داستان تفکر در ایران، بسیار اسفبار و غمانگیز است. ما حتی اکنون در قیاس با کشورهای عربی هم دچار تأخر تاریخی و فرهنگی شدهایم. اگر تفکر آن است که در آثار کانت و ولتر و ویتگنشتاین، و حتی در اندیشههای کسانی مانند علی عبدالرزاق مصری و محمد ارغون تونسی میبینیم، پس نام آنچه ما نشخوار میکنیم، چیست؟ قلههای بلند اندیشۀ ایرانی و همۀ آثار آنان را در دو قرن اخیر، با یکی از مقالات کانت مقایسه کنید، تا ناامیدی من را کمتر سزاوار سرزنش بدانید. یکیدو رساله از دهها نوشتۀ هیدیگر یا پوپر را بخوانید تا مانند من به این نتیجۀ اندوهبار برسید که در ایران خبری از اندیشه و اندیشهورزی نبوده است و نیست.
کمتر مردمی را در جهان میتوان یافت که به اندازۀ ما مدعی باشند و حرفهای گنده بزنند و جهان را تمسخر کنند و به عالم فخر فروشند و بر روی ابرها راه روند و برای دیگران نسخه بپیچند و راه به این و آن نشان دهند. من ریشۀ این سبکسریها را سستعنصری میدانم؛ اما همین سستعنصری هم معلول است و علتهای بسیار دارد. دربارۀ این علتها بهروشنی و صراحت سخن نمیتوانم گفت و البته تا نتوانیم دربارۀ آنها صریح و بیپرده گفتوگو کنیم، وضع همین است که هست.
عقلانیت در ایران، روزگار خوشی را نمیگذراند. در چنین روزگاری، سخن از معنویت و اخلاق حرفهای پیشکی است. عقلانیت، بهترین داور برای تعیین مرزهای خود با معنویت و دین و اخلاق است. مسند این داور جهانی و انسانی، اکنون نشیمنگاه خیالات قومی و آرزوهای خام ما شده است. عدهای نیز بر این آتش میدمند تا کباب خویش را به سیخ کشند؛ کباب قناری بر آتش یاس و یاسمن.
خداپرستی، دینباوری و مذهبگرایی در میان آدمیان، دو منشأ و زمينۀ اصلی دارد: معنویتخواهی و حب بقا.
اکثر آنان که روزی دیندار بودند و سپس منکر شدند، گاهی به یاد آرامشی که در دورۀ دینداری خود داشتند، دلتنگ میشوند. معنویت، قیمیتیترین و ارجمندترین رهاورد دینداری است و هر چه جز آن، پیرایهها يا آرایههایی است که دل کندن از آنها دشوار نیست. ادیان جز معنویت، کالا و عطای دیگری ندارند که اولا ثابت و بیبدیل باشد، و ثانیا میان همۀ آنها مشترک باشد. باقی، هر چه هست، در پرتو او(معنویت) میزیند. تا میان دین و معنویت پیوندی است، دین بر روی این کرۀ خاکی حضور دارد، اما آن روز که این خاتم سلیمانی را گم کند، جز استخوانی گلوگیر نيست. ادیان، به بها و بهانۀ آخرت و معنویتی که وعدهاش را به پیروان خود میدهند، بر آنان حکم میرانند و قانون میگذارند و امر و نهی میکنند و حد میزنند و برنامههای تربیتی میدهند و توصیههای اخلاقی میکنند و گروهی را تا پای دار و برخی را تا پای تخت میبرند.
اگر گوهر ادیان و پیام بیبدیل آنها، معنویت است، هیچ حاشیۀ دیگری نباید آن را بپوشاند. اما اکنون پیروان ادیان، به آرایهها و پیرایهها و حواشی دین خود بیش از گوهر آن اهمیت میدهند و گاه چنان بر سر آنها به جان هم میافتند که گویی دین نزد آنان جز همین حواشی نیست. مثلا اختلاف میان شیعه و سنی یا مسلمان و یهودی، پیداتر و خشونتبارتر از فاصلۀ میان مؤمن و ملحد است. شیعه، همکیش سنّی خود را تحمل نمیکند و یهودی درگیري با مسلمانان را لازمتر از گفتوگو با منكران مبدأ و معاد میداند. سخن در این نیست که باید با یکی دوست بود و با دیگری دشمن. به زعم من هر که جان دارد، جانان است و هر که نان میخورد، جان جهان است. سخن و شگفتی من این است که چرا معنویت که همۀ سرمایه و موجودیت و پیام اصلی و مشترک ادیان است، مغلوب حواشی شده است. پیروزی حواشی بر متن اصلی، رهاوردی جز این ندارد که اندکاندک جهانیان، عطای ادیان را به لقای آن ببخشند و خم طرۀ یاری دیگر را گیرند.
تنها مشکل معنویت، سازگاری آن با عقلانیت است که هرگز حل نخواهد شد و گویا این لاینحلی، بهایی است که معنویتخواهان باید بپردازند تا لذت بیشتر و درک عمیقتری از معنویت یابند؛ زیرا ایمانی که تنها تکیهگاهش عقل و خرد و منطق باشد، ایمان نیست؛ گزارهای فلسفی است که در میان هزاران گزارۀ دیگر گم یا سردرگم است.
مشکل عشق نه در حوصلۀ دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
از ادیان گذشته تا اندیشههای نو، همگی بیش از عقاید، بر اخلاق و هنجارهای صحیح در زیست انسانی تأکید دارند. بر خلاف آنچه برخی میپندارند، تأثیر عقاید متافیزیکی بر زندگی دنیوی و حتی اخروی انسان، زیر نفوذ عوامل دیگر است و عامل اصلی در بهروزی انسان در دنیا و آخرت، محسوب نمیشوند.
پس تا اینجا من دو ادعا کردهام:
الف. کمتأثیری باورهای هستیشناختی متافیزیکی بر شیوههای زندگی؛
ب. تعیینکننده نبودن آن باورها حتی در سرنوشت اخروی انسان.
پیشتر یادآوری میکنم که بنا ندارم همۀ ادلۀ خود را دربارۀ این دو ادعا در اینجا بیاورم؛ ولی معتقدم دلایل فراوانی در متون مقدس دینی بر این دعاوی وجود دارد. در این پست، به ذکر نکاتی در دفاع از هر دو ادعای بالا قناعت میکنم:
1. ادیان در عقاید، حداقلی هستند و در اخلاقْ حداکثری.
2. باورهای هستیشناختی بر اکثر تصمیمهای اخلاقی ما تأثیری ندارند؛ مثلا برای انسانی که به هر دلیلی بنا ندارد همسایهاش را اذیت کند و حتی بنا دارد اذیتهای او را تحمل کند، مهم نیست که در آسمانها چه میگذرد و کدام اندیشه حق است و کدام مکتب ناحق. رفتار او بیشتر برآمده از تربیت فردی و نهادینگی قراردادهای اجتماعی است.
3. غایت عقاید صحیح، رفتار صحیح است؛ زیرا اگر عقیدۀ درست، منجر به عمل صحیح نشود، ارزشی ندارد؛ اما رفتار صحیح بر پایۀ هر عقیدهای که باشد ارزشمند است.
4. در جهان و جامعه به چشم سر میبینیم که هیچ رابطۀ معناداری میان عقاید متافیزیکی انسانها با رفتار و سلوک اجتماعی آنان نیست. منظورم از رابطۀ معنادار، رابطهای است که بتوان از آن یک قاعدۀ نسبتا کلی استخراج کرد و مثلا گفت: هر خداباوری همسایهدوست است و هر منکری همسایهاش را آزار میدهد؛ یا بر عکس.
5. عقاید ذهنی، منشأ و انگیزۀ جنگهای دائمیاند؛ اما در کارنامۀ اخلاق نام هیچ جنگی نوشته نشده است.
6. هر عقیدهای برای طرفدارانش قابل دفاع و برای مخالفانش قابل احترام است؛ اما نقطۀ مقابل اخلاقیات، بیاخلاقی است که برای نوع بشر نه قابل دفاع است و نه قابل احترام. البته در امر اخلاقی اختلاف است که طبیعی است.
7. عقاید، ذهنیاند؛ اما امور اخلاقی چنان عینیتی دارند که بدون آنها چرخ زندگی نمیچرخد. اصولی مانند «الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم» حکایت از همین واقعیت عینی دارند. یعنی کفر که یک عقیده ذهنی است، اختلال مهمی در روند زندگی دنیایی پدید نمیآورد؛ اما ظلم که یک نوع رفتار اجتماعی است، پایههای حیات فردی و اجتماعی بشر را میلرزاند.
میماند ماجرای آخرت که آیا در آنجا سنگ ترازو، عقاید آدمها است یا رفتار و اخلاقشان. هرچند گمان میکنم داوری دربارۀ این موضوع هم چندان دشوار نیست، اما یادآوری میکنم که اقتضای عدل، ملاکقرارگرفتن نیت و صدق آدمها است، نه نتیجهای که صادقانه به آن رسیدهاند، یا بر آنها تحمیل شده است یا با آن تربیت شدهاند.
از متألهان غربی، کییرکگارد و از متفکران ایرانی، مصطفی ملکیان تقریبا اینگونه میاندیشند، و این اندیشه بهشدت در مقابل شعر «انما الحیاة عقیدة و جهاد» است.
«سرنوشت هر کس سرشت اوست.» این جملۀ هراسآور و بیرحمانه را هراکلیتوس، فیلسوف و سخندان نامدار یونان، حدود 2500 سال پیش گفته است. بیش از دو هزار سال پس از او، زیگموند فروید این جمله را از زیر خروارها خاک بیرون کشید و از آن قاعدهای ساخت که انکار آن آسان نیست.
اما آیا واقعا سرنوشت ما را سرشت ما نوشته است؟ یعنی ما سزاوار این سرنوشتیم؟ آیا ما بدسرشتیم؟ اگر سرنوشت، آن روی سکۀ سرشت است، این سکه را در کجا زدهاند؟ جبر؟ سرگذشت تاریخی؟ وضعیت سوقالجیشی؟ حوادث تحمیلی؟ آیا راهی برای ضرب سکهای نو و دیگرگون هست؟ نمیدانم؛ اما میدانم که اگر امیدی باشد، در احترام به اندیشههای یکدیگر و گفتوگو با همدیگر است. همهچیز در این «دیگر» است. هر آیین و مرام و اندیشهای که دیگری را به تو دشمن مینمایاند، همو را نیز دشمن تو میکند و آنگاه خود کنار مینشیند تا جنگ گلادیاتورهایی را که خود ساخته است، تماشا کند.
گمان نمیکنم هیچ ملتی به اندازۀ مردم ایران برای خود دشمن ساخته باشد؛ زیرا هیچ ملتی به اندازۀ مردم ایران دچار «توهم توطئه» نیست. ایران کشوری است پر از داییجان ناپلئون؛ از صدر تا ذیلش. یکی از نویسندگان نوشته بود: خواجه عبدالله انصاری، عامل استعمار در ایران بود! عین عبارت او الان پیش روی من است. اسدالله علم نخست وزیر شاه در خاطراتش نوشته است: «روزی شاه به من گفت که امروز در دانشگاه تهران بودم و چند دختر محجبه دیدم. من مطمئنم که این توطئۀ حزب دموکرات آمریکا است تا ما را عقبمانده نگه دارند كه به آنها نرسیم.» توهم توطئه نزد ما تا آنجاست که نسلهای پیشین از روی مبالغه میگفتند اگر رمضان با تابستان مصادف شد، نقشۀ انگلیس است. وقتی بلندگو اختراع شد، برخی از علما گفتند این بوق شیطان(بلندگو) توطئهای است برای نرسیدن صدای واقعی ما به مردم. چون آنان میدانند که در صدای اصلی ما اثری است که در صدای مصنوعی بلندگو نیست. خندهدار است؟ بله؛ ولی نه به اندازۀ حرفهای امروز ما برای نسلهای فردا.