برخاستم از خوابي كه جز ناقوس ابد آشفتهاش نكرد. تو بودي و اتاقك سردي پر از هيزمهاي تر. آتش خرناسه ميكشيد. گفتي دل به من بسپار. خواستم كه بسپرم، اما يادم آمد كه از مدِّ ضاد در ولاالضالين، هنوز فرود نيامدهام. گفتي دل به من بسپار. خواستم كه بسپرم، اما نسپردم. دانستم كه تو نيز دو گونه سخن داري: سخني كه من ميشنوم و سخني كه تو ميشنواني. چه زيركي تو اي ناتور دشت، اي آخرين وسوسۀ مسيح، اي چوپان گرگها.
ديروز تو بودي و تو. امروز تو هستي و تو. فردا هم تو خواهي بود و تو. و من ميان اينهمه تو، تو را نمييابم. تو كيستي؟ چيستي؟ آيا هستي؟ آري هستي؛ وگرنه من بودم و من، و من ميان اينهمه من، تنها بودم. آري هستي؛ وگرنه جهان معمايي نداشت و چه احمقانه است جهان بی معما. آري هستي؛ وگرنه من نميدانستم بعد از آنكه اتم را شكافتم، براي كدامين لعبت شيرينكار دام بتنم. تو آنقدر خوبي كه حتي اگر نميبودي، من ميآفريدمت؛ با همين دستان گنهكار. من آموختهام كه بي تو نميتوان زيست؛ حتي اگر رداي موبدان بر تن كنم؛ حتي اگر نعرۀ مداحان را باور كنم.
هزار در هزار سال زيستم و بيش؛ اما تا امروز ندانستم كه با تو چه بايد كرد. ميگويند تو ميداني با ما چه خواهي كرد. آيا انصاف است كه تو بداني و ما ندانيم؟ من هنوز نميدانم آنگاه كه در زهدان مادر بودم، رو به سوي حيات داشتم يا به جانب مرگ ميشتافتم. انصاف است كه چماق مرگ را هميشه بالاي سرم نگه داري تا مباد كه از حيات برخورم و براي آنكه نامي از تو باشد، نانم رنج باشد و آبم اشك؟
ديروز را به خاطر ندارم و از فردا بيخبرم. ميان اين دو جهل، اينهمه امضاي عالمانه چيست كه از ما ميگيرند؟ به كدام آيين روا است كه هزار راه پيش پاي كسي نهند و بر سر هر راه بنويسند «راه اين است و بس؟ مباد كه به راهي دگر روي كه گمراهي است!» باور كنم كه ما عزيزترينيم و بهترينها را به ما دادهاي؟ ... باور ميكنم. چون اگر جز اين بود، تو در پايان همۀ راهها نايستاده بودي. يقين دارم آن كه تو را دوست دارد، تو نيز دوستش داري و تو دوستانت را گمراه نميكني؛ حتي اگر تو را نشناسند و ندانند كه هستي يا نيستي. دوستداران تو دو گونهاند: آنان كه دوستت دارند و آنان كه ميگويند كاش بودي. بدان و ميداني كه اينجا همه تو را دوست دارند؛ حتي آنان كه نميدانند هستي يا ميدانند كه نيستي. اما هر كس خداي خويش را دوست دارد و تو با همه خويشي.
چهارده قرن پيش، چوپان خوشنامي در مكه، به مخالفت با بتپرستي برخاست و سخن از خداي ناديدني و دين تازه گفت. جامعۀ قبيلهسالار عربستان، نخست اين دعوت را برنتافت، اما پس از دو دهه، دينِ تازه قوام يافت و نخستين جامعۀ اسلامي را در مدينه تشكيل داد. دويست سال بعد، پايههاي تمدن بزرگ اسلامي نيز پيريزي شد و در قرنهاي چهارم و پنجم هجري، بزرگترين مدنيت اجتماعي جهان، لقب اسلامي داشت.
از آغاز قرن ششم، پايههاي اين تمدن بزرگ و جهاني، يكيك فرو ريخت و اكنون اثر چنداني از آن باقي نيست، مگر در كتابهاي تاريخي و آثار باستاني. دوران تمدن اسلامي _ به هر دليلي _ سر آمد، اما ديانت، فرهنگ، احكام و باورهاي اسلامي كمابيش باقي ماند و در روزگار ما بيش از يكميليارد پيرو دارد.
حج اين فرصت را به هر حجگزاري ميدهد كه عصارۀ امت ميلياردي محمد(ص) را يكجا ببيند و از حالوروز آن آگاه شود. تفاوت مسجدالحرام و حرم نبوي با هر مكان ديگري در دنيا فقط در قداست و حرمت آنها نزد مسلمانان نيست؛ بلكه نوع، جنس، اخلاق، سطح آگاهيها و رفتار انسانهايي كه هر ساله در اين مكانها حضور مييابند، با نوع، جنس و رفتار هر مجموعۀ ديگري در اين جهان فرق ميكند. دربارۀ منشأ اين فرقها همهگونه سخن گفتهاند؛ هم خصمانه، هم همدلانه و هم خنثي(گزارشگرايانه). اما منشأ مهمي كه كمتر ديده و گفته ميشود، ماجراي ژن و نژاد است. نزد كسي كه اين سفر معنوي را رفته و برگشته، و هزاران حاجي مسلمان را از دهها كشور به چشم ديده و گاه با آنان همزبان شده است، منشأ نژادي اهميت ويژهاي مييابد. به گمانم، اگر پيروان اسلام از نژادها و اقوام ديگري _ مثلا از مغرب جهان _ بودند، اكنون اسلام و مسلماني معنا و وضع ديگري داشت. بر پايۀ اين نظريه/ فرضيه:
اولا، آنان كه در جستجوي علل ناكاميهاي ملي و تاريخي ايران، سراغ دين و آموزههاي اسلام ميروند، با دستان خالي برميگردند. زيرا خصلتهاي نژادي بيش از باورهاي ديني در كاميابي يا ناكاميهاي بيروني جوامع مؤثر است.
ثانيا، ماهيت و كيفيت نژادها تأثير فراواني در نوع تفسير و ميزان تأويل اديان دارند.
ثالثا، براي پيشرفت و توسعۀ مدني، اصلاح فكري و تربيتي نژادها، در درجۀ اول اهميت و فوريت قرار دارد؛ حتي مهمتر و فوريتر از نوانديشي در دين و كسب علوم جديد.
اما چرا نژادها تن به تفاوتها دادهاند؟ و آيا اصلاح و تربيت آنها ممكن است؟ به عقيدۀ بسياري از مردمشناسان جهان، عامل جغرافيا و حوادث طبيعي و انساني در شكلگيري ماهوي نژادها بسيار مؤثر است، و باز به باور اكثر جامعهشناسان، اصلاح و تربيت هر نژادي ممكن است؛ البته نه آسان و ارزان.
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود، وليك به خون جگر شود
اين نظريه/فرضيه چند تبصرۀ مهم نيز دارد كه به رغم اهميت فوقالعادۀ آنها در اينجا مجالي براي توضیح آنها نيست:
يك. عامليت نژاد، منحصر به فرد و لاشریک له نيست؛ بلكه عوامل ديگري نيز وجود دارند كه آن را تكيمل يا خنثا ميكنند؛ مانند همسايگان و منطقه جغرافيايي. به همين دليل بايد بپذيريم كه مثلا دموكراسي در كشورهاي خاورميانه يا قاره اروپا يا آمريكاي لاتين بهتقريب سرنوشت يكساني دارد.
دو. برخي از آيينها با برخي از نژادها سازگارترند. بنابراين نژادي كه مجبور به پذيرش آييني ناسازگار با روحيات خود شده است، يا در اولين فرصت آيين تحميلي را پس ميزند و يا در روح و محتواي آن دست ميبرد و آن را با خصلتهاي مزمن خود سازگار ميكند. منشأ بسياري از مذاهب و فرقهها همين خصلت موافقسازي اقوام و ملل است.
سه. دليل تعدد اديان، تعدد و تنوع نژادها است.