عجيب نيست؟ هستي اما نميداني كيستي و چرا هستي و تا كي خواهي بود و از كجا آمدهاي و به كجا خواهي رفت. به يكي از پرسشهاي تو پاسخ نميدهند، اما خروارها بايد و نبايد بر سرت ميريزند وازهيچيك نيز گريزي نداري! ديواري نيست كه بر آن تكيه كني يا در سايه آن دمي بياسايي، اما تا بخواهي خطكشيهاي فرضي است و سقفهاي كوتاه. از تو ميخواهند كه چنان باشي و چنين كني و چرا نگويي و از چند نپرسي و در عقل نياويزي و از دل بپرهيزي و از هر كه چون تو فرمان نميبرد، بگريزي و در سر جز خيال ارادت نپروري و همه را بد و ناپاك بشماري و هر كه را اطاعتش بيشتر، كرامتش را بيشتر بداني. در اين بازي، تو نه بازيگري نه تماشاچي. سياهي بيمزد و منت لشكري هستي كه ميتازد؛ اما به گرد خويش. دوغ اگر در گلوي تو ريختند، بايد گمان بري كه مستي و از عربدههاي خود، عالمي را بترساني. تو را نرسد كه عجوزه را از شاهد بازداني و سخن از انتخاب گويي! تو كيستي كه آزادت گذارند؛ كه رهايت كنند؛ كه عقلت را به چيزي گيرند؟ آمدهاي كه مصرف كني؛ باورها را، افسانهها را، نهيهاي غليظ را، امرهاي شديد را. مستانه عربده بايد كشي؛ اگرچه دوغت نوشانند. هرگز مپرس كه اگر حقيقت در كابين بخت ما است، پس چرا چنين محتاج مجازهاي ديگرانيم، و آنانيم كه ديگران حسرت ما را نميخورند و ما اما هماره سرنوشت خود را از روي دست دشمنان مينويسيم، و بهشت را هرطور كه تصور ميكنيم، بيشباهت به دنياي كافران نيست؟
سخت است دانستن آنچه نبايد بدانيم؛ آسان است بودن به شيوه مريدان نازكدل. ما حقيم؛ زيرا حق ماييم؛ زيرا ما بايد حق باشيم؛ زيرا ديگران نبايد حقدار باشند؛ زيرا حقيقت لابد آن چيزي است كه ما داريم؛ زيرا مگر ميشود كه راستي و حقيقت اينهمه از ما دور باشد؛ زيرا شكر ميخورد حقيقت كه چاكر ما نباشد! ما حقيم؛ زيرا پدران ما حق بودند و فرزندان ما نيز در گهواره حقيقت ميبالند و پس از ما بر حقيقت حكم ميرانند. حقيقت ماييم؛ زيرا اگر جز اين باشد، ما حقيقت نخواهيم بود، و آنگاه سقف آسمان بر زمين خواهد نشست و هشت از هفت كمتر خواهد بود و تشنگان از آب خواهند گريخت و قورباغهها ابوعطا سر خواهند داد. پس حقيقت ماييم و هر كه جز ما، دروغ است و فريب و جهل. آفرين بر ما كه چنينم و چنينتر از ما در امكان نيست.
◄ ميدانم كه در اين روزها نوشتن درباره جنگ و آنچه در لبنان ميگذرد، واجبتر از پرداختن به هر موضوع ديگري است؛ اما جنگ و كشتار، ريشههايي تنومند در مرامها و تفكرات نامعقول دارد و براي گريز از آن بايد نخست زمينههاي آن را محو كرد. اسرائيل، عصاره و نشانه همه ناهنجاريهاي بشر امروزين است. گويي انسان معاصر بخش عظيمي از پلشتيها و خوي تجاوزگري خود را به اسرائيل تبعيد كرده است تا سرزمينهاي ديگر كمابيش در آسودگي بهسر برند. اسرائيل، كشور نيست؛ مرام هر انساني است كه در برتري حقوقي و حقيقي خود بر ديگران شك نميكند. هر كه اين مرام و آيين را دارد، اسرائيل است؛ اگرچه يهودي نباشد. ميتوان پارهاي از راهبردهاي حزبالله لبنان را نپسنديد، اما نميتوان در برابر وحشيگريهاي فرزندان ناخلف يعقوب، سكوت كرد و از سر روشنفكري پا در گليم خود كشيد.