همة جمال و شكوه رؤيايي كعبه در سادگي او است. هزاربار بايد خدا را شكر كرد كه دست تزيينگر بشر از آن كوتاه است و اين سراي ساده را به هنرهاي عجيبوغريب خود نيالوده است. كعبه، اين بناي چارگوش و سيهپوش، ساكت و آرام در گوشهاي نشسته است و به احترام هر تازهواردي از جا برميخيزد و به او سلام ميكند. كسي پيش او احساس حقارت نميكند و مثل هر انسان بيريايي، هميشه آمادة دوستي و رفاقت است. چنين بناي ساده و بيريايي نميتواند كار بشر باشد. آدميان، عادت به آلودن و تزيين و تركيب و رنگآميزي دارند، اما دست بشر، تا كنون نتوانسته است اين كلبة خشتي را در هنر معماري و صنعت ساختمانسازي خود غرق كند.
كعبه همچون نام سادهاش(چارگوش)، بيريا است. منتظر است تا تو بيايي و بگويي و او بشنود. بيگانهترين حس در اينجا احساس بيگانگي است. اينجا پاكترين نگاهها ردوبدل ميشوند و راستترين سخنها به زبان ميآيند و يا همچون ماهيهاي كوچك و قرمز در حوض دل بيقراري ميكنند. ديني كه كعبه ندارد، گوشهاي خلوت براي پيروان خود نساخته است تا آنجا بنشينند و كفگير بازخواست به اعماق وجود خود بزنند. جز شرم، جز حيا و جز خجلت از آنچه رفته است، بند ديگري بر زبانها نيست. همه همان را ميگويند كه باور دارند و عمري به آن انديشيدهاند. از شگفتيهاي اين خانه آن است كه وزن آرزوها را كم ميكند؛ حاجات را از چشم مياندازد و گويي دنيا را وارونه ميكند. كجا ميتواني رفت كه آرزوهاي حقير تو آنجا با تو نباشند؟ چشم در كدام خانه خواهي انداخت كه تو را نه به نشستن و خوابيدن، كه به چرخيدن و رقصيدن وادارد؟
اينجا كعبه است و اينجا چيزي نميخورانند و اينجا چيزي نمينوشانند. سعي است و هروله و چرخيدن. يكي را بايد لبيك بگويي، ديگري را سنگ بزني، قرباني را تيغ بر گلو كشي و موي تظاهر از سر بر زمين ريزي. اينجا طعم تسليم بودن را ميچشي. عقل سركش اينجا رنگ به رخسار ندارد تا دل از جوانان بريايد و پيران را حسرت خوراند. هر كه باشي، اينجا بايد بچرخي و هروله كني و سر بتراشي و كفن پوشي و ريگ از زمين برگيري و به سويي كه نشانت ميدهند پرتاب كني. اينجا كسي ناز خرد را نميكشد. تمرين بندگي است و چشيدن طعم فرمانبري و لذت چيرگي بر چندوچونهاي عقل جزئي.
كعبه، ايستاده است تا ببيند تو چگونه بر عقل خود چيره ميشوي. عقلي كه هميشه بر تو فرمان براند، دشمن خانگي است. گاهگاهي بايد او را بيرون درگاه گذاشت و به اندرون آمد. كعبه، تو را ميخواهد، نه عقل و دانشت را. اينجا ميآموزي كه عقل آخرين منزل هستي انسان نيست؛ چنانكه اولين عطاي هستي نيز نبوده است.
خاموش باش تا كعبه با تو سخن بگويد. از ابراهيم بگويد كه توحيدْ ميراث دليريهاي او است؛ هاجر را به يادت آورد كه عشق فرزند، سرگردانيهاي او را ميان صفا و مروه، آيين عبادت حاجيان كرد؛ اسماعيل را پيش چشمت آورد كه بداني ريشه در كدام تاريخ داري.
كعبه تنها بازماندة خدا است كه تفسير نشده است. ميراثهاي آسماني خدا به معجزة دستان تفسيرگر ما يكيك از ميدان نظر دور شدند و به بيابانهاي تأويل و تفسير سر نهادند. اگر تفسير زبان روشنگر است، باري اما عشق بيزبان روشنتر است. عمري رودرروي كعبه ايستاديم و نماز خوانديم. كعبه را هم بايد فرصتي داد تا اگر حرفي دارد بگويد. من ايستادم و شنيدم: دست از تفسير و تأويل ما برداريد و من را و صاحبم را همانگونه كه هستيم بخواهيد و بخوانيد. من را و صاحبم را به اين و آن ارجاع ندهيد، كه فهميدن، فهميدن است، نه تفسير و تأويل كردن. چرا براي فهميدن ما همه چيز را واسطه ميكنيد جز فهم خود را؟ دين خدا سادهتر از آن است كه فهم آن نيازمند تفسيرهاي صدجلدي و سخنرانيهاي هنرمندانه و پيرزنكش باشد. ما همينيم كه ميبينيد؛ ساده و آسان و بيتكلف. اگر رمزورازي در كار است، كليد آن در سادگي است نه در بيگانگي. راز، معما نيست؛ نور آشكاري است كه زيركيهاي شما آن را ميپوشاند.
اي كعبة بيآلايش، همچنان به روي غمزدة ما بخند و آراممان كن و آن دلي را كه از فراق بيتاب است، تاب و توانش ده تا بازبيند ديدار آشنا را.
اي كعبه، تو را سوگند به معصوميتي كه در خشتهاي تو هست، مظلومان عشق را فرصت ده تا جهان را به معجزههاي جاويد خود بيارايند و زيركان را شرمسارتر از نمرود و فرعون به كاخهاي زيارتي خود تبعيد كنند.