ایرانیترین روزهای سال در پیش است: از شب چهارشنبۀ آخر سال تا سیزدهم فروردین. چه قوم شادی بودیم ما كه نحوست را هم با شادی و خنده و سبزه باطل میكردیم. جهان برای اینهمه شادی و بازی، تنگ است.
گل آغوش گشوده است تا مشامها را بنوازد. برگهای سبز سوسن و نارون را ببین كه در پیچوتاباند تا نگاه تو را بدزدند و به یكدیگر فخر فروشند. مبادا كه به داشته و نداشتهات بیندیشی! نوروز، تو را دارا میكند و همۀ گلهای نوشكفته را سارای تو. بخند و آواز بخوان و بازی كن كه سیصدوپنجاه روز گریستی و چشم از روزنامههای قاتل برنداشتی. دل و دماغت را بردهاند؟ نوروز، خروارخروار دلودماغ با خود آورده است. هر لحظه یكی را برگیر و به باغ و صحرا گریز. دست سردت را در دستان گرم بهار بگذار تا تو را نیز برویاند؛ همچون غنچههای بازیگوش كه در حجلۀ صبح، شراب ژاله مینوشند.
بهار است و معجزههای بیپایانش. اگر صالح از صخره، شتر بیرون آورد، بهار از هر گوشه، معشوقهای میزاید تا به كرشمههای عاشقكش، دیو تنهایی را از تو براند. دستهای خواهشت را بگشا كه نوبت تو است. بگیر انتقامت را از تیترهای ناجوانمرد، از فریبی كه در بازار و سیاست و مدرسه است.
خوشا شیراز و ابیانه، خوشا یزد و اصفهان و تبریز، خوشا كرمان و قزوين و ساری، خوشا كوههای خرم زاگرس، خوشا كارون و اروند، خوشا لالههای واژگون خوانسار، خوشا خیام و حافظ و سعدی و ايرج. خوشا تار و سنتور و تنبك، خوشا مستیهای صدای شجریان، خوشا شعر و تصنیف و ترانه، خوشا همهجای ایران، خوشا بهاران. تو مگر ایرانی نیستی كه حرمت نوروز را پاس نمیداری و هنوز گوش به اخبار سیاست داری؟ اكنون خبرسازترین زوج جهان، تویی و هر كس كه در كنارت نشسته است؛ از مادر پیر و فرتوتت تا معشوقۀ ناز و مهربانت. همه ایرانیاند و همه زخمخوردۀ تاریخ و فریب. رقص ماهی قرمز را در تُنگ شیشهای ببین تا گرفته باشی انتقامت را از ظلم و جهل و تعصب. انتقام، آن نیست كه شمشیر كشی و نعرههای هیبتشكن زنی؛ كه این شیوۀ تورانیان است، نه ایرانیان. انتقام، آن است كه دیواری از شادی و خوشباشی بركشی و بر روی آن بنشینی: پشت به فریبهای مقدس؛ رو به الهۀ ناز و چارمضراب شهناز و چنگ رودكی و فال حافظ.
بخند كه خندهات غبار غم از دل میروبد. چشم از ماهی قرمز برندار و بنشین و گلهای باغچه را سجده كن. مصحف باغ را بگشا و سورۀ یاسمن را هفتادبار بخوان. خوشا نماز عيش، خوشا محراب عشق، خوشا من كه تو را دارم، خوشا تو كه من را داری.
ما شادیم؛ زیرا سنگینتربن غم دنیا در دل ما است. غمی اینچنین را بايد به حال خود گذاشت و از شهر گریخت؛ كه نوروز است و گلهای صحرا خندان.
بر خلاف برخی كشورهای اروپایی، مانند سوئد و سوئیس كه در هفتصدسال گذشته هیچ جنگی نداشتهاند، ایران ما هماره یا در جنگ بوده است یا در سایۀ جنگ یا در توهم جنگ. دربارۀ جنگ و پیامدهای آن، از منظرهای گوناگون سخن گفتهاند، اما یك منظر وجود دارد كه تاكنون توجه كسی را برنینگیخته است.
جنگ، اقتضائات ویژه دارد؛ از جمله میدانداری و حضور پررنگ كسانی كه قدرت تحریك احساسات و عواطف مردم را دارند. این گروه سهم بسیاری در آمادهسازی روحیۀ سربازان و رزمندگان در جنگها دارند. كسانی كه از نزدیك شاهد بودند، میدانند كه گاهی یك مداح خوشصدا و یا یك سخنران ماهر، چقدر در بالا بردن روحیۀ جوانان برای ورود در علمیاتهای خونین و استشهادی دفاع مقدس مؤثر بود. مداحان از این جهت حق بزرگی بر گردن مردم ایران دارند.
جنگ تمام شد و سربازها به پادگانها بازگشتند، اما مداحان سنگر خود را خالی نكردند و حاضر نشدند به جایگاه و منزلت خود در پیش از جنگ، بازگردند. آنان همیشه بودهاند و خواهند بود؛ اما كمّوكیف حضورشان در سالهای اخیر، پیامدهای زیر را داشته است:
1. از آنجا كه حضور این طبقه از گویندگان و مجلسآرایان، در شرایط جنگی مؤثرتر و و موجهتر است، آنان خودآگاهانه یا ناخودآگانه میكوشند كشور را همیشه در همین حال بنمایانند و با بزرگ كردن خطر دشمنان فرضی، فضای ذهنی و عینی جامعه را جنگی نشان دهند. روشن است كه وقتی كشور در شرایط جنگی باشد، وظیفۀ آحاد مردم هم رزمندگی است، نه زندگی، و رزمندگان بیش از سیاستمدار و نظریهپرداز و روزنامهنگار، به كسانی نیاز دارند كه به آنان روحیۀ جنگی بدهند؛ یعنی مداحان. بگذریم از اینكه در دو دهۀ اخیر، انگیزه، معنا و ماهیت «جنگ» بهكلی دگرگون شده است.
2. افزایش سخنرانیها و مجالس احساسی، جا را بر نشستهای علمی و صنفی و حرفهای و تخصصی تنگ میكند و آنها را به حاشیه میراند؛ بهطوریكه در حال حاضر، بیشترین مجالس و برنامههای مردمی به گردهماییهای آیینی و احساسی اختصاص دارد. میدانیم كه مردم عادی برای شركت در مجالس و سخنرانیها، وقت و ظرفیت محدودی دارند و هر قدر كه این وقت و ظرفیت، صرف محافل احساسی شود، از سهمیۀ نشستها و گفتوگوهای علمی كم میشود.
3. مداحان و سخنرانان احساسی یا حماسی، عملا تبدیل به حزب نیرومند و فراگیری شدهاند كه حتی مراجع دینی و متفكران مذهبی از عهدۀ مقابله با خطاهای آنان برنمیآیند. اینان با تكیه بر باورهای مذهبی مردم، به جایگاهی دست یافتهاند كه گویا دینداری و زیست مذهبی در كشور ما، بدون حضور و صدای گرم و روضههای سوزناك آنان ممكن یا كامل نیست.
حزب مداحان، اكنون بدون اینكه فواید احزاب را داشته باشند، با بیشترین پشتوانههای دولتی و مردمی، در قالب هیئتهای مذهبی، فعالیت حزبی میكنند. آنان اكثر كاركردهای احزاب را دارند؛ اما خود را بسیار فراتر و محقتر از احزاب میدانند و حاضر به پرداخت هزینههای حزبی نیستند.
4. پیامد دیگر، تسرّی و گسترش ادبیات مداحی به دیگر طبقات اجتماع است. مداحان به انگیزههای مختلف در همۀ امور سیاسی، فكری، عقیدتی، جهانی، دینی، ورزشی، فقهی، ادارۀ امور شهری و... اظهار نظرهای تندوتیز میكنند و كسی را یارای مقابله با آنان نیست. اكثر دخالتهای این گروه در امور كشوری و عقیدتی از مصادیق دخالت غیر اهل فن در امور فنی است. اگر خوشبینانه بنگریم، این دخالتها و نظرورزیهای غیر كارشناسانه، برای آنان در حكم ادای وظیفۀ دینی و ملی است، و چنان در این راه ثبات قدم دارند كه حتی دیگران را نیز به شیوۀ خود متمایل كردهاند. نمونۀ آشكار و بارز این تمایل را میتوان در موضعگیری یك كارگردان ارزشمند سینمای ایران در یك مسئلۀ تخصصی دید. ناپسندی این دخالت، هرگز به معنای حقانیت طرف مقابل نیست. سخن در این است كه این نوع احساس وظیفه كردنها، میراث زودبازده مداحان است.
البته شاید نتوان بر مجیدیها خرده گرفت؛ چون چندی پیش، لیدر یكی از هیئتهای مذهبی و گروههای سیاسی، پا در كفش سینماگران هم كرد و «اخراجیها» را ساخت. اگر دهنمكی میتواند فیلم بسازد، چرا مجیدی بیانیۀ احساسی و حماسی صادر نكند؟ این به آن در.
آزادی، فقط یك موقعیت بیرونی نیست؛ شايستگی اكتسابی و دورانديشانهای است برای زندگی بهتر و بهرهوری از استعدادها و علایق درونی. این روش تا كنون جایگزین بهتری نداشته است و بدون آن، هیچ ارزشی، ارزش نیست و هیچ عملی به نتیجۀ مطلوب نمیرسد. آزادی، تنها موقعیتی است كه در آن واقعیت زشت و زیبای جامعه، بدون پردهپوشی نمایان میشود. در غیبت آزادی، هزاران پرده بر اعمال و اندیشهها میافتد و كسی نمیداند كه در پس این پردهها چه میگذرد تا به فكر چارهجویی افتد.
آزادی، یك فرصت طلایی برای دستیابی به آرزوهای فردی نیست؛ روشی بیبدیل برای زندگی جمعی است كه متأسفانه هزینه و آمادگی فراوانی میطلبد. به گمانم بهرغم پرداخت هزینههای لازم و نالازم، ایرانیان هنوز آمادگی كافی برای این نوع زندگی را نیافتهاند. جامعهای كه مسئلۀ آن، در نیمی از سال این است كه قمه بزنیم یا نزنیم، و در نیمۀ دوم، این است كه از روی آتش بپریم یا نپریم، هنوز باید چشم به راه قهرمان باشد و منجی.
شاید علت این وضع غمانگیز، تاریخ جنگی و جغرافیای ویژۀ ما باشد؛ تاریخی سرشار از زدوخوردهای داخلی و خارجی كه همیشه برای برونرفت از آنها، ظهور قدرتی قهار و بیرقیب ـ هرچند خودكامه ـ را آروز میكردهایم. به لحاظ جغرافیایی نیز، خاورمیانهای بودن، اقتضای همین وضع را داشته است.
هرگاه كه امیدی میوزد، كسانی هم پیدا میشوند كه با سوءاستفادههای ناجوانمردانۀ خود، این نسیم را به طوفانی ویرانگر تبدیل میكنند. این كسان، نه از بیرون مرزها كه از داخلیترین بخشهای اجتماع سربرمیآروند. این كسان، خود از همه بیشتر محتاج آزادیاند؛ اما بیش از همه زیر پای آزادی را خالی میكنند، و آزادی را چنان چیزی مینمایانند كه مردم به رضاخان قزاق دخیل میبندند تا از شرّ آن رهایی يابند. ما با همین كسان زندگی میكنیم و از هم گزیری نداریم.
وبلاگستان، فرصتی است برای تمرین و تجربۀ آزادی؛ اما همین فرصت یگانه، گاهی چه بیرحمانه یأسآور میشود.
برایند نظر دوستان در حاشيههای پست قبلی، شاید این باشد كه هنوز نیاز به فرصت و تمرین داریم و در این مدت، تنها كاری كه نباید كرد، پرخاش به يكدیگر است. رفتار یكایك ما در این بازی سخت و نفسگیر، تأثیر ناپیدایی دارد كه به كار آیندگان بیش از اکنونیان میآید.