تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

به یاد دارم نخستین سالی که به‌شدت مجذوب حافظ و مولوی شده بودم، این سؤال که مراد حافظ از شراب و شمع و شاهد چیست، ذهنم را رها نمی‌کرد. مقدمۀ شاملو بر دیوان حافظ – که سرانجام ممنوع‌الچاپ! شد – حسابی ذهنم را به هم ریخته بود. آقای خرمشاهی، مقالۀ مفصلی در نقد این مقدمه نوشته بود و مرحوم مطهری نیز در مقدمۀ علل گرایش به مادی‌گری، «روایت شاملو از حافظ» را توطئۀ ماتریالیست‌های بی‌سواد خواندند. اما گویا دلشان طاقت نیاورده بود و پنج سخنرانی مستقل هم در جمع دانشگاهیان کردند که پس از انقلاب به نام تماشاگه راز و عرفان حافظ چاپ شد و هنوز چاپ می‌شود. نقدهای دیگری نیز به تناوب منتشر شد که همگی بر عرفانی بودن دیوان حافظ اصرار داشتند. در مقابل کسانی مانند شادروان سعیدی سیرجانی با چاپ مقالاتی در نشریات دهۀ شصت، از جمله کیهان فرهنگی، گوشۀ ورق را برگرداندند و ماجرا را جدی‌تر از آن نمایاندند که برخی گمان می‌کردند.

من تقریبا هر نوشته‌ای که در این موضوع می‌یافتم، می‌‌خواندم و در سال‌های دهۀ هفتاد، از روی خامی و جوانی، چند مقاله نیز در تأیید قرائت عرفانی از دیوان حافظ نوشتم. آن چند مقاله، برای من تجربه‌های مفیدی بودند: اولا می‌توانم ادعا کنم که اولین بار شراب حق‌التحریر را حافظ در جامم ریخت؛ ثانیا فهمیدم که اظهار نظر دربارۀ بزرگان این سرزمین چقدر آسان و بی‌حساب‌وکتاب است.

روزی از روزهای خدا که من بودم و کتابی و فراغتی [و بس!]، روی به دیوان حافظ کردم و گفتم: ایها الخواجه! بیا و برای خدا هم که شده است خودت این معما را حل کن. یادم نمی‌آید پشت یا رو به قبله بودم که تفألا دیوان حافظ را گشودم. یکی از غزل‌های معمولی حافظ آمد كه ربطی به سؤال من نداشت. به نظرم آمد كه گویا این مرد بدش نمی‌آید ما همچنان سر کار باشیم. به هر حال، با بی‌میلی غزل را تا بيت آخر خواندم و دیوان را بستم. حالا نوبت قوری چای بود كه كام تلخم را تلخ‌تر كند؛ اما ناگهان احساس کردم بیت آخر غزل، از ذهنم نمی‌رود. قوری که در حال تعظیم به استکان بود، به‌سرعت روی زمین نشست. دوباره دیوان را باز کردم و غزل را یافتم. راست رفتم سراغ بیت آخر. این بود:

خدا داند که حافظ را غرض چیست

 و علم الله حسبی من سؤالی

پس از آن دیگر به این موضوع فکر نکردم و هر کس هم که دربارۀ جنس دیوان حافظ از من سؤال می‌كند، می‌گويم: ما که همۀ مشکلات عالم و آدم را حل کردیم. بگذار این یکی لاینحل بماند تا همه بتوانند با حافظ، هر طور که خودشان دوست دارند، حال کنند.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت توسط |

 

دلم می‌خواست کسی از من می‌پرسید «بزرگ‌ترین خطای تو در زندگی چه بوده است؟» تا برایش می‌نوشتم: «بزرگ‌ترین خطای من آن بود که از ملاقات خصوصی با حق پرهیز می‌کردم.»

من، نه از لذت مریدی بی‌خبرم و نه از فلسفه‌ها و تحلیل‌هایی که ذهن مریدان و پيروان ساده‌دل را سحر می‌کنند. می‌دانم همۀ آنان که عقل و اندیشۀ خود را در طبق اخلاص می‌‌گذارند و تقدیم مراد خویش می‌کنند، هزار دلیل فلسفی و عرفانی و علمی و شرعی و سیاسی دارند؛ ولی نمی‌دانم چرا به اندازۀ نوشیدن یک لیوان چای سرد، به این جملۀ علی(ع) نمی‌اندیشند که «هيچ‌كس ترازوی حق نیست؛ حق ترازوی همه‌چيز و همه‌كس است.»

شنیده‌ام: جوجه‌اردک‌ها وقتی سر از تخم درمی‌آورند، اولین موجود متحرکی را که می‌بینند، مادر خود می‌پندارند و در پی او می‌دوند.

 

*

 گو بدو! چندان‌که افزون می‌دوی

 از مـراد دل جــداتر می‌شوی

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت توسط |

 

ظهور تو را انتظار می‌کشيم؛ همچون کودکان، صدای بابا را؛ همچون نیمکت‌های متروک، خنده‌های یاران را. اسب غیبت را زمام در دست کیست؟ ای شهسوار دشت‌های دور، ما هم مردمی هستیم. سفیان‌های مرتاض، کابین می‌خواهند؛ می‌پسندی؟ بچه‌مرشد‌های بی‌شرم، معرکه آراسته‌اند؛ می‌بینی؟ همۀ شمع‌‌های شهر را خریده‌اند تا مباد کسی به یاد تو شمعی روشن کند؛ نمی‌آیی؟

بیا تا نشیند هر کسی در جای خويش. بیا تا بروید از زمین گل‌های تر. ای آیندۀ آهسته، سراسیمه بیا. بیا تا عزیزترین حقم را به من بدهند: حق خطا کردن، حق گمراهی. دوستت دارم ای همسایۀ مهربان، ای تنهافضیلت ما بر پیشینیان، ای روح رنگارنگ جامعه، ای دموکراسی.      

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت توسط |

 

دو سایه از دو سوی می‌آید

یکی از نور می‌گریزد

یکی با نور می‌آمیزد

دومی، سرنوشت اولی است

اولی، سرگذشت دومی است

و خورشید

آن تابناک بی‌تاب

آن ماجرانویس سایه‌ها

به هر دو

            می‌خندد

نه

            می‌بالد

نه

...

شاید پای سومی در كار است

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت توسط |

 

راقم سطور، وقتی به بازار می‌رود، چیزی نمی‌خرد؛ خریداری می‌کند. گاهی هم ابتیاع می‌نماید. البته خیلی اهل خریدوفروش نیست، ولی تا بخواهید مشغول خریداری کردن و به فروش رساندن ‌است. او نه کسی را می‌ستاید و نه ستایش می‌کند؛ اما پیوسته در حال مورد ستایش قرار دادن این و آن است. شعار او این است: «وقتی می‌توان قانونی را مورد تصویب قرار داد، چرا آن را تصویب کنیم؟» از کراماتش این است که بدون این‌که در جایی حاضر شود، در همه‌جا حضور به هم می‌رساند. شگفت‌تر از همه این‌که او می‌تواند کلمات را به رشتۀ تحریر درآورد، اما نمی‌تواند حتی یک کلمه بنویسد. هرگاه اراده کند، اقدام مقتضی را به عمل می‌آورد، اگرچه معمولا هیچ‌کاری نمی‌کند. هزاربار به قتل رسیدن را بر یک‌بار کشته‌شدن ترجیح می‌دهد. نزد او هر کسی می‌تواند هر جایزه‌ای را به خود اختصاص دهد، ولی هیچ‌کس نمی‌تواند هیچ جایزه‌ای را بگیرد. دائم از دوستانش دعوت به عمل می‌‌آورد و همیشه دوست دارد که دیگران را در جریان قرار دهد تا تصمیم درست اتخاذ کنند.

خانه‌اش در ندارد؛ به همین دلیل مجبور است از درب وارد شود. با وجود این‌که صاحب چندین خانه می‌باشد، هیچ‌کس نمی‌داند خانۀ او کجاست؛ چون اساسا با «است» مخالف است. او همیشه در حال «انجام دادن» است و خودش هم نمی‌داند چرا انجام‌های او به سرانجام نمی‌رسند. در نوجوانی، روزی به مادرش گفت: راقم سطور گرسنه است. مادرش گفت: تو غذایت را بخور، او هم خدا دارد.

راقم سطور در راهی با نگارنده و این‌جانب و بنده هم‌سفر شد؛ اما کسی با کسی حرف نمی‌زد. راقم سطور پرسید: ما چرا با هم حرف نمی‌زنیم؟ این‌جانب، قیافۀ حق‌به‌جانبی گرفت و گفت: چون حرفی نداریم. نگارنده گفت: اگر ما حرفی نداریم، چرا این‌همه کتاب و مقاله به نام ما منتشر می‌کنند. بنده گفت: چه عرض کنم! شاید هنوز آن‌قدر پررو نشده‌اند که این خزعبلات را به نام خودشان چاپ کنند.

راقم سطور، حافظ را دوست دارد و دیوان او را می‌خواند و حتی گاهی آن را ویرایش می‌کند. مثلا در حاشیۀ «مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد»، نوشته است: چون حافظ نمی‌دانست این مژده را چه کسانی داده‌اند، پس باید می‌گفت: «مژده داده شد که بر ما گذری خواهی کرد.» جناب راقم، هر وقت که می‌خواهد مقاله‌ای مرقوم فرماید، از دورترین مقدمه شروع می‌کند؛ سپس وقتی به اصل مطلب می‌رسد، معلوم می‌شود اصل و فرع مقاله‌اش یکی است. او دوست دارد متفاوت باشد؛ به همین دلیل به کسی محبت نمی‌کند؛ فقط گاهی محبت می‌نماید. به کسی سلام نمی‌کند؛ بلکه می‌کوشد گاهی سلامی داشته باشد. وقتی حمام می‌رود، دوش را چنان می‌گیرد که انگار در یک روز برفی، تاکسی گرفته است. راقم، پیشکاری دارد به نام «توسط» که همۀ کارهايش را توسط او انجام می‌دهد.

از من به شما نصیحت که راقم سطور را هیچ‌وقت به دست فراموشی نسپرید، ولی در اولین فرصت فراموشش کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت توسط |

 

هفتۀ پیش چند مقاله و کتاب را دربارۀ عرفان‌های جدید دیدم و به قول علما تورق و به قول ادبا تصفح کردم. به نظرم گسترش کمّی و کیفی عرفان‌های نوظهور، موضوعِ مناسبی است برای تحقیقات تخصصی و پایان‌نامه‌های دکتری دانشگاه. اما آنچه بیش از همه برای من جالب بود، شباهت‌های فراوان آنها به یکدیگر است. گمان نمی‌کنم این مقدار شباهت و اشتراک، میانِ - مثلا - مکاتب مختلف فلسفی هم باشد. گاهی این اشتراک‌ها در مقابل برخی اختلاف‌ها رنگ می‌بازند؛ اما همین‌مقدار هم‌سخنی و همدلی میان ده‌ها و صدها گرایش عرفانی که گاهی هیچ اشتراک سرزمینی و زبانی میان‌شان نیست، جالب است. بد ندیدم خلاصه و عصارۀ ناقصی از هم‌گونی‌های آنها را در اینجا بنویسم:

1. بیشتر عرفان‌های قدیم و جدید، منتسب و متکی به شخص خاصی است.

2. همۀ عرفان‌های جدید، مانند اشو، یوگا، سای‌بابا و کریشنا، از طرفداران میلیونی برخوردارند.

3. عرفان‌های جدید در ایران و دیگر ممالک اسلامی، گاهی در قالب‌های سنتی و از طریق فرقه‌های تاریخی ظهور و بروز می‌یابند.

4. تقریبا همۀ این عرفان‌ها طرفدار ارتباط مستقیم با خدا هستند و هر گونه واسطه‌ای – اعم از زمینی و آسمانی - را میان انسان و خدا نفی می‌کنند.

5. عرفان‌های جدید همچون بسیاری از نحله‌های عرفانی کهن، طرفدار تسامح و مدارا و تحمل دیگری‌اند.

6. معمولا برای هیچ مذهبی یا دینی، قائل به برتری مطلق نیستند، و تعصب را قاتل روح و اندیشۀ آدمی می‌دانند. بنا بر مشرب آنها، يا همگی ره افسانه زنده‌اند يا همه سهمی از حقيقت را دارند.

7. زهدگرایی و دنیاگریزی جایگاه مهمی در اندیشه و آموزه‌های عارفان مدرن ندارد و حتی گاهی آن را دشمن سلامت روحی انسان می‌شمارند.

8. عشق، از هر نوعش و در هر ژانری که قابل تصور باشد، ارزشمند و مقدمه‌ای برای تعالی روح است.

9. طبیعت وحیوانات، بیش از آسمان، حامل پیام‌های معنوی برای انسان‌اند

10. غرور، خشم، طمع، خودپرستی، کینه و مانند آنها بزرگ‌ترین گناهان و اصلی‌ترین موانع سعادت بشرند.

11. چشم‌پوشی از خطاهای دیگران را نه فضیلت، بلکه ضرورت می‌دانند.

12. بنا بر تعالیم آنها، تمرکز و آرامش، بدون آداب و مراسم یا آیین‌های ویژه بسیار دشوار است.

13. در درون انسان‌ها امیال سرکشی وجود دارد که باید آنها را رام کرد.

14. بزرگ‌ترین و بیشترین خدمتی که هر کس می‌تواند به دیگری بکند، اصلاح خود است، نه اصلاح او.

15. جهت کلی و هنر اصلی همۀ آنها آرامش‌بخشی به پیروان خود است.

16. عرفان‌های جدید، به جای درگیری با علم و فلسفه و دین‌های رسمی، می‌کوشند آنها را دور بزنند و از جایی سردربیاورند که مزاحم هیچ‌کس نباشند.

17. اکثر آنها شأن و مرتبۀ خود را بسیار فراتر از سیاست می‌دانند و دخالت در امور سیاسی کشورها را، نوعی فرار از وظایف اصلی می‌شمارند. به گفتۀ یکی از جانشینان کریشنا: «دخالت سیاست‌مداران در کار ما آن‌قدر احمقانه نیست که دخالت ما در کار آنان.»

18. همۀ آنها قائل به انرژی و نیروهای پنهان در وجود انسان‌اند.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت توسط |

 

روح هستی و حقیقت ما، از ما چه می‌خواهد: جزم و یقین یا شک و حیرت؟

این پرسش، بسیار مهم است؛ بسیار معرفت‌بخش است؛ بسیار راهگشا است. این سؤال به‌قدری زیبا و بلند است که نیازی به پاسخ ندارد. هیچ پاسخی، برازندۀ او نیست. پرسش‌های دیگر، اگر پشّه و زنبورند، او سیمرغ است؛ نشانۀ بلوغ است؛ از جنس خداست.

روزی که دچار این سؤال آسمان‌خراش شدم، کوه دماوند از دوشم به زمين افتاد. شانه‌های خسته‌ام را تكاندم؛ کش‌وقوسی به دست و کمر دادم و سماور را روشن کردم تا اولین صبحانۀ عمرم را بخورم. هنوز هم هر وقت که به هیبت این سؤال می‌اندیشم، بر آستانش سر می‌گذارم و هیجانم را با خاک تقسیم می‌کنم. در آن سجده‌گاه بی‌لنگر می‌گويم:

ای لقای تو جواب هر سؤال

مشکل از تو حل شود بی‌قیل‌وقال

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت توسط |

 

فلسفه و عرفان، نام کلی و عام دو گروه از گرایش‌های ذهنی بشر است: اولی جویای علت است و دومی در جست‌وجوی غایت.
گروه اول که طیف بسیار متنوعی از انسان‌ها را شامل می‌شود، خداباوری یا ضد آن را توضیحی مناسب برای پیدایی جهان می‌داند و بر این پایه آینده را هم پیش‌بینی می‌کند. اما گروه دوم خدا را بیش از آنکه برای توضیح و تفسیر مبدأ بخواهد، برای فهم و درک غایت‌ هستی می‌طلبد. به عبارت دیگر، خدای عرفان (از نوع دینی تا سرخپوستی‌اش) بیشتر پیش رو است تا پشت سر. دلایل این گروه برای خداباوری، از نوع دلیل مهر کودک به مادر است. هیچ کودکی نیست که مادرش را دوست داشته باشد چون می‌داند از شکم او بیرون آمده است. اگر بچه‌ای را یافتید که گفت من مادرم را دوست دارم، چون مرا زاییده است، بدانید که کودکی‌اش را گم کرده است.
اثبات خدا از راه غایت‌مندی هستی که پیشنهاد عارفان است، برای بسیاری (از جمله من) آسان‌تر است تا از طریق براهین فلسفی که گاهی از لای درزشان درخت چنار می‌روید. کتب مقدس هم بیشتر روی همین گفتمان تکیه دارند تا اثبات مبدئیت ازلی.
جهان و هستی، تاریخ نیست که خواندن آن از آخر، ممنوع باشد. اگر فلسفه و عرفان هم بخواهند کتاب هستی را مانند تاریخ بخوانند، فریب علم را خورده‌اند. این خوانش، آنها را به کاری می‌گمارد که وظیفۀ علم است، نه علوم عقلی. در خوانش عرفانی هستی، پایانْ دلیلِ آغاز است و آغاز برای پایان. هیچ بنی‌بشری هم نیست که این خوانش را نپسندد؛ حتی منکران خدا. سخن منکران این است که این خوانش، خطای زیبا است و سپس برای اثبات خطا بودنش، دوباره ما را به مباحث مبدأشناسی بازمی‌گردانند تا این برگ برنده را از دست خداباوران بگیرند و آنان را درگیر کاستی‌ها و ابهامات دلایل مبدأشناسی ‌کنند. آنان (منكران خدا) دربارۀ غایت آفرينش نیز سخنی ندارند جز ویرانی و نابودی و بيهودگی؛ یعنی مسخرگی و شوخی هستی با خودش.
به قول اونامونو: «ما به خدا نه به این جهت نیازمندیم که علت هستی را بفهمیم؛ بلکه نیاز ما به خدا بیشتر از آن رو است که غایت هستی را احساس کنیم.» (درد جاودانگی، ص18) شايد ارزش روان‌شناختی این دلیل بیش از وزن معرفت‌شناسانۀ آن باشد و حتی قدری هم به نظر خیال‌پردازانه بياید؛ اما کیست که نداند قوۀ خیال بشر همیشه چند گام جلوتر از نظریه‌های علمی او بوده است؟

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت توسط |