تمام عرفان و ادبیات كهن ما در پی «انسان كامل» است. آن را نیافتند و از انسانهای دور و بر خود هم غافل شدند. مولوی دوستداشتنیترین عتیقه شعر فارسی، شیخِ چراغبهدستی داشت كه در شهر میگشت و یك انسان نمییافت.(گریۀ حضار)
در هفتشهر عشق عطار، یك انسان نبود كه ارزش چند بیت ساده را داشته باشد. او به سيمرغ مياندیشید، نه سی مرغ.
دلبریهاي سرو سمین سعدی، او را به صحراهای شیراز كشاند و كوچههای تنگ شهر را از ياد او برد. او نه شهر میشناخت و نه شهروند؛ مگر «شهربند هوای جانان» و «گدایان خیل سلطان».
حافظ بزرگوار نیز چشم در چشم همسایهاش میدوخت و میگفت: «آدمی در عالم خاكی نمیآید بهدست!»
آنان برای خود عالمی دیگر ساختند وز نو آدمی. ما هم بیكار ننشستیم و فروغ و شاملو و هدایت ساختیم.
هر كجای این عالم كه باشی چهرۀ سوخته و دردكشیده او را میبینی. نلسون ماندلا را نمیتوان ندید.
همۀ جوانی خود را در زندان آپارتاید گذراند و آن روز كه با اولین انتخابات آزاد آفریقای جنوبی بر مسند ریاست جمهوری كشورش نشست(1994) نشان داد كه دنیا هنوز از زادن گاندیهاي ديگر عقیم نشده است. شباهتهای اخلاقی و رفتاری او به گاندی، كم نیست. در سالهای پایانی زندان، چندینبار زندگی گاندی و نهرو را خواند و تحصیلاتش همچون گاندی در رشتۀ حقوق بود. در سال ۱۹۹۳ جایزۀ صلح نوبل را به نمایندگی از تمام آفریقاییها پذيرفت؛ اما معتقد بود مهمترین نشانی كه به او دادهاند، نشان شهروندی هندوستان است كه قبل از او تنها دو غیرهندی دیگر مفتخر به كسب آن شدهاند: مادر ترزا و عبدالغفارخان. در سال ۱۹۹۹ پس از اتمام دوران ریاست جمهوریاش، از سیاست كناره گرفت و اكنون همۀ فعالیت و حضور اجتماعی ماندلای 85 ساله، در پیشبرد برنامههای بهداشتی آفریقا خلاصه میشود.
در پایان یكی از انتخابات پارلمانی كه اكثریت قوی را موافقان او تشكیل داده بودند، اعلام وضعیت غیر عادی كرد و خواستار تشكیل شورای امنیت ملی شد؛ زیرا عقیده داشت: موافقان، ما را حمایت میكنند، اما منتقدانْ هدایت، و ما اكنون بیش از حمایت، به هدایت احتیاج داریم. كمترین عقلانیت سیاسی اقتضا میكند كه قدر منتقدان را بدانیم و آنان را از جمع خود نرانیم. نزدیك به چند قرن است كه عقلای عالم دریافتهاند كه نظامهای سالم سیاسی، هم به موافق و همراهی نخبگان نیاز دارند، هم به منتقد و مخالف.