مدتی است که دارم دربارۀ خرافات مطالعه میکنم. به نتایج جالبی رسیدم که بد نیست برخی از آنها را شما هم بدانید:
1. هیچ تعریفی از خرافه وجود ندارد که به معنایی واقعی کلمه تعریف باشد نه کلیگویی. مثلا میگویند: خرافه، باور یا رفتاری است که ریشۀ علمی یا عقلی یا شرعی یا فرهنگی ندارد. اما کدام خرافه است که نتوان برای آن، به نحوی رگوریشۀ علمی یا عقلی یا شرعی ساخت؟ هر کدام از علم و عقل و شرع، دامنههای فراخی دارد که مگو و مپرس.
2. هیچکس خودش را خرافی نمیداند؛ چون تقریبا همۀ انسانها کمابیش برای هر کاری که میکنند، دلیلی دارند. ممکن است ما «دلیل» آنان را علیل بدانیم؛ ولی نظر ما، نظر ما است.
3. هر انسانی از نظر دیگری خرافی است. به قول ولتر، مسیحیت به پنج نحلۀ بزرگ تقسیم میشود که هر کدام، چهار نحلۀ دیگر را غرق خرافات میداند.
4. مبارزۀ مستقیم با خرافات، تقریبا ممکن و نتیجهبخش نیست. هم به دلایل بالا و هم به این دلیل ساده که تا کنون برای خرافه، حدود 50 زمینۀ روانشناختی و خاستگاه اجتماعی شناختهاند که وجود هر یک از آنها کافی است تا این ویروس به حیات خود ادامه دهد.
5. یکیک زمینههای خرافات، مانند فقر و نادانی و متافیزیکگرایی نامعقول، بهگونهای است که ضد آن نیز زمینهای جدید برای خرافهگرایی محسوب میشود. مثلا رفاه و ثروت هم به اندازۀ خود توليد خرافه میكنند؛ اگرچه نوع و کلاس و عنوانشان فرق میکند. یا تحصیلات علمی نیز، مانع مهمی بر سر راه خرافات نیست؛ چنانکه اکنون شیادمردی به نام سایبابا در هند، هزاران تحصیلکردۀ اورپایی را مانند جن تسخیر خود کرده است.
6. تقریبا اکثر کسانی که پرچم مبارزه با خرافات را در دست دارند، خود دچار خرافاتاند. این رطبخوردگان، منع رطب چون کنند؟ من اکنون کسانی را میشناسم که به مبارزه با خرافهگرایی در ایران شهرهاند؛ اما با شناختی که از افكار آنان دارم، میدانم ذهن و قلب آنان نیز آلوده به انواع موذیترین خرافات جهان است.
7. یکی از دشواریهای مبارزه با خرافات، وجود خرافات مفید است. برخی خرافات هیج زیانی به هیچ کس نمیرسانند و در واقع جزئی از فرهنگ عمومی شدهاند؛ مانند سیزدهبهدر. ممکن است کسی نحوست سیزده را خرافه بداند، اما ماجرای سیزدهبهدر میتواند فارغ از این ریشۀ خرافی، به جامعه خدمت کند. به عبارت دیگر، آیا اگر روزی رسید که هیچکس سیزده را خرافه ندانست، آیا آن روز باید سیزده فروردین را در تقویمهای ایران قرمز ننوشت و مردم را در خانهها نگه داشت؟
8. نه تعریف خرافه ممکن است و نه مبارزۀ مستقیم با آن؛ اما دو کار مهم و حیاتی از دست ما برمیآید: نخست اینکه تا میتوانیم با زمینههای خرافهگرایی درگیر شویم. عمومیترین زمینۀ خرافهگرایی فقر و جهل است. این مبارزه، اگر به توفیقی دست یابد، فقط از شدت و سرعت خرافات میکاهد؛ نه بیشتر. کار ديگری که بايد کرد، بیرون کردن باورهای متهم به خرافه از حوزۀ سیاست و کانونهای تصمیمگیری است. آنگونه که مشهور است، مذهب شینتو یکی از خرافیترين مذاهب جهان است؛ اما پیروان این مذهب، یعنی اکثر مردم ژاپن، کوشیدهاند باورهای شینتویی خود را در تجارت و سیاست دخالت ندهند. سیاست، راه نفوذ خرافات از پیرامون به کانون و مركز است و آنگاه که به این نقطه رسید، افزون بر حمایتهای مردمی، از بودجههای میلیاردی نیز برخوردار میشود. بنابراین ضروری است که دولتمردان و سیاستمداران، از آوردن عقاید شخصی خود به حوزۀ سیاست منع شوند و یا دستکم به قطعیات و مسلمات و ضروریات دین خود قناعت کنند و همانمقدار را در تصمیمگیریهای کلان کشوری دخالت دهند؛ باقی را برای خود نگه دارند.
13. میدانم بعد از هشت، نُه است نه سیزده؛ اما شنیدهام بعضی از مشهورترین هتلهای جهان، طبقۀ سیزدهم ندارند و طبقۀ چهادره را روی طبقۀ دوازدها گذاشتهاند. رکورد جدید، پریدن از هشت به سیزده است.
من جاودانگی را دوست دارم. فنای مطلق، وحشتناکترين چيزی است كه میتوانم تصور كنم. من عاشق ابديتم. هر كه از مرگ میترسد، يا ابديت را باور ندارد يا زندگی به قدری بر او سخت میگذرد كه از هر چه بودن است، متنفر است.
طبیعت، همۀ نیازهای من را برآورده میکند، جز میلم به جاودانگی را. اگر گرسنه شوم، طبیعتْ آشپزخانۀ من است؛ اگر تشنه شوم، آبم میدهد؛ اگر تفریح بخواهم، درخت و گل و چشمه دارد. هیچ غریزهای در من نیست که طبیعت، فکری برای آن نکرده باشد؛ جز میل به جاودانگی را.
میان نیازهای من و تواناییهای طبیعت، نسبت تساوی است؛ جز در جاودانگی. آيا تاكنون هيچ اندیشیدهایم اگر گرسنگی بود اما گیاه و مرغ و گوسفند نبود، چه میشد؟ اگر تشنگی بود، اما آب نبود، چه میکردیم؟ آیا چون در طبیعت آب وجود دارد، ما نیز تشنه میشویم یا چون ما تشنه میشویم، آب هم وجود دارد؟ آیا «تصادف» که اینهمه هشیار و تواناست و فکر همهچیز را کرده است، برای نیاز اصلی من هیچ برنامهای ندارد؟
گیرم که خدایی نیست؛ این جناب تصادف كه شغلش اعجاز است و همين بدن من را طوری ساخته است که نان را به خون و گوشت و استخوان و هوش و حافظه و احساس تبدیل میکند، نمیتواند من را از این دنیای خاکی، به سلامت بگذراند و به نشئهای ديگر برساند؟ میل من به جاودانگی، بیش از نیاز من به نان و آب است. اگر آنقدر خوششانس بودهام که تصادفا همه چیز برای نای و مری و معدۀ من آماده است، چرا در جاودانگی بدشانس باشم؟ سخن از خدا و دین و آخرت نیست. من جاودانگی را دوست دارم و هر که این را به من بدهد، خدای من است.

«من رؤیایی دارم.» این جمله، عنوان مشهورترین سخنرانی قرن بیستم است. حدود 50 سال پیش، دکتر مارتین لوترکینگِ 38 ساله، کشیش، برندۀ جایزه صلح نوبل و رهبر جنبش سیاهپوستان آمریکا، در این سخنرانی 16 دقیقهای، تأثیری بر وجدان عمومی مردم کشورش گذاشت که امضای آبراهام لینکن پای اعلامیۀ رفع تبعیض نژادی، چنین اثر و پیامدی نداشت. این سخنرانی کوتاه و بسیار هنرمندانه، با جملاتی ساده و افروحته آغاز میشود. یک سال بعد، او به تیر نژادپرستان متعصب از پای درمیآید و یکی از جملات همین سخنرانی، بر روی سنگ قبرش مینشیند: ما عاقبت آزادیم.
پس از آن، رؤیاهای مارتین، یکی پس از دیگری واقعیت مییابند و اکنون یکی از دلسپردگانش، تا چند قدمی کاخ سفید پیش رفته است. هر سال نيز، در یکی از روزهای سرد زمستاني که به یاد او نامگذاری و تعطیل عمومی شده است، مردم آمریکا در خانههای خود مینشینند و برای هزارمینبار سخنرانی تاریخی او را میشنوند:
من رؤیایی دارم. روزی این ملت برخواهد خاست و به معنای حقیقی زندگی خواهد کرد. ما این حقایق را آشکار خواهیم کرد که همه انسانها برابر خلق شدهاند.
من رؤیایی دارم. روزی بر روی تپههای قرمز جورجیا فرزندان بردههای پیشین و فرزندان بردهداران با یکدیگر پشت میزهای برادری خواهند نشست.
من رؤیایی دارم. روزی ایالت میسیسیپی، خسته از گرمای سوزان بیعدالتی، به سبزهزار آزادی و عدالت بدل خواهد شد.
من رؤیایی دارم. چهار کودک من روزی در سرزمینی زندگی خواهند کرد که با رنگ پوستشان قضاوت نخواهند شد؛ آنان با منش و کوششی که خواهند کرد، داوری میشوند.
من رؤیایی دارم. من در خواب دیدهام که روزى زمینهاى ناهموار صاف مىشود، راههاى کج مستقيم مىشوند، عظمت پروردگار آشکار مىشود و همه انسانها خدا را در کنار خود مىیابند.
این امید ما است. ما با این امید و ایمان، خواهیم توانست از دل کوه نومیدى و یأس، گوهر امید را برون آوریم. با این امید و ایمان، ما قادر خواهیم بود که ناهمخوانىهاى ملالآور را به همخونىهای دلانگیز تبدیل کنیم. با این امید و ایمان، مىتوانیم با یکدیگر کار کنیم، با هم نماز بگزاریم، در کنار هم از آزادى دفاع کنیم و بدانیم که روزى آزاد خواهیم شد. آن روز، روزى است که در آن همۀ فرزندان خدا، قادر خواهند بود که با هم آواز بخوانند: «ما عاقبت آزادیم. اینک آزادی، اینک آزادی، خدایا سپاس، اى قادر متعادل ما عاقبت آزادیم.
فيلم سخنراني در يوتيوب * كتابشناسی مارتين * ترجمۀ سخنرانی* زندگینامه.
هفت سال پیش در چنین روزهایی اولین یادداشت وبلاگی به زبان فارسی بر روی صفحههای اینترنت رفت، و به این ترتیب وبلاگ فارسی متولد شد. من این حادثه را از خوشایندترین رویدادهای دوران معاصر میدانم. هیچ پدیدۀ دیگری در این سالها، قادر به این همه تأثیرگذاری و خدماترسانی و گسترش مرزهای نواندیشی و تبادل افکار و بازنمایی روحیات ما نبوده است و این هنوز از نتایج سحر است؛ باش تا صبح دولتش بدمد.
کارکردهای وبلاگ، به قدری است که اکنون حذف آن از زندگی چند ميلیون ایرانی ممکن نیست. ملتی که سهمش از تجارت الکترونیک، کمتر از نیمصدم درصد است و زبانش در ژانر کتاب و مقالۀ علمی، رتبۀ تـأسفباری دارد، مقام چهارم یا سوم را در وبلاگستان جهانی تصاحب کرده است. این تناقش آشکار، حکایت از تناقضهای دیگری دارد که مپرس.
وبلاگها نخستین تجربۀ بخش عظیمی از ایرانیان برای زندگی مدنی در سطح جهانی است. در این تجربه و آزمایش، چندان سرافراز نبودهایم، اما باکی نیست. شب دراز است و قلندر بیدار. انبوهی از حقایق پنهان و وقایع پوشیدۀ زندگی ایرانی، در این آیینۀ مجازی خودنمایی کرد که هیچ آینۀ دیگری حاضر به بازتاب آنها نبود و نیست. ما نیاز به مکانی داشتیم که در آنجا به همدیگر ناسزا بگوییم تا دریابیم که این شیوه، مرهمی بر زخمهای ما نمیگذارد. ما محتاج محیطی بودیم که در آنجا حرفهای دیگران را بشنویم تا بدانیم که فقط ما نیستیم که حق حیات و حق سخن گفتن داریم. جایی باید میبود که همچون گالریهای بزرگ و همگانی، نقاشیهای ذهن ما را به دیوارهای خود بیاویزد تا دیگران بیایند و ببینند و شکلک درآورند یا کلمهای بر دفتر آگاهیهای ما بیفزایند. شاید اگر گذشتگان ما در زمان خود، از اوضاع و احوال روزگار ما به نحوی باخبر میشدند و داشتهها و ناداشتههای ما را بهچشم میدیدند، بر هیچ امکان و دارایی و امتیازی که ما اکنون داریم، حسرت نمیخوردند، جز بر وبخوانی و وبنویسی و وبگردیها و اینترنتبازیهای ما. این سخن مبالغه نیست؛ اما اثباتش هم در این یادداشت نمیگنجد.
چند تجربۀ شخصی در وبلاگنویسی:
ـ لازم نیست هر وبخوانی، به خود زحمت وبنویسی را هم بدهد.
ـ در وبلاگ بیشتر باید بهگونهای و در موضوعاتی نوشت که آن شیوه و آن موضوعات، معمولا جایی در رسانههای دیگر، بهویژه در رسانههای رسمی ندارد.
ـ موفیقت در این کشور بزرگ، الزاماتی دارد که هیچ راهکار دیگری نمیتواند جای آنها را بگیرد. تعامل و لینک دادن به یکدیگر، یکی از آن الزامات است؛ مگر اینکه عذر موجهی در کار باشد.
ـ قلم وبلاگ، باید سرشار از صراحت و صداقت و ایجاز و مقداری شوخطبعی باشد.
ـ امتیاز و حسن وبلاگها در حالوهوای شخصی آنها است. لحن و فضای رسمی برای وبلاگ، مانند پوشیدن کتوشلوار برای رفتن به زیر کرسی است.
ـ برای خود بنویسید. اینگونه نوشتهها برای دیگران هم خواندنیتر است.
ـ فقط دربارۀ چیزهایی بنویسید که ذهنتان با آن درگیر است. احساس مسئولیت برای هدایت دیگران و تنویر افکار و تبلیغ مرام و اثبات خود... جایی در این میکده ندارد.
ـ خوب است که فاصلۀ زمانی میان هر پست، تقریبا ثابت و برای خواننده قابل پیشبینی باشد.
ـ تنوع در گفتار و موضوع و لحن و ذائقۀ نوشتار فراموش نشود.
ـ در انتخاب اسم وبلاگتان، تا میتوانید با وبنویسان قدیمی مشورت کنید. چون شما به مرور زمان میتوانید همه چیز وبلاگتان را عوض کنید؛ اما تغییر نام، برای وبلاگی که کمابیش جا افتاده است، زیانهایی دارد که باید از خیر آن گذشت.
ـ به هیچ روی با مستعارنویسی موافق نیستم. نوشتن به مقداری که با نام واقعی ممکن است - هرچند همراه با خودسانسوری – دلنشینتر از نوشتههای آنچنانی با نام مستعار است.
به همۀ دوستان وبنویسم پیشنهاد میکنم در صورت امکان و تمایل، هریک در یادداشتی جداگانه، چیزی یا چیزکی دربارۀ وبلاگ فارسی و تجربههای شخصی خود بنویسند؛ تا هم اندکی از وام خود را به این پیغامبر مجازی بگزارند و هم بر رونق و شادی این جشن بیفزایند.
اينها را هم بخوانيد:
هفتمين سالگرد تولد اولين وبلاگ فارسی * آلاچيقهای مجازی * شادباش حافظانه * وبلاگها ديگر غريب نيستند.
عموعباس:
در فضای مجازی به سمت فردیت و انسجام توأمان پیش میرویم. استقلال وجودی آدمها در این تحول تکنولوژیک بهغایت رشد یافته و در عین حال ادبیات یکسان و مفصلبندی زبان یگانه در حال سیطره است. این فردیت، جامعۀ تودهای را مضمحل کرده است، ولی گفتمانهای جدیدی را هم آفریده است که شاید بهکلی جریان سنتی فرهنگ را تغییر دهد. مسیرهای اقتدار و اعمال هژمونی در حال انسداد کامل است. مسیرهای نو از کنترل دولت و دیگر اقتدارها(مانند ایدئولوری و فرهنگ) بیش از پیش رهایی مییابند. من در تجربۀ فردی خود در وبلاگنویسی به پدیدۀ سرعت و مستقیم بودن نقد بسیار ایمان آوردهام که در نهایت به بالانس ذهنی میانجامد. ما به بازتولید خود در این مجالها میپردازیم و چه بازتولید پرسرعت و کمکنترلی!
در یکی از سالهای آخر جنگ، تمام ماه رمضان را در پادگانی در انديمشک بودیم که ویژۀ یگانهای آمادۀ اعزام به جبهه بود. من، هر روز حدود یک ساعت مانده به غروب، از پلههای بام مسجد پادگان بالا میرفتم و در گوشهای كه هيچ چشمی آن را نمیيافت، مثنوی میخواندم. هنوز پس از گذشت سالهای بسیار، یاد آن بیتهای گرم در آن خلوت غریبانه، بر زخمهای پنهان روحم نمک جنون میپاشد.
پیش از اذان، از بلندگوی قدیمی مسجد که در چند قدمی من بود، افشاری شجریان پخش میشد: این دهان بستی، دهانی باز شد ... صدا در فضای بزرگ و خلوت پادگان میپیچید و تا افقهای دوردست میرفت. لحظههایي شگفت و پرحادثه بود؛ در سیری بیسلوک: من، مثنوی، غربت، غروب، ربنا و اشک و اشک و اشک و پلههایی که به حیاط پادگان میرسید و شیفتگی و بیقراری و باز هم اشک و سپس گامهای سرگشته و غوغای ستارگان و تبسم آسمان و باز هم اشک و باز گرمی گونهها و سردی هوا و نرمی زمین و بیوزنی و بغض و گریه و تعجب سایهها، و ناگهان سیاهی شب، پشت دیوارهای پادگان.
روزهای گذشته در خانۀ یکی از خویشان نزدیک، مهمان بودیم. کلبۀ محقر آنان، رونق اگر نداشت، ماهواره داشت. بیکاری و بیاینترنتی، فرصت خوبی بود برای گشتوگذار در شبکههای فارسیزبان ماهواره. فعلا دربارۀ سطح و ادبیات این شبکهها قضاوتی نمیکنم؛ اما آنچه بیش از همه نظرم را جلب کرد، دو برنامۀ متفاوت بود که از دو کانال جدا پخش میشد. در این برنامهها گویندهای مینشست و بسیار راحت و صمیمی با مردم علیه دین و خدا حرف میزد. گویا برنامههای پرطرفداری هم بودند؛ چون تماسهای تلفنی و نوشتاری(ایمیل) با آنها کم نبود. تکیۀ فراوان این گویندگان بر عقلگرایی، برای من بیش از همه جالب بود. آنان دائما ببیندگان خود را به فکر کردن و آزاداندیشی و خردگرایی توصیه میکردند.
تا اینجا هیچ مشکلی نبود. اما گاهی حرفهای از آنها میشنیدم که مرا به فکر فرو میبرد. این آقایان محترم، تا میتوانستند دربارۀ ضرورت عقلگرایی و خردپرستی سخن میگفتند؛ اما آنگاه که برای اثبات عقاید خودشان استدلال میكردند و دلیل میآورند، آشکار میشد که مراد آنان از عقل، نازکترین لایههای بیرونی آن است که هیچ جاهل و عقلستیزی هم اینمقدار عقلگرایی را نفی نمیکند. گویا مراد آنان از عقلگرایی، انکار هر باوری بود که بهسادگی نتوان ثابت یا توجیهش کرد و هر عقیدهای که در چنددقیقه یا چندثانیه ثابت نشود، خرافه است. سپس نتیجه میگرفتند که دین چیزی جز مجموعهای منسجم از خرافات نیست و خدایی وجود ندارد و ... ظاهرا این حقيقت که «برخی باورها در نگاه نخست، به نظر غیر عقلانی میآیند، اما شاید با کاوشهای بیشتر بتوان برای آنها پایههای عقلانی ساخت» در باور این گویندگان خوشسخن جایی نداشت.
نکتۀ دومی که از این گفتگوهای طولانی دستگیرم شد، این بود که گويا این سخنوران، توجه نداشتند که با نفی برخی پیرایههای دینی و بعضی باورهای مذهبي، نمیتوان نتیجه گرفت که پس خدایی هم وحود ندارد و معاد دروغ است و دین افيون ملتها است و... بطلان برخی جزئیات ادیان، بههیچ روی با بطلان گوهر و پیام اصلی آنها مساوی نیست. دست کم از این مقدمات نمیتوان به آن نتیجه رسید. شاید به همین دلیل است که اینگونه سخنوران و برنامهسازان ماهوارهای، بیش از هر چیز دربارۀ باورهای فرعی ادیان و مذاهب سخن میگفتند و پس از نفی و نقض آنها، خود را با سرعتِ برق و باد به نتیجۀ مطلوب(نفی خدا) میرساندند.
فرق استدلالها و موجهسازیهای آنان با خرافات عوام داخلی خودمان، بیشتر در جهت و سمتوسوی اين دو گروه است، نه در ماهيتشان. به عبارت سادهتر، ظاهرا ما دو گونه عوام داریم: عوامی که میداند عوام است و عوامی که گمان میکند آخر عقلگرایی است. این چندروز دائم به خود میگویم: مبادا عقلگرایی امثال من هم از همین نوع باشد.
میدوم، اما نمیدانم کجا
میرمم، اما نمیدانم چرا
این کجا و آن چرا و چند و چون
میخورد اجزای من را از درون
یا مرا چون مردگان در خاک کن
یا که جانم آگه از افلاک کن
لیک دانم تو سؤالی نی جواب
پس نمیآید به پایان اضطراب
حالیا بنگر که این خاکیسرشت
میرمد از خود، چو از دوزخْ بهشت
یا تناقضهای خود را برگشا
یا تناقضهای من را وانما
از تناقضهای دل پشتم شکست
بر سرم جانا بیا میمال دست
دست خود را از سر من برمدار
بیقرارم بیقرارم بیقرار
در غمت ای رشک سرو و یاسمن
خوابها بیزار شد از چشم من.