روزیروزگاری، نیمهشب با دمپایی راه افتادم به سوی شیراز. ظهر فردای آن شب روحانی، در حافظیه بودم. دو شبانهروز در شیراز ماندم. آن دو شب را پشت نردههای باغ حافظیه، روی کارتنهای سیگار خوابیدم. عصر روز آخر برای خداحافظی، خواستم وارد حافظیه شوم که نگهبان گفت: تعطیل است. برو فردا بیا. بلیط اتوبوس را به او نشان دادم و گفتم من تا یک ساعت دیگر باید ترمینال باشم. اجازه بدهید که داخل شوم. قول میدهم زود برگردم. گفت: نمیشود. خواهش کردم. اجازه نداد. سرانجام بعد از چندی اصرار و انکار، گفت: من باید بروم خانه و نمیتوانم منتظر تو بمانم. تو داخل شو، ولی وقتی برمیگردی، من نیستم که در را برایت باز کنم. باید از روی نردهها بپری بیرون. قبول کردم و داخل شدم.
با عرفانیترین حالتی که در خود سراغ داشتم، خودم را و دلم را بر سر قبر حافظ رساندم. اکنون من بودم و حافظ و خلوتی که نفس را در سینه حبس میکرد. جز من و حافظ و چند درخت شگفتزده، کسی در حافظیه نبود. دیوانش را گشودم و به انتخاب حافظ خواندم:
دو یار زیرک و از بادۀ کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشۀ چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگرچه در پیام افتند هر دم انجمنی
غرق لحظههای نمناک حافظیه بودم. دلم گواهی میداد که اکنون بر روی زمین و در اين غروب دلانگيز، کسی نزدیکتر از من به روح حافظ نیست. گاه غزل میخواندم و گاه فاتحه و گاه ... که ناگهان ... حافظیه غرق نور شد. دلم لرزید. چشمم به کنارهها لغزید. آرامآرام نگاهم را از روی زمین برداشتم تا ببینم حادثه چیست. هشت نورافکن بزرگ حافظیه با هم روشن شده بود.
در سالهای گذشته، من هماره با دوستان و آشنایان و حتی غریبهها در حال بحث یا به قول امروزیها گفتوگوی انتقادی دربارۀ موضوعات گوناگون فکری بودهام. اکنون قضاوتی نمیکنم که آیا این مناظرهها به نسبت اتلاف نیرو و وقت و هزینهای که بر من تحمیل کرد، سودی داشت یا نه. اما تجربههایی نیز یافتم که شاید بازگویی برخی از آنها در اینجا بیفایده نباشد. از سهم استدلال و میزان گرهگشایی آن در بحثهای فکری شروع میکنم.
من متأسفانه به این نتیجۀ وحشتناک رسیدهام که در پیشرفت بحثهای علمی، کمترین سهم را استدلال نظری و منطق علمی دارد؛ بهویژه اگر موضوع بحث، باورهای سنتی افراد باشد. توقع بیجایی است اگر از کسی بخواهید با شنیدن چند دلیل تاریخی یا عقلی شما، دست از باورهای دیرینهاش بردارد و در همان مجلس گفتوگو، بهسرعت با عقایدش که عمری با آنها زیسته است و از هر یک خاطرههای فراوانی دارد، وداع کند.
البته انصافا هم منطقی نیست که در برابر چند استدلال خشک عقلی زود تسلیم شد و دست از عقاید گذشته خود برداشت؛ زیرا هیچ نظریه و عقیدهای نیست که استدلالهای ذهنی، چند دشنه در جانش فرو نکرده باشد. زمانی میتوانیم با خیال راحت عقل را مخالف عقیدهای قلمداد کنیم که علاوه بر وجود چند دلیل عقلی مخالف، شاهد عدم وجود دلیل موافق عقلی هم باشیم؛ زیرا فرق است بین وجود دلیل عقلی مخالف با عدم وجود دلیل عقلی موافق.
یکی دیگر از علل کمتأثیری استدلال عقلی در مباحث فکری، آن است که ضعف دلیل، مساوی با ضعف ادعا نیست؛ چنانکه قوت دلیل هم همیشه به معنای صحت ادعا نیست. زیرا ممکن است کسی عقیدۀ محکم و عقلپسندی داشته باشد، اما برای این باور متین، دلایل سست بیاورد. مثلا قبلا فرود اشیاء را به زمین به دلیل نسبت فرزندی ـ مادری میان زمین و اشیاء میدانستند و میگفتند اینکه هر چه را رها میکنیم به زمین برمیگردد، از باب عشق فرزند به مادر است. اما آیا پس از آنکه ثابت شد چنین نسبتی میان اشیا و زمین نیست، دیگر اشیا به زمین سقوط نمیکنند و به آسمان میپرند؟
در مجموع من گمان میکنم که دلایل عقلی، دست کم در مباحث عقیدهشناسی کمترین کاربرد را دارند و به همین دلیل معمولا هیچ کس از این طریق نه مسلمان میشود و نه مسیحی و نه شیعی و نه سنی و نه بهایی و نه ماتریالیست و نه از هيچيک از آنها برمیگردد. زمینههای روانشناختی و اوضاع اجتماعی و محیط و تربیت روحی افراد، بسیار بیش از قیاسات عقلی کارگرند. شايد يک معنای «پاي استدلاليان چوبين بود» همين ناتوانيهاي عارضی استدلال در بحثهای عقيدهشناسی باشد. زيرا باز به قول خود مولانا:
هر درونی که خیالاندیش شد
گر دلیل آری خیالش بیش شد
حال که بحث به اینجا رسید، این را هم بگویم که من در گفتگوهایی که با دیگران داشتهام به این نتیجه رسیدهام که توجه دادن دیگران به پیامدهای اجتماعی و تاریخی عقایدشان، در هشیار کردن آنها بسیار مؤثرتر از استدلالگری فيلسوفانه است. یعنی مثلا به آنان بگوییم: این عقیده یا مذهبی که شما از آن دفاع میکنید، قرنها است که فلان ملت به این عقیده پایبند است و برای آن هزینهها کرده است، اما حاصل آن همه فداکاری و باورمندی، جز فقر و فحشا و نامردمی و خیالبافی و شیوع انواع و اقسام بزهکاری در میان آنان چيست؟
ـ آیا جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، برخوردار از نوعی نظم اخلاقی است؟ یعنی بهواقع اين جهان(نه آن جهان) كوه است و فعل ما ندا؟ يا اين جهان ته دريا است و فعل ما فريادی كه خودمان هم بهزحمت ميشنويم؟
ـ آیا نظم اخلاقی از لوازم نظم کیهانی نیست؟
ـ آیا معتقدان به وجود خدا، میتوانند برپایی نظم اخلاقی جهان را به قیامت حواله دهند؟ یعنی بر این باور باشند که خداوند این جهان را به نظم و قوانین درونی آن سپرده است و مستقیما در آن دخالتی نمیکند؛ اما وای اگر از پس امروز بود فردایی.
ـ آیا قوانین هستی، میتوانند جای خدای ادیان را بگیرند؟
ـ این پرسشها بیشتر دینی است یا فلسفی يا ...؟
ـ آیا کسی را میشناسید که به یکی از این سؤالات از طریق ادلۀ بروندینی جواب داده باشد؟
ـ آیا این سؤالات مهماند؟
ـ آیا مخاطب این سؤالات مغز است؟ یا قلب؟ رم یا آتن؟
ـ آیا حق با خیام است که صاحبان فضل و دانش هم ره زين شب تاريك نبردند برون؟
ـ آیا ما میتوانیم گریبان فکر خود را از دست اینگونه پرسشهای موذی رها کنیم؟
نمیدانم.
خبر اول:
خبرگزاری قرآنی ایران(ایكنا)، هفتم خرداد 87:
70درصد مردم ایران توانایی روخوانی ساده قرآن را ندارند.
خبر دوم:
خبرگزاری فارس، هشتم خرداد 87:
«منتخب مفاتیحالجنان» پرتیراژترین كتاب هفته گذشته بود.
خبر سوم:
ميان خبرهاي بالا هیچ تناقضی نیست و از قضا به طرز شگفتی همدیگر را تأیید میكنند.
در نظرهای دو پست قبلی، برخی دوستان که برای تکتک کلماتشان ارزش و احترام قائلم، خیرخواهانه مرا به مهربانی با آرمانهای پیشین توصیه فرمودند. اما من نیز سخنی دارم که میکوشم روشنتر از نوشتههای پیشین بگویم؛ اگرچه آسان نيست.
دوستان من، آیندگان باید بدانند که ما قدر زندگی را ندانستیم و این اعتراف را باید چنان بلند و رسا فریاد کنیم که همۀ نسلهای پس از ما بشنوند و عبرت گیرند. آنان نباید به هیچ بها و بهانهای زندگی خود را خرج رؤیاهای دیگران و آرمانهای مقدسنمای پیشینیان کنند. به قول آن بزرگِ جفادیده، «عمر کوتاه است، اما فرصتی است یگانه». میلیونها سال زمین به گرد خورشید چرخیده است تا کودکی در شکم مادری دست و پا و چشم و گوش یافته است. آن کودک این دست و پا و چشم و گوش را باید غرق لذت زندگی کند تا از خجالت زمین و خورشید درآید؛ وگرنه سنگ تيپاخوردۀ هستی است. هر لحظه از این عمر گرامی، جامی است که شتابان از پیش چشم ما میگذرد و اگر آن را از دست ساقی زمانه نرباییم، بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم.
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن
عمو عباس مهربان، حس و حال خیام چه عیبی دارد که نباید از جنگ به او پرداخت؟ حال و هوای خیامی، کدام جنگ و خسارتی را روی دست ما گذاشته است که نباید به سویاش غلتید؟ سهم ما هر چه بود، بود؛ اما چرا به آنان که از پس ما میآیند، نگوییم که «ما خطا كرديم؛ زيرا هیچ آرمانی از هیچ نوعش، آن ارج و بها را ندارد که زندگی خویش را برای آن به تنگنا اندازیم؛ مگر آنکه در پیاش گشایشی باشد برای زندگی بهتر و آسودهتر.» هزار لقمان فدای یکلقمهنان. میدانی چرا؟ چون «لولاالخبز ماصمنا و ماصلینا؛ اگر نان نبود، ما نه روزه میگرفتیم و نه نماز میخواندیم.» (حدیث نبوی، المحاسن، ج2، ص586)
انسان و جامعهای که نیازهای اولیهاش بر زمین مانده است، چرا باید در آسمانها سیر کند و روی ابرهای توهم راه رود و دل به وعدههای دور و دراز خوش کند؟ مردمی که برای نان و آب و مسکن، از صبح خروس تا بوق سگ، بر سر هم میکویند و پای هم را گاز میگیرند و نان از دست يكديگر میربانید، از زندگی چه فهميدهاند که اینهمه سرگرم آرمانهای بیقواره و ناممکنشان کردهاند؟ چنین مردمی، تعادل ندارند، میزان و موزون نیستند و از آنان نباید چشم داشت که خرافه نپرستند و دل به هر هایوهویی نبندند و از خوبان گذشته بت نسازند و منتظر معجزه و قهرمان نباشند و آش نذری نپزند و زیر عَلَم و کتل نروند و کلید مشکلاتشان را لعن ابوبكر و عمر ندانند.
عرفان، معرفت، دین، علم، وطن و هر مکتب و ایدهای برای آن است که انسان، آسوده زندگی کند و آسان بمیرد. هر پدیده یا نهادی که زندگی را بر انسان تلخ کند یا حقوق انسانیاش را از او بگيرد، كارخانۀ نكبتسازی است؛ اگرچه نامش آرمان باشد يا عرفان یا... گلهای خوشبوی معنویت نيز در باغ صدرنگ حیات پاکیزه میروید و این باغ محتاج باران آسایش و رفاه است و برگهای درختانش هر روز دست دعا به سوی خورشید شادی و آزادی برمیدارد. آنگاه است که اخلاقْ جان میگیرد و معنویت از زیر خروارها خاکستر ریا و تزویر سر برمیآورد و هر که آن میشود که آن را سزاوار است.
رفاه، امنیت، آسایش، آزادی، صلح، برخورداری از حقوق انسانی، جامعۀ مدنی و معنویت خودخواسته، نخستین نیازهای واقعی انساناند. هر عقیده یا اندیشه یا مرامی که به یکی از آنها پشت کند، به دست خود گور خود را کنده است و دیریازود از پای درخواهد آمد. اما دردا و دریغا که تا آن روز حتمی، میلیونها انسان بختبرگشته، از زندگی جز جنگ و جدال با دیگران چیزی نخواهند فهمید و همیشه باید در پی آهی باشند تا با ناله سودا کنند.
ای گروه مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
کیست مولا؟ آنکه آزادت کند
بند رقّیت ز پایت برکند
(مثنوی، دفتر شش)
«شرابِ گس و تلخمزۀ خیام هرچه کهنهتر میشود، گیراتر میشود.» (صادق هدایت)
مدتی است که سخت به خیام میاندیشم. شگفتمردی است این خراسانی ریاضیدانِ رباعیگوی ستارهشناسِ فقهدان. تا پیش از انقلاب، بیشترین توجهها به فردوسی و شاهنامۀ او بود. پس از انقلاب نیز قرعۀ فال را به نام حافظ زدند و اکنون اندکاندک ستارۀ مولانا نيز درخشیدن گرفته است و این البته هنوز از نتایج سحر است. اما تا این زمان نوبت به خیام نرسیده است تا از شراب تلخ و کهنۀ او نیز لبی تر کنیم. به حدس و گمان من هنوز نیمقرنی مانده است تا خیام به اندازۀ سعدی و حافظ در نظرها بنشیند و ساقی مجلس ایرانیان گردد.
خیام تا سه دهۀ پیش مشهورترین ایرانی در جهان بود. وقتی فیتز جرالد انگلیسی در قرن نوزدهم، رباعیات او را ترجمه و گزارش کرد، نام خیام گسترۀ جهانی یافت؛ اما در کشور خود هنوز آن نیست که باید باشد و هنوز ميان زبان و دل هموطنانش سرگردان است. در دورۀ ما اولین کسی که به خیام توجه کرد، صادق هدایت بود. مقدمۀ جاندار و پر از نكتههاي بديع او بر ترانههای خيام هنوز بهترین نوشتار تحقیقی دربارۀ خیام و رباعیات او است.
دربارۀ مقام علمی خیام در ریاضی و فلسفه و طب و گاهشماری نجومی و ستارهشناسی و ابتکاراتش در هندسۀ نااقلیدسی، بیشوکم سخن گفتهاند و پس از این نیز خواهند گفت و نوشت؛ اما آنچه خیام را خیام کرد، نه آن علوم و فنون، که رباعیات معدود و سادۀ او است. نگاه او به هستی و انسان و زیستن، امروز بیش از نگاه سعدی و حافظ و مولوی برای ما فهمیدنی است. از میان سخنگویان بزرگ فارسی، حافظ و سعدی بیشترین شباهت را به خیام دارند، اما به قول هدایت «آنان به قدری مطالب خودشان را زیر جملات و تشبیهات و کنایات اغراقآمیز پوشانیدهاند که ممکن است آن را به صد گونه تعبیر و تفسیر کرد؛ مخصوصاً حافظ که خیلی از افکار خیام الهام یافته و تشبیهات او را گرفته است، یکی از بهترین و متفکرترین پیروان خیام است، اگرچه حافظ خیلی بیشتر از خیام، قوۀ تصور و الهام شاعرانه دارد؛ ولی خیام احتیاج به پردهپوشی و رمز و اشاره ندارد، افکارش را صاف و پوستکنده میگوید. همین لحن ساده، بیپروا و صراحت لهجه، او را از سایر شعرای آزادفکر متمایز میکند.»
مهمترین پیام خیام در رباعیاتش، هدر ندادن عمر و غمنیت شمردن وقت و گرامیداشتن فرصت زندگی است. این پیام بشكوه و یگانه، با همۀ سادگیاش هنوز تازگی دارد و من در شگفتم که چرا ما تا کنون به این پیغامبر عیش و شادی ایمان نیاوردهایم و کتاب زمینیاش را همچنان توجیه و تأویل میکنیم. و باز در عجبم که این آیینها و فرقهها به آدمیان چه میدهند که در مقابلش عمر آنان را گروگان گرفتهاند و اينهمه جنگ و جدل و نزاع انگيختهاند.
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان که ایشان
بهْ زآنچه فروشند چه خواهند خرید