عربی بیابانگرد، شتری کهنسال داشت. آن دو، روزگاری دراز را با هم گذرانده بودند، اما زمان فراق رسیده بود و سایۀ مرگ، بر پشت شتر سنگینی میکرد. مرد بیابانگرد، نزد او رفت تا دمهای آخر را با هم بگذرانند. نگاهها مهرآمیز بود و چشمها اشکبار. مرد سکوت را شکست و گفت: اکنون که مرا تنها میگذاری و به دیار باقی میروی، آیا از من رضایت داری؟ شتر گفت: آری. مرد گفت: اما من در چشمهای تو میبینم که از من چیزی در دل داری. تو را قسم به راههای درازی که با هم رفتیم و روزهای سوزانی که از تابش خورشید پناهی نداشتیم، بگو از من در دل چه داری؟ شتر چشم بر زمین دوخت. سپس با صدایی خسته و ملول گفت: من هیچگاه از گرمای بیابانها و درازی راهها و تشنگی و گرسنگی و سنگینی بار، ملول نشدم و از تو چیزی در دل نگه نداشتم. بر من بارهای گران گذاشتی و گاه روزها و شبها میگذشت و قطرهای آب در کامم نمیریختی یا گیاهی خشک و زمخت در دهانم نمیگذاشتی. اینهمه بر من آسان بود؛ اما ... اما یکبار با من به رسم مروت عمل نکردی و آسمان را بر سرم فرود آوردی.
مرد گفت: بگو تا بدانم و اگر بتوانم جبران کنم. شتر گفت: هرگز جبران نتوانی کرد؛ اما میگویم.
روزی به شهری وارد شدیم و تو در آنجا درازگوشی خریدی. من خدای را شکر كردم که صاحبی مهربان دارم و پس از این از بار من خواهد کاست. تو نیز چنین کردی و نیمی از بار من را بر پشت درازگوش گذاشتی؛ اما ناگهان دیدم که افسار من را بر پالان آن الاغ بستی و مرا در پی او در شهر گرداندی. این را بر تو نخواهم بخشید. خداحافظ.
روزی یکی از دوستان از من پرسید: اگر میتوانستی همهچیز را دوباره از نو شروع کنی، چه میکردی؟ از او یکدقیقه فرصت خواستم تا كمی فکر کنم. اما هنوز فرصتم تمام نشده بود که گفتم: ادبیات، رمان.
حدود دو سال از آن گفتگو میگذرد و من دو سال وقت داشتم که باز دربارۀ آن سؤال فکر کنم. اینبار اگر کسی همان سؤال را از من بپرسد، میگویم: رمان، ادبیات.
معجزۀ ادبیات داستانی در بیطرفی او است. نه پیامبر است و نه روشنفکر و نه مصلح. اما خاصیت آیینگیاش هر لحظه پیامبری را در درون انسان برمیانگیزد تا آتش معجزهای را خاموش کند. حق را به هیچکس نمیدهد و هیچکس را هم ناحق نمیداند. پشت و روی صحنه برای او یکی است؛ اما میل شیطنتآمیزی دارد برای آمیختن بیمرز پشت صحنه با روی صحنه. ادبیات، نه روانشناسی است، نه جامعهشناسی، نه فلسفه، نه تاریخ. روایت است. تماشاست. تماشای بازی انسانها در میدان زندگی درونی و بيرونیشان. همه چیز در همین تماشای نزدیکبینانه است. انسان، مغز خود را به فلسفه داده است و قلبش را به شعر و عرفان و چشم و گوشش را به علم؛ اما همۀ وجود سیالش را به ادبیات سپرده است. زیرا فقط میراث سروانتس میتواند این اندازه او را به هزارتوی افکار و عاداتش ببرد و حماقتهای دن کیشوتیاش را افشا کند. بیدلیل نیست که شورانگیزترین مغزهای نجیب و انسانی چهار قرن اخیر جهان، نویسنده بودند و در آینده نیز آنقدر که به آنان امید است، به فیلسوفان و سیاستپیشگان و دانشمندان امیدی نیست.
ادبیات داستانی، آهسته و خزنده پیش میرود، اما هر اثری که از خود بر جای میگذارد، زدودنی نیست. صبور، آرام، راستگو و بیادعا است. راستگو است، چون نه اهل پیشبینی آینده است و نه اهل نقد گذشته. صبور است، چون هدفی ندارد که بخواهد زودتر به آن برسد. روایت است. گفتگو است. گپوگفت روحهای خسته، پشت درهای بسته است. مرامش بیمرامی است و نامدارانش گمنامان. همۀ خاصیت داستان هم در همین است که بیطرف است و خنثا. رفیقی است که فقط با تو حرف میزند و تو را وامیدارد که آینده را پیشبینی کنی و گذشته را نقد و هدف را جستوجو.
بذری که هدایت در این سرزمین پاشید، هنوز چندان بار و بر نداده است؛ اما باش تا صبح دولتش بدمد.
به زعم من، قویترین دشمن عقل، استدلالهای فلسفی و دلایل بهاصطلاح عقلی است. دلیل عقلی، یعنی صغراکبراچینیهای حرفهای. آنچه این صنعت مخدر را به طاعون تبدیل کرده است، ستیزهجوییاش با عقل بالغ است. دلیل عقلی گاهی تنها خاصیتی که دارد این است که عقل و هوش انسان را بالکل تعطیل میکند و او را با خیال آسوده به بستر خواب میفرستد تا خوابهای فلسفی ببیند و تعبیرهای عرفانی کند. دلیل عقلی، ما را چنان گرفتار پیچوخمهای مصنوعی و ساختگی میکند که فراموش میکنیم منظور از همه این بحثها و توی سر هم زدنها چه بود. تخدیری که در این بازی فکری است، ما را حتی از خود همان بازی هم غافل میکند.
تا کنون سیصد گونه مغلطه شناسایی شده است که گاهی تشخیص آنها در گفتار و استدلالهای دیگران، بسیار دشوار است، و البته گاهی هم خندهدار. یکبار یکی از دوستان جوان، از من پرسید: بهترین نویسندگان معاصر ما چه کسانیاند؟ من نام چند نویسنده را بردم که یکی از آنها شادروان شریعتی بود. او گفت: به نظر من بزرگترین نویسندۀ معاصر، شهید آوینی است. سپس دلیلی آورد که من را سخت به فکر فرو برد. گفت: «شریعتی از شهیدان اهل قلم بود، اما آوینی سید شهیدان اهل قلم است.» شما ممکن است با ذکر چند نکتۀ علمی، بتوانید این استدلال را از دست او بگیرید؛ اما در ذهن او به قدری از اینگونه استدلالها است که شما پیر میشوید و او هنوز استدلال میکند. از آن بدتر این است که او هرگز اجازه نمیدهد شما دربارۀ پیشفرضهای استدلالاتش چندوچون کنید. نهایت لطفی که شاید در حق شما بکند، این است که بگذارد شما درباره برخی از مقدماتِ برخی استدلالهای او اظهار نظر کنی.
اینکه من در پستهای پیشین، پیوسته بر قدری فایدهگرایی و پیامداندیشی و نتیجهگروی پافشاری میکردم، یک دلیلش این است که گمان میکنم فقط همین رستم میتواند از عهدۀ آن دیو سفید برآید. ما گاهی نمیتوانیم استدلالی را که نمای فلسفی دارد، از کار بیندازیم؛ اما میتوانیم مظلومانه و نجیبانه در مقابل این خیل و سیل اندیشههای نازک و مقدسنما بپرسیم: اگر اندیشهها و باورهای ما ایناندازه صحیح و آسمانی و برهانی و عقلانی و مقدس است، چرا حالوروز ما این است؟ چرا آنان که به عقیدۀ ما احمقانهترین اندیشهها را دارند، حسرت زندگی ما را نمیخورند؟
مطابق قواعد و عقاید فلسفی برخی از فیلسوفان، هیچ تیری بعد از رهایی از کمان، نباید به هدف برسد؛ زیرا اگر فاصلۀ میان تیر را با هدف به دو نیم تقسیم کنیم، هر نیمۀ آن را نیز میتوانیم به دو نیم دیگر بخش کنیم و نیمههای حاصل را نیز همانطور تقسیم کنیم و این تقسیم را تا بینهایت ادامه دهیم. بنابراین فاصله میان کماندار و هدف، بینهایت است و هیچ تیری نمیتواند مسافت بینهایت را طی کند و به هدف برسد. خطا است اگر با چنین فیلسوفی بحث عقلی کنید. باید به کسی که دچار اینگونه استدلالبازیهای مهوع شده است، گفت: ما که نمیتوانیم این دلیل محکم فلسفی شما را با دلیل عقلی دیگری نقض کنیم؛ اما برای آنکه به عقیدۀ متین شما ایمان بیاوریم، لطفا سر جای خود بایستید تا ما تیری به سوی شما رها کنیم و مطمئن شویم که حق با شما است.
دربارۀ فخر رازی، امامالمشککين نیز بهطنز و افسانه گفتهاند: روزی وارد مدرسهای شد که در آن حوض بزرگ و پر آبی بود. فخر رازی فریاد زد که من ثابت میکنم که اگر کسی به درون این حوض افتد، نه غرق میشود و نه خیس. سپس گفت: «اگر آب این حوض را به دو نیم کنیم و هر نیمه را به دو نیم دیگر و این تقسیم را همچنان ادامه دهیم، آیا هرگز به قطرهای خواهیم رسید که او دیگر تقسیمپذیر نباشد؟ اگر بگویید آری، آنگاه باید بپذیرید که پس کوچکترین جزء آب، جوهر فرد یا جزء لایتجزا است؛ یعنی جزئی که تجزیه نمیشود؛ اما جزئی که تجزیه نشود، مادی نیست. پس آب این حوض متشکل از اجزای غیر مادی است و اجزای غیر مادی، کسی را غرق یا خیس نمیکند. اما اگر بگویید هرگز به قطرهای نخواهیم رسید که قابل تجزیه نباشد، پس باید بپذیرید که میتوانیم آب این حوض را تا ابد تقسیم کنیم و چیزی که بینهایت جزء داشته باشد، در ظرف محدود نمیگنجد. پس در واقع آبی در این حوض نیست.» دهان محصلان مدرسه، از این استدلال قوی و مشعشع باز مانده بود که ناگهان یکی گفت: شیخ ما جزء صواب نمی گوید؛ اما برای آنکه هیچ شکی در قوت استدلال حضرت استاد باقی نماند، من اکنون شما را به درون حوض میاندازم تا همگان به چشم ببینند که حق با شما است.
حافظ بارها به روی اینگونه فلسفهپيشگان حرفهای آب طنز و تمسخر پاشیده است:
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو بدین نکته خوشاستدلالی است
استدلال به دهان معشوق برای اثبات جوهر فرد(جزء لایتجزا) تمسخر بازیهایی است که گویی عمر ابدی دارند و هرگز تمام نمیشوند؛ اما آنچه در پايان از خود باقی میگذارند، خستگی است و مراجعت دیرهنگام به خانه و شکم گرسنه و سپس خوابهای پریشان و فردای حسرتبار.
مشتری علم تحقیقی حق است
دائما بازار او با رونق است
اولینبار که این بیت را در مثنوی دیدم، از خود پرسیدم: مولوی در چه محیط و زمانهای میزیسته است که بازار علم تحقیقی را گرم میدیده است؟ آيا اين مرزوبوم چنان روزگاري هم داشته است؟ آيا روزی بوده است كه علم تحقيقی قدر ديده باشد و بر صدر نشسته باشد؟ گمان نمیكنم.
تقلید، بسیار فریبکار است و هرگز صورت واقعی خود را به کسی نشان نمیدهد. حضورش در میان محققان مصطلح، کمتر از همزیستیاش با مردم کوچهوبازار نیست. بسا کتابخوانها و اندیشهشناسانی که آب تقلید از سرشان گذشته است و به قول حافظ: مست است و در حق او کس این گمان ندارد. نویسندۀ همین عبارات و گلایهها هم شايد از همه مقلدتر باشد.
اما تقلید چیست و کجاست و مصاف او با تحقیق چگونه است؟ من پاسخ روشنی برای این سؤالات ندارم؛ اما میدانم که برای اکثر مردم، تقلید بیش از تحقیق، اطمینانآور است و چنان فضای ذهن آنان را گرم و نرم میکند که هرگز هوس نمیکنند در هوای سرد و گزندۀ تحقیق نفس بکشند. ذهن آدمهاي حقيقتجو، آوردگاه جنگجویان دلیری است که هر لحظه خون اندیشهای را میريزند و زمين اين ميدان سرخ، هميشه به خون باورهای گوناگون رنگين است.
تقلید، به شما چنان اطمینانی میدهد که با آن میتوانید حتی به جنگ خدا بروید و در همان حال کسی را نزدیکتر از خود به خدا ندانید.
تقلید، کیمیاگر است. مغز شما را به انبار تولیدات دیگران تبدیل میکند و سپس شما را بر در همان انبار مینشاند که تا میتوانید فلسفه ببافید و شعر بسرایید و عرفان بلافید و از ارسطو و افلاطون پیامکهای الکترونیکی دریافت کنید.
تقلید، مقدس است و تحقیق رند و بیمبالات.
در کتابخانۀ تقلید، صدها و هزاران کتاب تحقیقی است که دهان نيوتن را به پهنای فلك باز نگه میدارد.
تقلید، بهشدت متظاهر و آراسته است. هیچ محققی به اندازۀ هیچ مقلدی احساس حقبهجانبی نمیكند و دلش آرام نمیگيرد و سرش بهسامان و پشتش گرم نیست.
جنگ با تقلید و مقلدان، دل شیر میخواهد و کلۀ شق.
تقلید، بهشت سادهدلان و سادهاندیشان و زرنگبازان است. چرا این بهشت را به دوزخ اندیشیدن و هر روز به نتیجهای دیگر رسیدن بفروشیم؟
تقلید، سر سالم به گور بردن است. اندیشیدن و از نتایج نوپدید نهراسیدن، دربهدری است؛ بیچیزی است؛ خرابهنشینی است؛ خواری است و شرمندگي. دنیای اهل اندیشه، چونان عاقبت یزید، ویران است. هر دم از نو غمی آید به مبارکبادشان.
بیشترین مقلدان در میان محققان و مؤلفان است؛ آنان که گمان میکنند با گردآوری چند مدرک و دلیل، و بررسی چند شاهد و سند، شاخ غول را شکستهاند و دیگر باید بنشینند تا فرشتگان خدا بيايند و دستوپایشان را بمالند.
شبیهترین پدیده به تقلید، تحقیق است؛ تحقیقاتی که هدفشان از اول تعریف شده است و مؤلف فقط باید چنان فرمان را بگرداند که به زیرزمین خانهاش برسد و در آنجا ماشین تحقیقش را پارک کند و با خیال راحت به نزد زن و بچهاش برود.
تقلید، وطن است و تحقیق تبعیدگاه مشتی آدمهای بیوطن و دگراندیش و کلهشق و محروم از عقل معاش.
اگر من بگویم الان دمای هوا زیر صفر است و شما بگویید بالای 30 درجه است، این اختلاف چه تأثیری بر پوشش ما خواهد داشت؟ تقریبا هیچ. زیرا آنچه جنس و مقدار پوشش ما را تعیین میکند، درجۀ واقعی هوا است، نه عقیدۀ ما دربارۀ سردی یا گرمی هوا. بسیاری از نزاعهای نظری همین وضع را دارند؛ یعنی در عمل هیچ ثمرهای از آنها چیده نمیشود؛ اگرچه گاهی زیانهای هنگفتی به ما میزنند.
واقعیتها بسیار فراتر و قویتر از باورهای شخصی یا قومی ما عمل میکنند. ذهن ما انبان رشتههای خیالی است که گرههای خیالی خوردهاند و ما با دستان خیالی میکوشیم آن گرهها را بگشاییم. سزای پرسشهای خیالی، پاسخهای خیالی است. میگویند کسی نزد طبیب رفت و از درد مو شکایت کرد! طبیب گفت هر روز صبح تکهای یخ در میان لقمهای نان بگذار و بخور. بیمار که از درد مو به خود میپیچید، بهاعتراض گفت: نان و یخ هم شد دوا؟ طبیت بهتمسخر گفت: درد مو هم شد درد؟ گاهی مشکلات فکری ما مانند درد موی آن بیمار و یا مشکل کسی است که میخواهد بداند از دو کمان شخصی در سقسین، کدامیک گم شده است:
گویند که در سقسین، شخصی دو کمان دارد
زان هر دو یکی گم شد؛ ما را چه زیان دارد؟
من همیشه به این سؤال اندیشیدهام که چرا زندگی یک دیندار با زندگی کسی که به هیچ دینی باورمند یا پایبند نیست، تفاوت چندانی ندارد؟ هر دو ماشین سوار میشوند، هر دو نان تازه را بر نان بیات ترجیح میدهند، هر دو از کمدیهای چاپلین لذت میبرند، هر دو میکوشند خانهای بزرگتر و شغلی آبرومندتر داشته باشند، هر دو در کنکور استرس دارند، هر دو برای گرفتن دفترچۀ بیمۀ تأمین اجتماعی، خود را به آب و آتش میزنند، هر دو از خبر مرگ عزیزشان به یک اندازه اندهگین میشوند و اخبار روزنامهها حس مشابهی به هر دو تزریق میکند. در مقولۀ اخلاق هم ما هیچ شاهد عینی و دلیل نظری در دست نداریم که خداباوران، در مجموع اخلاقیتر و مؤدبتر و باانصافتر و بهداشتیتر و ارزانفروشتر و عادلتر و مهربانتر و منطقیتر از کسانی باشند که در وجود خدا شک دارند. همچنانکه ماتریالیستها هم برای بهبود زندگی مادی خود تقریبا به اندازۀ مؤمنان تلاش میکنند، نه بیشتر.
آنچه اکنون در نوبت بازبینی و بررسی جدّی است، جنگ ادیان و مذاهب است. آیا حضور در اردوگاه دین خاصی، و دشمنی با سایر ادیان، تقاوتهای عقیدتی و اخلاقی و رفتاری فراوانی تولید میکند؟ مثلا اگر من مسلمان باشم و دینم را به مسیحی تغییر دهم، به لحاظ رفتاری و منش زندگی خیلی تغییر میکنم؟ آیا تفاوتهای عقیدتی یک مسلمان با یک مسیحی یا یهودی دربارۀ خدا و جهان پس از مرگ، آن قدر هست که بتواند سوخت لازم را برای برافروختن آتش جنگ میان آنها فراهم کند؟ همین سؤال را درباره مذاهب هم میتوان پرسید. آیا توحید و نبوت و معاد و اسلامی که شیعه میفهمد با آنچه سنی میفهمد خیلی فرق میکند؟ فاصلۀ فخر رازی تا خواجه نصیر طوسی، آنقدر هست که یکی دوزخی و دیگری بهشتی باشد؟ اگر پاسخ منفی است، چرا قرنها است که مسلمانان سرمایههای خود را علیه یکدیگر به کار انداختهاند و نمیپذیرند که دشمنی جز خود آنان در کار نیست؟
گاهی جنگ عقاید، فقط جنگ عقاید است و بس؛ یعنی موجهای این جنگ، پا از میدان جنگ بیرون نمیگذارند و چیزی را در خارج تغییر نمیدهند. هر چه هست در خود همین میدان است و بیرون از آن، قواعد و سازوکارهای خود را دارد. حتی گاهی اختلاف میان دو مذهب در عقیدۀ خاصی، در سایر عقاید آنها تأثیری نمیگذارد. مثلا ممکن است پیروان یک مذهب، اصرار فراوانی بر شخص یا عقیدۀ خاصی داشته باشند و سپس بر سر این عقیده، کلی جنگ و دعوا هم راه بیندازند، اما عملا آن عقیده تفاوت مهمی را میان آنان و گروه مخالفشان پدید نیاورد.
به عقیدۀ من در دنیای امروز هیچ نزاعی، واقعیتر و ثمربخشتر و مؤثرتر از نزاع میان سکولاریسم و ایدئولوژی(اعم از مادی و غیر مادی) نیست. با تغییراتی که مارکسیسم از اواسط قرن بیستم پذیرفت، تقابل میان مارکسیسم و سرمایهداری هم به فهرست جنگهای زرگری پیوست. باقی منازعات مكتبی و عقيدتی، تأثیر چندانی بر وضع فکری و زندگی مردم ندارد و حق با مردم است که گاهی دربارۀ اینگونه نزاعها میگویند: «فكر نان باش که خربزه آب است.»
چندیپیش یکی از دوستان که به گفتۀ خودش سالها است روی یک موضوع تاریخی کار میکند، میگفت: برخی از جملات مشهوری که به امام حسین(ع) نسبت میدهند، در واقع شعرهایی است که قرنها بعد از واقعۀ عاشورا سروده شده است. چند مثال هم زد که برخی از آنها برای من تازگی داشت. به گواهی اسنادی که او نشان میداد، عبارات زیر همگی شعرند و در هیچ منبع روایی دیده نشدهاند:
ـ ان الحیاة عقیدة و جهاد قف دون رأیک فیالحیاة مجاهدا
ـ ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی فیاسیوف خذینی
ـ هل من ناصر ینصرنی
(اگر کسی دربارۀ این مثالها و اسنادشان سؤالی داشت، در کامنتها بیشتر توضیح میدهم)
نمونههای دیگری را نیز میگفت که باورش برای من آسان نبود. اما میگفت هر کس بتواند برای این عبارات، یک آدرس از متون دینی یا تاریخی پیدا کند، من به او جایزه میدهم.
گویا بسیاری از عقاید عامۀ مردم، در ابتدا یک بیت شعر بودهاند که اندکاندک تبدیل به باورهای محکمی شدهاند و الان با دینامیت هم نمیشود تکانشان داد. چند مثال هم من در ذهن دارم که از ذکرشان معذورم؛ ولی سربسته از من قبول کنید که یکی از منابع عقیدتی ما شعر است! البته این شعرها بعد از اینکه نهادینه میشدند و عقیدهای را میساختند، سازندگان حدیث یا مؤلفان متون روایی را هم به فعالیت وامیداشتند و چه حدیثهای نابی که از این رهگذر تقدیم جامعۀ دینی شد.
اعتقاد عامۀ مردم به بزرگانشان، بیش از دیگر باورهای آنان، ماهیت شعری دارد. شعر، به دلیل آکندگیاش از غلو و مبالغه، ذائقۀ تودهها را مینوازد و آنان را به وجد میآورد. من تردید ندارم که برخی باورهای قلبی مردم به بزرگان و رهبرانشان، در ابتدا یک مضمون شعری بوده و سپس تبدیل به شعائر دینی و نشانههای دینداری و حتی مسلمات مذهبی شده است.
در عقاید شعری، گام اول را شاعران برمیدارند. سپس نوبت به محدثان و متکلمان و مفسران و سخنرانان میرسد. انگیزۀ سازندگان احادیث جعلی، فقط گرایشهای سیاسی _ فرقهای نبوده است. آنان گاهی عقیدهای را میپسندیدند، اما وقتی جای آن را در میان روایات خالی میدیدند، با توکل بر خدا و به قصد قربت، دست به کار میشدند.
جلو شعر و شاعری مردم را نمیشود گرفت؛ اما باید آهستهآهسته عقلانیت جامعه را به نقطهای رساند که هر شعری نتواند به این آسانیها در میان عقاید دینی مردم جا خوش کند. تا وقتی که دلمشغولی مردم نان و آب و مسکن و رفاه و نیازهای اولیه است، امیدی به اصلاح باورهای آنان نیست؛ اما در شگفتم از کتابخوانها و اهل علم که آنان چرا اینهمه در پی مردم افتادهاند و در این کوره میدمند. ماجرای نصرالدین و صف نانوایی را شنیدهاید؟ وقتی صف طولانی را دید، با صدای بلند گفت: در کوچۀ پشتی غذای نذری میدهند. مردم گرسنه، صف را رها کردند و به سوی کوچۀ پشتی دویدند. نصرالدین ماند و یک نانوایی خلوت. اما او هم با خود گفت: این همه آدم عاقل که بیخود راه نمیافتند و دنبال چیزی نمیروند! حتما خبری است. او هم صف را رها کرد و از همه تندتر دوید.