به حادثهها ميخنديم؛ از خاطرهها ميگريزيم؛ روز را به شوق شب، ميخوابیم و شبها عليه روز شبنامه مينويسيم. اين است حكايت ما و مردمي كه در سياست، شاعرند، و مناجاتشان ميانپرده تبليغات است. بزرگ بود آنكه ميگفت: آنانكه اكنون جهنم خويش را نميبينند، هرگز بهشت را نخواهند جست. همه عمر با بهشت و بهشتيان جنگيديم تا مباد كه از جهنم خود بيرون آييم. چيست آنچه ما داريم و ديگران نه؟ كدام تحفه نزد ماست كه ديگران در حسرتش ميسوزند؟ به كدامين باد چنين آماسيدهايم؟ بر ما گذشت آنچه كاش نميگذشت. زودتر ايكاش بگذرد بر ما آنچه از مكافات باقي است. دلتنگم؛ دلتنگ روزهايي كه هرگز نداشتيم. ميجنبيم؛ همچون مردهاي كه دهان گور را ميبيند، اما گريختن نميتواند. رونوشت كدام بيانيه است غزل سرنوشت ما؟ طبل را چه نسبت است با ني؟ با سنتور؟ تنگ است دلم براي آرشههاي بهاري بر كمانچه پدر، براي زخمههاي شهناز بر تار يحيي، براي تحريرهاي ظلّي، براي تصنيفهاي عارف...
مژده! پايان، نزديك است؛ نزديكتر از ذهن عاشق به خاطرهها؛ به حادثهها. گويي آمده بوديم براي نديدن، نچشيدن، نپرسيدن، نگفتن، نشنيدن، ندانستن ... و ... شايد نخواستن. آيا ديدنيها راه چشم ما را نميدانستند يا چشمهاي ما وقف سنگ بود و چوب. چنين بود كه به خود دلداري داديم:
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند!
چارهاي نيست؛ بايد باور كرد. بايد باور كرد شور ابدي را؛ گرچه هرگز بر ما نوزيد. ابديت اما از مرگ نميهراسد. مرگ، آغوش است؛ به روي من؛ به روي تو؛ به روي دامادهاي نگونبخت، عروسهاي تيرهروز، مستان تازيانهخورده؛ به روي خيام آنگاه كه ميگفت اي كاش كه جاي آرميدن بودي/ يا اين ره دور را رسيدن بودي ... . به كوري چشم همه پايانهاي نامرد، آخرين پايان را هم سر ميكشيم. زنده باد مرگ!
انسانها در پوشاك، خوراك، هيأت، شكل، اندازه و تواناييهاي جسمي و روحي، تفاوت چنداني با يكديگر ندارند. ما هميشه درباره تفاوتهاي ريز و درشت خود با جانداران ديگر انديشيدهايم و نظريههاي بسياري نيز ساختهايم؛ اما به مرزهايي كه ميان گروههاي انساني است، كمتر خيره شدهايم. چيست آنچه انسانها را به گروههاي متفاوت تقسيم ميكند؟ امتياز من بر تو يا برتري تو بر من، چيست؟ مرزهاي ميان ما از چه جنس و نوعي است؟ انديشه؟ نگاه؟ رفتار؟ اخلاق؟ دين؟ علم؟ تمدن؟ توسعه؟ ...؟
به هر گونه كه بنگري، انسان را تافتهاي جدابافته ميبيني. نه چون هواپيما ميسازد و شبها خانهاش تاريك نيست. ممتاز است به دانستن دو چيز: مرگ و زندگي. آدمي، مرگ را ميداند و زندگي را ميشناسد. جانوران از مردن نميهراسند و تولد خود را جشن نميگيرند. آنها ميخورند تا بخوابند؛ ميخوابند تا برخيزند؛ برميخيزند تا بخورند و با مرگ خود خاك را قوت ميبخشند. شير به زور بازوان يا تيزي دندانش نميبالد؛ گورخر در اين حيرت نيست كه سفيد است با خطهاي سياه، يا سياه است با خطهاي سفيد؛ كلاغ هرگز در عزاي جفتش سياه نميپوشد؛ اسب نميخندد و موش نميگريد. آنها را به نوع، رنگ، اندازه، محيط و غذا تقسيم ميكنند، و ما را به ...؟
مرزهاي ميان ما، از جنس دانش نيستند؛ از سنخ بينش و نگاه ما به مرگ و زندگي است. اگر دانشها، بينشزا و منشآفرين بودند، بايد همه دانشمندان يكگونه ميانديشيدند و كمابيش يكسان ميزيستند. نـــــــه! دانش ما، همان حيلههايي است كه اندكش را در گربه و روباه ميبينيم. تكامل مغز و ميليونها سال زندگي بر روي زمين، ما را به غنيسازي دانشي كه در حيوانات نيز سراغ داريم، توفيق داده است. علم و صنعت، نقطه جدايي ما از مورچگان نيست، كه آنان نيز در خور زندگي خويش عالماند و صنعتكار. تفاوت را بايد در نگاهها جست و در شيوههاي اختياري ما براي زيستن.
فرع ديد آمد عمل بيهيچ شك
هر آيين يا مرام يا مسلك يا برنامهاي كه روي به سوي انسان دارد، بايد نخست نظر خود را درباره شيوههاي برتر زندگي بگويد. وعده روزهاي خوش و آينده روشن هم كافي نيست. برخي مرامها جز مشتي وعده نيستند. اكنون را به خاك و خون ميكشند كه آينده را گلستان كنند. نقد را نميپردازند، اما تا بخواهي تضمينهاي نسيه دارند. براي فردا، فريادها ميكنند، اما امروزمان را چنان به خاك سياه نشاندهاند كه مگو و مپرس. بهاي مرگ را زندگي نبايد بپردازد. جهان پس از مرگ، هرگونه كه باشد، بهانه بدزيستن و نابرخورداري ما از حيات اينجهاني نيست. چون ميميريم، نبايد زندگي را ناديده بگيريم. هر مرام و مسلكي كه زندگي را رونق ندهد، به كار آخرت نيز نميآيد.
ز ميوههاي بهشتي چه ذوق دريابد
هر آنكه سيب زنخدان شاهدي نگزيد[3]
به يك دليل بسيار ساده، هميشه بايد پذيراي عقايد نو بود: در جهان بشري هيچ باوري را نميتوان يافت كه به نحو قطعي و نهايي قابل اثبات عقلي باشد؛ مگر آنچه از طريق رياضي ثابت ميشود. شايد به همين دليل است كه اديان، بيش از عقايد بر ايمان تأكيد دارند. ايمان، هيچ ابايي از نوشوندگي و تغيير وضعيت ندارد. باورها - درست يا نادرست- انسانها را به دينها و فرقههاي گوناگون رهنموناند؛ اما ايمان، همه را به يك چشم ميبيند و در همهجا به يك رنگ و بو است. ايمان، يعني همبستگي قلب با آنچه لزوما ديدني نيست، و شايد لزوما ناديدني است. اما آن چيست؟ كوشش براي پاسخگويي به اين سؤال، ما را وارد حوزه استحفاظي باورها ميكند. از اين پس است كه من شيعه اثناعشري ميشوم و تو بوديست و آن يكي قرمطي. آيا ورود به اين حوزه ضروت دارد؟ يعني نميتوان در ايمان صرف توقف كرد و جنگ هفتاد و دو ملت را عذر خواست؟ گويا پاسخ منفي باشد؛ زيرا ايمان نياز به چيزي دارد كه به آن بياويزد: سنگ، درخت، خورشيد، آتش، خداي اديان... . ايمان بدون باور، همچون عشق بدون معشوق است كه براي اكثر آدميان ناممكن يا بسيار دشوار است. اما اين دشواري يا ناممكني، بدان معنا نيست كه باور مهمتر از ايمان است. اسب ايمان به هر راهي كه پيش روي خود ببيند، ميتازد. و اسب يعني تاختن؛ يعني خويش را در قمار چابكي، باختن.
كاش ميتوانستيم كلمات را به اعداد تبديل كنيم. آنگاه آرام ميگرفتيم و همچنان كه پنج، يك معنا بيشتر ندارد، ايمان نيز نزد همگان به يك معنا بود. اما خوشحال بايد بود كه اين آرزوي بشر نيز اجابت ندارد؛ زيرا خوش است چون بيد بر سر ايمان خويش لرزيدنِِ/ كه دل به دست كمانابرويی است كافركيش.
رنجها و بيمهاي انسان دوگونه است: آنها كه ميآيند و ميروند، و آنها كه از روز نخست بودهاند و بناي رفتن ندارند. بيماريها، كمبودها و گرفتاريهاي روزمرّه از گروه اولاند. احساس غربت، تنهايي، پوچي، برديدگي از اصل، هراس از فنا و نيستي مطلق (مرگ)، ناآرامي دروني و سرگشتگي بيپايان، از نوع رنجهاي ماندگارند. خوشبختترين انسانها نيز نتوانستهاند گريبان خود را از دست آنها بيرون آورند و با خيال آسوده از زندگي خود لذت برند. فلسفه، علم، عرفان، دين و همه آيينهاي معناگرا، وجود و دوام خود را وامدار درگيري با همين دردها و احساسهاي هميشگياند؛ اما بهحق، دين بيش از رقيبان خود درمانگري كرده است و چون مرهم بر دردها نشسته است. اقبال عمومي و دوام تاريخي دين نيز دليلي جز اين نميتواند داشت. دلايل پيشيني، مانند براهين عقلي يا نقلي بر صحت دعاوي دين، چندان كارساز نيست. اديان آسماني، ميدانداري و همه توفيقات خود را مديون چند دليل خردپسند يا معجزات تاريخي پيامبران نيستند. اگرچه در آغاز راه بر معجزات و بيانات منطقي، تكيه ميكردند، اما آنچه دوام و حضور بيبديل آنها را تضمين كرد، نياز آدميان به باورهايي بود كه رنجهاي فطري و بيپايان آنان را التيام بخشد. اما آيا بهواقع اديان چنين كاركردي دارند؟
دين، به هيچيك از رنجهاي ازلي و ابدي انسان پايان نميدهد؛ اما قدرت شگرفي در معنابخشي به آنها دارد. دينداران، كم از بيدينان درگير پرسشها و رنجهاي تاريخي انسان نيستند؛ اما به مدد دينداري و معادانديشي، از اين رنجها لذت ميبرند و بيمها را به ابزاري براي نيل به سعادتمندي تبديل كردهاند. نياز ما به دين، نه براي محو رنجها و بيمها است؛ براي جهت و معنادادن به آنهاست، و الحق كه خرافيترين اديان نيز از عهده اجابت و فرجامبخشي به اين مسئوليت خطير برميآيند. بسيارند روانشناساني كه خود دين نميورزند، اما مردم را به دينداري تشويق ميكنند؛ زيرا دارويي اثربخشتر از آن نميشناسند. تا انسان چنين است و رنجهاي او چنان، جهان عرصه دين است و دينداري.
اما تكليف حقيقتجويي و عطش آدمي به دانستن حقيقت چه ميشود؟ فعلا پاسخي نيست جز اينكه اگر جوهر اديان خالي از حقيقت بود، قادر به حل مشكلات اساسي بشر (معنابخشي به رنجهاي دائمي) نبودند.