دوست داشتم مسلمان باشم و ایرانی و آخرین میخ بر تابوت پلیدیها. دینم را موریانۀ سیاست چنان كرده است كه به هر بادی باید كفن بپوشم و به خیابان بیایم. كاش دماوند را هم به هند یا آفریقای جنوبی میبردند تا وجدانم از اینهمه ایرانگریزی عذاب نمیكشید. اما نگو و نپرس از تابوتی كه قرار بود آخرین میخها بر چوبهای سرد آن باشیم. نمیبینی صف دراز و بیپایانی از انسانها را كه برای یكشب خوابیدن در این اتاقك چوبی بهنوبت ایستادهاند؟ میشنوی صدای مرا؟ این صدای من است كه التماس میكنم «لطفا نوبت را رعایت كنید!»