اگر خدايي وجود ندارد، پس فرقي نميكند كه تو چگونه ميانديشي و به چه اموري اعتقاد داري يا نداري؛ بلكه فقط بايد به قوانين عرفي جامعه احترام بگذاري تا يك شهروند خوب باشي و خوب زندگي كني. گهگاه نيز سري به وجدان يا احساساتت بزني تا آن بخش از وجودت نيز ارضا شوند.
اگر جهان را خدايي است، باز از دو حال بيرون نيست: ملتزم به عدالت است؛ التزام به هيچنوعي از عدالت ندارد.
اگر خدايي هست، اما قرار نيست به عدالت و انصاف رفتار كند، باز فرقي نميكند كه تو چگونه باشي و چه رفتارهايي داشته باشي؛ زيرا او آن ميكند كه خود ميپسندد، نه آنچه سزاي من و تو است.
اگر خدايي هست و جز به عدل و انصاف حكم نميكند و با هر كس آن ميكند كه سزاوار او است، باز دو گزينه پيش رو است: يا عدالتش _ همچون آدميان_ بر اساس ظواهر و شواهدِ آشكار است، و يا اينكه نخست حقيقت امر را ميبيند و سپس ظواهر را.
اگر افعال ظاهری و باورهاي بخشنامهاي و عقايد موروثي، نزد او اصل باشند، واي بر گاندی.
اگر او عادل است و عدالتش چشم دارد، خوشا آنان كه ميانديشند و تركشهاي انديشه، بر جسم و جانشان، زخم ترديد نشانده است. آن زخم و زحمت، نزد پروردگار رحمت، بسي ارجمندتر از آرامشهاي تقليدي و باورهاي جزمي است.
خون، شهيدان را ز آب، اوليتر است
اين خطا از صد صواب اوليتر است
بوَد آيا كه در ميكدهها بگشايند
گره از كار فروبستۀ ما بگشايند
در ميخانه ببستند، خدايا مپسند
كه در خانۀ تزوير و ريا بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار كه از بهر خدا بگشايند
ما خاكستر زمانهاي هستيم كه تا مغز استخوانش سوخته است. هيچ معلوم نيست كه ظالم كيست و مظلوم كدام است. همه رعيتهاي خان جهليم. همه مظلوميم؛ حتي آنان كه ميكشند و ميدرند. ظالم، ظلمت است. با همين دو چشم خود ديدهام كساني را كه مظلومانه ظلم ميكنند و در هر جنايت، جز به رضايت خدا نميانديشند. آنان جرمي ندارند، جز اينكه هيچگاه نخواستند يا نتوانستند لحظهاي با خود خلوت كنند. آنقدر مراسم و مجالس و برنامههاي علمي و عاطفي دارند كه فرصت خلوت كردن با خود را ندارند.
به گمانم بهترين نقطۀ شروع، جدا كردن «دعواي حق و باطل» از « عرصۀ حقوق» است؛ يعني بپذيريم كه همه حقوقي دارند، هرچند حق نباشند. آنچه اكنون همچون ديو مست همه چيز را به هم ريخته است، آميزش نامشروع حق با حقوق است. بايد بياموزيم كه هر وجودي، حقوقي دارد؛ حتي اگر حق نباشد، حتي اگر باطل باشد، حتي اگر با حق بستيزد. صدها و هزاران بمب، آنقدر ويرانگر نيست كه ربط دادن حقوق انسانها به ماجراي حق و باطل، ويرانگر است؛ بگذريم از اين كه تا پردهها نيفتد، نيست معلوم كه كه خوب است و كه زشت.
كدام خدا اين حق را به ما داده است كه نگذاريم ديگران آزاد باشند و آنگونه كه ميخواهند زندگي كنند؟ مگر مردم چندبار به دنيا ميآيند و چندبار زندگي ميكنند كه اينبارشان بايد به ميل و اراده و عقيدۀ ما باشد؟ شايد جنايتي ظالمانهتر از اين نباشد كه زندگي و حقوق مردم را بر كفههاي ترازوي حق و باطل بنشانیم و خود پشت آن بايستيم. سوگند به حق كه حق يا ناحق بودن كسي، ربطي به حقوق او ندارد.