همه ما از خرافاتي بودن، وحشت داريم؛ اما شايد ندانيم كه خرافات هم درجاتي دارند و برخي را سخت ميتوان تشخيص داد. اينكه عطسهاي مانع انجام كاري شود و ما آن را بهمثابه دستور توقف بدانيم، خرافه است؟ تعداد كساني كه چنين باوري دارند كم نيست. كساني هم هستند كه اين دستور را كه از بيني صادر ميشود، امتثال نميكنند و راه خود را ميروند؛ اما ممكن است همان كساني كه عطسه را فقط يك واكنش طبيعي بدن به برخي محركهاي بيروني يا دروني ميدانند، خرافيتر از كساني باشند كه دستور عطسه را گردن ميگذارند؛ زيرا خرافات، انواعي دارند كه برخي عمومي و كمابيش رسواست، و برخي صنفي و آبرومند. ميدانيم كه در شناسنامه هيچ باور غلطي، خرافي بودن آن را ثبت نكردهاند. همه باورها نزد باورمندان خود، شكوه دارند و حقيقت و درزهاي مسدود به روي هر مويي.
چند سؤال موذي:
1. آيا مهم و لازم است كه ما باورهاي خود را ويرايش كنيم؟ يا با عقايد نادرست هم ميتوان زيست و به همان مقاصدي رسيد كه صاحبان عقايد درست ميرسند؟ حتي ممكن است كسي بگويد باورهاي خرافي، آرامشبخشتر و اطمينانزاترند؛ چنانكه به امام فخر رازي و امام الحرمين جويني و ابوحامد غزالي منسوب است: من التزم بدين العجايز فهو فائز؛ يعني دين را همچون پيرزنان ملتزم باشيد تا رستگار شويد. در اخبار و روايات تاريخي ما نيز سخن از «دينُالعجايز» و تحسين ضمني آن كم نيست. اين نظر، بيشتر به مقصد و مقصود ميانديشد، و مسير را خيلي مهم و جدي نميگيرد. بنابراين كعبه و بتخانه بهانه است و به قول شاعر:
در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد
طاعت از دست نيايد، گنهي بايد كرد
يا به قول حافظ:
زاهد ايمن مشو از بازي غيرت، زنهار!
كه ره از صومعه تا دير مغان اينهمه نيست
وقتي از صومعه تا دير مغان، راهي نيست، چه فرق ميكند كه در كجا باشيم و شب را در كدام بستر صبح كنيم؟
2. آيا در امكان است كه دو عقيده ضد و مقابل هم، هر دو درست باشند؟ ( از امتناع جمع ضدين خبر دارم)
3. درستي يا نادرستي، يعني چه؟ چرا خطا صواب نيست و چرا صواب، خطا نيست؟ آيا ميتوان اين دو را بهگونهاي تعريف كرد كه تكليف همه را در همهجا و در همهوقت روشن كند؟
4. اگر درستي يا نادرستي باور، مهم است، آيا راهي براي تشخيص و تمييز آنها از يكديگر وجود ندارد؟
5. اگر چنين راههايي وجود دارد، چرا انسانها اينهمه در عقيده و مقدسات، با يكديگر اختلافات لاينحل دارند؟
6. حركت كلي جهان، به سوي وحدت بيشتر است يا اختلافات بيشتر؟
7. با فرض وجود پاسخهاي مثبت براي سؤالات بالا، از چه راه يا راههايي ميتوان دانست كه ما باورمندان خوشبختيم يا خرافهگويان خشكمغز؟ يعني راههاي تفكيك باورهاي خطا از صواب چيست؟
براي همه اين پرسشها، پاسخهاي كليشهاي و دم دستي بسيار است؛ اما دريغ از پاسخهايي كه دل را آرام كند و عقل را رام. از هفتگانه بالا، توضيح كوتاهي درباره سؤال آخر دارم كه خواهم گفت.
جوامع انساني، زايشگاه و كشتارگاه انديشههاي بيريشه يا ريشهدار است. اگر بتوان هر جامعهاي را به يك زمين بازي تشبيه كرد، چند تفاوت با ديگر ميدانهاي مسابقه دارد. نخست آنكه اين زمين، هيچيك از شكلهاي هندسي و شناختهشده را ندارد. نه گرد است، نه مربع و نه حتي اضلاع آن همسان است؛ يعني ممكن است يك ضلع آن خط مستقيم باشد و ضلع ديگرش منحني. بافتهاي اجتماعي همچون سلولهاي تشكيلدهنده خود، يعني انسانها، شكل و وضعيت ثبتشدهاي ندارند. به همين دليل پيشبينيناپذيرند و سركش و هماره آبستن روزهايي كه ممكن است در تقويمهاي سال آينده به رنگ متفاوت نوشته شوند. هرگونه قالبدهي به هرگونه جامعهاي _ از بدويترين تا مدرنترين _ نابخردانهتر از پوشاندن لباس يكسان بر تن همه اعضاي يك خانواده پرجمعيت است. تنها امر يكساني كه بر همه جوامع و انسانها حكم ميكند، نايكساني و تفاوتهاي آشكار و پنهان است. تكثر و تفاوت، وجود دارد. اگر نپذيريم، فقط بر تنوعها و تفاوتها افزودهايم؛ زيرا متفاوتتر شدهايم. آنانكه ديگرگونگيهاي اعضا و طبقات جامعه را گردن نميگذارند، خود ديگرگونهترند. بنابراين مقاومت يا موافقت با درياي تنوعات انساني، جز آنكه خود موجي ديگر بسازد، تغييري در وضعيت موجود نميدهد. اما اگر بپذيريم، نه عِرض خود را بردهايم و نه ديگران را به زحمت انداختهايم. جوامع، بايد با هم فرق كنند؛ به همان دليلي كه تفاوت صوري و روحي انسانها بايكديگر ضروري است. قرآن كريم نيز گونهاي از اختلافات و تفاوتها را به رسميت شناخته، و حتي حكمت آن را هم بازگفته است: وجَعلْناكُم شُعوبا ِلتعارَفُوا؛ شما را شعبهشعبه كرديم تا همديگر را بازشناسيد. بينديشيد اگر همه انسانها به يك شكل و وضع و حال بودند، چه اتفاقي ميافتاد!
مواد بسياري، معجون جامعه را قوام ميبخشند. درباره ميزان و غلظت هر ماده، كسي تصميم نميگيرد. طبيعت اجتماع و نيازهاي زنده مردم، تعيين ميكند كه چه ماده و به چه ميزاني اجازه حضور در اين معجون را دارد. دين، سنتهاي قومي، شدت و شتاب مدرنيزاسيون، اخلاق، مليگرايي، نوانديشي و بسياري ديگر از مقولات اجتماعي مشمول همين حكم است. تبليغات و دوپينگهاي تشكيلاتي، هرگز قادر به تغييرات اساسي و درازمدت در اعماق و ابعاد يك جامعه زنده نيستند. هرآنچه در سطح يا اعماق جامعه مجال ظهور يافته است، به درخواست طبيعت آن جامعه و به اقتضاي زمينه و زمانه بوده است. حق و باطل نيز بايد تفسيرهاي ديگري را تاب آورند؛ تفسيرهايي كه آن دو را از امور ثابت و لايتغير ميرهاند. حقوق اجتماعي، يعني آنچه منفعتطلبي و لذتجويي و كمالخواهي جامعه را ارضا ميكند؛ بدون اينكه هنجارهاي آن را درهم شكند. باطل نيز، از جنس تحميلات و تزريقات هنجاري يا ارزشي است كه خواهان تغيير مسير اجتماع است؛ بدون آنكه زمينه و زمانه آن را فراهم كرده باشد. بدين رو است كه خدا در كشورهاي سوسياليستي نمرد، و آزادي همه بركات خود را نصيب اروپا و آمريكا نكرد، و پرچم معرفت و معنويت نيز اكنون در دست كشورهايي نيست كه داعيه شريعت و دينداري دارند. سالمسازي يا هدايت جامعه، همچون پوستاندازي جانوران است كه از زمان و مكان خود تجاوز نميكند. شير در سينه مادر نميجوشد تا او پس از نه ماه حمل و حلم، فرزند نو نزايد:
تا نزايد بخت تو فرزند نو
خون نگردد شير شيرين خوش شنو
فعاليتهاي تبشيري در جهان مسيحي يا تبليغات ديني در ممالك اسلامي، به هيچگونه زايمان و يا حتي سزاريني نينجاميد، و كارستان نكرد؛ مگر همانمقدار اندكي كه از دست هر قابلهاي هنگام تولد كودك ساخته است. ماما، فقط ميتواند چند دقيقه و يا حداكثرچند ساعت زمان تولد نوزاد را پس و پيش كند. پس او بايد در خانه خود بنشيند و فقط در روز موعود، خود را بر سر بالين مادر برساند.
ديگر آنكه در اين بازي بزرگ، همه هم تماشاگرند، هم بازيگر. صندليهاي تماشا را در روي صحنه چيدهاند، نه جلو يا پشت صحنه. من، همان دم كه بينندهام، بازي نيز ميكنم، و تو نميتواني ميان بازيگري و تماشاچي بودن، يكي را انتخاب كني. فيلسوفان، با همه قدرتي كه در بيرون كشيدن خود از صحنه بازي دارند، پردههايي ديگرازهمين نمايشنامه را بازي ميكنند. اگر تاجران كارك خود ميگذارند، عارفان نيز نقش معراجنشيني را برعهده گرفتهاند، و عاشقان نيز و سياستمدارن نيز و قاضيان نيز و بنديان نيز و زندانبانان نيز ...
كارك خود ميگذارد هر كسي
آب نگذارد صفا بهر خسي
خس، خسانه ميرود بر روي آب
آب، صافي ميرود بياضطراب
اين مجموعه، معجوني را ميسازد كه جامعه نام دارد؛ با هويتي مستقل از يكيك اعضا و اجزاي خود. اين موجود تركيبي و مستقل، به راه خود ميرود و ما را از همراهيِ همدلانه يا ناهمدلانه با او گريزي نيست. هرچه متفاوتتر باشيم، بر هويت جمعي و تنوعطلبي جامعه _ كه اساس تشكيل و پويايي او است _ افزودهايم. اگر قطاري از شمال به جنوب ميرود، مسافران آن در راهروهاي آن بيش از چند قدم نميتوانند از جنوب به شمال بروند. در همان حال كه مسافري، خلاف مسير قطار در راهروهاي آن به سمت شمال قدم ميزند، قطار او را با سرعتي بيشتر به سوي جنوب ميبرد. آنچه اين اجبار و الزام را دلچسب ميكند، اطمينان به طبيعي بودن راه و برخورداري از امكان تغيير مسير (مهاجرت) است. ايستگاههاي بين راه نيز، فرصتهايي است كه قطار جامعه به سرنشينان خود ميدهد تا هوايي تازه كنند و اگر خواستند به كوپه خود بازنگردند. آري؛ ميتوان خود را از پنجره قطار بيرون انداخت و يا همه عمر عليه قطار و ريل و راننده سخن گفت و شعر ساخت؛ اما اين نيز خود يكي ديگر از نقشهايي است كه بايد كساني آن را ايفا كنند تا نمايش زندگي جمعي بينقص باشد.
تفاوتها علاوه بر اينكه به تمييز آدميان از يكديگر ميانجامند، گاهي موجب امتياز و برتري نيز ميشوند. بدين ترتيب برخي تفاوتها فرابرنده و بركشندهاند و برخي نه. اما آن كدام تفاوت است كه برتريزا است؟ و كدامين موجب سقوط است و خواري؟ و چه تفاوتهايي است كه نه برتري ميآفريند و نه كسي را ساقط ميكند؟ دينداري؟ انديشهگري؟ مردمداري؟ خردورزي؟ راستي و درستي؟ علم؟ معرفت؟ نوعدوستي؟ زيبايي؟ هوشمندي؟ فداكاري؟ عشق؟ لذتجويي؟ رياضت؟ ثروت؟ سادگي؟ زيركي؟ .... شايد بهتر آن باشد كه نخست اموري كه برتريبخش نيستند، و فقط تفاوتهاي خام و طبيعي بهشمارند، فهرست شوند؛ آنگاه درباره چند و چون آنچه بهواقع موجب برتري و فضليت است، بينديشيم. مهم آن است كه هر تفاوتي را دليل برتري يا پستي نشماريم. آيا دينداري به خودي خود برتريبخش است؟ آيا دينداران فقط از آن رو كه دين ميورزند، بر لامذهبان فضيلت دارند؟ آيا هميشه زيركي بهتر از سادگي است؟ اين پرسشها در عين سادگي و بداهت ظاهري، منشأ مجادلات بسياري در ميان اهل انديشه است. جامعه در مسير طبيعي و تكويني خود، همه اين ناهمگونيها را برميتابد و ارج ميگذارد. يكددستسازي جامعه و توليد انبوه باورمندان، هرگز مقرون به صواب و توفيق نبوده است. هر كسي مجاز است كه در بر طبل انديشه و مرام خود بكوبد و صداي آن را در گوشها بپيچاند؛ اما اولا بايد همين حق را براي ديگري نيز بخواهد، و ثانيا بداند كه اين طبل و شيپورها، يكي از هزاران ساز ديگري است كه در سمفوني جامعه نواخته ميشود. بلندتر كردن صداي يك ساز _هرقدر كه گوشنواز باشد_ اركستر را ازهماهنگي و هارمونيك طبيعي خود بيرون ميآورد و همه برگهاي تاريخ را عليه خود سياه خواهد كرد. هر انديشهاي كه بيشتر گرد و خاك كند و قواعد بازي را نپذيرد، كمتر ميماند و زودتر فرو مينشيند. آنگون كه انسان مطيع طبيعت و مقهور ساختار روحي و جسمي خود است، جماعت نيز راهي را ميرود كه از درون او جوشيده است؛ نه آنكه در بيرون او تزيين كردهاند. انديشههاي راست و دروغ، يكيك ميآيند و ميروند و هر يك در موقع و نوبت خود كاروان بشري را يك گام به جلو يا عقب ميبرند؛ اما اين پس و پيش شدنها، تنها بر شتاب جامعه تأثير دارند، نه در مسير و مقصد.
روزگار را ميگذرانيم؛ نه همچون نسيمي كه باغ و بستان را طواف ميكند، و نه مانند رجهاي قالي كه اندكاندك حجم سرخ يك گل را ميتند. به همت زنگ ساعت از خواب برميخيزيم و به مدد چاي و پنير و سيگار، به خيابانها ميريزيم تا چربترين لقمههاي شام را با خود به خانه آوريم. آنگاه ميخوابيم و در خواب ميبينيم كه در يك خانه بزرگ، باغچهاي است پر از گلبوتههاي بنفشه و نسترن، و چند درختچه هميشهبهار و يك چنار مغرور كه گويي از ازل به همين قد و قامت بوده است. چتر درخت مو، دهليز خانه را زير سايه خود گرفته است و حوض پاكيزهاي، در دل حياط ميدرخشد. خانه در محاصره چند ديوار سيماني است و ما ميان گلهاي زرد و سرخ و نارنجي ميخراميم. دست خود را به سوي يك شاخه گل دراز ميكنيم تا بشكفيم از بوي دلاويز اين ساقيان نباتي كه جام از مشام ميسازند و باده از نكهت خوش. اما صداي گنگ و غمباري فرياد ميزند: نه. ميگوييم چرا. ميگويد شيشههاي گلابْ خالي است و مزارها خشك. منتظر باشيد تا بوي گلهاي امروز، در شميم جنازههاي فردا آميزد و آنگاه مشامهاي خود را تيز كنيد. از خواب برميخيزيم. خوابمان تعبير شده است: شيشههاي گلابْ لبالب، و گورستان معطر.
فردا دوباره زنگ ساعت، غريو ميكشد و دوباره خيابانها و دوباره سفره شام و دوباره خواب و دوباره خانه سيماني و دوباره نهيب و دوباره گلهاي محبوس در شيشههاي قد و نيمقد.
آري؛ اما همه همچون ما تيرهروز و شوربخت نيستند. برخي به خيابانها نميريزند؛ راهي مدرسه ميشوند. مدرسهها، نور چراغ خانهها را بيشتر ميكنند؛ تا همه ببينند كه در چه هيچستانِ رنگارنگي قدم ميزنند. آنجا، گروهي ميكوشند از فضله موش ريمل بسازند و گروهي نيز ميجوشند تا عذابهاي بيشتري بر تار موي دختران بياويزند. ريملسازانِ خندهرو، كيمياگران عصر ماشيناند. زشت را زيبا و زيبا را زيباتر ميكنند تا كسي ناكام تن به مرگ ندهد. كاشفان عذاب، دلوهاي خالي را از چاه سنت و خاطرات پيري خود بيرون ميكشند تا مردم بر آن، نخهاي سبز گره زنند و جايي فراخ در بهشت براي خود ذخيره كنند. آن سوتر، گروهي ميخندند بر اين دلوهاي سبز و خالي، و ميبالند بر بالنهاي عظيم خود كه در هوا سرگرداناند و منّت باد و نسيم را ميكشند تا ميان زمين و آسمان معلق نمانند.
و من اما چه نيازمندم به خندهاي كه سياست نميداند و هرگز تسبيح و چرتكه به دست نگرفته است. هزار درد را دواست خندهاي كه طرح چهره معصوم تو را ميكشد. هر بار كه ميخندي، زلزلهاي است كه آشوبها را ميخواباند. حادثه، آن نيست كه آهني بر آهني فرود آيد يا خانهاي بر زمين نشيند يا گوسفند چاقي در روستايي دور، شتر زايد. حادثه، گرمايي است كه در ضيافت ديدار، مهمانِ خستهجاني را پذيرايي ميكند.
دور باش؛ اما باش. بيتابم ميكند اين بودن و نبودن. هر چه آينه در خانه داري بشكن و بيرون انداز، كه دروغگوياناند، و تو را جسمي نشان ميدهند كه با لب سخن ميگويد و با دندان و دهان غذا ميخورد. آيا باور كنم كه تو نيز همچون ما و همچون همه، گرسنه ميشوي و كفش تنگ نميپوشي و طعمها را ميشناسي و در بانك تجارت، حساب جاري داري؟ باش! آنگونه كه دماوند براي ايران مانده است و صندوق خاطرات براي پيرزن عزاداري كه ترحيم خود را تا اربعين همسر نيز عقب نينداخت. باش و بگذار درمان كند پيري آغشته به ندامتم را، برقي كه از چشمان تو ميوزد. بگذار بگذرد گذشتنيها، كه بسي بيش از اين بر پدران و مادران ما گذشته است. ما با خود چه خواهيم برد به گور كه آنان نبردند؟ پس اين گورِ دستهجمعي را بايد آذين بست و سرشار از نغمه و نسيمش كرد. فرصتْ اندك است و آرزوها بسيار. جز دفتر و ديوان به دست نگيريد كه قاتلاند اين روزنامههاي رنگي. خبر نخوانيد و هيچ نگوييد جز قصه دل و دلبر. هر چه گفتيم جز حكايت دوست، دروغ بود و خيانت به لحظهها. توبه بايد كرد از اين همه سنگ قساوت كه بر شيشه عمر زديم. اگر ميتوان گل افشاند و مي در ساغر انداخت، فلك را سقف چرا بشكافيم و طرح نو چرا اندازيم؟ شكاف سقف و طرح نو، همين گل افشاندن است و مي در ساغر انداختن. زاده اين باغيم و روزي در آن خواهيم خفت؛ اكنون كه بيداريم، چراغ عيش برافروزيم تا عرشيان بدانند كه روز واقعه، ما را چه دهند و كجا برند.
از قيل و قال مدرسه، حالي دلم گرفت
يكچند خدمت معشوق و مي، كنم
اين جان عاريت كه به حافظ سپرد دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي كنم