تبليغاتX
سـفـیـنـه

 

چه بايدها كه از بيم مباداها نبايد شدند. هزار«بايد» را سر بريديم تا در روز« مبادا» زندگي ادامه يابد. كجايند دليرمردان بايدشناس! كجايند شيفتگان حقيقت كه در پيشگاه بايد، سر و دستار ندانند كه كدام اندازند! جواني را در كلبه خيالات فرسوديم و تا اكنون از تركش‌ آن خواب‌ آشفته نياسوديم. حقيقت چيست؟ كجاست؟ چگونه است؟ نزد كيست؟ چه طعم و رنگ و بويي دارد؟ آيا او نيز توهم است؟ آيا جز مرگ، راهي به آن نيست؟ باور كنيم دعوي مرگ را و نويدهاي دلبرانه‌اش را؟ كسي نيست كه آبي بر سر و روي اين خواب گران بپاشد؟ بيدارم يا خواب؟ خير نبيند آنكه بيدار است و بيدارم نمي‌كند! در غارهاي رياضتْ جستمش، نيافتم. عرفان، بي‌رياترين عضو خاندان دروغ بود، و فلسفه، زحمت بي‌حاصل. شعر را دوست دارم؛ آنسان كه كودكانْ عروسك‌هاي معصوم را. از منطق گريزانم، كه جز بزرگي ارسطو را ثابت نمي‌تواند كرد. كتاب‌ها و دفترها، زبانم را گشودند، اما چشمم را نه. ديگر كجا را مي‌توان جست كه نجستيم؟

هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است

دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد

با هيچ كس نشاني زان دلستان نديدم

يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

 

سخت گرفتيم؛ خنده‌دار شد. آسانش شمرديم؛ خون‌مان ريخت. آخر چيست آنچه بايد بدانيم و نمي‌دانيم؟ چيست آنچه مي‌دانيم، اما نبايد مي‌دانستيم؟ مغز‌هايي كه اتم مي‌شكافند، چرا گره از كار فروبسته ما نمي‌گشايند؟ چرا كسي وحشت نمي‌كند از اين همه ندانستن و نتوانستن؟ چگونه است كه بودن را تاب مي‌آوريم، بي‌آنكه بدانيم چرا هستيم و در اين دير كهن به چه كار آمده‌ايم؟ گناه آدم، گندم نبود؛ رفتن به زير بار امانت بود. اين تحفه را آسمان برنداشت؛ كوه برنتافت؛ زمين نخواست؛ اما آدم را فريفت و روحش را باردار كرد.

 

اكنون ماييم و آرزوهايي كه اگر نبودند، ما هم نبوديم. ماييم و هزار گره، كه از سر بيكاري بر عيش و عشق و آغوش‌هاي رايگان بسته‌ايم. الهي! كيستم من كه روزي مي‌پرستمت، و روزي رعيت بي‌مزد شيطانم؟ مبادا حقيقت در خانه من است و من در كوچه‌هاي آگاهي مي‌جويمش؟ اي آنان‌كه در گوشم حديث ترديد خوانديد، آيا مي‌دانيد كه با من چه كرديد؟ كجاست باورهاي كودكانه من كه هر شب با من سر به بالين بگذارند و صبح با نگاه من بيدار شوند؟ دزدان بي‌شرم! بازگردانيد عروسك‌هاي مهربانم را. خنده آنان، شما را چه زيان داشت كه از من دريغشان كرديد؟

با شما رازي بگويم: راز آن نيست كه نمي‌دانيد و شايد روزي بدانيد؛ راز، همان‌هايي است كه مي‌دانيد، اما نمي‌دانيد كه مي‌دانيد. گمراه‌تر از جهل مركب، علم بسيط است؛ يعني جهل به دانش؛ يعني گدايي در شهري كه خشت‌خشت آن مال ماست؛ يعني چشم خود را نديدن، پاي خود را لگد كردن، كلاه از سر خود برداشتن؛ يعني نقش‌هاي قاليچه‌اي كه هر روز لگدش مي‌كني، اما دلفريبي رنگ‌هايش، هرگز تو را از رفتن و نديدن باز نداشته است. راز، در ميان مجهولات ما نيست؛ در پيشاني معلومات ما مي‌درخشد. انكار نبايدش كرد تا راز بودنش را بنمايد:

راز جز با رازدان انباز نيست

راز در گوش منكر راز نيست

 

مردم! بدانيد كه چيزي را از ما پنهان مي‌كنند. ماجراهاست در پشت ديوارهاي اين اتاق بي در و پنجره. گوش بگذاريد و چشم بماليد كه شايد چيزكي بشنويد يا ببينيد. بنگريد صداقت قرآن را: و ما اوتيتم من العلم الا قليلا؛ شما را از علم نصيبي نيست، مگر اندكي.

الهي!

قطره دانش كه بخشيدي ز پيش

متصل گردان به درياهاي خويش

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت توسط |

 

 

  نعمت‌الله صالحي نجف‌آبادي درگذشت؛ مردي كه شايد بسيار خطا كرد؛ زيرا بسيار مي‌انديشيد، و كمتر به دام مشهورات بومي و مسلمات فرقه‌اي افتاد.

برخي در همه عمر خود چند سطر هم ننوشته‌اند؛ اگرچه چندين كتاب و صدها مقاله دارند. او هرچه نوشت، خود نوشت. مهار قلمش در دست انديشه‌اش بود. درباره هر چه نوشت، روزها و سال‌ها خواند و انديشيد. كودك‌صفتانه هر چه را كه مي‌شنيد يا مي‌خواند در انبار باورهاي موروثي خود نمي‌ريخت. اگر به او مي‌گفتي تو را محققي بزرگ مي‌دانم، بايد همان‌دم براي او ثابت مي‌كردي كه تحقيق چيست، و محقق كيست، و چرا او را بزرگ مي‌شماري؛ وگرنه اين تمجيد ناهنگام را كم از ناسزا نمي‌دانست.

 

صالحي، مرد كتاب بود و تحقيق، و همه عمر را صرف خواندن و باورنكردن كرد. اصل، نزد او نپذيرفتن بود. هر باوري را به قلعه ذهن او راه نبود. جنگجويي بود كه خون صدها خرافه را ريخت، و البته تيغ آخته‌اش، سر و روي حقيقت را نيز گاه مي‌خراشيد. ايران، مانند او بسيار كم دارد. بازار علم و كتاب، سرشار از نام‌ها و ياد‌هايي است كه همه شكوه و عظمت خود را وامدار زودباوري مردم و ساده‌لوحي خوانندگان‌‌اند. او اما هرگز از اين سفره رنگين، لقمه برنداشت؛ اگرچه هماره تيغ لقمان‌كشي بر بالاي سرش جولان مي‌داد. اگر همچون او بينديشي، نبايد يك سطر از نوشته‌هايش را آسان بپذيري. نزاع علمي را دوست‌ مي‌داشت و تا پايان آن مي‌رفت. هيچ‌گاه از منازعات فكري خسته نمي‌شد و اگر بر دهانش لجام تعصب نمي‌زدند، هرگز سكوتش را نمي‌ديدند. او ديروز مرد؛ و پيش از آن زنده بود. برخي هرگز زنده نبودند، و روزي كه مردند، مرگي ديگر را بر مرگ‌هاي خود افزودند. بشارت باد اين گروه مردگان را كه در اين ديار خاموش، نانشان در روغن است: كلوا و‌اشربوا حتي تنفجروا...  

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط |

 

1. آيا مهم است كه ما باورهاي خود را ويرايش كنيم؟ يا با عقايد نادرست هم مي‌توان زيست و زيان نكرد؟

2. آيا در امكان است كه دو عقيده ضد و مقابل هم، هر دو درست باشند؟

3. آيا معيارهاي خطا و صواب، هميشه يكسان است؟ آيا مي‌توان اين دو را به‌گونه‌اي تعريف كرد كه تكليف همه را در همه‌جا و همه‌وقت روشن كند؟

4. اگر چنين را‌ه‌هايي وجود دارد، چرا انسان‌ها اين‌همه در عقيده و مقدسات، با يكديگر اختلاف دارند؟

5. حركت كلي جهان، به سوي ائتلاف است يا اختلاف؟

6. با فرض وجود پاسخ‌هاي مثبت براي سؤالات بالا، از چه راه يا راه‌هايي مي‌توان دانست كه ما باورمندان خوشبختيم يا خرافه‌گويان خشك‌مغز؟ راه‌هاي تفكيك باورهاي خطا از صواب چيست؟ آيا راهي وجود دارد؟

 

براي همه اين پرسش‌ها، پاسخ‌هاي كليشه‌اي و دم دستي بسيار است؛ اما دريغ از پاسخ‌هايي كه عقل را رام کند و دل را آرام. ششگانه بالا، قرن‌هاست كه در ضمير آگاهان، گرد و خاك مي‌كند و هنوز آرام نگرفته است. پاسخ‌هايي كه اكنون سطحي و كليشه‌اي به نظر مي‌آيند، روزگاري عميق‌ترين مواجهه عقلاني بشر با اين پرسش‌ها و مشابه آنها بوده‌اند. عقلانيت جديد، بيش از پيش خود را با چنين پرسش‌هاي نافرجامي درگير كرده است. اگر پيش از اين، چنين سؤالاتي، فقط فيلسوفان و خردورزان حرفه‌اي را به خود مشغول مي‌كرده و آزارشان مي‌داده است، اكنون وجهه‌هاي جامعه‌شناختي و تاريخ‌شناسي نيز يافته‌اند. پيشينيان ما گاهي پرداختن عقلاني‌تر به اين دست سؤالات را نوعي دهري‌گري و از آثار بي‌ايماني مي‌دانسته‌اند؛ تا آنجا كه فرزانه‌اي مانند مولوي، مشغول اشكال و جواب شدن را عين غفلت از وظايف اصلي خود مي‌ديد:

گر شوم مشغول اشكال و جواب

تشنگان را كي توانم داد آب؟

 

شايد تشنگاني كه مولوي مي‌شناخته است، آبي ديگر مي‌جسته‌اند؛ اما اكنونيان تشنه پاسخ‌ها يا راهنمايي‌هايي هستند كه همچون آب بر سر آتش پرسش‌هاي فلسفي آنان بريزد.

 

از سؤالات يك تا پنج كه بگذريم، شايد بتوان سؤال ششم را با پاسخي كوتاه درگير كرد: براي آنكه باوري را صواب بشماريم، دو بار بايد آن را احضار كنيم: يك‌بار در محضر خرد، و بار دوم در پيشگاه تاريخ. بدين معنا كه هر باوري، نخست بايد از آزمون عقل، سربلند بيرون آيد؛ آنگاه از مدرسه تاريخ، كارنامه قبولي آورد. حتي وحي را نيز نبايد بي‌نياز از تأييد يا ـ دست‌كم ـ  سكوت آن دو شمرد؛ به‌ويژه فراورده‌هاي بشري آن را كه  حسابشان به‌كلي از وحي جداست.

 

بنابراين هر انديشه يا باوري در يكي از سه گروه زير جاي مي‌گيرد:

 

۱. آنكه هم از تأييد عقل محروم است و هم در پيشگاه تاريخ، سرافكنده؛

۲. آنكه امضاي هر دو را در كارنامه خود دارد؛

۳. آنكه نزدِ يكي مقبول است، اما نزديك ديگر مردود؛

 

انديشه‌هاي گروه سوم، هماره معركه‌آرا بوده‌اند و همچنان فسفر مغز مي‌سوزانند و قرباني مي‌گيرند. مي‌توان در وجود چنين گروهي از باورها ترديد كرد، و نپذيرفت كه مي‌توان ميان عقل و تاريخ، جدايي افكند؛ اما از ياد نبايد برد كه بسياري از باورها با تفرقه‌افكني ميان آن دو توانسته‌اند به حيات نامبارك خود ادامه دهند. تاريخ، عقل منفصل وآزموده ماست، و عقل، تاريخ دروني و ناآزموده ما. همه انديشه‌ها و باورهايي كه از اين دو آزمون‌ مي‌گريزند، يك وجه مشترك دارند، و آن خودبسندگي در داوري است؛ يعني  از خود براي خود تأييد مي‌گيرند، و در بيرون از فضاي رعب‌آوري كه پديد مي‌آورند، هيچ مؤيدي ندارند. بسيارند باورهايي كه دليلشان عين مدعاست. هنرمندند؛ چون خود مي‌گويند و خود مي‌خندند. حجتشان، جمال چهره ناموجهشان است كه به مشاطه تقدس‌تراشي‌هاي حرفه‌اي بزك شده است. بر سراين غول‌هاي بي‌شاخ و دم بايد هماره كوبيد و پرسيد: بيرون از خود چه دليلي بر اصالت و نجابت خود داريد؟ حتي اگر عقل را معزول مي‌دانيد و آزمون‌هاي تاريخي را نيز به چيزي برنمي‌گيريد، آيا نبايد خويش را به پيش داوري ديگر اندازيد كه غير از خود شما باشد؟ نمي‌ترسيد از خويشاوندي با جهل مركب؟ بيمتان نيست از آشاميدن خون جهل در زهدان تعصب؟

سخت‌گيري و تعصب خامي است

تا جنيني، كار خون‌آشامي است

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت توسط |