۀ حافظ خوردیم و مست پاتیل شدیم، عربدهكشی راه بيندازيم كه:
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم بدهد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
در ضمن فرق تو با کسی که با دو تا کتاب خواندن همه را مسخره میکند، چیست؟ تو هم او را مسخره میکنی. من خوب میدانم که تمسخر روشنفکران(در هر سطح و با هر انگیزهای) چه لذتی دارد. حتی خود روشنفکران هم خودشان را دست میاندازند و سر همدیگر را میتراشند. اما به نظر من روشنفکر تنها امید این جامعۀ فلکزده است. این را هم میدانم که دست انداختن روشنفکران، یکیدو قرنی است که مد شده و از آل احمد تا احسان طبری، از نردبان نقد این طایفه بالا رفتهاند؛ اما درست در وقتی که به بام میرسند، تازه میفهمند که به یکی از همان درجات نازل روشنفکری رسیدهاند.
سالها است که دیگر نمیتوانم با دل درست هیچ فکر و اندیشهای را مسخره کنم یا دست کم بگیرم. برای من مطب دکتر کیوان بیشتر از دخمۀ ننهکبرا حقیقت ندارد؛ اما البته وقتی مریض میشوم حسی در درون من میگوید اول برو پیش دکتر و اگر افاقه نکرد برو پیش ننهکبرا. همۀ حرف در همین «حس» است. از کجا به وجود آمده است و چرا و چگونه؟ من با حواس ناخودآگاهم این حس را درک میکنم و در برابر آن تسلیمم. منشأ آن شاید تجربههای تاریخی است؛ شاید هیجانهای جهانی؛ شاید عوارض دورۀ گذار؛ شاید تقلید و شاید هم خواص طبیعت. نمیدانم؛ اما میدانم که حس من، از من و عقلِ خودآگاه من قویتر است. پس نمیگذارد من آزاد و در خلأ تصمیم بگیرم. درگیری با این حس، هم ممکن است و هم شاید مطلوب؛ اما قطعا آسان نیست و تا وقتی که بر آن غالب نشدیم، او جای ما تصمیم میگیرد.
یک چیز دیگر هم مد شده است: حرف سوم زدن؛ یعنی نه این نه آن! خط سومیها من را ياد كسی میاندازند كه موقع راه رفتن، شلنگتخته میاندازد. البته گاهی هم به هدف میزنند. اما مادامی که حرف سوم، مصنوعی و واكنش درون حقارتكشيدۀ ما باشد، حتی اگر به هدف بخورد، ارزش کاربردی ندارد. (ارزش نظری که قطعا ندارد). گاهی فقط برای اینکه فراتری و متفاوت بودن خودمان را ثابت کنیم، حرف سوم میزنیم. حرف سوم، در نگاه نخست فریبنده است؛ اما کمکم گندش در میآید.
یکصدم آنچه را که میخواستم بگویم نشد. بیخودی به بعضی چیزها گیر میدهم. خیلی جدی نگیر. احتمالا خیلی از این حرفها را خودم هم قبول نداشته باشم، ولی تجربه کردم تا چیزی را ننویسم یا نگویم، نمیتوانم دربارۀ آن جدی فکر کنم.
۱. اگر طرفداری از دموکراسی، حقوق بشر و آزادیهای مدنی، غربگرایی است، من غربگرا و غربزدهام. اما غرب، فقط دموکراسی و حقوق بشر نیست. این سرزمین فرهنگی و جغرافیایی، گرفتار مسائل و مشکلاتی است که ما درک درست و ملموسی از آنها نداریم. به گمان من، آن گروه از روشنفکرانی که مظاهر مثبت غرب را تبلیغ میکنند، باید از گرفتاریها و نافرجامیهای آن دیار هم بگویند. بدگویی محافظهکاران اقتدارگرا از غرب، دیگر به دلها نمینشیند؛ اما اگر آنان که وجوه مثبت غرب را پیش دید مردم میگذارند، از زیادهرویها و ذوقزدگیهای انسان غربی هم بگویند، پذیرفتنیتر است.
2. نقد غرب، فقط نقد تجدد نیست که لزوما به تأیید و تقویت پایههای سنت بینجامد. از قضا بیرحمانهترین نقدها از سوی فیلسوفان پستمدرنیسم، مانند فوکو علیه فرهنگ غربی نوشته و همهجا گفته میشود. فوکو حتی مقالۀ روشنگری کانت را هم آلوده به مقداری سادهلوحی و خاماندیشی میداند که به نظر منطقی میآید؛ زیرا تصور کانت از موانع روشنگری، بر اساس يافتهها و تجربههای جدید، اندکی سادهانگارانه است. بر پایۀ استدلالهای فوکو، فرق جامعۀ غربی با جوامع استبدادزده، فقط در میزان آزادیهای آن دو نیست. فرق دیگر آن است که یکی موانع مرئی و آشکار آزادی را پشت سر گذاشته و اکنون پشت سدهای نامرئی و درون سیستمهای قوی تبلیغاتی درجا میزند، و دیگری هنوز با ممنوعیتهای عریان و آشکار دستوپنجه نرم میکند. یکی گمان میکند که کاملا آزاد است، ولی هنوز تا آزادی کامل راه درازی در پیش دارد؛ دیگری میداند که از اکثر حقوق اولیهاش هم محروم است.
دیواری که آزادی کامل و تمامعیار را از چشم انسان غربی پوشانده است، توهمات راسیونالیستی او است. همین توهمات است که غول شهوت و ثروت و فردگرایی را در اروپا چنان رها و آزاد کرده است که آگاهان و نسلهای سردوگرمچشیدۀ غربی را سخت به وحشت انداخته است. سردی روابط اجتماعی، تفرد افراطی، اعتیاد به تنهایی مطلق، کوچکنماییِ دیوانهوار جهان و گرفتاری در بنبست پوچی، چیزهایی نیست که انسان غربی، به آن افتخار کند یا در مقام دفاع از آن برآید.
3. غربگرایی افراطی در برخی کشورهای توسعهنیافته، بیشتر از باب دهنکجی(واکنش منفی) مردم به تفکر حاکمانی است که نمیخواهند وجوه مثبت آن تمدن بزرگ را ببینند و به اقتضای سیاستهای روز خود علیه آن موضع میگیرند. نقد آنان، نقد نيست؛ بهانهگيری و عيبجویی است. بازار نقد غرب، بیش از هر جای دیگر دنیا در خود غرب رونق دارد و البته از این نمد، کلاهی برای محافظهکاران مغرور روسی یا کوبایی یا عربستانی یا لیبیایی یا ونزوئلایی نیست. میدان نقد اندیشۀ غربی، برازندۀ پهلوانی مانند فرهنگ متواضع و معنوی هند است.
4. دموکراسی، چنان سیال و شناور است که هیچ تغییر و تحولی، او را بیتاب نمیکند؛ زیرا دموکراسی، یعنی تغییرات بیپایان و بیامان و سراسری. فرق خودکامگی با دموکراسی در آن نیست که یکی سرتاپا عیب است و دیگری هیچ عیب و نقصی ندارد. فرق اصلی آن دو در این است که یکی اصلاحپذیر نیست و هر تغییری را مساوی با نابودی خویش میبیند، اما دیگری(دموکراسی) پیوسته و خودکار در حال بازسازی و ترمیم خود است و زمینه را برای هر تغییری(به هر اندازه و نوع) هموار نگه میدارد. به همین دلیل، شکست دموکراسی معنا دارد؛ چون دموکراسی دائم در حال شکستوبست خود است.
از همه مهمتر این است که دموکراسی، ایدئولوژی نیست و پیشفرضی جز حقوق شهروندی و سهم همگان در قدرت و فرصت ندارد. این سیالیت و شناوری، راز ماندگاری و پیشروی دموکراسی است و به همین دلیل تا کنون نزدیک به دوسوم کشورهای جهان را مجذوب يا مقهور خود کرده است.
بهگمانم باید میان مسلمانی و اسلامگرایی فرق گذاشت؛ همچنانکه مثلا میان ایرانیبودن و ملیگرایی فرق است. مسلمانی، مجموعهای از باورها و رفتارهاست که در کانون آنها اعتقاد به مبدأ و معاد و اخلاق انسانی است. اما اسلامگرایی، تأکیدی ویژه بر آرمانهای بیرونی و ظواهر خاص اجتماعی دارد و دائم در اندیشۀ پیشروی و حذف دیگراندیشان و تأسیس نهادهای رسمی و توسعۀ بنیادگرایانه است. مثلا مرحوم مهندس مهدی بازرگان اسلامگرا نبود؛ اگرچه عنودترین دشمنانش هم در تدین و مسلمانی او تردیدی ندارند. دربارۀ کسانی مانند حافظ هم جامۀ مسلمانی بیشتر میبرازد تا خرقۀ اسلامگرایی. به این بیتها توجه کنید:
- بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
- خدا را محتسب، ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بیقانون نخواهد شد
یک فرق مهم میان مسلمانی و اسلامگرایی در مسئلۀ تبلیغ است. در مسلمانی، ابلاغ پیام و مرام کافی است و نیازی به محتسببازی و تبلیغاتِ پر هزینه، بهویژه از سوی نهادهای رسمی نیست؛ مگر خودجوش و مردمی. اسلامگرایان اما تبلیغاتِ بمباردمانی را هم میپسندند و از صرف هزینههای هنگفت در این راه ابایی ندارند.
من بهجد معقتدم که برای دین، دشمنی خطرناکتر و بنیانافکنتر از تبلیغات رسمی و سرسامآور نیست. اندیشهای که همۀ دستگاههای کشوری و لشکری و رسمی و غیر رسمی، با بودجههای میلیاردی، از بام تا شام برای تبلیغ آن بسیج شوند، اندیشه نیست؛ جنس بنجلی است که روی دستها مانده است. آنچه انبیا و اولیا کردند، ابلاغ بود، نه تبلیغ؛ آگاهی بود، نه آگهی: و ما علی الرسول الا البلاغ. من هر روز از زبان حال مردم میشنوم که خطاب به صداوسیما و ارشاد و همۀ نهادها و سازمانهای تبلیغی میگویند: «گفتید، باور کردیم؛ قسم خوردید، شک کردیم.»
اگر از تبلیغاتِ در و دیواری، کاری ساخته بود، شوروی تکهپاره نمیشد؛ پهلَوی هنوز بر این مملکت حکومت میکرد و اینهمه سلسلههای پادشاهی در ایران نمیآمدند و نمیرفتند. نگویید «آنها ناحق بودند و دین حق است؛ پس قیاست معالفارق است.» آیا احتیاج حق به تبلیغ، بیشتر از نیاز ناحق به تبلیغ و ترویج است؟