من ميترسم؛ از دانستن، از فهمیدن، از هر چه نو و ديگرگون است. ميترسم از راههايى كه نرفتهام؛ از مردمى كه نمىشناسم، از حرفهايى كه نشنيدهام. در كودكى از تاريكى مىترسيدم و اكنون از روشنايى. غولهاى من در تاريكى مهربانترند. آنان، ديگر مرا نميآزارند؛ اگر چراغى نيفروزم.
اندوهزاتر از اين چيست كه هر روز فاصله بودن با مردن كمتر مىشود، و ما بىآنكه زندگى كرده باشيم، ميميريم. روزگاري بود كه زندگي را ميگذرانديم و اكنون روزهايى است كه در زندگى ميميريم و در مرگ، زندگى ميكنيم. تازيانه ميخوريم و هيچ خم به ابرو نميآوريم؛ كه دردش را ميشناسيم و با آن زندگى كردهايم. چنين است كه نوازشهاى نامأنوس را پرهيزگاريم و تازيانههاى مأنوس را بردبار.
مردم! خداى ما را دزديدهاند. اكنون در قلعهاى است كه برج و باروى آن غرق كاشىكارىهاى اصفهان است و چوب درهايش از آبنوس. در اين قلعۀ باستانى، نگهبانان از جنس زرتشت و موسى و ابوحنيفهاند. شبانى كه در مثنوى، ديگ غيرت موسى را به جوش آورد، در اطراف همين قلعۀ بِشْكوه پرسههاي سوزناك مىزند. خداي اين خانۀ سبز و مقدس، فقط نامههايى را مىگشايد كه تمبر آنها را مىشناسد. مباد بشنود حرفهايى را كه پطرس يا اشعري نيز تاب شنيدن آنها را ندارند. اگر اين است حكايت خداى ما، پس چه جاى شكايت از ديندارى و خداپرستى ما؟