تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

آرزو دارم داستانی بنویسم دربارۀ انسان و اينکه او زنده است و زندگی را دوست دارد.
آرزو دارم روزی در روزنامه‌ها بخوانم که از امروز هر کس اجازه دارد خدای خود را بپرستد و ما را با هیچ خدایی سر جنگ نیست.

دوست داشتم مرا به همایشی در نیشابور دعوت می‌کردند و در آنجا نویسندۀ «تاریخ مغول» را می‌دیدم که سخنرانی می‌کند و می‌گوید: دروغ است! مغول بیش از صد نفر را در این شهر گردن نزد؛ نه صدهاهزار تن را.
دوست داشتم که سیاست را از روسپی‌خانۀ شهر بیرون نمی‌کشیدند تا هر کس را که با او کاری است به همان‌جا رود و بی‌عقده و کینه بیرون آید.
کاش آن روز که افغان‌ها شاه سلطان‌حسین را از مدرسۀ چارباغ اصفهان بیرون می‌کشیدند تا نمدمالش کنند، نگاه آن شاه بدفرجام به گنید فیروه‌فام مدرسه می‌افتاد و همۀ حسرتش را عبرت ما می‌کرد.
کاش نبودم و نمی‌دیدم آن بیوه‌زن را که می‌گفت: من دیگر از هیچ‌کس، هیچ‌چیز نمی‌خواهم. فقط به من بگویید که من باید خودم را بکشم یا فرزند سه‌ساله‌ام را؟
من ندیدم ولی آیا خدایا می‌رسد روزی که فرزندان فرزند من، منشور حقوق بشر را به خط نستعلیق، مشق کنند؟ عاشقم دیدن آن سطرهای کوتاه را به خط میرعماد قزوینی، با تذهیب خواجه رشید الدین تبریزی.
کاش منبر وعظ، دو پله بیشتر نداشت: یکی برای آنکه مردم واعظ را ببینند و یکی برای آنکه او مردم را.
آیا روزی خواهد رسید که مردم چشم باز کنند و ببینند که آسمانْ‌ آبی است، صحرا دور نیست، مریم دوباره باردار است و فاطمه از کلبۀ احزان بیرون آمده است و در کوچه‌باغ‌های فدک قدم می‌زند؟
کاش روزی که گالیله آسمان را نگه داشت و زمین را چرخاند، کلیسا می‌دانست که این گهواره آرام نمی‌گیرد مگر بر آستان نسبیت و تکثر.
کاش تو بودی و من و مردمی که اگر بر تو بودند با من نبودند و اگر با تو بودند، بر من نبودند.
کاش دریای غیب، اگر موج گوهرخیز ندارد، دست‌کم ساحل ادراک را کف‌مال می‌کرد.
کاش تو بودی و من و چند درخت و یک‌وجب آسمان و چشم‌انداز سبز و رودخانه‌ای که غزل‌خوان و چشمک‌زنان از جلو چشم ما می‌گذرد. تو تن می‌شستی من چشم؛ تو موی می‌افشاندی من اشک؛ تو دل می‌سپردی من سر.
کاشکی حوا زودتر از آدم به دنیا آمده بود تا طعم تلخ انتظار را او هم می‌چشید.
کاشکی فلسفه را کتابی بود به نام «هستی» و در آن از زلیخا بیش از یوسف سخن می‌رفت، و پسران یعقوب، بیش از پدر سخن می‌گفتند، و اتهام بنیامین سرقت نبود؛ نور چشم بودن بود.
کاش نه دوم خردادی بود و نه سوم تیری و نه کیهانی و نه شهروند امروزی و نه هیچ‌چیز دیگری که در این عصر پاییزی، طعم چای بهارۀ لاهیجان را از یاد من ببرد.

+ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |

 

چند سالی است که تدریس‌های من منحصر به آموزش‌ مهارت‌های نویسندگی و ویرایش شده است و دیگر خبری از درس‌هایی که قبلا می‌گفتم نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند و ما هم شکایتی نداریم؛ چون کسی شکایت می‌کند که وجود دارد.

کلاس‌های نویسندگی، معمولا به صورت غیر رسمی و بیرون از واحدهای آکادمیک، در مراکز علمی یا پژوهشی یا تبلیغی برگزار می‌شود و بیشتر برای مهارت‌افزایی در مقاله‌نویسی و تألیف آثار علمی است، نه داستان و رمان.

مدت‌ها است که منتظر فرصتی هستم تا برخی تجربه‌هایی را که از (بخوانید در) این کلاس‌ها اندوخته‌ام، در سفینه بنویسم. دقیقا نمی‌دانم از کجا شروع کنم، ولی بعد از تمام شدن این سطر، هر چیزی که به ذهنم رسید، می‌نویسم.

اولین چیزی که به ذهنم می‌‌رسد عنوان این کلاس‌ها است که حقیقتش را بخواهید همیشه برایم خنده‌دار بوده است و هیچ‌وقت نتوانستم جلو خودم را بگیرم و در جلسۀ اول، پنبۀ این عنوان مسخره را نزنم. این عنوان به چند‌ دلیل، خودگول‌مالی است: اولا بدون ذرّه‌ای تعارف و مبالغه، سزاواری كسی مانند من برای تدریس این فن، به اندازۀ شایستگی فلافل‌فروش سر کوچۀ ما برای مدیریت رستوران‌های زنجیره‌ای مک‌دنالد است. ثانیا نویسندگی به تنها چیزی که نیاز ندارد، کلاس و درس و استادِ پشت میزنشین است. ثالثا نویسندگی، جز در ادبیات داستانی، معنای روشنی ندارد؛ چون هنر نویسندگی در حوزۀ تألیفات علمی و مقاله‌نویسی، نه کاربرد چندانی دارد و نه مجالی و نه تعریفی و نه قواعد مشخصی و نه حتی معنایی که خود مدرسان محترم آن را بفهمند. نویسندگی، هنری است که بیشتر در داستان‌نویسی معنا و مجال پیدا می‌کند و در غیر داستان چیزی بیشتر از درست‌نویسی و جمله‌سازی نیست. حال آنکه می‌دانیم اين فن شريف بسیار فراتر از ساختن جمله‌های شیک و سالم است؛ چنان‌که نویسندۀ بزرگی مانند صادق هدایت مهارت چندانی در جمله‌سازی نداشت و کمتر جمله‌ای در آثار او وجود دارد که نیاز به ویرایش نداشته باشد.

بله، می‌پذیرم که بالاخره همین مقالات و کتاب‌های علمی را عده‌ای بهتر از دیگران می‌نویسند؛ ولی این بهترنویسی، ارتباط روشنی با «هنر نویسندگی» ندارد و اگر هم داشته باشد، آموزش‌پذیر نیست، که با کلاس و درس و استاد به نتیجه‌ای برسد. بهترنویسی، حوالۀ کسانی است اندیشه‌ای دارند و شجاعت اندیشیدن را از دست نداده‌اند و مناعت طبع و بزرگ‌منشی آنان، به قدری است که قلم خود را به حرف‌های تقلیدی و تکراری و شعاری و آری‌به‌هرجهتی نمی‌آلایند. ملاحظه می‌فرمایید که اینها (جرئت اندیشیدن و ...) قابل تدریس، آن هم در کلاس‌های نویسندگی نیست. 

با این حساب همه سر کاریم؛ هم منی که می‌گویم و هم آن بیچاره‌هایی که می‌نشینند و می‌شنوند و گاهی هم خیلی راضی از کلاس بیرون می‌روند. تنها فایده‌ای که من در این کلاس‌ها دیده‌ام و البته کم هم نیست، گفت‌وگو دربارۀ تجربه‌های شخصی است. اگر هر کس تجربه‌ها و یافته‌های خود را بگوید، این کلاس‌ها تبدیل به همان کافه‌های قبل از انقلاب می‌شود که نویسندگان دور هم می‌نشستند و بی‌مقدمه و بدون برنامه‌ریزی از کارهای خود می‌گفتند؛ البته بعد از نوشیدن چند لیوان شربت به‌لیمو!

به عقیدۀ من و بنا به تجربه‌ای که دارم هر کس که حرفی برای گفتن داشته باشد و حرفش تکراری نباشد، نویسنده است؛ هر چند بلد نباشد که چگونه بنویسد و از عهدۀ ساختن جمله‌های زیبا و فاخر برنیاید و نتواند لفاظی کند. گفتم لفاظی و آه از نهادم برآمد. بهتر از جناب میرزا پیکوفسکی نمی‌توانم علیه این موجود چندش‌آور که گاهی خودم هم گرفتارش می‌شوم، چیزی بنویسم:

«لفاظی عادت عجیبی است. تسلطی بر زبان می‌طلبد، نه زیاد نه کم. در نهایت پرستش فرم و قالب است. بازگو کردن حرف‌های کهنه به شکلی نو و با رنگ و لعابی تازه است. دور باطلی است که گرفتارش خبر از زهرش ندارد. مانند مستی است که هر چه بیشتر پیش برود خوش‌تر به نظر آید و زمین و زمان در همان لذت خلاصه شوند. کند می‌کند ذهن را، خلاقیت را، محتوا را. شاید گه‌گاه تلنگری باید که بشکند این دور، بشکند این خوشی شیرین بیهوده. کار کلمه هنوز تمام نشده انگار.» 

+ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 |

 

زرنگ کیست؟ هر کدام از ما تعریف خاصی از این کلمه و کاربردهای آن داریم. سیدابراهیم نبوی هم که پا به پنجاه سالگی گذاشته است، در شرح نیم‌قرن زندگی‌اش گفته است: «زرنگ کسی است که می‌تواند وسط جهنم عمومی، برای خودش یک‌ بهشت خصوصی بسازد.»
 بعضی حرف‌‌های این طنزنویسِ بلژیکی‌الاقامه، اصلا خنده‌دار نیست. او در آغاز پنجاه‌سالگی‌اش، از پنجاه اثر خواندنی و شنیدنی و دیدنی نام برده است که هر کدام سکوی بزرگی برای پرتاب او به دنیاهای دیگر بوده است. بگوگلید و بیابید و حتما بخوانید؛ باشد كه رستگار شوید.      

+ جمعه بیست و چهارم آبان 1387 |

 

1. در برخی از کشورها از جمله تا حدودی در ایـــران، گاهی دگـرباشان و دگـراندیشان را متهم بـه جاسوسی، انقلاب مخملی یا جرم‌های اخلاقی و اقتصادی می‌کنند. من بر خلاف بسیاری از تحلیل‌گران، این شیوۀ برخورد با مخالف را گامی به جلو و نشانۀ مثبتی می‌دانم. زیرا اینکه مخالفی را متهم ‌کنند که مأمور است و می‌خواهد به امنیت و منافع ملی کشور لطمه بزند یا مرتکب خلاف‌های اخلاقی شده است، به این معنا است که نفس دگراندیشی و مخالف‌خوانی جرم نیست؛ بلکه مشکل در ارتباط او با دشمنان کشور یا ارتکاب جرایم غیر سیاسی است. این اتهامات، حتی اگر واهی و بهانه‌ باشد، باز بهتر از آن است که نفس تفاوت و اختلاف را برای تنبیه مخالف کافی بدانند.

2. اصلاح‌طلبان یا هر گروهی که شعار «درود بر مخالف» می‌دهند، نپندارند که این شعارها حساب آنان را از محافظه‌کاران و اقتدارگرایان جدا می‌کند. شعار، ارزان‌ترین کالایی است که در بازار سیاست خرید‌وفروش می‌شود و هر روز در دست فروشنده‌ای است. از قضا یکی از ناجوانمردانه‌ترین دزدی‌ها، شعاردزدی است که در کشور ما بیداد می‌کند. همین روزها یکی از مخالفان مؤثر آزاداندیشی، در سخنرانی زیبایی، چنان از حقوق مخالف و منتقد سخن می‌گفت که اگر روسو و ولتر و جان‌ راولز و فوکویاما و جان استورات‌میل در سخنرانی او حضور می‌داشتند، حتما دست و پای او را می‌بوسیدند و بر این بوسه افتخار می‌کردند. اما خوش بود گر محک تجربه آید به میان، و البته این محک، فقط شعار و احترام خشک‌وخالی به مخالف نیست؛ اعتقاد به حقوق او و کوشش برای احقاق آن است.

3. من باور نمی‌کنم که ولتر واقعا حاضر بود بمیرد تا مخالفش بتواند حرف بزند؛ اما با همین دو چشم آستیگماتم رأی سفید آمریکایی‌ها را ديدم که نثار یک سیاه آفریقایی‌تبارِ شد؛ سياه لاغراندامی که تا چند دهۀ پیش کاکازنگی بود و اکنون پرزیدنت. این رأی، بیش از آن که امتیازی برای سیاهان آمریکا باشد، افتخاری برای سفیدپوستان آن دیار است که به چنین رشد و شعوری رسيده‌اند. به همین دلیل، معتقدم انتخاب اوباما را باید اول به سفیدپوستان آمریکا تبریک گفت و سپس به دیگران.

+ دوشنبه بیستم آبان 1387 |

 

خسته‌ام. از میان میلیون‌ها جمله‌ای که گفته‌ام و شنیده‌ام، این تنها جمله‌ای است که معنای آن را خوب می‌فهمم. در قاموس‌ها بنويسيد: زندگی يعنی خستگی.
کاش شاعر بودم و آسمان را ارث پدرم می‌دانستم. کاش چارپا بودم و چراگاهم را بهشت می‌دیدم. کاش به‌چشم خود نمی‌دیدم که سیاه هم می‌تواند در کاخ سفید زندگی کند. لعنت بر دموکراسی؛ لعنت بر هر چه كه در اندازۀ ما نيست؛ برازندۀ ما نيست.      

+ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 |

 

۱. کارستان دین «آرامش» است؛ آرامشی توأم با امید، رضایت، اطمینان و عشق؛ یعنی ارکان یک زندگی شیرین و کم‌رنج.
2. گزاره‌های دینی نیازی به پشتیبانی صریح و گستردۀ عقل و علم ندارند؛ اما متعهدند که مخالفت عقل و علم را برنینگیزند. در جهان اندیشه، فرق است میان مخالفت و عدم موافقت. آنچه میان دین و عقل می‌گذرد، بیشتر سکوت است و نظارت، نه هم‌پوشانی و دخالت. مخالفت با دین از موضع علم، بر پایۀ این توهم استوار است که یکی چشم به جایگاه دیگری دوخته است و برای نشستن در جای او نقشه می‌کشد. نیز آنچه حمایت و جانبداری از دین را در روزگار ما دشوار کرده است، کارکردهای دین سیاسی است که اقتضای انصاف، ننوشتن نمرۀ یکی در کارنامۀ دیگری است.
3. هیچ زیانی از ناحیۀ دین، متوجه هیچ فرد یا جامعه‌ای نیست و اگر پاره‌ای از احکام مذهبی، منافی با حقوق بشر و آزادی و برابری می‌نماید، سخن دیگری است که دامن پیام اصلی و گوهرین دین را نمی‌گیرد. همچنین سوء‌استفاده از دین که نمونۀ تاریخی و مشهور آن، قرون وسطا است، نامی بیش از «سوء‌استفاده» ندارد و از این‌گونه سوءاستفاده‌ها بر علم و ناسیونالیسم و حتی بر لیبرالیسم و دموکراسی هم تحمیل شده است؛ اما هیچ‌کس به این بهانه‌ها علم یا دموکراسی را ضد بشر نخوانده است.
4. می‌گویند: دین حتی اگر زیانی هم نداشته باشد، جنایات بسیاری به نام او صورت گرفته است که مبارزه با اصل و ریشه(دین) را ضروری می‌کند. اما به‌واقع مبارزه با ایدئولوژی، خرافات، جزمیت و بنیادگرایی سیاسی، مستلزم درگیری با دین و خدا نیست؛ زیرا غیر دین نیز از این‌گونه حواشی مصون نیست. در تاریخ معاصر ما، بیشترین و بی‌رحمانه‌ترین جنایات را مخالفان دین مرتکب شده‌اند که استالین کمونیست و هیتلر ناسیونالیست و موسلینی فاشیست و صرب‌های سوسیالیست، شماری از آن بسیار است. در مجموعْ جنایاتی که تحت نام‌‌های دیگر صورت گرفته است، بسیار بیش از سوء استفاده‌هایی است که از دین شده است.
5. کارستان دین، آرامش مؤمنانه است، که حتی در دینداری معتقدانه یافت نمی‌شود. دین، مجموعۀ منسجمی از عقاید و احکام و نصایح جزمی نیست؛ اشارتی است سایه‌روشن‌وار به حقیقتی هم‌گون با سرشت ناخودآگاه انسان، که بی‌دینی صادقانه را هم در خود جای می‌دهد. به قول اونامونو، من به همۀ مخالفان دین و خدا و جاودانگی احترام می‌گذارم؛ اما از کسانی که دوست ‌دارند و آرزو می‌کنند خدا و جاودانگی دروغ باشد، بیزارم.      

+ دوشنبه سیزدهم آبان 1387 |

 

ای عزیز، بدان و آگاه باش که تو هیچ نمی‌دانی و ذرّه‌ای بیش نیستی و چشم بینا نداری و ایضا دل دانا و اندیشۀ توانا. با این‌همه بر تو باد که به کیش خود، چنان تعصب ورزی که گویی هر چه را که می‌دانی، می‌بینی و هر چه را که می‌بینی، می‌دانی.
تسلیم حق باش و حق را حرمت گزار و اگر کوردلی از تو پرسید حق چیست، بگو آن است که نزد ما است و اگر گفت نزد شما چیست، بگو حق.
ای عزیز، بدان که هر چه تو داری، رشک جهانیان است و آنچه بر دیگران است، بار گران است.
اگر نزاعی میان تو و مخالفانت درگرفت، بر تو است که غیرت‌ ورزی و از زیر سنگ و بالای ابر، دلایل‌ قاطع بیرون آری و دهان خصم را به سوزن برهان‌ بدوزی. اما اگر به خلوت‌گاه خویش رفتی و نفس مکار از تو حجت خواست، بدان که تو را تکلیف نیست که خویشتن به زحمت اندازی و چندوچون‌های او را پاسخ گویی.
ای برادر، با مردم مگو مگر آنچه را که از تو می‌خرند؛ اما زینهار که آنان جمله گاو و خرند و بی‌وجود ذی‌جود تو راه به جایی نمی‌برند.
بدان که جملۀ انبیا و اولیا از عهدۀ هدایت خلق برنیامدند، اما بر تو است که همۀ عالم و آدم را به راه راست آری و در این راه به‌جان بکوشی و از عاقبت کار نیندیشی.
ای عزیز، خصم تو را حال از دو بیرون نیست: یا به معصیتی گرفتار است یا به مصیبتی؛ ورنه با تو خصومت نمی‌کرد و مرام نیک‌آیین تو را جز ثنا نمی‌گفت.
بکوش و تا می‌توانی بر خود سخت گیر، و اگر تا پایان عمر به جایی نرسیدی – همچون دیگران – به خود شک آر، نه به راه و راهنمایان.
هرگز و هرگز سخن خصم مشنو و مخوان؛ مگر برای محاجّه و رسوا کردن او، که دیگران همه نادان و گمراهند و طریق جهل می‌پویند. ندیده‌ای به چه روز سیاهی گرفتارند و از صبح تا شام خون دل می‌خورند و در فقر و فاقه روزگار می‌گذرانند؟
بیندیش و بخوان و بشنو؛ اما نه از آن رو که اندکی بیش دانی؛ بلکه  برای آنکه قدر خویش دانی.
اگر از تو حجت خواستند، جسارت‌شان را برنتاب و بگو که شما را نرسد که بر خورشید خرده گیرید؛ اما از آن روی که ما منبع رحمت‌ایم و چشمۀ شفقت، اندکی از حجت‌های خود بازگوییم و لقمه‌ای نیز به شما ‌خورانیم تا گوشه‌ای از جمال حقیقت را توفیق دیدار یابید و پس از آن زبان در کام گیرید. آنگاه چند جملۀ هزار پهلو بازگو و اندکی خواب و رؤیا نیز چاشنی آن گردان و سپس منت خویش بر آنان تمام کن و اجازت ده که از حضور باهرالنور تو بیرون روند و بر سر و روی خویش چنگ زنند که چرا تا این زمان، خورشید عالمتاب را نمی‌دیدند و در مرتع شیطان می‌چریدند.
موی از ماست مخالف برکش و اگر او از تو حجتی در خورد عقل خواست، بگو که عقل از چاکران این درگاه نیست و به این معانی آگاه نیست.
ای عزیز، بدان که خدای تعالی، جهان را آفرید تا تو را بیافریند و تو را آفرید تا خود را آفرین گوید، و به خویش تبارک گفت تا تو را مبارک گرداند، و آسمان را شکافت تا تو را هدایت نماید، و راه سعادت را نذر قدم‌های تو کرد تا دوزخ را سرای مخالفان تو گرداند و هر که نه راه تو پوید، از جنگل اندیشه‌اش جز درخت زقّوم نروید.
ای سالک طریقت آشنایی، بدان که  نشانۀ حق آن است که عادات ما را برنیاشوبد و خاطر ما پریشان نکند و چنگ تشویش بر دل و جان ما نزند. پس مباد که راه بگردانی و جام از این و آن بستانی.
ای عزیز، بدان و دریاب و خاطر جمع دار که علم ناتمام است و عقل خام است و تجربت ناکام است و هر چه تو گویی، ختم کلام است. دیگران اگر خروارخروار حکمت آرند، فضلۀ شیطان است، و اگر تو گویی که پایان شب، روز است، معجزت آسمان است.      

+ شنبه یازدهم آبان 1387 |

 

راه به جایی نخواهم برد من اگر خود را نشناسم، ندانم کیستم، چیستم، چرا این‌گونه‌‌ام، چرا آن‌گونه نیستم. دانستم که فاعل در زبان عربی، مرفوع است و تمییز باید جامد باشد و حال مشتق و مبتدا معرفه و خبر نکره. خواندم و اندیشیدم که دموکراسی پایان تاریخ است و پس از آن بشر کاری جز زندگی نخواهد داشت. آری؛ نخواهد داشت. نخست، با آرمان‌هایم معاشقه می‌کردم؛ بله معاشقه. پس از آن به دیواری برخوردم از سیمان سخت‌تر و از نور لطیف‌تر. لطافتش آب در دهانم جاری ‌کرد. روزی؛ نه شبی نشستم و آرمان‌هایم را شمردم. بیشتر از همۀ روزهای عمرم بود. هر روز یکی را کشتم؛ هر شب خون یکی را ریختم. اکنون منم و من و من و پاکت‌های سیگار که یکی پس از دیگری خالی می‌شوند؛ خالی‌تر از آخرین مقالاتم. پس از آن تایپ و فاصلۀ جامد و اسپیس بعد از نقطه و سیگار قبل از کلمه.
چه خلوت سردی است اگر تو باشی و فلسفه؛ تو باشی و الواحد لایصدر منه الا الواحد. شش دفتر مثنوی هم آبی بر این آتش نریخت. رندی‌های حافظ و رقص جمیله و مدنا، مدنا، مدنا. و اونامونو، اونامونو، اونامونو، اونامونو. اسپانیا یا پیکاسو؟ اسپانیا یا اونامونو؟ قونیه، قونیه، قونیه. شعر مقفا بی‌ردیف! مردف بی‌قافیه؟ هرگز! این‌همه آن، این، او، ما، تو. کسی مرا صدا کرد؟ نه. قبل از نقطه اسپيس يا بعد از نقطه؟   

+ سه شنبه هفتم آبان 1387 |

 

«یوزپلنگ‌» نوشتۀ لامپه دوزا، پرخواننده‌ترین‌ کتاب‌ ایتالیایی‌ها در دورۀ‌ پس‌ از جنگ‌ جهانی‌ دوم است که به فارسی و همۀ‌ زبان‌های دنیا ترجمه‌ شده‌ است. این رمان، شرح زندگانی یک شاهزادۀ سیسیلی در سال ۱۸۶۰ و سال‌های پس از آن است.
قصدم از این اظهار فضل گوگلی، نقل جمله‌ای از این کتاب بود. یکی از شخصیت‌های داستان به‌مناسبتی می‌گوید: «اگر می‌خواهیم چیزها همین‌طور که هستند بمانند، باید آنها را تغییر بدهیم.» یعنی بهترین راه برای جلوگیری از تغییر اساسی، تغییرات جزئی است؛ یعنی برای آنکه اتفاق مهمی نیفتد، باید تنور اتفاقات مسخره و بيهوده همیشه گرم باشد.     

+ سه شنبه هفتم آبان 1387 |

 

آن مقدار اختلافی که در معنا و تعریف روشنفکر است، در مصادیق آن نیست. یعنی روشنفکر را هر طور که تعریف کنیم، مصداق‌های امروزی و حتی دیروزی آن کمابیش روشن است. مثلا کمتر کسی در تعلق شریعتی و آل احمد به طبقۀ روشنفکر تردید می‌کند. یا کیست که نداند غزالی با همۀ دانش و تعصبی که به مذهب اشعری داشت، در روزگار خود تجددطلب و روشنفکرمآب محسوب می‌شد؟
روشنفکران، طایفه‌ای یک‌دست نیستند و اگر بخواهیم همۀ آنان را به یک چوب برانیم، آن چوب، چوب تجددخواهی و تجدیدنظرطلبی نسبی یا مطلق است. بنابراین برخی از آنان روشنفکر مذهبی و برخی دینی و شماری نیز عرفی‌اند. صفت‌ها مهم نیست؛ مهم این است که آنان در طبقه‌ای غیر از روشنفکر، جای نمی‌گیرند.
هر قضاوتی که دربارۀ این طبقه داشته باشیم، این واقعیت را نمی‌توانیم انکار کنیم که تقریبا اکثر کسانی که امروز به آنان مباهات می‌کنیم و از کیسۀ اسم‌ورسم‌شان نان می‌خوریم، در روزگار خود متعلق به طبقۀ روشنفکر تجددخواه و منزوی بودند؛ از ابن عربی و غزالی و اخوان‌الصفا و مولوی و حافظ گرفته تا ملاصدرا و سیدجمال‌الدین اسدآبادی و محمد عبده و اقبال لاهوری. مدتي باید بگذرد تا معلوم شود که آیا دورۀ ما مستثنا بود یا تسلیم همين قاعدۀ خاموش.      

+ یکشنبه پنجم آبان 1387 |