مشممد درشكهچي، آدم عيالوار و بيچارهاي بود. مسافرهايش را كه پياده ميكرد، هر چي از آنها در درشكه جا ميماند، براي خودش برميداشت و برنميگرداند. يك روز، خانم جواني را سوار ميكند. بين راه، مشممد درباره آن خانم هزارجور خيالبافي ميكند و از هر دري سخني ميگويد. تا اينكه بالاخره سر پيچ ميدان خراسان، خانم جوان و ساكت ميگويد: «نگه دار.» چند قدم بالاتر درشكه آرام ميگيرد. مسافر، پول درشكهچي را ميدهد و سريع ميان مردم گم ميشود. مشممد به عادت هميشگي نگاهي به صندلي عقب مياندازد. بقچه سياه و باريكي را ميبيند كه گوشة صندلي افتاده است. شلاقهاي چرمي اسب را رها ميكند و ميپرد پايين. وقتي به بقچه دست ميكشد، احساس ميكند داخل آن يك موجود زنده است. با عجله دستمال را باز ميكند و همينكه چشمش به يك بچه سفيد و لاغر ميافتد، دو دستي ميزند بر سرش.
اين داستان ـ مثلا ـ قرار است بگويد بزهكاريهاي كوچك آدمها (مثل پس ندادن اشياي مردم) كمكم جامعه را به موجودی وحشتناك تبديل ميكند كه به هيچكس رحم نخواهد كرد. هميشه جامعه زورش بيشتر است و دير يا زود انتقامش را ميگيرد. اما آيا اگر مشممد اين قانون را ميدانست، دست از دلهدزدي برميداشت؟ نه. چون همين الان هم همه ميدانيم كه خلافكاريهاي حقير ما جامعه را فاسد ميكند و در نهايت دودش به چشم خودمان ميرود؛ ولي باز كار خودمان را ميكنيم. چه چيزي ميتوانست مشممد را از دلهدزدي بازدارد؟ بينيازي و شرافت روحي. چرا بينيازي و شرافت روحي در او نبود؟ چون او در جامعهاي زندگي ميكرد كه فقر و تبعيض از سر و روي آن ميباريد و فقر كمكم روح را فاسد ميكند. فقط روحهاي بزرگ ميتوانند در مقابل فقر خويشتنداري كنند. اما چرا جامعه فقير بود؟ چون مديران لايقي نداشت؟ چرا مديران كشوري و شهري نالايق بودند؟ چون مديران دانا و لايق، اسم «مار» را مينويسند و حاكمان عوامفريب شکل «مار» را ميكشند و مردم هم گول ميخورند. چرا گول ميخورند؟ چون آگاهي نيست. چرا آگاهي نيست؟ چون ترس و محافظهكاري در جان اكثر آگاهان و فرزانگان مشرقزمين، لانه كرده است. بالاخره بايد يك صدايي از جايي بلند شود تا مردم بشنوند و امروز يا فردا تكان بخورند. ترس و خطر نكردن در ميان نخبگان ما ذاتي شده است. البته بيچارگيهاي ما دلايل ديگري هم دارد، ولي به هر حال گناهكار اصلي نه مشممدِ درشكهچي است و نه آن مادر جوان كه فرزندش را به سيل حوادث سپرد.