تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

مي‌گويند روزي يكي از شاهان صفوي از دلقك خود (گويا كريم شيره‌اي) پرسيد: مركز عالم كجا است؟ دلقك پاي خود را محكم به زمين زد و گفت همين‌جايي كه من ايستاده‌ام. اگر شما منكريد، متر كنيد!

در ميان عقايد همۀ آدم‌ها مي‌توان عقيده‌هايي يافت كه همين وضع را دارند؛ يعني باورهايي كه پذيرفتن‌ آنها سخت است، اما رد و انكارشان سخت‌تر. صاحبان اين نوع عقيده‌هاي عجيب و غريب، معمولا پس از اندكي تلاش ناموفق براي به كرسي نشاندن حرفشان، به مخالفان خود مي‌گويند: شما بياييد خلافش را ثابت كنيد!

يكي از مريدان شخصي كه چند قرن پيش درگذشته است و مؤسس يكي از سلسله‌هاي صوفيه است، مي‌گفت: «فلاني (قطب سلسله) اگر پف مي‌كرد، ستاره‌ها خاموش مي‌شدند؛ اما پير ما مقامات معنوي خود را از مردم عامي پنهان مي‌كرد و همچون انسان‌هاي عادي مي‌زيست.» شما چگونه مي‌توانيد به اين آدم ساده‌دل تفهيم كنيد كه اين حرف‌ها بنيان و اساس ندارد و اگر هم داشته باشد، دردي از تو دوا نمي‌كند؟ اما اگر بخواهيد از سر دلسوزي و تعهد به حقيقت، او را از اين عقايد برگردانيد، ظاهرا بايد يكي از اين چهار كار را بكنيد:

يك. دربارۀ اين‌گونه ارادت‌ها و روابط مريدانه به او هشدار دهيد و بگوييد: «درباره مرادت و هر انسان ديگري آزادانديش باش؛ زيرا اين‌گونه باورها روح و عقل تو را مسخ مي‌كند.»

 اين راه، بسيار دشوار است و معمولا نتيجه نمي‌دهد؛ زيرا به قول مولوي:

هر دروني كه خيال‌انديش شد

چون دليل آري، خيالش بيش شد

دو.  مِهر آن قطب كذايي را در دل او سرد كنيد، و او را به قطب و مراد ديگري حواله دهيد. اما باز هم مشكل چنداني حل نمي‌شود؛ چون به هر حال اين قطب جديد هم حرف‌هاي ديگري دارد كه علي‌القاعده مريد بايد آنها را هم بپذيرد. او نمي‌تواند بگويد من مريد شما شدم فقط براي اينكه از دست مراد قبلي خلاص بشوم و ديگر هيچ! 

سه. راه سوم اين است كه اعتنايي به او و عقايدش نكنيد و بگذاريد او با باورهاي خود خوش باشد و زندگي كند. اما اگر آن عقايد كذايي، مستلزم هزينه‌هاي مادي، جاني، معنوي، فرهنگي، تاريخي، انساني، اجتماعي و ... براي جامعه باشد، تكليف چيست؟ با صاحبان اين‌گونه باورها چه بايد كرد؟ بحث؟ معمولا فايده ندارد. خشونت؟ نتيجۀ عكس مي‌دهد. تحمل؟ گاهي ممكن نيست.

چهار. راه چهارم اين است كه ضرورت و فايدۀ «گفتگو» را در جامعه نشان دهيم و حتي اگر توانستيم بر اندام نحيف اين فضيلتِ ازيادرفته، جامۀ قداست بپوشانيم؛ يعني گفتگو و نقد را نهادينه كنيم و چنان فرهنگي بسازيم كه همگان بدانند و باور كنند كه مخالفت با نقد و گفتگو، يعني مخالفت با حقيقت، و دشمني با انسان؛ يعني انحصارطلبي و اقتدارگرايي. كاش گفتگو‌هاي شفاهي و كتبي در جامعۀ ما به اندازۀ يكي از امامزاده‌هاي گمنام زواره مقدس و محترم بود. آنگاه كه گفتگو را ارج نهاديم و رودرروي هم نشستيم و حرف‌هاي همديگر را شنيديم، اندك‌اندك خِرد‌هاي خُرد، جاي خود را به خرد جمعي مي‌دهند كه محصول هزاران‌سال تفكر و تجربۀ ميلياردها انسان است. اين راه، ممكن است در كوتاه‌مدت، رشتۀ ارادت آن مريد ساده‌دل را از آن مراد مرموز پاره نكند؛ اما به‌حتم در درازمدت، گردن‌هاي بسياري را از يوغ جهالت و حماقت مي‌رهاند.

اما شايد كسي كه بايد بيدار شود، منم، نه ديگري. شايد لازم باشد پس از فراغت از بحث و جدل با ديگران، سرسوزني هم سر در گريبان خود برم و به قدر چند لحظه بينديشم كه حقيقت شايد نه آن باشد كه در ذهن و زبان من است. شايد آن دلقك منم؛ شايد آن دلقك تويي؛ شايد ...

همۀ ما به باورهاي خود عشق مي‌ورزيم، و تا سروكلۀ عشق جديدي پيدا نشود، دست از عشق‌هاي كهنه برنمي‌داريم. تنها راه رهايي از دلبستگي‌هاي مزمن، احترام به حقيقت است. عشق به حقيقت، از عهدۀ عشق‌هاي ديگر برمي‌آيد. اگر با باورهاي خود، رابطۀ عاشقانه برقرار كنيم، هرگز از چنير آنها خلاص نخواهيم شد، و اگر عشق به حقيقت را ميان صدها عشق و ارادت ديگر، گم كنيم، همۀ عمر دلقك‌وار پا به زمين خواهيم كوفت و فرياد خواهيم زد كه مركز عالم همين‌جايي است كه ما ايستاده‌ايم.

+ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 |