تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

تعصب، غول بی‌شاخ‌ودمی است كه می‌تواند مردم كشوری را قرن‌ها در آتش حماقت بسوزاند و هرگز دیده نشود. آنگاه كه جامۀ عشق و غیرت بر تن می‌كند، چه شورها كه در سرها می‌افكند و چه داغ‌ها كه بر دل‌ها می‌زند. بلای خانمان‌سوزی است كه درخت انسانیت را از ریشه تا شاخه می‌سوزاند و ‌كسی را يارای اخم كردن به او نيست؛ چرا كه سینه‌چاكانش بسیارند و چاكرانش فراوان.

این غول نامرئی، چشم‌ها را سِحر می‌كند، عقل‌ها را خام می‌كند، دل‌ها را سخت‌تر از سنگ می‌كند و عمرها را تباه. از راه‌های پنهان می‌آید و در میان خواص، همان‌قدر مرید و سرسپرده دارد كه در میان عوام. هر كه با او ستیزد، چنان افتد كه دیگر برنخیزد.

 تعصب، دست‌كم دو برگ برنده دارد كه هیچ دشمنی ندارد:

اول این‌كه خود را نشان نمی‌دهد مگر در دیگری. ما چهرۀ كریه این دیو خون‌آشام را فقط در دیگران می‌بینیم و از حضور وحشتناكش در درون خود بی‌خبريم. دوم این‌كه درمان این درد مرگ‌آور در علم و هنر و فلسفه نیست؛ بلكه آنها گاهي كمك‌كارش هم می‌شوند و به او می‌آموزند كه چگونه چیره و پيروز باقی بماند و در برابر هیچ منطقی كم نیاورد. علاج این مرگ خاموش، دانش‌های دست‌چین ما نیست. تنها راه رهايی از اين اژدهای مردم‌خوار، آزادگی است؛ آزادگی در اندیشه و رهایی از عقیده‌پرستی.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت توسط |

 

هيچ آيينی، هيچ فرقه‌ای، هيچ مذهب و مسلكی نيست كه خالی از فلسفه‌بافی و عقل‌ستايی باشد. حتی براي عقل‌گريزي‌های خود هم دليل و برهان می‌آورند؛ آن‌چنان كه عقل را هم مات‌ومبهوت می‌كنند. يا عقل بازيچه‌ای بيش نيست يا ما چنان بازيگرانِ بازی‌گوشی هستيم كه می‌توانيم حتي با رستم، شوخي‌‌هاي جلف بكنيم. در بازار زندگي، خسارتی بالاتر از اين نيست كه اين عمر كوتاه را صرف كلنجار با اين‌‌وآن كنيم و ندانيم كه زندگي می‌گذرد و ما آمده بوديم كه از لحظه‌ها كام بگيريم و اين كاميابی را تا لب گور ادامه دهيم. باقی، افسون است و افسانه، و قصه‌های دراز براي كودكان كودن.

روزگاری خواهد رسيد كه از ما هيچ نقشی بر لوح جهان نخواهد بود. پيش از اين نيز روزگاري بوده است كه همين شهرها و كوچه‌ها و درختان و ستارگان بودند و ما نبوديم. امروز نوبت ما است؛ چنان‌كه ديروز نوبت پيشنيان بود و فردا نوبت آيندگان. بر زمين گرم خورند آنان كه از عمر و جواني و فرصت‌هاي ما، شمشيري ساختند براي كشيدن به روي اين‌وآن. حقيقت، همين است كه زندگي را دوست داشته باشيم و همه‌چيز را سنگفرش قدم‌های نازنين او كنيم. فردا كه پرده‌ها افتد، هر كس همان‌مقدار كه زندگي كرده است و زندگی را دوست داشته است و آن را براي همه خواسته است، پاداش مي‌بيند. خدا، نه مسلمان است و نه كافر. خدا، آفرينندة نور و درخت و آسمان آبی و جوی جاری است. هر كه اين آيات را انكار كند و از آنها كام نگيرد، خود را به دست خود عذاب كرده است. گوش براي موسيقی است و چشم براي گل و سبزه و روی زيبا.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت توسط |

 

بسیاری از ما نمی‌توانیم ساده و روان بنویسیم و راست گفته است پوپر كه «در جهان دانش، كاری دشوارتر از آسان‌نویسی نیست.» ساده‌نویسی، موانع و عواملی دارد كه برخی را همه می‌دانند و برخی هنوز نیاز به بحث و بررسی دارد. این مقدار را مطمئنیم كه دشواری و ناهمواری سخن، تك‌علتی نیست و این پدیدۀ ناخوشایند، چندین آبشخور دارد. من عوامل دشوارنویسی را به دو گروه تقسیم می‌كنم و معتقدم به  گروه دوم كمتر توجه شده است.
برخی از موانع ساده‌نویسی(گروه اول) به كم‌مایگی نویسنده یا كم‌دانی خواننده یا پیچیدگی محتوا برمی‌گردد. به هر حال برای كسی كه در همۀ عمرش فقط كتاب‌های ادبی یا حقوقی یا فلسفی خوانده است، بیشتر نوشته‌های ریاضی دشوار می‌نماید. عكس آن هم صادق است. تنها شماری اندك از نویسندگان می‌توانند سادگی را با ژرفایی جمع كنند. به قول مولوی:  

   جمع صورت با چنان معنای ژرف         نیست ممكن جز ز سلطان شگرف

گروه دوم از موانعی كه راه ساد‌نویسی را ناهموار می‌كنند، مربوط به مشكلات زبان فارسی است. یعنی عیب نه در نویسنده است و نه در خواننده. مثلا كسی كه بخواهد درست و مطابق قواعد بنویسد، به‌سختی می‌تواند آسان و ساده هم بنویسد. ما دربارۀ توانایی‌‌های زبان مادری‌مان فراوان خوانده‌ایم و نوشته‌ایم، اما كمتر دربارۀ مشكلات بیرونی و درونی این زبان می‌دانیم. اینكه چرا در این زبان نمی‌شود همیشه ساده‌‌نویسی را با درست‌نویسی یا زیبانویسی جمع كرد، ریشه‌های تاریخی دارد و اكنون موضوع بحث نیست.
برخی از نویسنده‌ها اگر میان زیبایی و درستی، مجبور به انتخاب یكی ‌شوند، درست‌نویسی را انتخاب می‌كنند و عطای زیبا‌نویسی را به لقای آن می‌بخشند. اما اگر گزینه‌های انتخاب، درستی و سادگی بود، تكلیف چیست؟ اگر برای ساختن جملۀ ساده، روان و همه‌فهم، مجبور به چشم‌پوشی از یكی یا برخی قواعد درست‌نویسی بودیم، باز باید طرف سادگی را بگیریم؟

اكثر دوستانی كه در وبلاگ‌ها می‌نویسند، ساده‌نویسی را بر دیگر روش‌های نویسندگی ترجیح می‌دهند. راه درست و طبیعی هم همین است؛ زیرا هیچ آرایه‌ای به اندازۀ سادگی و صمیمت، باعث زیبایی متن نمی‌شود. اما من كمتر نويسنده يا وب‌نويسي را مي‌شناسم كه بتواند هم ساده بنويسد و هم درست و هم گاهي زيبا. کدام را باید فدا کرد؟

برخی از قلمزن‌‌ها مانند من، تا كنون نتواسته‌اند درست‌نویسی را فدای سادگی و روانی متن كنند. به همین دلیل این گروه گاهی جمله‌هایی می‌سازند كه چندان مأنوس و سرراست نیست، اما چاره‌ای هم ندارند، چون در زبان فارسی، گاهی جمع سادگی و درستی، بسیار دشوار است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت توسط |

 

در بهار سال 1996 مقالۀ مفصلی(40 صفحه) به دفتر مجلۀ Social Text (متن اجتماعی)  می‌رسد كه همۀ اعضای علمی مجله را خوشحال می‌كند. نویسندۀ مقاله، آلن سوكال، یكی از سرشناس‌ترین فیزیكدان‌های فرانسه، وعنوان مقاله «به سوی هرمنوتیک ترانسفورماتیو جاذبه کوانتومی» بود! مقاله چاپ شد و همه منتظر واكنش خواننده‌های مجله بودند. ناگهان پستچی بسته‌ای به دفتر مجله می‌آورد كه همه را در بهت و حیرت فرو می‌‌برد. درون بسته، مقاله‌ای دیگر از سوكال بود كه این‌‌گونه آغاز می‌شد:

«جناب سردبیر، در مقاله‌ای كه بهار امسال برایتان فرستادم و شما چاپ كردید، حتی یك جملۀ مفهوم و معنادار  وجود نداشت؛ اما چون عبارات آن را نفهمیدید، حتما گمان كرده‌اید كه خیلی عمیق و پیچیده است! خواهشمند است مقالۀ دوم بنده را كه دربارۀ زبان گنگ و نامفهوم عده‌ای از روشنفكران فرانسوی است، چاپ كنید تا خوانندگان‌تان بدانند كه نباید فریب نام‌ها و جمله‌های پر طمطراق را بخورند...»

مسئولان مجله كه به‌شدت از چاپ مقالۀ پیشین سوكال، شرمنده و خشمگین شده بودند، نامه و مقالۀ دوم سوكال را چاپ نكردند. اما او هم بیكار ننشست و در اولین فرصت كتاب «روشنفكران طرّار» را نوشت. این كتاب دربارۀ كسانی است كه فقر علمی خود را با توسل به اصطلاحات و عبارات گنگ می‌پوشانند، و قصد دارند با جمله‌های چندپهلو و تاریك، خوانندۀ خود را خلع سلاح كنند یا بفریبند. سوكال، نویسندگان را به استفاده از زبان سادۀ مردمی سفارش می‌كند و به خوانندگان فرانسوی هشدار می‌دهد كه پیچیدگی كلام، لزوما به دلیل ژرفای معانی و بلندای مفاهیم آن نیست؛ بلكه گاهی حكایت از ذهنی آشفته یا مقلد یا دغل‌بازمی‌كند كه قصد دارد نادانی‌های خود را با بیان جملات به‌ظاهر عمیق و آكنده از اصطلاحات غریب بپوشاند. به قول مولانای خودمان: گره‌های سخت بر كیسه‌های خالی.

(برخی اطلاعات این یادداشت، برگرفته از مقالۀ خانم مریم اقدمی، در روزنامۀ شرق، پنجم اردیبشت 83 است)

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط |

 

در ایران هیچ گروهی به اندازۀ روشنفكران مظلوم نیست. دیواری كوتاه‌تر از دیوار این مرغان عروسی و عزا پیدا نمی‌شود؛ وگرنه پهلوان‌پنبه‌ای همچون مهران مدیری و گروه همراهش، این‌گونه آنان را جوال‌دوزی نمی‌كرد. در فیلم اخیر او، هم پزشك خوب وجود دارد و هم پزشك بد؛ همۀ نیروهای انتظامی شرافت‌مند و وظیفه‌شناس‌اند و اگر گاهی سوء‌استفاده‌ای می‌شود، از ناحیۀ كسانی است كه اشتباهی وارد این حوزۀ مقدس شده‌اند. اما همۀ اهل ادب و روشنفكران این مرزوبوم، دودی، احمق و پرت‌وپلاگو هستند.

 كارهای مدیری موفق است؛ چون هم كمابیش طنز را می‌شناسد و هم هواشناس ماهری است و هم میدان خالی است. او به‌خوبی می‌داند كه فحش‌خوری طایفۀ روشنفكر ملس است و صدا از سنگ می‌آید و از اینان نه. او می‌داند كه نیروی انتظامی و جامعۀ پزشكان، قدرت دفاع از خود را دارند و می‌توانند شكایت كنند. پس با آنان كمابیش مهربان و محتاط است و جز سوزن كوچكی بر پیكر ستبر آنان نمی‌زند. اما می‌داند كه تحقیر و تمسخر روشنفكران، كارفرمایان را راضي می‌كند و روشنفكران هم هیچ‌گونه دفاعی از خود نمی‌توانند كرد.

هیچ تحول بزرگ و تاریخ‌سازی در صدسال اخیر نیست كه منشأ و مبدأ آن اندیشه‌های روشنفكری نبوده است؛ از مشروطیت تا ملی شدن صنعت نفت تا ... اما در جامعۀ ایرانی، هیچ‌ گروهی نیز به اندازۀ اینان تحقیر و تمسخر نشده‌اند؛ چون هيچ گروهی به اندازۀ اينان در دفاع از خود دست خالی نبوده‌اند.

 بله، همه باید تحمل شوخی را داشته باشند؛ از نیروی انتظامی گرفته تا پزشكان تا روشنفكران. اما آیا به اندازۀ آدم‌های خوب در میان پزشكان و نیروی‌های انتظامی، آدم‌های معقول و مفيد در میان جماعت روشنفكر وجود نداشته‌اند؟ گناه روشنفكران این است كه به دلیل روحیۀ گریز از مركزشان و پرهیز از عوام‌فریبی، هیچ‌گاه نتوانسته‌اند سوار موج‌‌هایی شوند كه خود به راه انداخته‌اند، و هنر مشتی ناجوانمرد بی‌فرهنگ، عربده‌كشی در میدان‌های خالی است. اگر این تمسخرِ شايد حسب‌الامری در كارهای مدیری سابقه نداشت و اگر او به همان‌اندازه كه با دیگران شوخی می‌كند، با روشنفكران هم هما‌ن‌قدر یا اندكی بیشتر سربه‌سر می‌گذاشت، و اگر اوضاع به‌گونه‌اي بود كه اين گروه هم مانند ديگران امكان دفاع يا شكايت داشتند، سپاس‌گزار مديری بودیم كه گه‌گاه ساعت ما را خوش می‌كند و لب‌های ما را خندان؛ اما گويا آب به راهي می‌رود كه قورباغه مي‌تواند ابوعطا بخواند و تا میدان در دست نوچه‌ها است، این مردم نگون‌بخت از فریدون آدمیت حتی خبر مرگش را هم نمی‌شنوند.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت توسط |