خرسندم از تو؛ از ناني كه در سفرهام نيست؛ از طنيني كه در صدايم نيست؛ از شكوهي كه در شهرتم نيست. بيا تا در آغوش گيريم اين تنهايي را كه فقط ميان من و تو اتفاق افتاده است. قدر بدانيم خراشي را كه بر چهرة دوستيها هاشور زده است. سبك ميشوم آنگاه كه تو را در خود ميريزم؛ گرانبارم از اينهمه بي تو بودن. هرجا نشاني از تو ميجويم، همانجا گم ميكنمت. ميشنوم خندههاي شيرينت را هرگاه كه اسب شعورم را زين ميكنم. تا كي بازي خواهي كرد با عقل ما؟ اگر مجهولي، ميان معلومات ما چه ميكني؟ اگر معلومي، چرا تمام نميكني اين بازي خلقت را؟
هر چه هست، بودني است. اگر مرا نيافريده بودي، زنجير قهرت را بر پاي كه ميبستي؟ طلاي آمرزشت را بر گردن كه ميآويختي؟ آمدم تا بودنيهاي بسيارت را بر من نقش زني. به چالاكي صفاتت قسم كه خستهام. تو ميداني و من نميدانم؛ پس تحمل كن نادانيام را، اگر زير پرچم اعتراض، گاه عربده ميكشد. روزي ميراني و روزي ميخواني! كاش تو نيز از اين رفتن و آمدن خسته ميشدي و به ماندن و نرفتن، فرمان ميدادي!كاش!
تو را با كدامين اسم بخوانم كه نميدانم كيستي و چيستي؟ تو انبوهي از معمايي و من تودة عجز، خرمن حيرت و مقهور پرسشها. عادت كردهايم به زندگي در ميان گرههاي كور. انصاف نيست كه پرستش بخواهي از كسي كه جر پرسش نيست. ما را كه ميآفريدي، ميدانستي كه مشتي سؤال را در زمين به حال خود رها ميكني. پاسخ نميگويي چرا؟ آري؛ ميدانم كه تو پاسخي نه پاسخگو؛ اما من نيز پرسشم، نه پرسشگر.
اي لقاي تو جواب هر سؤال
مشكل از تو حل شود بيقيل و قال
كسي را كه دارش زدند، يكي از صدهاهزار صدامي است كه در گوشه و كنار جهان پراكندهاند. جهان هنوز پر از صدامهاي زنده است. صدام تكريتي مُرد؛ اما خلق و خوي صدامي نمرده است. صدام منم؛ اگر انديشهام را برترين بدانم. صدام تويي؛ اگر جز موافق را تاب نياوري و هر مخالفي را دشمن بخواني. صدام اوست كه به هر بهانهاي جان ميستاند و دهان ميبندد و قلم ميشكند.
ديدي كه چگونه پاي دار، شهادت ميگفت و سلام و صلوات ميفرستاد و قرآن ميخواند؟ پس ميتوان صدام بود و قرآن خواند؛ ميتوان صدام بود و در وقت مرگ، شهادت گفت؛ ميتوان صدام بود و از مرگ صدامي ديگر خوشحال بود.
عاقلانه نیست؛ زیرا بسا گفتهها و شنیدههای نو كه ما را به راهی دیگر چرخاندهاند و از نیمۀ راهی به ابتدای راه دیگری افتادهایم. بسا باورهایی كه اكنون در رگ و خون ماست و ما روزی دشمن خونی آنها بودیم. دیروز چنگ به صورت هم میانداختیم و امروز بوسه بر پای هم میزنیم. میشناسم كسانی را كه همۀ عمر از اندیشهای بیزار بودند و تا قدرت و فرصت داشتند، در ویرانی آن كوشیدند؛ اما آندم كه پنبۀ تعصب از گوش بیرون آوردند، آن شد كه هرگز گمان نمیكردند. تا نشنوی، همین هستی كه هستی. حقیقت، تنها یك سلاح دارد و آن گوش تو است. تا كی چنین خلع سلاح و ساكت به گوشهای بخزد و منتظر ماند كه شاید روزی صدای چكاچك جنگافزارهای دیگران فرونشیند؟
بشنو! زیان شنیدن كمتر از نشیندن است. نگو كه شنیدم و دانستم كه باطل است. آنچه تو شنیدی، گزارش احوال دوست از زبان دشمن بود. سلمان، سلمان نمیشد اگر نمیشنید یا با سمعك كلیسا میشنید. روزگاری بود كه در گوش ما سُرب میریختند كه نشنویم. اكنون مهربانتر از آناند كه چنین كنند. امروز در گوش ما صدای خود را میریزند؛ آنقدر كه هر صدای دیگر گم شود و ما باز جز پژواك همان صدای دیروزی را نشنويم.
آنان كه گوش تو را وقف صداي خود كردهاند، خود از نشنيدن به اين ظلم آلودهاند. مهرباني و گرمي صداشان را نبين. آنان نيز قرباني نشنيدناند. مگذار تو را هم به مسلخ برند. خوباند و صميمي و به هزار هنر آراسته؛ جز هنر شنيدن. تو مانند آنها نباش و بشنو. در شنیدنْ اثری است كه در دانستن نیست. جهان پر از صدا است؛ بشنو و بدان كه آدمی فربه شود از راه گوش.