ايران و ايراني در اين سالها، بيش از هر چيز به «اميد» نياز دارد. ما اميد خود را از دست دادهايم و هرگاه به يكديگر ميرسيم، پيكر بيجان اميدواري را زخميتر ميكنيم. ما غمهاي خود را جار ميزنيم و چنان از اوضاع شخصي و احوال عمومي كشور ميناليم كه عزم و اميد را در دلهاي ديگران ميميرانيم. از اندوه دل با ديگران گفتن، آدم را سبكبار ميكند؛ اما از اينهمه ناليدن و شكايت چه سود؟
گفتهاند: به جاي دادوفرياد عليه تاريكي، شمعي روشن كنيد. تا ميتوانيم بايد به خود و ديگران اميد بدهيم. ما را افسردگي و نااميدي به اين روز سياه نشانده است. روزنامهنگاري از ديار فرنگ ميگفت: در صد سال اخير، كشور ما سهبار ويران شد و ما هربار آن را از نو ساختيم. او در شگفت بود از اينهمه نااميدي و افسردگي كه در جان روشنفكر ايراني لانه كرده است.
شاعران عزيز! لطفا ما را فقط در غمهاي خود شريك نكنيد؛ با ما از شاديهاي خود هم بگوييد. هميشه از درد عشق و غم ناكاميهاي خود با ما گفتهايد، هرازگاه نوري از اميد و شادي هم به دلهاي تيرهبخت ما بتابانيد. نويسندگان گرامي! جان آزرده ما را اينهمه گرانبار از درد و رنج نكنيد. فرزندان خلف مولوي! گاهگاهي سخن از شهد و شكر هم بگوييد. ما خوانندگان شعرها و نوشتههاي شما، همانقدر كه محتاج هشياري هستيم، به نشاط و اميد هم احتياج داريم. اينگونه كه شماييد، هرگز شعرِ تر نميانگيزيد. آينده را دست اميد ميسازد و پاي همت. ما را با غزلهاي غمبارتان بيدست و پا نكنيد.
شايد روزهاي سختتري در پيش باشد؛ اما چه باك! هنوز خورشيد، وقتشناس است و هر روز از بالاي ديوار همسايه به حياط خانه ما ميريزد. هنوز در باغچههاي ما گلهاي سرخ و سفيد و نارنجي ميرويد، هنوز دماوند هر روز صبح، سينه سفيد و ستبرش را صاف ميكند و به شهر سلام ميدهد. كارون و زايندهرود، هنوز راههاي پر پيجوخم را ميكوبند و پيش ميروند؛ زايشگاهها خلوت نشدهاند؛ فرزندان ما بازي ميكنند و اطمينان دارند كه ما آينده آسوده و آرامي براي آنان ميسازيم. دفتر تاريخ ما هنوز برگهاي سفيد بسياري دارد كه انتظار قلم ما را ميكشند. ما هنوز زندهايم و زندگي را دوست داريم. اميد به آينده انرژيزا است، كيميا است، و آن كه اين كيميا ندارد، نيازي به دشمن ندارد.
هيچچيز اكنون براي اين مردم خسته، شفابخشتر از اميد به آينده نيست. در عزاها و عروسيها، در اتوبوس و تاكسي، در مدرسه و بازار، در خيابان و خانه، از اميد بگوييد و از آسماني كه دوباره آبي خواهد شد و از فردايي كه قطار سرنوشت را بر روي ريل امنيت و اطمينان مياندازد. از غم و اندوه و درد و رنج گفتن، بس است.
سوگند به دلهاي خسته و جانهاي آرزومند كه «چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند». روزهاي خوش و آسودگي در راه است؛ روزهايي كه ديوانگي و بيحيايي، جاي خود را به عقلانيت و شعور ميدهند و ايران دوباره لبخند خورشيد را جشن ميگيرد. من ايمان دارم كه آسمان اين سرزمين، اين چند لكه ابر سياه را كنار خواهد زد و دوباره تن آبي خود را نمايان ميكند. هر چه برازنده ما است، دير يا زود از راه ميرسد و آنچه نه در اندازه ما است، رفتني است.